ویژه کنید
عکس و تصویر #معجزه_عشق #prt_1۳**** کامیلا: چیزی شده ؟ چرا نمیری تو اتاق خودت بدون این که جواب ...

#معجزه_عشق #prt_1۳****
کامیلا:
چیزی شده ؟ چرا نمیری تو اتاق خودت
بدون این که جواب بده اومد دست گذاشت روی گردنم گفت :امشب شدیدا دلم کشید پیشت بخوابم
منم گفت آره جون خودت باشه بیا ولی یه شرط دارم ، اگه میخوای پیشم بخوابی دستت بهم نمیخوره!!!
نجوا ی عادت بدی داشت وقتی کنار یکی می خوابید اونو بغل میکرد در حد مرگ عادم احساس میکرد پیش شوهرش خوابیده
نجوا: تو هنوز فراموش نکردی
یادته وقتی که پونزده سالمون بود پیش هم خوابیدم و محکم بغلت کردم و فرداش کل بدنت درد میکرد تا سه روز هم فقط فحش من میدادی باشه ایندفعه سعیمو میکنم!!!خوب حالا من این طرف میخوایم تو هم بیا این طرف
چراغ هارو خاموش کردم دیدم دست نجوا داره میاد سمت من بغلم کرد گفت دیدی مارکمو چقدر از نزدیک خوشگله
منم بهش گفتم آره ،آره تو هم بمی دیدی وای قربونش برم لب هاش عین آبنبات لامصب
نجوا : ببین کامیل من باید حتما یه بلای سر این مارک بیارم
کامیلا : خیلی خوب هر کاری میخوای سرش بیار وای میگما کوکو رو دیدی چقدر بامزه بود
دیدم نجوا وسط حرف های من خوابش برده
لپ هاشو بوسیدم و خوابیدم
صبح فردا
نیاز :
دیروز که این پسره دراز نذاشت کل این خونه رو بگردم
ولی فکر کنم الان بهترین فرصت همه خوابن برم و خونه رو بگردم
وقتی رفتم تو حیاط چمن های زیر پام انقدر سبز و دلنشین بودن که پا برهنه روشون راه رفتم
پشت خونه که رفتم استخر بزرگی بود
گفتم چه عالی این واقعا بهترین بخش این خونه اس
همین که لب استخر ایستاده بودم
یهو صدای یوگ به گوشم خورد
دختره اون جا چیکار میکنی برگشتم؟؟؟بهش گفتم واسه چی نکنه می خوای جلومو بگیری ببین این دفعه بد جوری موهات رو می کشم
یوگ:
این دختر داره می ره رو موخم
حالا کاری میکنم که یادش نره
اومدم هلش بدم تو استخر که اون زود تر اقدام کرد لباسم رو گرفت منو انداخت تو آب
نیاز: هی دراز فکر کردی نمی دونستم به چی فکر میکنی حالا قشنگ ابتنی کن
یوگ از استخر اومد بیرون
عین موش آب کشیده شده بود داشتم از خنده میمیردم حوله که روی صندلی استخربود برداشتم و تو صورتش انداختم و باز زدم زیر خنده
بعدم رفتم که این هستی بیدار کنم خیلی خابالو این دختر
رفتم تو اتاق هستی ، لپ هاشو کندم گفتم بیدار شو اسکوووول یادت که نرفته شرط جی بی رو
قرار شد واسشون غذا درست کنی
ولی خدایی منم گرسنه امه!!
هستی با چشماش پوف کرده اش بلند شد گفت چرا من خودتون درست کنید؟
نیاز : تو که میدونی ما غذا نمی تونیم درست کنیم نجوا که غذارو میسوزونه یا یه جوری درست میکنه که باید قبل خوردن یه آمبولانس این جا باشه کامیلا هم که زیاد بلد نیس چیزی درست کنه
منم که خودت بهتر میدونی اصلا توانائی غذا درست کردن ندارم
هستی :
خدا لعنت کنه گیر چه کسای افتادم
خداااااااا منو نجات بده
بلند شد رفت پایین صبحونه درست کنه
بوی چای و تخم مرغ و نون و در کل صبحونه
تمام اعضای گات سون رو بیدار کرده بود از جمله دوست خودم کامیلا که اگه نمیخواست بلند شه هم با این بو بلند میشد
کامیلا:
تا بوی خوشمزه صبحونه به مشامم خورد چشمام از گشنگی باز کردم نجوا هم که انقدر پهن خوابیده بود روم که نمی تونستم بلند شم
پاش رو شکمم دستشم تو صورتم البته ناگفته نماند دیشب به خاطر همین عادت بدش چهار بار از خواب پریدم
صداش زدم نجوا باشو دختر
نجوا پتو کشید رو سرش
گفت برو می خوام بخوابم
ولی من دوست داشتم نجوا بیدار شه بهش گفتم آه مارک تو اینجا چیکار میکنی نجوا سرشو از پتو کرد بیرون دید مارک نیس..گرفت خوابید دوباره بهش گفتم تو بخواب با این کاری که کردم عمرا خوابت ببره..رفتم پایین تا صبحانه بخورم
نجوا :
ای شپش بگیری کامیل دیگه اصلا خوابم نمیبره
پایان پارت 1۳

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...