سلام بر ابراهیم هادی

salambarEbrahimhadi


شهید ابراهیم هادی میگفت:
مشکل این است که ما برای رضای همه کارمیکنیم جز رضای خدا...

شــب بود کــه با ابراهیم و ســه نفراز رفقا رفتیم مســجد لــرزاده. حاج آقا 1خیلی نترس بود. حرفهائــی روی منبر میزد که خیلیها جرأت چاووشــی گفتنش را نداشتند. حدیث امام موســی کاظم7 که میفرماید: »مردی ...

شــب بود کــه با ابراهیم و ســه نفراز رفقا رفتیم مســجد لــرزاده. حاج آقا 1خیلی نترس بود. حرفهائــی روی منبر میزد که خیلیها جرأت چاووشــی گفتنش را نداشتند. حدیث امام موســی کاظم7 که میفرماید: »مردی از قم مردم را به حق 2 » فرا میخواند. گروهی استوار چون پارههای آهن ...

۲ روز پیش
24K
دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــینها را میگیرند مســافران را تک تک بررسی میکنند. چندین ماشــین ساواک و حدود 10 مأمور در اطراف خیابان ایســتاده بودند. چهره مأموری که داخل ماشینها ...

دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــینها را میگیرند مســافران را تک تک بررسی میکنند. چندین ماشــین ساواک و حدود 10 مأمور در اطراف خیابان ایســتاده بودند. چهره مأموری که داخل ماشینها را نگاه میکرد آشنا بود. او در میدان همراه مردم بود! به ابراهیم اشاره کردم. ...

۲ روز پیش
33K
ابراهیم از دوران کودکی عشق و ارادت خاصی به امام خمینی)ره( داشت. هر چه بزرگتر میشــد این عالقه نیز بیشتر میشد. تا اینکه در سالهای قبل از انقالب به اوج خود رسید. در ســال 1356 ...

ابراهیم از دوران کودکی عشق و ارادت خاصی به امام خمینی)ره( داشت. هر چه بزرگتر میشــد این عالقه نیز بیشتر میشد. تا اینکه در سالهای قبل از انقالب به اوج خود رسید. در ســال 1356 بود. هنوز خبری از درگیریها و مسائل انقالب نبود. صبح جمعه از جلسهای مذهبی در ...

۲ روز پیش
17K
جوان که ســرش را پائین انداخته بود خیلی خجالــت زده گفت: بابام اگه بفهمه خیلی عصبانی میشه ابراهیــم جــواب داد: پدرت با من، حاجی رو من میشناســم، آدم منطقی وخوبیــه. جوان هم گفــت: نمیدونم چی ...

جوان که ســرش را پائین انداخته بود خیلی خجالــت زده گفت: بابام اگه بفهمه خیلی عصبانی میشه ابراهیــم جــواب داد: پدرت با من، حاجی رو من میشناســم، آدم منطقی وخوبیــه. جوان هم گفــت: نمیدونم چی بگم ، هر چی شــما بگی. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. شــب بعد از ...

۲ روز پیش
33K
عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از سر کار به خانه میآمد. وقتی واردکوچه شــد برای یک لحظه نگاهش به پسر همســایه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بالفاصله ...

عصر یکی از روزها بود. ابراهیم از سر کار به خانه میآمد. وقتی واردکوچه شــد برای یک لحظه نگاهش به پسر همســایه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بالفاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت! میخواست نگاهش به نگاه ابراهیم نیفتد. چند روز بعد ...

۲ روز پیش
36K
فهمیدم دروس حوزوی میخوانه، از مسجد آمدم بیرون. از پیرمردی که رد میشد سؤال کردم:ببخشید، اسم این مسجد چیه؟ جواب داد: حوزه حاج آقا مجتهدی با تعجب به اطراف نگاه کردم. فکر نمیکردم ابراهیم طلبه ...

فهمیدم دروس حوزوی میخوانه، از مسجد آمدم بیرون. از پیرمردی که رد میشد سؤال کردم:ببخشید، اسم این مسجد چیه؟ جواب داد: حوزه حاج آقا مجتهدی با تعجب به اطراف نگاه کردم. فکر نمیکردم ابراهیم طلبه شده باشه. آنجا روی دیوار حدیثی از پیامبر9 نوشته شده بود: »آسمانها و زمین و ...

۲ روز پیش
14K
سالهای آخر، قبل از انقالب بود. ابراهیم به جز رفتن به بازار مشغول فعالیت دیگری بود. تقریبًا کســی از آن خبر نداشــت. خودش هم چیزی نمیگفت. اما کام ًال رفتار واخالقش عوض شده بود. ابراهیم ...

سالهای آخر، قبل از انقالب بود. ابراهیم به جز رفتن به بازار مشغول فعالیت دیگری بود. تقریبًا کســی از آن خبر نداشــت. خودش هم چیزی نمیگفت. اما کام ًال رفتار واخالقش عوض شده بود. ابراهیم خیلی معنویتر شــده بود. صبحها یک پالســتیک مشکی دستش میگرفت و به سمت بازار میرفت. ...

۲ روز پیش
11K
۳ روز پیش
3K
با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟! گفت: من قب ًال تو بازار سلطانی مغازه داشتم. این آقا ابراهیم دو روز در هفته َسر بازار میایستاد. یه کوله باربری هم میانداخت روی دوشش و بار ...

با تعجب گفتم: خب بله، چطور مگه؟! گفت: من قب ًال تو بازار سلطانی مغازه داشتم. این آقا ابراهیم دو روز در هفته َسر بازار میایستاد. یه کوله باربری هم میانداخت روی دوشش و بار میبرد. یه روز بهش گفتم: اسم شما چیه؟ گفت: من رو یداهلل صدا کنید! گذشت ...

۵ روز پیش
48K
ابراهیم در یکی از مغازههای بازار مشــغول کار بود. یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم! دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشــش بود. جلوی یک مغازه،کارتنها را روی زمین گذاشت. وقتی ...

ابراهیم در یکی از مغازههای بازار مشــغول کار بود. یک روز ابراهیم را در وضعیتی دیدم که خیلی تعجب کردم! دو کارتن بزرگ اجناس روی دوشــش بود. جلوی یک مغازه،کارتنها را روی زمین گذاشت. وقتی کار تحویل تمام شد، جلو رفتم و سالم کردم. بعد گفتم: آقا ابرام برای شما ...

۵ روز پیش
37K
توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست ...

توی زمین چمن بودم. مشــغول فوتبال. یکدفعه دیدم ابراهیم در کنار سکو ایســتاده. سریع رفتم به سراغش. سالم کردم و باخوشحالی گفتم: چه عجب، این طرفها اومدی؟! مجلهای دستش بود. آورد باال و گفت: عکست رو چاپ کردن! از خوشــحالی داشــتم بال در میآوردم، جلوتر رفتم و خواستم مجله را ...

۵ روز پیش
79K
در باشگاه کشتی بودیم. آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بیمقدمه گفت: ابرام جون، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو راه که ...

در باشگاه کشتی بودیم. آماده میشدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بیمقدمه گفت: ابرام جون، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده! تو راه که میاومدی دو تا دختر پشــت ســرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف میزدند! بعد ادامه ...

۵ روز پیش
36K
باران شــدیدی در تهران باریده بود. خیابان 17 شــهریور را آب گرفته بود. چند پیرمرد میخواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند. همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را باال ...

باران شــدیدی در تهران باریده بود. خیابان 17 شــهریور را آب گرفته بود. چند پیرمرد میخواستند به سمت دیگر خیابان بروند مانده بودند چه کنند. همان موقع ابراهیم از راه رسید. پاچه شلوار را باال زد. با کول کردن پیرمردها، آنها را به طرف دیگر خیابان برد. ابراهیم از این ...

۵ روز پیش
28K
بعد سریع رفت تو رختکن، لباسهایش را پوشید. سرش را پائین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشــت میزدم. بعد یک گوشــه نشستم. نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم ...

بعد سریع رفت تو رختکن، لباسهایش را پوشید. سرش را پائین انداخت و رفت. از زور عصبانیت به در و دیوار مشــت میزدم. بعد یک گوشــه نشستم. نیم ساعتی گذشت. کمی آرام شدم. راه افتادم که بروم. جلوی در ورزشــگاه هنوز شــلوغ بود. همان حریف فینال ابراهیم با مادر و ...

۷ روز پیش
28K
من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به حریفش سالم کرد و دست داد. حریف او ...

من ســریع رفتم و بین تماشاگرها نشستم. ابراهیم روی تشک رفت. حریف ابراهیــم هم وارد شــد. هنوز داور نیامده بود. ابراهیــم جلو رفت و با لبخند به حریفش سالم کرد و دست داد. حریف او چیزی گفت که متوجه نشدم. اما ابراهیم سرش را به عالمت تائید تکان داد. بعد ...

۷ روز پیش
16K
مسابقات قهرمانی باشگاهها در سال 1355 بود. مقام اول مسابقات، هم جایزه نقدی میگرفت هم به انتخابی کشــور میرفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود. هرکس یک مسابقه از او میدید این مطلب را تأیید میکرد. ...

مسابقات قهرمانی باشگاهها در سال 1355 بود. مقام اول مسابقات، هم جایزه نقدی میگرفت هم به انتخابی کشــور میرفت. ابراهیم در اوج آمادگی بود. هرکس یک مسابقه از او میدید این مطلب را تأیید میکرد. مربیان میگفتند: امسال در 74 کیلو کسی حریف ابراهیم نیست. مسابقات شروع شــد. ابراهیم همه ...

۷ روز پیش
18K
به ابراهیم که تا آن موقع نمیشــناختمش گفتم: رفیق، این پای من آســیب دیده. هوای ما رو داشته باش. َ ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازیهای او را دیده بودم. توی کشــتی اســتاد بود. ...

به ابراهیم که تا آن موقع نمیشــناختمش گفتم: رفیق، این پای من آســیب دیده. هوای ما رو داشته باش. َ ابراهیم هم گفت: باشه داداش، چشم. بازیهای او را دیده بودم. توی کشــتی اســتاد بود. با اینکه شــگرد ابراهیم فنهائی بود که روی پا میزد. اما اص ًال به پای ...

۷ روز پیش
28K
مسابقات قهرمانی74 کیلو باشگاهها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریفها را با اقتدار شکست داد. ...

مسابقات قهرمانی74 کیلو باشگاهها بود. ابراهیم همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال ابراهیم خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریفها را با اقتدار شکست داد. اگر این مســابقه را میزد حتمًا در فینال قهرمان میشــد. اما در نیمه نهائی خیلی ...

۷ روز پیش
14K
۱ هفته پیش
2K
۱ هفته پیش
2K