نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

زوال_عشق (۷۹ تصویر)

#زوال_عشق💓 #پارت_اخر💓 #مهدیه_عسگری💓 کلمه ی اول و نگفته تحمل نکردم و سریع از اونجا زدم بیرون...رفتم ته باغ و ولو شدم روی زمین و با گریه گفتم:لعنتی چطور دلت اومد عقد کنی؟!... چطور دلت اومد ...

#زوال_عشق💓 #پارت_اخر💓 #مهدیه_عسگری💓 کلمه ی اول و نگفته تحمل نکردم و سریع از اونجا زدم بیرون...رفتم ته باغ و ولو شدم روی زمین و با گریه گفتم:لعنتی چطور دلت اومد عقد کنی؟!... چطور دلت اومد منو ول کنی؟!...گریم بلندتر شد....چند دقیقه اونجا نشسته بودم و گریه میکردم که تو آغوش ...

۲۴ تیر 1398
83K
#زوال_عشق💕 #پارت_نود_و_یک💕 #مهدیه_عسگری💕 نگاهی به خودم تو آینه انداختم....خیلی خوشگل شده بودم....سایه مشکی و خط چشم کلفت مشکی و موژه مصنوعی که موژهام پر تر و بیشتر کرده بود.. رژگونه کالباسی و رژ لب ملایم ...

#زوال_عشق💕 #پارت_نود_و_یک💕 #مهدیه_عسگری💕 نگاهی به خودم تو آینه انداختم....خیلی خوشگل شده بودم....سایه مشکی و خط چشم کلفت مشکی و موژه مصنوعی که موژهام پر تر و بیشتر کرده بود.. رژگونه کالباسی و رژ لب ملایم کالباسی.. موهامو هم خیلی خوشگل پشت سرم جمع کرده بود..لباس مشکی بلند مدل ماهی که ...

۲۴ تیر 1398
53K
#زوال_عشق🌺 #پارت_نود🌺 #مهدیه_عسگری🌺 با حال خرابی با تاکسی رفتم بام تهران....پول تاکسی و دادم و بی توجه به فریادش که میگفت خانوم بقیه کرایتون به راه افتادم..... لبه بام ایستادم و بلند داد زدم: خداااااااااااااااااااا....... ...

#زوال_عشق🌺 #پارت_نود🌺 #مهدیه_عسگری🌺 با حال خرابی با تاکسی رفتم بام تهران....پول تاکسی و دادم و بی توجه به فریادش که میگفت خانوم بقیه کرایتون به راه افتادم..... لبه بام ایستادم و بلند داد زدم: خداااااااااااااااااااا....... انگار خالی نشدم که بلندتر داد زدم: خداااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااا خداااااااااااااااااااا..... بلند زدم زیر گریه و ...

۲۴ تیر 1398
47K
#زوال_عشق🌸 #پارت_هشتاد_و_نه🌸 #مهدیه_عسگری🌸 با عصبانیت از جام بلند شدم و داد زدم:هیچ معلوووم هست چی داررری میگییییی؟!.... از جاش بلند شد و با لحن ارومی گفت:عزیزم اروم باش ....فکر کن این یه معادله است.... ببین ...

#زوال_عشق🌸 #پارت_هشتاد_و_نه🌸 #مهدیه_عسگری🌸 با عصبانیت از جام بلند شدم و داد زدم:هیچ معلوووم هست چی داررری میگییییی؟!.... از جاش بلند شد و با لحن ارومی گفت:عزیزم اروم باش ....فکر کن این یه معادله است.... ببین من تو رو دوست دارم و توهم از اهورا و هانا کینه داری....فکر نکن حواسم ...

۲۴ تیر 1398
72K
#زوال_عشق〰️💓 #پارت_هشتاد_و_هشت〰️💕 #مهدیه_عسگری💓〰️ «بردیا» خواستم با کلید درو باز کنم که صدای مزخرف روژان به گوشم خورد:بردیا صبر کن... پووووف چند روز از دستش راحت بودم ها.... برگشتم سمتش و گفتم:چیه چی میخوای؟!.... با همون ...

#زوال_عشق〰️💓 #پارت_هشتاد_و_هشت〰️💕 #مهدیه_عسگری💓〰️ «بردیا» خواستم با کلید درو باز کنم که صدای مزخرف روژان به گوشم خورد:بردیا صبر کن... پووووف چند روز از دستش راحت بودم ها.... برگشتم سمتش و گفتم:چیه چی میخوای؟!.... با همون وضع ناجوری که داشت نزدیکم شد که بوی ادکلن زنونش زیر بینیم پیچید:تو رو می ...

۲۴ تیر 1398
29K
#زوال_عشق🌿🌿 #پارت_هشتاد_و_هفت🌿🌿 #مهدیه_عسگری🌿🌿 ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم که با صدای سلام کسی سرمو آوردم بالا که دیدم اهوراست..... انگار اونم با من رسیده بود...جواب سلامشو دادم و با هم وارد ...

#زوال_عشق🌿🌿 #پارت_هشتاد_و_هفت🌿🌿 #مهدیه_عسگری🌿🌿 ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم که با صدای سلام کسی سرمو آوردم بالا که دیدم اهوراست..... انگار اونم با من رسیده بود...جواب سلامشو دادم و با هم وارد شرکت شدیم.... داشتیم تو راه پله ها با هم حرف میزدیم که با صدای چند ...

۲۴ تیر 1398
46K
#زوال_عشق💕 #پارت_هشتاد_و_شیش💕 #مهدیه_عسگری💕 حتما الان مامان شروع میکنه باهام به بحث کردن..... چون تو رستوران هم زنگ زد برنداشتم..چون میدونستم میخواد شروع کنه به غر زدن..... ای خدا این امیر و لعنت کنه که مامان ...

#زوال_عشق💕 #پارت_هشتاد_و_شیش💕 #مهدیه_عسگری💕 حتما الان مامان شروع میکنه باهام به بحث کردن..... چون تو رستوران هم زنگ زد برنداشتم..چون میدونستم میخواد شروع کنه به غر زدن..... ای خدا این امیر و لعنت کنه که مامان و انداخت به جون من.... تا وارد شدم مامان با عصبانیت اومد جلوم و گفت:کجا ...

۲۴ تیر 1398
50K
#زوال_عشق💓 #پارت_هشتاد_و_پنج💓 #مهدیه_عسگری💓 همونجور که به اطراف نگاه میکردم گفتم:اون مرده دوستت بود؟!.... _دوست که آره ولی یه جورایی میشه گفت بیشتر شریکم... با تعجب نگاش کردم و گفتم:شریکت؟!..._اره نصف بیشتر این رستوران ماله منه.... ...

#زوال_عشق💓 #پارت_هشتاد_و_پنج💓 #مهدیه_عسگری💓 همونجور که به اطراف نگاه میکردم گفتم:اون مرده دوستت بود؟!.... _دوست که آره ولی یه جورایی میشه گفت بیشتر شریکم... با تعجب نگاش کردم و گفتم:شریکت؟!..._اره نصف بیشتر این رستوران ماله منه.... سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم....بعد از چند دقیقه میز پر شد از غذاها ...

۲۴ تیر 1398
31K
#زوال_عشق💓 #پارت_هشتاد_و_سه💓 #مهدیه_عسگری💓 اهورا اومده سر میزم و داشت از تو یه برگ یه چیزیو برام توضیح میداد که براش انجام بدم....منم فقط سرمو تکون میدادم....یهو یه چیز خنده دار گفت که لبخندی زدم که ...

#زوال_عشق💓 #پارت_هشتاد_و_سه💓 #مهدیه_عسگری💓 اهورا اومده سر میزم و داشت از تو یه برگ یه چیزیو برام توضیح میداد که براش انجام بدم....منم فقط سرمو تکون میدادم....یهو یه چیز خنده دار گفت که لبخندی زدم که از شانس گندم همون موقع در اتاق بردیا باز شد و اومد بیرون... با دیدن ...

۲۳ تیر 1398
53K
#زوال_عشق🌹 #پارت_هشتاد_و_دو🌹 #مهدیه_عسگری🌹 نیم ساعت دیگه هم گذشت و دل من داشت عین سیر و سرکه می جوشید.....با صدای کفشی سرمو آوردم بالا که دیدم بردیا داره میاد این سمت.... از خوشحالی پا شدم و ...

#زوال_عشق🌹 #پارت_هشتاد_و_دو🌹 #مهدیه_عسگری🌹 نیم ساعت دیگه هم گذشت و دل من داشت عین سیر و سرکه می جوشید.....با صدای کفشی سرمو آوردم بالا که دیدم بردیا داره میاد این سمت.... از خوشحالی پا شدم و بدون حرف زل زدم بهش....با ابروهایی بالا رفته نگام کرد که فهمیدم دارم گند میزنم ...

۲۳ تیر 1398
36K
#زوال_عشق🍁 #پارت_هشتاد_و_یک🍁 #مهدیه عسگری🍁 🌹«هانا»🌹 💕💕صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم....پووف باز باید برم به اون شرکت نفرین شده.... برخلاف میلم بلند شدم تا حاضر بشم....اول رفتم دستشویی و دست و صورتمو ...

#زوال_عشق🍁 #پارت_هشتاد_و_یک🍁 #مهدیه عسگری🍁 🌹«هانا»🌹 💕💕صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم....پووف باز باید برم به اون شرکت نفرین شده.... برخلاف میلم بلند شدم تا حاضر بشم....اول رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم بعد اومدم بیرون و در کمدمو باز کردم و با دقت نگاهی به لباسای ...

۲۳ تیر 1398
51K
#زوال_عشق #پارت_هشتاد #مهدیه_عسگری «بردیا» وقتی چشمای غرق در اشکش و دیدم عصبی شدم...درسته در حقم نامردی کرد و منم برای اینکه حرصشو در بیارم اینکارو کردم ولی هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد چشمای ...

#زوال_عشق #پارت_هشتاد #مهدیه_عسگری «بردیا» وقتی چشمای غرق در اشکش و دیدم عصبی شدم...درسته در حقم نامردی کرد و منم برای اینکه حرصشو در بیارم اینکارو کردم ولی هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد چشمای اشکیش داغونم کنه...به محض اینکه رفت دق و دلیمو سر روژان خالی کردم و بلند ...

۲۳ تیر 1398
44K
#زوال_عشق★ #پارت_هفتاد_و_هشت♥ #مهدیـه_عسگـــری~ آقـای حشمتـــی صداشــو صآف ڪرد و گفـــت:قرض (درست نوشتم آیا¿) از مـزاحمت اینه که ما اومـدیم تا هــــانا جون و از شمــــا واسه پــسرمون امـیر خواستگاری کنیم...... نگــــاهی به امـیر اندآختم کـــــه ...

#زوال_عشق★ #پارت_هفتاد_و_هشت♥ #مهدیـه_عسگـــری~ آقـای حشمتـــی صداشــو صآف ڪرد و گفـــت:قرض (درست نوشتم آیا¿) از مـزاحمت اینه که ما اومـدیم تا هــــانا جون و از شمــــا واسه پــسرمون امـیر خواستگاری کنیم...... نگــــاهی به امـیر اندآختم کـــــه سرشو انداخته بود پایین و ســــرخ شده بود..... خندم گرفت....آخــه بگو تو واسـه چی خجــــالت ...

۲۳ تیر 1398
23K
#زوال_عشق🍂 #پارت_هفتاد_و_هفت🍂 #مهدیه عسگری🍂 برعکس تموم دخترای دنیا که موقع خاستگاریشون استرس دارن و هول میکنن من خیلی ریلکس از روی میز ناهار خوری پاشدم و سینی چایی رو که از قبل ریخته بودم و ...

#زوال_عشق🍂 #پارت_هفتاد_و_هفت🍂 #مهدیه عسگری🍂 برعکس تموم دخترای دنیا که موقع خاستگاریشون استرس دارن و هول میکنن من خیلی ریلکس از روی میز ناهار خوری پاشدم و سینی چایی رو که از قبل ریخته بودم و برداشتم و از آشپزخونه زدم بیرون.... وارد پذیرایی که شدم همه بلند شدن و شروع ...

۲۳ تیر 1398
42K
#زوال_عشق🍃 #پارت_هفتاد_و_شیش🍃 #مهدیه_عسگری🍃 با صدای سلام و احوال پرسی اروم از کنار پرده اشپزخونه به پذیرایی زل زدم....اشپزخونه جایی بود که از آشپزخونه به پذیرایی دید داشتی ولی از پذیرایی به اشپزخونه دید نداشتی..... اول ...

#زوال_عشق🍃 #پارت_هفتاد_و_شیش🍃 #مهدیه_عسگری🍃 با صدای سلام و احوال پرسی اروم از کنار پرده اشپزخونه به پذیرایی زل زدم....اشپزخونه جایی بود که از آشپزخونه به پذیرایی دید داشتی ولی از پذیرایی به اشپزخونه دید نداشتی..... اول آقای حشمتی وارد شد....یه مرد قد بلند و چارشونه با موهای جوگندمی و چشمای درشت ...

۲۲ تیر 1398
22K
#زوال_عشق🍁 #پارت_هفتاد_و_پنج🍁 #مهدیه_عسگری🍁 لباسارو پوشیدم و یکمم آرایش ملایم کردم و روسریمو مدلی بستم و صندلای سفیدمو پوشیدم و کمی ادکلن روی مچ دستام زدم و خواستم از اتاق برم بیرون که دیدم مامان درو ...

#زوال_عشق🍁 #پارت_هفتاد_و_پنج🍁 #مهدیه_عسگری🍁 لباسارو پوشیدم و یکمم آرایش ملایم کردم و روسریمو مدلی بستم و صندلای سفیدمو پوشیدم و کمی ادکلن روی مچ دستام زدم و خواستم از اتاق برم بیرون که دیدم مامان درو باز کردم.... واو....مامانم چه خوشگلم کرده....کتو دامن خوشدوخت زرشکی با شال مشکی توری .....با شیطنت ...

۲۲ تیر 1398
26K
#زوال_عشق🌹 #پارت_هفتاد_و_چهار🌹 #مهدیه_عسگری🌹 درو بی جون با کلید باز کردم و وارد خونه شدم که طبق معمول مامان و توی اشپزخونه دیدم ..... _سلام.... با صدای من خوشحال به سمتم برگشت و گفت:سلام دختر قشنگم ...

#زوال_عشق🌹 #پارت_هفتاد_و_چهار🌹 #مهدیه_عسگری🌹 درو بی جون با کلید باز کردم و وارد خونه شدم که طبق معمول مامان و توی اشپزخونه دیدم ..... _سلام.... با صدای من خوشحال به سمتم برگشت و گفت:سلام دختر قشنگم ....خسته نباشی.... مامانم طبق شناختی که من بهش دارم الان باید بپرسه چرا انقدر دیر ...

۲۲ تیر 1398
51K
#زوال_عشق💎 #پارت_هفتاد_و_دو💎 #مهدیه_عسگری💎 اهورا یه نایلون بهم داد که لباسام قبلیامو که نابود شده بودن انداختم توش و پرتشون کردم تو سطل آشغال.... توی ماشین که نشستیم با لحن خجالت زده ای گفتم:خیلی ببخشید که ...

#زوال_عشق💎 #پارت_هفتاد_و_دو💎 #مهدیه_عسگری💎 اهورا یه نایلون بهم داد که لباسام قبلیامو که نابود شده بودن انداختم توش و پرتشون کردم تو سطل آشغال.... توی ماشین که نشستیم با لحن خجالت زده ای گفتم:خیلی ببخشید که اینهمه زحمت دادم.... لبخندی زد و گفت:نه بابا این حرفا چیه دل خودمم گرفته بود... ...

۲۱ تیر 1398
66K
#زوال_عشق🌹 #پارت_هفتاد_و_یک🌹 #مهدیه_عسگری🌹 باهم وارد مغازه شدیم و اهورا ژست متفکری به خودش گرفت و یهو چشمش به یه جا ثابت موند و بعد گفت:مطمعنم این خیلی بهت میاد.... بازم طبق معمول دستمو مثله کش ...

#زوال_عشق🌹 #پارت_هفتاد_و_یک🌹 #مهدیه_عسگری🌹 باهم وارد مغازه شدیم و اهورا ژست متفکری به خودش گرفت و یهو چشمش به یه جا ثابت موند و بعد گفت:مطمعنم این خیلی بهت میاد.... بازم طبق معمول دستمو مثله کش تنبون دنبال خودش کشید.... این دیگه جدیدا خیلی پرو شده.... جلوی یه مانتو بلند و ...

۲۱ تیر 1398
33K
#زوال_عشق💜 #پارت_هفتاد💜 #مهدیه_عسگری💜 منو نشوند رو تاب و با لحن خبیثی گفت:آماده ای؟!... لبخندی زدمو گفتم: آما... هنوز حرفم تموم نشده محکم هلم داد که بلند جیغ زدم..... صدای قهقهش تو فضای پارک پیچید و ...

#زوال_عشق💜 #پارت_هفتاد💜 #مهدیه_عسگری💜 منو نشوند رو تاب و با لحن خبیثی گفت:آماده ای؟!... لبخندی زدمو گفتم: آما... هنوز حرفم تموم نشده محکم هلم داد که بلند جیغ زدم..... صدای قهقهش تو فضای پارک پیچید و بدتر منو حرصی کرد.... محکم هلم میداد و هرچقدر من بلند جیغ میزدم و التماسش ...

۲۰ تیر 1398
91K