ویژه کنید
عکس و تصویر رمان آی پارا قسمت پانزدهم تاهجدهم <پایان> رمان آی پارا قسمت پانزدهم عصر اون روز ...

رمان آی پارا قسمت پانزدهم تاهجدهم <پایان>


رمان آی پارا قسمت پانزدهم

عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست لباس زیبا به رنگ قرمز عنابی و یه روسری به همون رنگ ، بابت قبولیم تو امتحان به عنوان هدیه خرید . باهم شام کباب خوردیم و با یه روحیه ی شاد ولی حسابی خسته و از کت و کول افتاده به خونه برگشتیم . موقعی که داشتم وارد اتاقم می شدم تایماز گفت : شب رو خوب بخواب چون می خوام فردا راجع به مهمترین مسئله ی زندگیم باهات حرف بزنم . حدس زدن اینکه مهمترین مسئله ی زندگی تایماز چی می تونه باشه ، کار چندان سختی نبود ……………………………………………………….

برخلاف باشه ای که به تایماز گفتم ، شب دیروقت خوابم برد .چون به موضوعی که گفت ، فکر می کنم و بعد از این هم که خوابم برد تا خود صبح خوابش رو می دیدم . صبح خیلی سرحال نبودم چون خوب نخوابیده بودم . اما ظاهرم رو معمولی نشون می دادم . نمی خواستم فکر کنه به خاطر اون موضوع دارم اوقات تلخی می کنم . تایماز به تمامی قول و قرارهاش پایبند بود و حالاهم نوبت من بود که به قولی که بهش داده بودم عمل کنم . وقتی وارد اتاق ناهار خوری شدم ، دیدم شاد و شنگول و حسابی اتو کشیده نشسته . با دیدن من لبخندش عمیق تر شد و با صدای بلند و سرخوش جواب سلامم رو داد . صبحانه ی کامل و خوشمزه ی صفورا خانوم رو بین شوخی ها و مزه پراکنی های تایماز خوردیم . وقتی اکرم اومد تا میز رو جمع کنه ، تایماز گفت : بذار برای بعد اکرم. می خوام با آی پارا حرف بزنم . اکرم چشمی گفت و اتاق رو ترک کرد . تایماز نگاهی بهم انداخت و گفت : حتماً می دونی راجع به چی می خوام حرف بزنم . سر به زیر گفتم : بله! گفت : سرت رو بلند کن .دوست دارم وقتی باهات حرف می زنم چشمات رو ببینم . زل زد تو چشمام و گفت : باهام ازدواج می کنی آی پارا ؟ ….خانوم خونم می شی؟ خواستم سرم رو بندازم پایین که گفت : نه بهم نگاه کن و بگو . عرق سردی نشست رو پیشونیم . خجل در حالی که زل زده بود به چشمام گفتم : بله . شاد دستاش رو کوبید به هم و گفت : ممنونم . همه ی تلاشم رو می کنم خوشبخت باشی. دیگه کاری به چشمام نداشت . منم با خیال راحت سرم رو انداختم پایین. گفت : من فردا به طرف اسکو حرکت می کنم و آیناز رو با خودم می یارمش . وقتی بیاد عقد می کنیم . جملش سوالی نبود پس منم هیچ جوابی بهش ندادم. گفت : تو هم با اکرم برو و هر چی که لازم داری تو این مدت بخر . در ضمن این سفرم مثل قبلی طول نمی کشه ها . پس زود کارات رو بکن. بلند شد رفت سمت پنجره و پرده رو زد بالا و در حالی که بیرون رو نگاه می کرد ، ادامه داد: خوشبخاته بین تبریز و تهران ، اتوبوس گذاشتن . چهار روز با اتوبوس راه هست .یه نصف روز هم تا اسکو با درشکه راه دارم . اگه دو روزم بخوام اونجا بمونم تا آیناز وسایلش رو حاضر کنه ، تقریبا ً سر دو هفته بر می گردم .همونجور که بیرون رو نگاه می کرد آروم گفت : دلم برات خیلی تنگ می شه . تو چی ؟ چی می گفتم می گفتم، از فکر نبودنت دلم می گیره ؟ دلم نمی خواد بری؟ توافکار خودم غرق بودم که دیدم صداش از بغل گوشم می یاد . خیمه زد روم و گفت : خیلی می خوامت آی پارای من. از گلگون شدن صورتم سرخوش شد و با خوشی از اتاق زد بیرون . ****** موقع خدا حافظی ، اشک تو چشمام جمع شده بود . نمی تونستم جلوی ریزش اشک و همینطور آبروم رو بگیرم . تایماز اومد نزدیکتر و جوری که بقیه نشنون گفت : اگه اینا اینجا نبودن ، بغلت می کردم و می بوسیدمت که رنج این چند روز دوری یه کم کمتر بشه . ولی الان با وجو این همه چشم و گوش نمی تونم . داشتم از خجالت پس می افتادم . اون می دونست اما همینطور گستاخ و خیره نگام می کرد . بلاخره زبون باز کردم و گفتم : خدا به همراهتون . همونطور که خیره نگام می کرد گفت : مواظب خودت باش خاتونم و به سمت بقیه رفت و خداحافظی مختصری با اونا هم کرد و همراه سید علی از در خارج شد . قبلاً تایماز هر روز از خونه می رفت بیرون و شب می اومد اما چون می دونستم شب می یاد ، نبودش رو تو طول روز حس نمی کردم . اماحالا که می دونستم چند روزی خونه نمی یاد ، دلتنگش شده بودم . هنوز نرفته دلم براش پر می کشید . ***** تایماز گفتم : هیس !!! چه خبره خواهر من ؟ الان یه ایل می ریزن اینجا. آیناز در حالی که دستش رو به دهنش گرفته بود آروم گفت : اصلاً باورم نمی شه . تو چرا زودتر این خبر رو بهم ندادی؟ قیافش دیدنی بود . اونقدر متعجب بود که چشماش داشت از کاسه می زد بیرون. گفتم : کی ؟ چطوری؟ من واسه خبر دادن به تو باید می اومدم اینجا . نمی خواستم تنهاش بذارم . اگه بهت تلگراف می زدم ، ممکن بود کس دیگه ای هم مطلع بشه. در ضمن می خواستم به قولی که به تو دادم عمل کرده باشم و کمک کنم آی پارا درس بخونه . همونطور که قبلاً گفتم : مدرک نهم رو گرفت . اون خیلی باهوشه . آیناز نگاه شیطونی بهم کرد و گفت : بد جور دل باختی ها برادر من!!! از تو این تعریفات بعیده . خندیدم و گفتم : دل باختن واسه یه لحظشه. با لبخند گفت : پس مبارکه !!! بعد یه دفعه انگار که از یه چیزی وحشت کرده باشه گفت : حالا چطور می خوای به مادر و خان بابا بگی ؟ اونا دو تاتون رو چال می کنن. نمی دونی وقتی از زنجان برگشتن چه حالی بودن . همه جریان رو فهمیده بودن . فریبا جریان رو به همه گفته بود. هیشکی جرأت نداشت طرفشون بره . گفتم : واسه همینه که نمی خوام بهشون بگم !!! بلند گفت :چـــی؟؟ گفتم : ای بابا تو تا ملت رو نریزی اینجا ول کن نیستی ها!!! یواشتر بابا. گفت : می خوای بدون حضور اونا ازدواج کنی ؟ گفتم : بله می خوام فقط با حضور تو عروسی کنم . با یه لبخند کمرنگ گفت : ممنون که من رو از قلم ننداختی و حسابم رو جدا کردی . اما می دونی اگه بفمن چی می شه ؟ زندگی رو به کام و تو اون دختر بینوا زهر می کنن. گفتم : خدا بزرگه . یه کاریش می کنیم . حالام زندگی و شهرم جداست . به این زودی ها متوجه نمی شن . وقتی ای پارا براشون یکی دوتا نوه ی خوشگل بیاره ، کوتاه می یان. آیناز متفکر گفت : چی بگم والا. گفتم : وسایلت رو جمع کن . به بهانه ی عوض شدن روحیّت و همینطور ادامه ی تحصیل تو دانشسرا ، می خوام ببرمت تهران . زود حاضر شو که من دیگه طاقت ندارم . آیناز گفت : اوهوی . خواهر شوهر بازی درمی یارم ها . یه ساله من رو ندیدی طاقت آوردی حالا یه هفته نشده دلت تنگ شده براش ؟ گفتم : نمی تونی اینکار رو بکنی . این نونیه که تو ، تو دامن انداختی . آخه من رو چه به دختر جماعت؟ خندید و گفت : از سرتم زیاده . اون خیلی با لیاقته . خوشبختش نکنی چشماتو در می یارم . حس کردم از پشت در صدای پا اومد . سریع در رو باز کردم اما کسی اونجا نبود . ****** مادر و خان بابا از زود برگشتن من خیلی دلخور بودن . در ضمن چون آیناز رو هم با خودم می بردم بیشتر اظهار ناراحتی می کردن اما چون تحصیل براشون خیلی مهم بود ، نمی تونستم مخالفت کنن. هم اضطراب داشتم و هم خیلی مشتاق بودم . همه ی وسایل آیناز رو پشت درشکه جاسازی کردیم و راه افتادیم سمت تبریز. خوشحال بودم که حداقل تبریز تا تهران رو با ماشین می ریم . چون واسه آیناز خیلی سخت بود که اینطوری مسافرت کنه . وقتی یاد پاهاش می افتادم ، از خودم متنفر می شدم . تصمیم داشتم ،تو تهران با یه پزشک حاذق مشورت کنم . امیدوار بودم با کمک آی پارا ، آیناز رو واسه عمل قانع کنم . نجاری که واسه خان بابا کار می کرد ، با یه ابتکار جالب ، یه وسیله تاشو واسه دستشویی آیناز ساخته بود که می شد به راحتی تا کرد و همه جا برد . داشتن یه همچین وسیله ای باعث می شد یه کم خیالم از بابت آیناز در این مورد راحت بشه . عصر به تبریز رسیدیم و شبانه سوار اتوبوس شدیم . صندلی چرخدار و بقیه ی وسایل آیناز ربالای اتوس تو باربند جا دادیم و قرار شد هر جا پیاده شدیم ، با کمک ، شاگر شوفر پایین بیاریم که استفاده کنه . همه چی طبق برنامه پیش می رفت . فقط شک آیناز به مسافر پشت سریمون بود که یه کم دلهره انداخت تو دلم . آیناز می گفت : صدای مرده رو وقتی داشت با صاحب گاراژ حرف می زد شنیده که خیلی شبیه آسلان بوده. همین باعث شد به این مرد حساس بشم و دائم حواسم پی اون باشه. بدبختانه صورتش رو با یه دستمال پوشونده بود. وقتی صبح واسه نماز اتوبوس رو نگه داشتن ،از فرصت استفاده کردم و ازش پرسیدم چرا صورتش رو پوشونده که با یه صدای خش داری گفت : به خاطر زخمای آبله ، صورتم بد جور چندش آوره . ترجیح می دم کسی نبینه. نه تنها باور نکردم ، بله از نگاهش هم بدجور ترسیدم . حس می کردم این نگاه برام خیلی آشناست . اگه حدس آیناز درست از آب درمی اومد ، این یعنی یه زنگ خطر بزرگ . اگه آسلان سر از کار من و آی پارا که خیلی هم ازش متنفر بود ، در می آورد و زودتر از اونچه که باید خبر به گوش خانوادم می رسید ، برای من و آی پارا خیلی بد می شد . تصمیم داشتم تهران که رسیدیم خوب حواسم رو جمع کنم که ردم رو نگیره . من ساده رو باش که فکر می کردم اگه این آدم آسلان باشه ، فقط ممکنه پیش پدرم خبر چینی کنه و جریان عروسیم به هم بخوره . نمی دونستم می تونه خیلی خطرناکتر از این حرفا باشه و نمی دونستم درجه ی تنفرش از من و آی پارا چقدر ممکنه زیاد باشه . غافل از اینکه سرنوشت شوم من و آی پارا تو دستای پلیداین مرد آبله رو بود.

آی پارا دلم برای تایماز تنگ شده بود . مضطرب بودم . از عکس العمل آیناز می ترسیدم . اگه ناراحت می شد و به پدر و مادرش می گفت و اونا هم پا می شدن می اومدن تهران چی ؟ تایماز سپرده بود که با اکرم برم برا خرید وسایل مورد نیاز اما من چون نمی دونستم چی می شه ،نرفتم . با خودم گفتم ؛ بذار بیان ، اگه اوضاع خوب بود ، می رم می خرم . از برخورد اهل خونه هم می ترسیدم . اونا فامیل خان بودن وبا شنیدن خبر ازدواج تایماز ، حتماً به خان خبر می دادن . در ضمن ، قبلاً تایماز گفته بود ، آی پارا دختر یکی از دوستامه . اینا نمی گن این چه پدریه که عروسی دخترش نیومد ؟ فکر کردن به همه ی این موانع و مشکلات باعث می شد ، شیرینی ازدواج با کسی که دوستش دارم به کامم تلخ بشه. روزهای آخر ، انتظار واسه برگشتن تایماز ، دیگه داشت خفه کننده می شد . تو اون دو هفته یه لقمه درست و حسابی از گلوم پایین نرفت . حس می کردم یه کم لاغر شدم . کارم شده بود پشت پنجره ی اتاقم نشستن و چشم به در دوختن . تنها چیزی که وقتی یادم می افتاد یه لبخند هر چند کمرنگ رو لبم می آورد ، قبولیم تو امتحان نهم بود .

تایماز با نزدیک شدن به تهران ، بیشتر دلشوره می گرفتم . کاملاً به مرد پشت سری حساس شده بودم . دلم می خواست همین که رسیدیم گاراژ ، فرار کنم و هیچ ردی از خودم نذارم. وقتی وسایلمون رو از اتوبوس گرفتم و تو یه درشکه جا دادم ، همه ی حواسم به این بود که از گاراژ می ره بیرون یا نه . در کمال تعجب و خوشحالی دیدم با یه درشکه از گاراژ خارج شد. از اینکه بی خودی بهش شک کرده بودم و تا اینجا این همه بی دلیل اعصابم رو خرد کرده بودم ، به خود بد و بیراه می گفتم . ولی ته دلم خوشحال بودم حدسم غلط از آب در اومده . حالا که بعد از سالها به اون روز فکر می کنم با خودم می گم. کاش یه کم بیشتر شک می کردم و اینطور راحت گول نمی خوردم. آیناز با دیدن تهران ذوق زده به اطراف نگاه می کرد و هرزگاهی سوالی می پرسید . یاد اولین روزی افتادم که آی پارا پاش رو گذاشت تو این شهر . چقدر همه چیز براش جالب و هیجان انگیز بود . با به یاد آوردن تعبیر اون از ماشین که اسمش رو درشکه ی بدون اسب گذاشت لبخندی ناخودآگاه اومد رو لبم . چقدر خوشحال بودم که فاصله ی زیادی باهاش نداشتم و می تونستم به زودی ببینمش. ****** آیناز رو پیاده کردم و نشوندمش رو صندلیش و در زدم . سید علی تا ما رو پشت در دید ، با خوشحالی در رو تا انتها باز کرد و من صندلی آیناز رو به طرف داخل هدایت کردم سید علی رفت تا وسایل رو بیاره .وارد حیاط که شدم ، آی پارا رو تو همون لباس عنابی که براش خریده بودم جلوی پله ها دیدم که به استقبالمون اومده . چقدر مشتاقش بودم و چقدر برای بغل کردنش دلم تو سینه بی تابی می کرد و چقدر عشقم زیباتر شده بود . حس کردم پای چشماش گود افتاده . یعنی می تونم امیدوار باشم واسه خاطر من ضعیف شده ؟صندلی آیناز رو با سرعت به طرفش هدایت کردم .آی پارا به طرفمون اومد وقتی رسید به ما یه سلام گذرا و سر به زیر به من کرد و خم شد و آیناز رو خواهرانه به آغوش کشید . خیلی من رو تحویل نگرفت.دلخوریم رو پس زدم چون می دونستم به خاطر حضور آینازه . من آی پارا رو خوب شناخته بودم هنوز به کاری که قرار بود بکنیم با تردید نگاه می کرد . آیناز با سرخوشی گفت : شیطون نگفتی دل نگرانت می شم دختر فراری؟ آی پارا خودش رو از آغوش آیناز بیرون کشید و گفت : من خیلی شرمندم خان زاده! ممنون که نگرانم بودین . لطف برادرتون بود که اینجام و البته لطف شما که از ایشون برای کمک به من قول گرفته بودین . اگه شما ازشون نمی خواستین اینکار رو بکنن ، معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد . از حرفش یه کم دلخور شدم . اون می دونست که قولی که به آیناز دادم یه بهانه بیشتر نبود . من می خواستمش واسه همین فراریش دادم نه به خاطر کس دیگه . اما چون می دونستم برای بدست آوردن دل آیناز داره اینکار رو می کنه ، هیچی نگفتم . آیناز گفت : برو بابا کدوم کمک ؟ این داداش ما از اول هم من و رتو رنگ می کرد با اون اخلاقش . نگو از اول دل داده رو نمی کنه فقط. اینا همش بهانس دختر . من که می دونم این چشه ! آی پارا سر به زیر گفت : خجالتم ندین خان زاده . آیناز براق شد و انگشت اشارش رو گرفت سمت آی پارا و گفت ؟: دیگه به من نگو خان زاده . من فقط آینازم. آی پارا صندلی آیناز رو دور زد و اومد کنار من و گفت : اجازه می دین ؟ گفتم : بفرما! صندلی آیناز رو حرکت داد و رفت سمت پله ها . داشت با صندلی کلنجار می رفت که ببرتش بالا که دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم جلو و آیناز رو با یه حرکت بغل کردم و به آی پارا اشاره کردم که صندلی خالی رو بیاره بالا . برای راحتی آیناز گفته بودم بودم اتاقی رو تو طبقه ی اول براش آماده کنن تا به خاطر پله ها اذیت نشه. موقع ورود ما به ساختمون ، اکرم و صفورا مشتاقانه به استقبالمون اومدن و با آیناز احوالپرسی کردن . آیناز رو گذاشتم رو صندلیش و گفتم : یکی هم من رو تحویل بگیره از در که اومدم تو هیچ کس من رو ندیده اصلاً ! آیناز گفت: به ما چه ؟ به خانومت بگو تحویلت بگیره ! بعد روشو کرد سمت آی پارا و گفت : این شوهرت رو تحویل بگیر اینقدر خون جیگر نشه . از تعجب چشام داشت از حدقه درمی اومد . آی پارا و بقیه هم دست کمی از من نداشتن . انتظار این برخورد آیناز رو اونم تو لحظه ی ورود نداشتم . البته بعد از چند لحظه خودم رو پیدا کردم . این جملش زیر و روم کرد و دلم غنج زد . با یه لبخند پت و پهن که هیچ تلاشی واسه مخفی کردنش نکردم ، نگاهم رو دوختم به آی پارا . چشمم به افتاد به صورت گلگون و سرِ پایین افتاده ی آی پارا ، بدجور هوایی شدم . تا خواستم چیزی بگم ، آیناز رو به اکرم و صفورا گفت : آی پارا جان قراره عروسمون بشه . نگین که نمی دونستین. اکرم و صفورا به هم نگاه کردن و بعد صفورا گفت : نه خانوم . ما بی خبر بودیم . ولی خبر خوشی بود . ایشالله همیشه خیر خبر باشین . خیلی به هم می یان ماشالله . خوشبخت بشن الهی. چی بهتر از این ؟ بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت : پس بانو و خان کجان ؟ اونا واسه عروسی نمی یان ؟ آیناز گفت : عروسی که نیست . یه عقد سادس . منم به نیابت از اونا اومدم . بعداً می یان ایشالله . من و آی پارا هم هاج و واج داشتیم به حرفهای آیناز گوش می کردیم . خواهر عزیزم ، نیومد داشت کارا رو روبه راه می کرد. لبخندی بهش زدم و گفتم : خسته ای ! بریم تو اتاقت ؟ گفت : آره . بعدش هم می خوام برم حموم. بردمش تو اتاق. آی پارا هم دنبال ما اومد . می دونستم اونم می خواد دلیل این افشای سریع آیناز رو بدونه. در که بسته شد آیناز سریع گفت : یک کلمه حرف بزنین کشتمتون ها . خوب کردم گفتم . با لبخند در حالی که کمکش می کردم از صندلیش پایین بیاد گفتم : خوب که کردی. این محفوظ. ولی چرا اینکار رو کردی؟ گفت : خوب اگه بعد از دو روز می فهمیدن می خواییم چیکار کنیم ، راپورت می دادن. الان خیال می کنن خان و بابا و مادر در جریان هستن. گفتم : تو هم کم باهوش نیستیا !!! خندید و رو گونش چال افتاد . چقدر وقتی می خندید ، بچه سال به نظر می رسید. آیناز رو به من گفت : برو بیرون می خوام با زن داداشم اختلاط کنم . یه نگاه سرسری به صورت خجالت کشیده ی آی پارا کردم و از اتاق رفتم بیرون.

آی پارا از آیناز خجالت می کشیدم. بعد از رفتن تایماز از اتاق هم ، بیشتر احساس بی پناهی می کردم . می دونستم حرف واسه زدن زیاد داره. با صدای آیناز رشته ی افکارم بریده شد. آیناز مقتدر و در عین حال مهربون گفت : خوشحالم سالمی . بعد از شنیدن خبر فرارت بارها و بارها برات سرنوشتهای مختلفی رو تصور کرده بودم . بعضی ها خوب و بعضی ها بد. اما هرگز فکر نمی کردم که ممکنه اینجا باشی .پیش تایماز ! برادر مغرور و سخت گیر من ! وقتی بهم گفت کمکت کرده تا فرار کنی و حمایتت کرده تا درس بخونی ، از خوشحالی جیغ کشیدم . برنامه ی ازدواجش با تو هم اوج هیجان این ماجرا بود . من به شخصه از انتخاب تایماز بی نهایت خوشحال و راضیم . تو تنها کسی هستی که می تونی برادر چموش من رو رام کنی . اما … اما.. با این اما گفتن های آیناز ، وحشتی عجیب به دلم افتاد و قلبم شروع کرد به بی مهابا کوبیدن. چشم به دهن اون دوختم که ببینم بعد از این اما ها چیه که آیناز در گفتنش تردید داره . آیناز نفسی تازه کرد و گفت : من از جانب مادر و خان بابا نمی تونم مطمئنت کنم که اونا هم احساس من رو داشته باشن. یعنی بیشتر می تونم این اطمینان رو بهت بدم که با این ازدواج خودت رو در معرض یه جنگ نابرابر قرار می دی. از بابت من و تایماز خیالت راحت باشه که حمایتت می کنیم . در مورد تایماز این اطمینان رو بهت می دم که تا پای جونش پشتت وایسه . ولی حرف سر اینه که اونا اگه جریان رو بدونن ، اصلاً از من و تایماز نظر نمی خوان . درسته تایماز مستقله و نیازی به اونا نداره .ولی هر چی باشه پدر و مادرمون هستن و مهمتر از همه اینکه اونا هیچ بازدارنده ای ندارن و هر کاری رو که به صلاح دید خودشون درست باشه بی هیچ ملاحظه کاری انجام می دن . اینا رو نمی گم که تو دلت رو خالی کنم یا منصرفت کنم . منظورم از گفتن این حرفها اینکه بدونی تو چه راه پر فراز و نشیبی قدم می ذاری و از الان خودت رو برای هر موضوعی ، تأکید می کنم هر موضوع و اتفاقی حاضر کنی . من از روز اول از جسارت و مناعت طبع تو خوشم اومده و از هر حرف و رفتارت لذت بردم و اگه من مادر شوهرت بودم ، بی شک از انتخاب پسرم خیلی خوشحال می شدم اما مادرشوهر تو مادرمه که خودت بهتر از من می دونی عقایدش با من زمین تا آسمون فرق می کنه . آیناز یه کم مکث کرد و بعد انگار که تازه یادش افتاده باشه گفت : راستی قبولیت تو امتحان نهم رو تبریک می گم . این واسه کسی که تا به حال مدرسه نرفته ، یعنی یه موفقیت بزرگ . معلومه خیلی خیلی باهوش هستی . از اینکه تو تشخیصم اشتباه نکردم ، خوشحالم و راستش به خودم خیلی امیدوار شدم . امیدوارم هر دوتون بتونین در برابر سیل مشکلاتتون به خوبی مقاومت کنید و زندگیتون رو نجات بدین . این ازدواج با ازدواجهای معمولی خیلی متفاوته و زن و شوهر متفاوتی هم لازم داره. اتفاقی که تو بچگی برای پاهای من افتاد ، چشم من رو به خیلی از مسائل باز کرد و نشستن یکجا و مطالعه کردن زیاد ، بهم یاد داد از یه دریچه ی دیگه به آدمهای اطرافم نگاه کنم و سعی کنم پشت چشماشون رو ببینم . من پشت چشمای تو همیشه امید ، جسارت و تلاش رو دیدم . برادرم رو به تو می سپارم چون پشت چشمای اون بیشتر از امید و جسارت ، غرور هست و این یعنی آفت . اما نگران نباش چون از وقتی دوباره دیدمش ، پشت چشماش عشق رو هم می تونم ببینم . وقتی اسمت رو به زبون می یاره ، می تونم صدای قلبش رو بشنوم . این سومی خیلی مقدس و با ارزشه و میتونه تو همه ی سختی ها راه گشا باشه . اما شرط داره و اون حفظ غرورشه. غرورش رو حفظ کن تا ببینی چه کارا که برات نمی کنه . ظاهراً حرفهای زیبا و به جای آیناز تموم شده بود . چون ساکت داشت نگام می کرد . اما من هنوز تشنه ی شنیدن صدای آرامبخشش بودم . وقتی سکوت من طولانی شد ، یه لنگه ابروش رو داد بالا و گفت : چرا ساکتی ؟ گفتم : محو آرامش کلام شما شده بودم . حرفاتون هم آتیش بود هم آب . هم درد بود هم درمان. خوشحالم . خیلی خوشحالم شما اینجایین . دستاش رو باز کرد و با این کار ازم خواست برم تو بغلش . بغلش کردم و گفت : من خیلی خوشحالم انتخاب برادرم یکی مثل توه. وقتی می خواستم از اتاق آیناز برم بیرون گفت : به این خدمتکارا هم تو هیچی نگو . خودم یه جوری کار رو درستش می کنم . می خوام بگم پدر و مادرم چون یه کم مخالف ازدواج تایماز هستن و دلخورن از این وصلت ، خوش ندارن کسی بهشون تبریک بگه . تا من نگفتم ، باهاشون تماس نگیرین . فکر کنم اینطوری جرأت نمی کنن زنگ بزنن و خبر بدن ! یه مدت مخفی می کنیم تا ببینیم خدا چی می خواد. زیر لب گفتم : ممنون خا… آیناز خانوم لبخندی زد و گفت : من از تو ممنونم. تو داداش تارک دنیا و بد اخلاق من رو سربه راه کردی . این جای تشکر داره! ***** برای سومین بار می پرسم : دوشیزه ی مکرمه ، خانوم آی پارا یوسف خانی ، آیا به بنده وکالت می دهید شما رو به عقد و نکاح دائمی آقای تایماز خانلری دربیارم ؟ آیا وکیلم ؟ با صدایی که حس می کردم از ته چاه در می یاد ، گفتم : بله صدای دست زدن آیناز و اکرم و صفورا و چند نفر از فامیلای اونا و یکی دو تا از همسایه ها ،سکوت رو شکست . چه عقد غریبانه ای داشتم . من با اون همه دبدبه و کبکبه ، تو این جمع کوچیک هم ، تک و تنها بودم .یه لحظه تواون همهمه ی شادی ، دلم گرفت . بغض غریبی چنگ اندخت به گلوم . اصلاً حواسم به اطرافم نبود . دلم می خواست مادری داشتم که با شنیدن بله ی من اشک شوق تو چشماش جمع می شد . پدری داشتم که ازش اجازه می گرفتم . اما حالا… با قرار گرفتم دست گرم تایماز رو دستم ، از اون حال بی خبری بیرون اومدم . اصلاً نفهمیدم عاقد کی خطبه عقد رو خوند . یعنی من الان زن تایماز بودم ؟ آیناز صندلیش رو حرکت داد سمت ما و گفت : مبارکتون باشه و خوشبخت بشین . بعد رو به تایماز اشاره کرد که اول حلقم رو دستم کنه. تایماز چادرم رو عقب زد و خیره شد تو چشمام و آروم گفت : خیلی زیبا شدی آی پارا . مطمئن باش خوشبختت می کنم . قلبم به تندی شروع به تپیدن کرد. انگشتری که در عین سادگی زیبا بود رو به دستم کرد . منم حلقه ای رو که با اصرار فراوان با فروش یکی از سکه هام براش خریده بودم رو تو دستش کردم . لباسی که تنم بود یه لباس سفید پر چین و پولک بود . لباس عروس نبود ، چون عروسیی در کار نبود اما کمتر از اون هم نبود . تایماز انگشتش رو به عسل زد و گذاشت تو دهنم . منم با خجالت همین کار رو کردم . از تماس انگشتم با لبش یه جوری شدم . یه حس خوشایند دوید زیر پوستم. صفورا خانوم از یه خانوم که تو مجالس زنانه دایره می زد خواسته بود که بیاد و مجلس گرمی بکنه . مهمانان ما تشکیل شده بود از همسایه ها و فامیلِ خدمتکارامون. عجب عروسیی!!! تمام هفته ی گذشته سرمون گرم آماده کردن خونه و خریدن وسایل مورد نیاز شده بود . دیروز هم مشاطه اومده بود تا صورتم رو بند بندازه و ابروهای دخترانه ام رو از بکارت دربیاره . بدترین و شرم آورترین قسمت این آماده شدن واسه عقد ، اومدن قابله واسه صحت بکارتم بود . آیناز و تایماز به شدت مخالف بودن اما من در حین اینکه شدیداً خجالت می کشیدم اما اصرار کردم چون نمی خواستم هیچ حرف و حدیثی واسه بعد بمونه . با خودم می گفتم شاید اینا ظاهراً می گن اعتماد دارن و تو دلشون می خوان از پاک بودن دختری که پدر و مادری بالاسرش نیست مطمئن بشن . خدا می دونه چقدر خجالت کشیدم . وقتی زن قابله کِل کشید و گفت : مبارکه ، هم از خجالت آب شدم و هم ته دلم خدا رو شکر کردم . همش تو این فکر بودم که با تایماز چیکار کنم . من که از یه زن تا این حد خجالت کشیدم ، بعد عقد با تایماز…………….. آیناز اومد جلو و یه گردنبد شمایل قشنگ انداخت گردنم و گفت : و خوشبخت بشین الهی . نبینم زن داداشم گرفته باشه ها !!! دختر یه کم بخند ! چرا اینقدر بی حال بغ کرده نشستی ؟ الان این جماعت می گن به زور زن تایماز ما شدی ها ! از لحن شوخش که داشت حقایقی رو با شوخی بهم گوشزد می کرد لبخندکمرنگی نشست رو لبم و برای اینکه نتونه ذهنم رو بخونه گفتم : خجالت می کشم . اگه بخندم نمی گن دختره چقدر ذوق داره ؟ آیناز گفت : هر چقدر هم ذوق داشته باشی به این داداش ما نمی رسی . نیگاش کن !!! معلومه تو دلش داره قند آب می شه . وای آی پارا خدا امشب به دادت برسه . از شنیدن این حرف ، کلاً آب شدم رفتم تو زمین . در ضمن یه دلشوره هم افتاد به جونم . یعنی شب قرار بود اینقدر وحشتناک باشه ؟ تایماز گفت : می شه این چادر رو برداری؟ می خوام ببینم مشاطه باهات چیکار کرده ؟ خجالت زده بلند شدم و چادر رو از دورم باز کردم و دوباره نشستم . تا به خودم اومدم دیدم اتاق عقد خالیه . گفتم : اِ اینا کجا رفتن ؟ گفت : چیه ؟ نکنه ناراحتی رفتن ؟ می خوای صداشون کنم ؟ با گیجی نگاهش کردم . بازوهامو گرفت و منو به سمت خودش چرخوند و سرش رو آورد نزدیک صورتم و گفت : بی نهایت زیبا و خواستنی هستی آی پارای من . نزدیکتر که می اومد قلب من هم بیشتر دیوانه می شد. آروم منو بوسید . حسی عمیق و شیرین تو تمام رگای بدنم جریان پیدا کرد . من رو از خودش جدا کرد و گفت : این خاص بودنت . این بکر بودنت دیوانه کنندس آی پارا. تقه ای به در خورد و تایماز سریع خودش رو جدا کرد وگفت : بله ؟ اکرم بود گفت : آقا ، خانم دستور دادن شام رو آماده کنیم .شام شما رو بیارم اینجا ؟ تایماز گفت : بله . ما اینجا می خوریم . شام رو در میون نجواهای عاشقانه و نگاههای مشتاق تایماز و لپ های گل انداخته ی من خوردیم . بعد از شام ، مطرب ، با برادرش که آکاردیون می زد ، مجلس گرمی کردن و مهمانان مجلس کوچیک ما رو به وجد آوردن. مردانه و زنانه جدا بود . دخترهای جوان و نوجوانی که اصلاً نمی شناختمشون ، می رقصیدن و شادی می کردن . تایماز هم بین آقایون بود . تا اینکه اومد تو اتاق خانومها و مردانه جلوی خواهر و عروسش رقصید . بعد دست من رو کشید و بلندم کرد . قبلاً شده بود که تو عروسی های مختلف رقصیده باشم . اما خوب خیلی وارد نبودم و در ضمن الان فرق می کرد و من عروس مجلس بودم و همه چشم به حرکات کمرم دوخته بودم . از تایماز هم خجالت می کشیدم اما دستش رو رد نکردم و باهاش رفتم وسط و آروم رقصیدم . تایماز کناری ایستاد و برام دست زد . بعد جلو اومد و کلی پول رو سرم به عنوان شاباش ریخت .منم یه کم که رقصیدم زود تمومش کردم و نشستم. آیناز هم همونجا رو صندلیش به گردن و بدنش حرکت می داد . دلم آنی برای دختر بینوا سوخت . کاش پاهاش خوب می شد . اگه خوب می شد و ازدواج می کرد ، خوب مجلسش رو گرم می کردم . وقت مهمانی تموم شد و همه از من و تایماز خدا حافظی کردن ، تو زمان خیلی کمی ، خونه خالی شد. دلهره ای عجیب به دلم افتاد . پایین پله ها ایستادم . پاهام باهام راه نمی اومد . می ترسیدم . از دردی که شنیده بودم کشندست می ترسیدم . از ورود به دنیای زنانه وحشت داشتم . حرکت دستی رو رو کمرم حس کردم و بعد هرم نفسهای گرمی که گردن برهنه ام رو نوازش کرد . تایماز گفت : نگرانی ؟ سرم رو به نشانه ی بله تکون دادم . تو یه حرکت منِ لاغر و رو دستاش بلند کرد و گفت : تا من پیشتم نگران هیچی نباش. چنگ زدم به بازوش و گفتم : من رو بذارین زمین . الان می بینن! گفت : هیشکی اینجا نیست . همه رفتن بخوابن . دم گوشم گفت : می دونی الان صفورا خانوم چی می گفت ؟ چی؟ در حالی که با پاش در اتاق رو باز می کرد گفت : می گفت که مایل باشیم مراسم دستمال خونی رو اجرا کنن! با صدای جیغ مانندی گفتم چی ؟ من رو رو تخت گذاشت و گفت : عصبانی نشو . خودم ردش کردم . خوب چیکار کنه ، یه عمر با این چیزا بزرگ شدن و زندگی کردن . لابد می خواست واسه مادرم شاهکار پسرش رو بفرسته و شاباش بگیره . سرم رو انداختم پایین. دوباره دلشوره اومد سراغم. تایماز اومد کنار من نشست و سرم و با دستش بلند کرد وگفت : از چی می ترسی آی پارا؟ منو ببین! من همون تایمازم که باهات چند شب تو بیابون خوابیدم و انگشتم هم بهت نخورد . من اونقدرها هم فکر می کنی وحشی و خشن نیستم . درسته تمایلم به تو اونقدر زیاده که به راحتی نمی تونم مهارش کنم ولی مطمئن باش به عشقم صدمه نمی زنم . تو فقط نترس و خودت رو بسپر به من . مطمئن باش آرامشی که تو به من می دی رو منم می تونم به تو بدم . به شرطی که بهم اعتماد کنی . و من بهش اعتماد کردم………

صبح که نه نزدیکای ظهر بود که از خواب بیدار شدم . تایماز با بالاتنه ی برهنه کنارم خوابیده بود . از یادآوردی دیشب ، خون دوید به صورتم. بهش نگاه می کردم .چقدر اولین شب زندگی مشترک رو برام عاشقانه ساخته بود این مرد . شبی که می ترسیدمش ازش و فکر می کرد چقدر می تونه وحشتناک و عذاب آور باشه . اما مرد من ، اون رو برام آروم مثل یه نسیم ساخته بود . دوسش داشتم و حس می کردم با بودن با اون ، تمام غم ها و سختی هام تموم می شن . تو این مدت که اینطور ازم حمایت کرده بود و هر لحظه که نیاز داشتم ، هیچ چیز رو ازم دریغ نکرده بود ، ازش یه خدای زمینی ساخته بودم . اما همین شرکم به خدای بالاسری ، بلایی سر زندگیم آورد که با یادآوریش چهار ستون بدنم می لرزه . این بلا سرم اومد تا بفهمم تکیه گاه و خدا ، فقط یکیه و اگه اون بخواد همه ی تکیه گاهای زمینی رو می تونه یه شبه تبدیل به کابوس زندگی آدم بکنه . انگار که سنگینی نگاه من رو حس کرد . چون چشماش رو باز کرد و وقتی من رو بیدار دید ، لبخندی زد و گفت : صبحت بخیر خانومم. خوبی؟ آروم گفتم : سلام . صبح که نه ، ولی ظهر شما هم بخیر . نیم خیز شد و گفت : حالت خوبه ؟ جاییت که درد نمی کنه ؟ با شرم گفتم : خوبم . لپم رو کشید و گفت : شما زن هم شدی باز خجالت می کشی ؟ جوابش فقط سر پایین افتاده ام بود. تره ای از موهام رو کنار زد و گفت : خیلی دوست دارم آی پارا. خیلی !!! این گلگون شدنت می ارزه به همهی دنیا. از جمله ی عاشقانه ی سا ده و پر معنیی که گفت ، کلی حس خوب وجودم رو پر کرد. از همه ی اهل خونه خجالت می کشیدم. صفورا خانوم برامون واسه صبحانه کاچی درست کرده بود . همین کاچی ساده رو با کلی سرخ و سفید شدن خوردم. آیناز تا گیرم می آورد سر به سرم می ذاشت و کلی باهام شوخی می کرد بلکه یخم آب شه . عروس غریبی بودم که هیشکی نبود براش پایتختی بگیره. تازشم کی رو می خواستیم دعوت کنیم ؟ همسایه ها رو؟ آیناز اصرار داشت مراسم بگیره . اما من و تایماز مخالف بودیم . عصر که شد ، تایماز به من و آیناز گفت که حاضر شیم تا با هم بریم بگردیم. بعد از اون روزی که برای گرفتن کارنامه رفته بودیم ، به خواسته ی تایماز دیگه روبند نمی زدم . تقریباً همه اینجوری شده بودن و زنایی که روبند داشتن انگشت شمار شده بودن. آیناز چادر هم نپوشید یه کت و دامن بلند پوشید و یه روسری کلاغه ای ( یه نوع روسری ابریشمی با رنگهای زیبا که منحصراً محصول شهر اسکو هستش ) هم سرش کرد. اما من چادر مشکی سرم کردم و راه افتادیم. سوار اتوبوس شدیم و رفتیم لاله زار. تایماز از دوستاش شنیده بود چند شبه یه تأتر خنده دار اونجا نمایش می دن . خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه . اونقدر خندیده بودیم که دلم شدید درد می کرد . دایه جان خدا بیامرز همیشه می گفت ؛ بعد از هر خنده ی از ته دل و بلندی همیشه یه گریه از ته دل هست و ای کاش اون روز اونقدر نمی خندیدم . نمایش که تموم شد ، هنوز ته خنده های من و آیناز مونده بود و می خندیدم. آخرشم تایماز طاقت نیاورد و دعوامون کرد که نباید تو خیابون صدامون رو بندازیم و بالا و هر هر و کرکر کنیم. من و آیناز هم مطیعانه اطاعت کردیم و بقیه ی خندمون رو نگه داشتیم واسه خونه. تایماز جلوی یه آبمیوه فروشی وایساد و به ما اشاره کرد که رو صندلی های بیرون مغازه بشینیم تا بره سفارش بده . داخل مغازه شلوغ بود و تایماز تو شلوغی گم شد.چند لحظه از نشستن ما نمی گذشت که نمی دونم از کجا دو تا مرد گنده کنار من ظاهر شدن. تا خواستم اعتراضی بکنم که چرا وایسادین اینجا ، یکیشون دهنم رو گرفت و منو مثل یه کاه بلند کرد و دویید طرف اتومبیل سیاه رنگی که جلوی مغازه وایساده بود . آیناز تا اوضاع رو اینطوری دید ، شروع کرد به جیغ زدن . مردم همه متوجه شدن . یه چند نفری حمله کردن طرف مردی که منو گرفته بود . ولی دوستش مانع می شد و با مشت همه رو نقش زمین می کرد . تقلا می کردم و چشمم دنبال تایماز بود. درست تو لحظه ای که سوار ماشینم کردن ، تایماز رو دیدم که با فریاد طرف ماشین دوید . شعله ی امید تو دلم جوانه زد . امید به اینکه بتونه نجاتم بده . اما اون نرسیده به ماشین ، ماشین حرکت کرد . تایماز کنار ماشین می دوید و فریاد می زد . دست مرده رو دهنم بود . فریاد که هیچ ، نمی تونستم نفس بکشم . از بی هوایی چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی ندیدم. همه ی بدنم درد می کرد . چشمام رو که باز کردم ، همه جا تاریک بود . کمی که گذشت ، یادم اومد چی سرم اومده . وحشت همه ی وجودم رو گرفته بود . مطمئن بودم منو دزدیدن. اما واسه چی ؟ و مهمتر از همه ،کی ؟ چادرم هنوز دورم بود . به خودم پیچیدمش و بلند شدم . چشمام یه کم به تاریکی عادت کرده بود . با نور ضعیفی که از زیر در می اومد ، اطراف رو به دقت نیگا کردم .دیدم تو یه اتاق حدوداً ۳*۴ هستم که یه کم خرت و پرت تو یه گوشَش جمع شده و یه فرش به نظر کهنه هم کَفِش انداخته بودن. ترسان وحشت زده رفتم سمت در . هیچ دستگیره ای نبود . چند تا مشت زدم به در زدم و با فریاد گفتم : منو بیارین بیرون !!! کمک!!! هیچ صدای از بیرون نمی اومد. دوباره با مشت و لگد افتادم به جون در. همینطور جیغ و داد می کردم که صدایی از پشت در گفت : خفه شو. وگرنه خودم می یام خفت می کنم . با ترس گفتم : منو برای چی آوردین اینجا ؟ مرد گفت : یه کم صبر کنی می فهمی . حالام بی صدا بشین وگرنه یه جور دیگه صدات رو خفه می کنم . از ترس داشتم پس می افتادم . یه کم بگذره قراره چی بشه ؟ از تصور اینکه کسی بخواد بهم تعرضی بکنه ، همه ی بدنم شروع کرد به لرزیدن … می ترسیدم . دستم به جایی بند نبود . هزار جور سوال بی جواب تو ذهنم جولون می داد . اینا کی بودن ؟ چی می خواستن از من ؟ تایماز الان داره چیکار می کنه ؟ مستاصل شروع کردم به گریه . نمی دونم چقدر گذشت که در با صدای وحشتناکی باز شد . یه مرد قد بلند داخل اومد . نوری که از در اومد تو ، چشمم رو زد .چشمم رو یه لحظه بستم . اما زود بازش کردم . می خواستم ببینم کیه که منو آورده اینجا . مرد اومد نزدیکتر و کنارم چمپاتمه زد . مثل چی می لرزیدم . با ترس نگاهش کردم . چیزی رو که می دیدم نمی تونستم باور کنم . آسلان ؟ گلوم خشک شده بود . از ترس دست و پام می لرزید . لبام از هم باز نمی شد . اسمش رو به زور زبون آوردم . خنده ی زشتی کرد ودندونهای زردش رو نشون داد و گفت : خوب شناختی قناری !!! خودمم. با ترس گفتم : من… منو برای چی آوردی اینجا ؟ می دونی اگه تایماز بفهمه چیکارت می کنه ؟ سیلی محکمی به گوشم زد که گوشم سوت کشید و جای انگشتاش رو صورتم سوخت . بلند شد و رفت سمت و از اونجا داد زد . چراغ بیار ! برگشن طرف من و گفت : اینو زدم تا بدونی اینجا من می گم کی چیکار کنه . اینجا تایماز ارباب نیست . این منم که دستور می دم. چند لحظه بعد همون مردی که منو به زود داخل ماشین کرده بود ، اومد تو و یه چراغ داد دست آسلان . اتاق کاملاً روشن شد و می شد چهره زشتش رو به خوبی دید. اومد نزدیکتر . با هر قدم اون من تو خودم مچاله می شدم . گفت : خوب عروس خانوم ، تعریف کن ببینم دیشب بهت خوش گذشته ؟ تایماز مرد قوییه ، حتماً بهت خوش گذشته. تمام شب بیرون خونت کشیک می دادم. می ترسیدم بس کوچولویی ، زیر دست تایماز دووم نیاری. قهقه ی کریهی زد که حالم بهم خورد. داشتم از ناراحتی و شرم پس می افتادم. با صدای لرزونی که به زور شنیده می شد گفتم : با من چیکار داری؟ چرا منو گرفتی ؟ گفت : طفره نمی رم . من می خوام بی آبروت کنم .همونطور که تو بی آبروم کردی. یادته خان چطور در حالی که عورتم پوشیده نبود ،بین خدمه منو گردوند و مثل سگ باهام برخورد کرد. پریدم وسط حرفش و گفتم : خودت می گی خان . مگه من اینکار رو کردم ؟ دیوانه وار خندید و گفت : تو موش کوچولو چی با خودت فکر کردی ؟ فکر می کنی نمی دونم جاسوسش کی بود ؟ اونطور که تو بی آبروم کردی ، همونطور بی آبروت می کنم . گفتم : دستت بهم بخوره خودم رو می کشم . اومد جلو و چونم رو سفت گرفت تو دستاش و فشار داد . همه ی تلاشم رو کردم که ناله نکنم . که نشکنم جلوی این نامرد. دهن بوگندوش رو آورد نزدیکتر و از پشت دندونای کلید کردش گفت : من یکی اونقدر ازت بدم می یاد که نمی خوام حتی انگشتم بهت بخوره ، دختر یوسف خان . بلند شد و همونطور که می رفت سمت در گفت : من جور دیگه ای بی حیثیتت می کنم . جوری که شوهر خودت نخوادت . در ضمن می دونم خان و بیگم خاتون هنوز نمی دونن کی عروسشون شده . دادن این خبر به اونا هم خودش عالمی داره . چند لحظه ساکت شد و بعد با خنده گفت : الان یکی تو راهه . یکی که یه زمانی بدجور چزوندیش و ترجیح دادی بری کلفتی تا زن اون بشی. مطمئناً اون بدش نمی یاد باهات یه خلوتی بکنه . اینو که گفت ، در رو بست و اتاق دوباره تو سکوت و سیاهی فرو رفت.

تایماز حالم دست خودم نبود . اونقدر شوکه بودم که نمی دونستم چیکار کنم. دو شب بود آی پارا رو دزدیده بودن . دو شب بود عروس نازنینم ، آی پارای عزیزم رو ازم گرفته بودن . رفتم نظمیه خبر دادم . با دوستام و چند نفر آجانی که باهام آشنا بودن ، جاهایی که می شد روگشته بودم . اما آب شده بود رفته بود رو زمین . چشمای ترسیدش مدام جلوی چشام بود . لعنت به من که مواظب این گوهر با ارزش نبودم . لعنت به من . حتی نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که ممکنه باهاش چیکار کرده باشن . داشتم دیوانه می شدم . آیناز بی نوا هم دست کمی از من نداشت . مدام در حال مویه و ناله بود. گریه می کرد و به آسلان بد و بیراه می گفت . مطمئن بودیم ، کار ، کار ِ خودشه . آیناز هی می گفت ؛ دیدی گفتم اون آسلانه ؟ دیدی گفتم من این صدا رو می شناسم ؟ اون از آی پارا به خاطر افشای اون دزدی بدجور کینه داشت . حالام معلوم نیست باهاش چیکار کرده . هی می گفت و هی گریه می کرد . گریه های اون بیشتر اعصابم رو داغون می کرد . عصبی و وحشی شده بودم . تصور تن ظریف و بلورین آی پارام تو دستهای کثیف اون بی همه چیز تا مرز جنون منو می کشوند . دیوانه شده بودم . رفتم تو اتاق خوابمون . اتاق خوابی که یه شب مهمان نجواهای عاشقانم با معشوقم بود . حالم از بی عرضه گیم بهم می خورد . آینه و شمدانی که برای آی پارا خریده بودم کنار دستم بود . ناخودآگاه دست بردم و لمسش کردم . وای آی پارام کجایی ؟ لحظه ای جنون بهم مستولی شد و با قدرت هرچه تمامتر آینه رو بلند کردم و کوبیدم زمین . آینه ی بخت آی پارام هزار تیکه شد . بین خورده آینه ها نشستم و اینبار نتونستم مقاومت کنم و از شدت استیصال گریه کردم . از اینکه نمی تونستم هیچ کاری بکنم ، از خودم بدم می اومد . هر چقدر تلاش می کردم به دو شبی که آی پارا بیرون از خونه گذرونده فکر نکنم نمی تونستم . دلم مرگ می خواست .

آی پارا نمی دونم چند وقت بود این تو بودم . هیچ روزنه ای واسه تشخیص روز و شب نبود. اما حدس می زدم دو شب گذشته باشه. آسلان رو فقط روز اول دیدم. بعد از اون ، همون مردی که منو آورد اینجا ، می اومد تو و یه تیکه نون می نداخت جلوم . هیچی از گلوم پایین نمی رفت . دست به نون و آبی که برام آورده بودن نمی زدم . از اومدن یاشار وحشت داشتم . آسلان گفته بود ، تو راهه. یعنی پسر عموی من ، هم خون من ، با من اینکار رو می کرد ؟ یعنی بی سیرتم می کرد ؟ دلم می خواست بمیرم. مرگ رو به زندگی بی آبرو ترجیح می دادم. دلم ضعف می رفت و سست بودم . کثافتای احمق یه سطل گوشه اون دخمه گذاشته بودن که واسه اجابت مزاج استفاده کنم . نمی خواستم اینکار رو بکنم ولی چاره ای نداشتم . دیگه بعد از دو روز بهش احتیاج داشتم . حس می کردم نجاست همه ی جونم رو گرفته . بی رمق برگشتم و نشستم سرجام . چشمام سیاهی می رفت . دلم آشوب بود . نمی تونستم از در چشم بردارم. هر آن منتظر بودم یاشار با اون چشمای هیز و نگاه عریان و بی شرمش وارد اتاق بشه. نمی دونم چقدر گذشته بود و من کی بی هوش شده بودم . اما با ریخته شدن سطل آبی به صورتم ، وحشت زده و هراسان بهوش اومدم . نفس در نمی اومد . با چند تا سرفه تونستم به سختی نفس بکشم. همه ی لباسام خیس شده بود و چسبیده بود به تنم . همین بیشتر معذبم می کردم . با دیدن یاشار ، چشام از حدقه دراومد . کاش مرده بودم . کاش … کاش… پس اومد . کسی که اینقدراز امودنش وحشت داشتم بلاخره رسید. فقط تو دلم خدا رو صدا می کردم و از خانوم فاطمه ی زهرا کمک می خواستم . همونطور که بی حرف زل زده بود بهم ، تو دلم گفتم : به ولای علی دستش بهم بخوره خودم رواز شر زندگی خلاص می کنم. مگه می تونستم تو چشمای مَردَم نگاه کنم و بگم تنم فقط مال اون نبوده . چقدر این نگاهش وهم انگیز بود . چقدر کثیف به نظر می رسید. یاشار سرش رو آورد نزدیکتر و زل زد تو چشمام و گفت : ســــــلام دختر عمو . خوبی؟ حالم ازش بهم می خورد . همه ی توانم رو جمع کردم و تف کردم تو صورتش. با پشت دستش صورتش رو پاک کرد و با همون پشت دست سیلی محکمی به صورتم زد که چشام سیاهی رفت . گفت : معلومه این آسلان خیلی لی لی به لالات گذاشته اینطوری گستاخی می کنی. با حرص برگشتم طرفش وگفتم: تو وجدان نداری ؟ غیرت نداری ؟ ناموس نداری؟ احمق من ناموس توأم !!! من همخون توأم!!! من دختر عموی توأم. مردم چشم کسی رو که به هفت پشت اونورترشون بد نگاه کنن رو در می یارن ، اونوقت تو قشون کشی کردی من رو ، ناموست رو بدزدن بیارن اینجا که بی سیرتش کنن ؟ می تونی یاشار ؟ واقعاً می تونی ؟ گفت : می تونم .چون تو باهام بد تا کردی آی پارا . یادته وقتی بابات خان بود آدم حسابم نمی کردی ؟ یادته چطور با اسب غرور و خود بزرگ بینیت می تازوندی ؟ الان باید تاوان اون غرور خاکشیر شده ی من رو بدی . باید تاوان اون لحظه ای رو بدی که گفتی حاضری بری کلفتی و زن من ، زن پسر عموت ، زن کسی که می دونستی می خوادت نشی . باید تاوان بدی خان زاده . تو شکستیم ، منم می شکنمت . می دونی که مثل پدرم کینه شتریم . من تا انتقام لحظه لحظه هایی که مردم ده با حقارت نگاهم کردن رو از تن تو نگیرم آروم نمی شم . بعد تو یه حرکت ناگهانی حمله کرد و من خیس آب رو کشید تو بغلش و لبم رو وحشیانه بوسید وگاز زد . جوری که جون از گوشه ی لبم جاری شد . . چقدر دلم تو اون لحظه مرگ می خواست. حالم از زن بودنم ، از ضعیف بودنم بهم می خورد . محکم با تمام توانم هلش دادم عقب . سکندری و خورد اما نیفتاد و خودش رو نگه داشت و به روی خودش نیاورد و رو به آسلان که پشت سرش ایستاده بود با خنده گفت : برام شراب بیار . امشب این عروس دوباره به حجله می ره . برگشت سمت من و با یه پوزخند گفت : نگران نباش ، از اون شوهر سوسولت بیشتر حالیمه چیکار کنم . می خواست زجرم بده . می خواست یادم بیاره شوهری دارم که همین چند شب پیش عروس حجلش بودم . با داد گفتم : آره بگو برات شراب بیارن . چون وقتی به هوش باشی نمی تونی به ناموس خودت تجاوز کنی . نمی تونی همخونت رو بی حیثیت کنی . باید مست بشی بتونی به پدر بزرگت که خونش تو رگای منم هست و خودش مظهر پاکی بود، خیانت کنی . با حرص برگشت طرفم و محکم زد تو دهنم . جاری شدن خون رو روی پوستم و شوری اون رو تو دهنم به خوبی حس کردم. چقدر یاشار پست شده بود. آسلان نیم نگاهی به من کرد و گفت : چشم ارباب بهترینش رو برای شب دامادیتون می گیرم . یاشار بی حرف از اتاق رفت بیرون . وقتی آسلان داشت در رو می بست گفتم : جون به جونت کنن نوکر و خانه زادی بی شرف . کی بود می گفت ؛ من می گم اینجا کی چیکار کنه ؟ تو تا ابد یه نوکر بدبختی . نیشخندی زد و گفت : نوکر باشم بهتره تا اینکه زن شوهر داری باشم که قراره دوباره عروس بشه و قهقه زد و در رو بست . باز سکوت و بود سیاهی . اما این سیاهی هر چقدر هم سیاه بود ، از بخت من نمی تونست سیاهتر باشه . چند تا عروس فردای عروسیشون به تاراج می رن ؟ چند تا دختر بی پناه که تو دار دنیا غیر از همسرش کسی رو نداره ، اینطوری فرداری شب حجلش ، بی آبرو می شه ؟ یاد حرف دایه جان افتادم که می گفت : خدا از خوشگلیت برداره بذاره رو بختت دخترم . راس می گفت خدا بیامرز . انگار می دونست چقدر سیاه بختم . دیگه حتی دلشوره هم نداشتم . خودم رو مرده می دونستم . دیگه رمقی برای حرکت نداشتم . دلم برای صدای گرم و آشنای تایمازم تنگ شده بود . با خودم می گفتم ؛ یعنی الان داره چیکار می کنه ؟ دنبالمه ؟ فکر کنم یه چند ساعتی گذشته بود و من همونطور بی رمق نشسته بودم . خیسی لباسام باعث می شد بیشتر سردم بشه . باز در با همون صدای وحشتناک باز شد آسلان تو آستانه ی در ایستاد و گفت : بلند شد راه بیفت عروس خانوم . دامادت منتظره . داشت ذره ذره نابودم می کرد . با کنایه هاش داشت مثل خوره وجودم رو می خورد. وقتی دید حرکتی نمی کنم ، به سمتم اومد و تو یه حرکت منو انداخت رو کولش . با مشتهای بی جون و لگد های بی رمق افتادم به جونش . انگار از تقلای من بیشتر لذت می برد ، چون می خندید و بیشتر خوار و خفیفم می کرد . آزاد شدن از حصار دستهای قوی و زمختش، قدرت می خواست . چیزی که من تو اون لحظه حتی یه ذره هم نداشتم. از راهروی باریکی رد شد و در یه اتاق رو باز کرد که روشنتر از اتاق قبلی بود و منو مثل یه بقچه انداخت رو تشکی که وسط اتاق بود . از دیدن تشک همه ی تنم لرز شد . داشت باورم می شد که یکی از گوشت و خون خودم ، برام دندون تیز کرده . برای منِ شوهر دار. آسلان که لرزِ افتاده به جونم رو دید نیشخندی زد و گفت : جلوی ایوان ، وقتی همه بی آبرو شدنم روهوی می کردن ، بدن منم اینطوری می لرزید. بِکش که هر چی بِکشی حقته . البته الان یکی می یاد سروقتت که تنش کوره ی آتیشه . اون می تونه حسابی این لرز رو ازت بگیره . با صدای کریهش خندید و در رو محکم بست و بعد صدای چرخش کلید اومد . حس می کردم تو هوای یخبندان کندوان بدون لباس بیرون وایسادم . جوری دندونام به هم می خورد که صدای بهم خوردنشون ، خودم حالم بد می شد و هیچ جوره نمی تونستم بدنم رو آروم کنم . یه کم گذشت و یه خورده آروم شدم ، تازه متوجه اطرافم شدم . یه اتاق کوچیک با یه پنجره چوبی که جلوش نرده ی فلزی زده بودن .پس واسه همین بود که روشنتر از اتاق قبلی بود و می شد به خوبی چهره ی یه حیوونی مثل آسلان رو دید. یه گوشه ی اتاق یه کمد کهنه قدیمی بود و یه آینه ی شکسته کنارش رو زمین بود . یه دست لحاف و تشک هم وسط اتاق رو فرش رنگ و رفته پهن بود که من روش نشسته بودم . از تصور اتفاقایی ممکن بود رو این تشک بیفته دوباره لرز افتاد به جونم . با هر جون کندنی بود خودم رو از رو اون تشک نجس که معلوم نبود قبلاً چه گناهایی رو شاهد بوده ، کشیدم کنار و خزیدم طرف کمد . تو آینه ی شکسته ی بغل دیوار نگاهی به خودم انداختم . این من بودم ؟ چهره ی سرخاب ، سفید آب شدم کجا و این چهره مخوف کجا !!! لبم کبود و پاره بود و خون گوشه ی لبم خشک شده بود.موهای رنگ شبم ژولیده و خیس رو پیشونیم افتاده و پای چشمام سیاه بود . مثل میت شده بودم . وای تایماز کجایی؟ هنوز تو جام ننشسته بودم که صدای چرخش کلید اومد و پشت بندش یاشار با یه بطری عرق تو دستش و چشمای سرخ که مثل جغد بهم زل زده بود، اومد تو اتاق.

*************************************************

رمان آی پارا قسمت شانزدهم

وحشت همه ی وجودم رو گرفته بود . تا خواستم به خودم یه تکونی بدم ، مثل یه گرگ به طرفم حمله کرد . دستش رو برد و لچک خیسم رو که به اندازه ی کافی شل و ول بود ، از سرم کشید . موهای خیس و ژولیدم ریخت تو صورتم . دستش رو برد سمت یقه ی پیرهنم . دستش رو گرفتم و با همه ی توانم ، هلش دادم . به خاطر مستی خیلی رو حرکاتش کنترل نداشت. یه کم که عقب رفت ، به خودم اومدم و با چشمم دنیال یه وسیله واسه دفاع گشتم . چشمم افتاد به آینه . تو یه حرکت سریع ، قبل از اینکه دوباره خیز برداره طرفم ، دست بردم سمت آینه و محکم کوبیدمش زمین و یه تیکه ی بزرگش رو گرفتم تو دستم …………………………………………………………… همین که یاشار به طرفم حمله کرد ، تیکه ی شکسته ی آینه رو گرفتم سمتش و چون مست بود و شَل می زد ، نتونست خودش رو کنترل کنه و افتاد رو من و آینه رفت تو شیکمش . خیلی وحشت کرده بودم . یه آخ بلند گفت و دیگه تکون نخورد . می ترسیدم کشته باشمش . هجوم یه مایع گرم رو روی دستام و سینم حس می کردم . توان هیچ حرکتی نداشتم . دهنم خشک شده بود . هیچ صدایی نمی اومد . فقط صدای نفسهای منقطع من بود که مثل پتک رو سرم فرود می اومد . چند لحظه بعد ، به زحمت تن لندهورش رو از روم کنار زدم . طاق باز افتاد رو زمین . نصف تیکه آینه تو شکمش بود و نصفش بیرون . از تو زخم خون فواره می زد . اگه یه ساعت اینجوری می موند می مرد . یه لحظه دلم براش سوخت . اما وقتی یادم افتاد این حیوون می خواست باهام چیکار کنه ، به جای دلرحمی ، خشم همه ی وجودم رو گرفت و از وضعیتی که توش بود ، بدم نیومد . به خودم اومدم . باید فرار می کردم . باید خودم رو نجات می دادم . چادرم تو اون انباری مونده بود. لچکم رو که زیر یاشار گیر کرده بود ، از زیرش کشیدم بیرون و رفتم سمت در. دستام همه خونی بود . خون دستام رو با دامن ، پیرهنم گرفتم و آروم دستگیره رو چرخوندم . تو راهرو نیمه تاریک بود و فقط یه چراغ گیرسوز روشن بود. . تازه هوا تاریک شده بود و هنوز سرشب بود . اگه می تونستم از این خراب شده برم بیرون ، می تونستم خودم رو برسونم خونه . نمی خواستم تو اون شرایط به این موضوع فکر کنم که تو خونه چی در انتظارمه . فقط می خواستم از اونجا برم . تو راهرو سه تا در بود . نمی دونستم کدومش به بیرون باز می شه . یکیش حتماً درِ اون انباریی بود که منو توش زندانی کرده بودن .اما دوتای دیگه …. صدای نفسای خودم عصبیم می کرد . حس می کردم اونقدر بلنده که همه رو می کشونه اینجا می ترسیدم در و اشتباه باز کنم و برم تو اتاقی که آسلان و اون مرده توش نشستن. بسم الله گفتم و درِ انتهای راهرو رو باز کردم . وای در رو به حیاط باز شد . گیوه هام پام نبود . بدو بدو ، پا لخت دوییدم سمت در حیاط . خداخدا می کردم قفل نباشه . خوشبختانه خدا باهام بود . در رو باز کردم و دویدم تو کوچه . نمی دونستم کجام . مثل دیوونه ها می دوییدم . نمی دونستم آخرش به کجا می رسه . یه مرد و زن از دور می اومدن . نزدیکتر که رسیدن ، با دیدن سرو وضع من که چادر نداشتم و لباسام خونی بود ، زنه جیغ کشید و چسبید به مرد همراهش . گفتم : تو روخدا خانوم کمکم کنید . منو دزدیده بودن . در رفتم . بگین آخر این کوچه به کجا می رسه !!! تند تند اینا رو می گفتم که زنه ازم نترسه. مرده اومد جلوتر و گفت : کدوم از خدا بی خبری اینطوریت کرده . جاییت هم زخم شده ؟ گفتم : نه خوبم . فقط بگین کجا می تونم سوار درشکه بشم . می خوام برم خونم . حتی نای حرف زدن هم نداشتم . چند روز بود با شکم خالی ، اینهمه فشار تحمل کرده بودم . رمقی برام نمونده بود و چشام سیاهی می رفت . تیکه دادم به دیوار . زن که یه کم ترسش ریخته بود ، اومد زیر بغلم رو گرفت و رو به شوهرش گفت : داره از حال می ره عماد ! چیکار کنیم؟ مرد گفت : چادر اضافی تو خونه داری؟ زن گفت : آره تو بقچه ، تو پستوه. مرده گفت : من می رم براش بیارم .تو هم بگیرش زیر چادرت و برین سمت خیابون . زن چادرش رو کشید رو من و همراه من راه افتاد . مرده دوید سمت مخالف ما . تو راه زنه گفت: اسمت چیه ؟ گفتم : آی پارا گفت : واسه چی دزدیده بودنت ؟ نمی خواستم خیلی براش توضیح بدم . اما اگه نمی گفتم ، بهم شک می کرد . زیر چادرش احساس امنیت می کردم . گفتم : تازه عروسم . چون زن پسرعموم نشده بودم ، منو دزدید. گفت : تهرانی نیستی نه ؟ گفتم : نه آذریم . گفت : خدا ازش نگذره . منم تازه عروسم . خدا به دادت برسه . الان شوهرت چه حالی داره بی نوا. از تصور صورت برافروخته و رگ برجسته ی گردن تایماز مورمورم شد . خوشبختانه دیگه چیزی نگفت تا بیشتر نگرانم کنه . یه کم رفته بودیم که شوهرش خودش رو به ما رسوند و چادر رو گرفت سمتم . پاهام لخت بود و ریگای تو کوچه اذیتم می کردن اما چیزی نمی گفتم . چادر رو سر کردم . مرده گفت : بیا ما تا خونت می رسونیمت . حس می کردم زنش از وضعیت به وجود اومده خیلی راضی نیست . واسه همین گفتم : نه خودم می رم . تا همین جا هم خیلی بهم لطف کردین . چادر خانمتون رو هم نجس کردم . مرده گفت : تو هم جای خواهر ما . حنماً نگرانتن . در ضمن ممکنه اینایی که گرفته بودنت دنبالت باشن . ما تا خونت می رسونیمت . دیگه جای تعارف نبود . واقعیتش این بود که از بودن دو نفر کنارم بیشتر احساس امنیت می کردم . سعی کردم از همه ی نیروم استفاده کنم که تند راه برم . خدا رو شکر که حرفم رو باور کردن . شاید خود من یه همچین آدمی رو با سر و کل داغون و لباس خونی می دیدم ، می گفتم حتماً یکی رو کشته و در رفته . وقتی رسیدیم سر کوچه ، عماد واسه یه درشکه دست بلند کرد و هر سه سوار شدیم . آدرس خونه رو دادم و چشمام رو بستم . باورم نمی شد تونسته باشم از دست یاشار و آسلان فرار کنم . نمی دونم کی خوابم برده بود . با تکون دست زنه که حتی اسمش رو نمی دونستم ، بیدار شدم . آروم گفت :رسیدیم . بلند شدم . اول گیج بودم . اما زود خودم رو پیدا کردم . جلوی در خونه بودیم . با خوشحالی گفتم : خدایا شکرت .باورم نمی شده به خونه رسیدم . زود پیاده شدم و ازشون خواستم باهام تا خونه بیان تا هم چادر رو پس بدم و کرایه رو حساب کنم . اما اصلاً قبول نکردن . زنه گفت : چادر هم مال خودت . گفتن ؛ منتظر می مون تا من برم تو خونه و اونا هم با همین درشکه برگردن . دلم می خواست زودتر برم خونه . ازشون خداحافظی کردم و حلالیت خواستم و در زدم . سید علی در رو باز کرد . تا من رو دید ، گفت : یا فاطمه ی زهرا خانوم شمایید ؟ موندن تو کوچه جایز نبود . سریع رفتم تو خونه و در رو پشت سرم بستم . سید علی با فریاد همه ی اهل خونه رو صدا کرد . خیلی از برخوردشون می ترسیدم . مثل یتیم های مادر مرده وسط حیاط ایستاده بودم . تو کمتر از چند لحظه ، تایماز و اکرم و صفورا اومدن تو حیاط . آیناز هم با صندلیش تو آستانه در وایساد . تایماز تا چشمش بهم افتاد ، پله ها رو دو تا کی پایین اومد و خودش رو رسوند بهم . منو گرفت تو بغلش و گفت : وای تو کجا بودی آی پارا؟ منو از خودش جدا کرد و چادر رو از سرم باز کرد چشماش دودو می زد . تا چشمش به لباسای خونیم افتاد با وحشت گفت : چرا لباسات خونیه ؟ زخمی شدی ؟ با سر نه گفتم : دلم برای نگاهش ، برای وجودش ، برای آغوش امنش تنگ شده بود . غرور رو گذاشتم کنار و های های گریه کردم . تایماز منو بغل کرد و گفت : آروم باش عزیزم . همه چی تموم شده . بهم بگو کی این بلا رو سرت آورده ؟ چقدر خوب بود که تایماز آرامش داشت . چقدر خوب بود که منو پس نزد . چقدر خوب بود…. با هق هق گفتم : آسلان بود که من ..من رو …دزدید. یاشار… ازش … خواسته بود . تا…تایماز… من … خیلی ترسیده … بودم. تایماز منو از خودش جدا کرد و گفت : الان فقط آروم باش . بریم بالا . می دونستم الان تو دلش غوغاییه . اما چقدر مرد بود که به روی خودش نمی آورد . شایدم در حضور مستخدمین خونه خوددار بود و وقتی تنها شدیم می خواست بازخواستم کنه . اکرم و صفورا کنار پله ها بی صدا و مات ایستاده بودن . صفورا با گوشه لچکش اشکش رو پاک کرد و گفت : به خونه خوش اومدین خانوم . نای تشکر نداشتم. جلوی چرخ آیناز نشستم رو زمین و سرم رو گذاشتم رو زانوش و گریه کردم . اونم همراه من اشک می ریخت .سرم رو نوازش کرد و گفت : الهی واست بمیرم که اینطوری زجر کشیدی . بلند شو بریم تو خونه . بلند شو!!! بی رمق بلند شدم .تایماز زیر بغلم رو گرفت و کمک کرد برم تو . هیشکی پشت سرمون تو نیومد . شاید می خواستن تنهامون بذارن . اما من می ترسیدم . پایین پله ها گفتم : من بالا نمی رم . همه ی تنم کثیفه . می خوام برم حموم. یه لحظه اخمای تایماز تو هم رفت که باعث شد ضربان قلبم بالا بره . نکنه فکر کرده جور دیگه ای کثیفم ؟ اما حرفی بود که زده بودم و نمی شد پسش بگیرم.تایماز از همون جا رو داد زد : سید علی حموم رو آماده کن . همنجا رو اولین پله نشستم . تایماز هم کنارم نشست . باغیرتی که ازش سراغ داشتم ، می دونستم الان داره دیوانه می شه . لبام رو به زور باز کردم و آروم و خجول گفتم : می دونم به چی فکر می کنی !!! اما به مدد خانوم فاطمه زهرا ، پاک موندم و دست هیشکی بهم نرسید. عرق شرم نشسته بود رو پیشونیم . من هنوز از تایماز خجالت می کشیدم . تایماز سربه زیر گفت : من که چیزی نگفتم !!! گفتم : زبونت نگفت ، اما نگاهت خیلی گله منده . تایماز هیچی نگفت و با سکوتش صحه گذاشت رو فکری که راجع به نگاهش ، کرده بودم . گفتم : باورم داری ؟ می دونی که دروغ نمی گم حتی اگه به ضررم باشه ؟ برگشت طرفم و با چشمایی که نم اشک توشون می درخشید گفت : معلومه که حرفت رو باور دارم . گفتم : مطمئن باش اگه می مردم هم نمی ذاشتم دامنم لکه دار بشه . توهین دیدم ، کتک خوردم ، گشنگی کشیدم ، اما پاک موندم . لبخندی مهمون لبهای تایماز شد و گفت : می دونم . از آی پارا کمتر از این انتظار نداشتم و دوباره محکم منو بغل کرد. یه لحظه انگار که چیزی یادش اومده باشه با پریشونی منو از خودش جدا کرد و گفت : این خونِ کیه ؟ گفتم : یاشار. با صدایی شبیه فریاد گفت : کشتیش ؟ گفتم : نمی دونم . می خواست بهم دست درازی کنه . منم با یه آینه ی شکسته شکمش رو شکافتم . نمی دونم الان مرده یا نه . گفت : چطوری برگشتی خونه ؟ لبخندی زدم و گفتم : می دونم می خوای همه چی رو بدونی . حالا که اینجام و احساس امنیت می کنم ، بذار از اول برات بگم. یک ماه از زمان برگشتن من به خونه می گذشت . تایماز به خاطر اینکه حدس می زد ممکنه یاشار مرده باشه و برملا شدن اینکه کار منه ، برام دردسر بشه ، پیِ قضیه رو نگرفت . یعنی حداقل اینطوری وانمود کرد . ولی می دونستم اون دو تا آشغال رو ول نمی کنه . اما من ممنوع الخروج بودم . چون هم خودم و هم تایماز می ترسیدیم اون زنده باشه و جری تر شده باشه و بخواد بیشتر ضربه بزنه . تایماز خیلی مردانه باهام برخورد کرد و منو از خودش نروند . من هیچ تقصیری تو این ماجرا نداشتم . اما خوب ، بودن مردایی که سر همین قضیه یا حتی خیلی کمتر از این ، کمترین کاری که کرده بودن ، طلاق دادن زنشون بود . خیلی ها به همین قانع نمی شدن و برای نشون دادن مردونگیشون حتی زنشون رو می کشتن که نشون بدن چقدر غیورن . اما تایماز خدا وکیلی اصلاً بروم نیاورد و باورم کرد . ولی نمی دونم اگه قضیه اینطوری تموم نمی شد و من صدمه می دیدم ، بازم رفتارش همین بود یا نه . اون روز اصلاً حالم خوش نبود . صبح با سرگیجه بلند شدم .کمرم تیر می کشید . از وقت ماهیانم گذشته بود . با خودم می گفتم ؛ حتماً به خاطر فشارهای این چند وقته و اینکه این اولین ماهیانم بعد از ازدواجم بود ، اینطوری دیر شده و حالام قبل از اینکه عادت بشم اینقدر حالم ناخوشه. صبحانه رو خورده نخورده ، حالت تهوع بهم دست داد . هر کاری کردم یادم بره ، نشد . دست بردم و بزور یه قاشق عسل گذاشتم تودهنم . فکر می کردم سردیم شده. اما به جای اینکه با خوردنش بهتر بشم ، بدتر حالم بهم خورد . دیگه موندن رو جایز ندونستم و زیر نگاههای پر سوال تایماز و آیناز ، از اتاق زدم بیرون . با حال نزار از دستشویی اومدم بیرون .عق زدن زیاد باعث شده بود گلوم بسوزه . تا به حال به این حال و روز نیفتاده بودم . یه کم با آب حوض که خنک بود ، صورتم رو شستم بلکم حالم بهتر بشه . سرم رو که بلند کردم ، تایماز رو پشت پنجره ی اتاق ناهار خوری دیدم . اشاره کرد که چی شه ؟ با اشاره دست گفتم که چیزی نیست . اما بود . نمی دونم چم بود . کمرم داشت نصف می شد . حالم به هیچ وجه رو به راه نبود. به اجبار ایناز و صفورا ، تا شب تو رخت خواب بودم . تایماز هم موقع رفتن اومد یه سری بهم زد و رفت سرکارش. ناهارم رو هم آوردن تو اتاقم . اما مگه می تونستم چیزی بخورم ؟ هر چی می خوردم ، برمی گشت تو دهنم . شب موقع شام اصرار کردم که برم پایین غذا بخورم .اما از بوی غذا حالم بد می شد . تایماز و آیناز هر دو نگران بهم چشم دوخته بودن . گفتم: میلم نمی کشه . نخورم بهتره و کشیدم کنار. تایماز گفت : بریم دکتر ؟ گفتم : نه بابا نیازی نیست . بهتر می شم . تایماز ناراحت به نظر می رسید . گفتم : چیزی شده تایماز ؟ گفت : نه ! چرا می پرسی؟ گفتم : قیافت که اینو نمی گه . مطمئنم چیزی شده. دست از غذا خوردن کشید . آیناز نگران چشم دوخت بهش و گفت : آره تایماز ؟ اتفاقی افتاده ؟ تایماز پفی کرد و گفت : یاشار مرده . اونقدر یه دفعه ای گفت که قلبم وایساد. با وحشت گفتم : چــــی؟ مرده ؟ تو این مدت دلم به این خوش بود که حتماً نمرده . درسته که ازش کینه داشتم و واقعاً به مرگش راضی بودم . اما نمی خواستم این مردن به دست من باشه . بدنم شروع کرد به لرزیدن . حالم به اندازه ی کافی بد بود . با این خبر بدتر شد . خدای من ، من کشته بودمش . من یه آدم کشته بودم !!! آیناز نگران پرسید : تو از کجا می دونی ؟ بعد یه نگاه نگران به من کرد و با تردید پرسید :حالا چی می شه ؟ حالم دست خودم نبود . حس می کردم فشارم افتاده . چون بی حس و سرد شده بودم . انگار یه لحظه متوجه حال خرابم شدن . چون تایماز سریع از پشت میز بلند شد و اومد طرفم. دستم رو گرفت و گفت : خوبی؟ چرا اینقدر سردی؟ از همون جا داد زد : صــــفورا ؟؟؟ صفورا خانوم فوری خودش رو رسوند و گفت : بله آقا؟ تا چشمش به من افتاد سریع دویید طرفم و گفت : وای خدا مرگم بده . چی شده خانوم ؟ آیناز گفت : برو سریع به سید علی بگو ؛ بره دکتر علوی رو با خودش بیاره . صفورا به چشمی گفت و رفت . تایماز گفت : بلند شو ببرمت تو اتاق . میت شرف داشت به حال اون لحظه ی من . سرم شدیدگیج می رفت . همه ی وزنم رو انداخته بودم رو تایماز. نمی دونم چطوری رفتم بالا و اصلاً یادم نیست چطور خوابیدم و کی دکتر معاینم کرد . وقتی چشمام رو باز کردم ، دیدم کسی تو اتاق نیست . اما صدای حرف زدن تایماز رو با یه مرد شنیدم . حتماً دکتر بود . حرفاشون واضح نبود . منم اونقدری حالم خوب نبود که بتونم دقت کنم . ناخودآگاه چشمام روهم افتاد. اما بیدار بودم .نای باز کردن چشمام رو نداشتم . در اتاق باز شد . حتماً تایماز بود . خواستم چشمام رو باز کنم اما انگار یکی بهم گفت : بذار بسته باشه . چند لحظه گذشت که دوباره در باز و بسته شد . تایماز گفت : چطور اومدی بالا؟ آیناز – چرخ رو سید علی آورد . منم ، صفورا و اکرم کمک کردن . تایماز با صدای دلخور گفت : خوب می گفتی خودم می آوردمت . آیناز چرخش رو حرکت داد و اومد نزدیکتر و گفت : تو از کجا فهمیدی یاشار مرده ؟ تایماز بعد از چند لحظه سکوت گفت : آسلان واسم یه نامه فرستاده . نامرد ، کثافت تو نامه گفته بود که یاشار مرده . در ضمن …. در ضمن… آیناز با نگرانی پرسید: در ضمن چی ؟ اون چیه که اینطوری پریشونت کرده ؟ گفت: احمق زذل نوشته که یاشار به آی پارا دست درازی کرده و بعدش آی پارا کشتتش.آیناز با صدای جیغ مانندی گفت : نـــه!!! این امکان نداره . آی پارا گفت ؛ هیچ اتفاقی براش نیفتاده و قبل از اینکه یاشار به هدفش برسه ، اونو زخمی کرده . تایماز با صدایی که استیصال توش موج می زد گفت : نمی دونم آیناز . گیجِ گیجم . من حرف آی پارا رو باور دارم . اما این لعنتی تخم شک رو کاشته تو دلم . یعنی واقعاً تو اون سه روز کسی با آی پارا کاری نداشته ؟ حق بده شک کنم !!! کم نبود فرصت برای اینکار. خیلی پریشونم . این حرف دکتر هم دیگه بدتر داره دقم می ده. الان بدترین موقع واسه این اتفاق بود . آیناز با ترس و تردید پرسید : کدوم حرف ؟چه اتفاقی ؟ سکوت بود سکوت . دلم می خواست حالم خوب بود و شجاعت اینو داشتم که بلند شم و با فریاد بگم : روح و جسم من ، فقط مال شوهرم بوده و کسی بهش تعرضی نکرده . اما مگه من شاهدی هم داشتم ؟ چرا حرف من نباید به اندازه ی نامه ی اون کثافت ، سندیت داشته باشه . یعنی من دروغ می گم و آسلان راست ؟ می دونستم من اینقدر ها هم خوش شانس نیستم که یه همچین اتفاقی برام بیفته و من بتونم بی هیچ مشکلی اونو پشت سر بذارم . چقدر دلم از قضاوت تایماز گرفت . پس بگو چرا از سر شب اینقدر کسله !!! تازه یادش اومده باید به اون سه روز شَک کنه . همه ی اون یه ذره توانم هم ازم گرفته شد. خیلی تلخه مردت بهت اعتماد نداشته باشه . حالا که طوری نشده ، اون اینطوری بی اعتماده ، وای به روزی که واقعاً برام اتفاقی بیفته . مردی که باید مأمن درد و رنج من باشه و اگه برام مشکلی پیش بیاد ، بیاد جلوی جماعت سینه سپر کنه و بگه من به پاکی زنم ایمان دارم ، با یه نامه از طرف کسی که همه به نیتش آگاهن ، از این رو به اون رو شده . چقدر دلم گرفت .چقدر دلم شکست. تایماز بعد یه سکوت طولانی بلاخره ، لب از لب باز کرد و گفت : دکتر گفت؛ امکان داره حالات امروز آی پارا مربوط به آبستنی باشه . این همه شُک تو یه روز برام خیلی سنگین بود . بغض بدجور نشست تو گلوم . بگو چرا این بدتر شده . الان با خودش می گه حتماً این بچه ، بچه ی یاشاره !!! دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و اونا بی صدا غلطیدن رو گونم . آیناز گفت : اگه واقعاً آی پارا حامله باشه ، مطمئنم بچه ی توه تایماز .آی پارا اهل دروغ و دغل نیست . با شناختی که ازش دارم ، می دونم اگه یاشار بهش تعرضی می کرد ، مرد و مردونه می گفت . ما که می دونیم این آسلان ازش خوشش نمی یاد . دیده نقششون نقش برآب شد و نتونستن کاری بکن و در ضمن یاشار مرده ، گفته ؛ یه سنگه تو تاریکی . می ندازم شاید به هدف خورد . اون می خواد زنت رو پیش چشمت حقیر کنه . به آی پارا شک نکن داداش!!! باز گلی به جمال آیناز که حداقل اگه هم شک داشته باشه ، بازم دهنش به تهمت باز نمی شه . خدایا ببین کارم به کجا کشیده که خواهر شوهرم باید ضمانت دامن پاک من رو پیش شوهرم بکنه و بچم، بچه ای که هنوز نمی دونم هست یا نه ، هنوز نیومده باید پیش چشم پدرش محکوم به ولد زنا باشه. این همه تحقیر واسه دختر یکی یکدانه ی یوسف خان ، خیلی ثقیل بود . خیلی!!!! خدا ازت نگذره یاشار که هم زندگی خودت رو به فنا دادی و هم آبروی منو. با خودم گفتم : کاش دیگه ساکت شن . کاش دیگه حرف نزن. کاش بخوابم و دیگه بیدار نشم . چطور اثبات کنم که بی گناهم . نمی دونم کی خوابم برده بود. ولی با تکونای تخت بیدار شدم .آروم چشمام رو باز کردم. تایماز بود که پشت به من خوابید. حقم بود؟ نبود ؟ چرا باید مَرَدم ازم رو برگردونه .با خودم فکر کردم ؛ الان منو نجس می بینه ؟ الان بچه ی تو شکمم رو تخم حروم می بینه ؟ همینقدر که تصور بودن زن آدم ، تو بغل یه مرد دیگه می تونه برای یه مرد زهرآگین و غیر قابل تحمل باشه ، تصور بی اعتمادی مرد آدم به زنش هم خفه کننده و عذاب آوره . منی که به قیمت کشتن یه آدم ، از شرافتم دفاع کردم ، حقم نیست شوهرم حتی ذره ای بهم شک کنه . حتی اگه واقعاً بهم تجاوز هم می شد بازم من مقصر نبودم . چه برسه به حالا که پاک ِ پاکم. دهنم مزه ی گس می داد. حالم خوب نبود اما باید باهاش حرف می زدم . باید بهش می گفتم که چه حسی دارم . آروم صداش کردم . بدون اینکه برگرده گفت : هوم؟ قلبم فشرده شد . اما تحمل کردم که اشکم در نیاد گفتم : من همه ی حرفات رو شندیدم تایماز . یکدفعه برگشت طرفم و گفت : چی گفتی؟ در حالی که به زحمت جلوی اشکام رو گرفته بودم ، گفتم : من شنیدم به آیناز چیا گفتی.نذاشتم حرفی بزنه و سریع ادامه دادم : اگه واقعاً حرف آسلان برات بیشتر از من حجته ، بِکن این دندون لقو و طلاقم بده . من با فقر و نداری می تونم زندگی کنم اما تحقیر نه!!! تایماز فوری منو بغل کرد و گفت : نه تو اشتباه می کنی ! من منظورم این نبود که به تو شک دارم ! پریدم وسط حرفش و گفتم : من بچه نیستم تایماز . من دقیقاً می دونم منظور تو چی بود. منِ نجس ، منِ ناپاک ، خودم به همون آسونی که وارد زندگیت شدم ، از زندگیت می رم بیرون . اصراری هم واسه موندن ندارم . موندن تو جایی که حرفم سند نباشه ، واسه من هزار بار از مرگ بدتره . زجری که چند ساعت پیش با شنیدن حرفات کشیدم ، خیلی بیشتر از زجر و ترس من تو اون سه شب بود . تمام مدتی که اسیر بودم ، دلم به امید تو روشن بود اما تو با یه فوت ، شمع امید من رو خاموش کردی . من به خاطر حفظ قداست و پاکی دامنم ، آدم کشتم . این آسلان هم چون پای خودش گیره تا حالا بروز نداده وگرنه تا حالا آجانا منو گرفته بودن . البته به خاطر خودم اینکار رو کردم و سر تو هیچ منتی نیست ، اما مهم اینه که به خاطر پاکیم دستم به خون آلوده شده ، ولی تو با چند خط نامه از طرف یه آدم معلوم الحال مثل آسلان ، اینطوری نابود شدی . منم خان زاده هستم . منم تو ناز و نعمت بزرگ شدم اما مثل تو بی طاقت نیستم . حالا فهمیدم که با وجود زن بودنم ، از تو تحملم بیشتره . اگه مدرکی داشتی ، اگه چیزی دیده بودی یا حتی اگه یه آدم مطمئن و قابل اعتماد چیزی بهت گفته بود و اینطوری بهم می ریختی ، بهت حق می دادم. اما آسلان ؟ تحمل ارجحیت دادن به حرف آسلان دربرابر حرف من ، برام هزار بار سخت تر از مرگه . تایماز بی صدا گوش می کرد . همه حرفام رو زده بودم . بلاخره بعد از چند ساعت خفقان ، تونستم نفس بکشم . بلند شدم از تخت برم پایین که دستم رو گرفت و محکم بغلم کرد . موهامو می بوسید و ازم معذرت می خواست . دلم گرفته بود و به این آسونی ها وا نمی داد . هی معذرت می خواست وحق رو بهم می داد که دلگیر باشم . وسط حرفاش یه دفعه دست برد رو شکمم و گفت : تو فکر می کنی دختره یا پسر؟ نتونستم خندم رو جمع کنم . عین یه بچه شده بود . گفتم : هنوز که معلوم نیست باردارم !!! گفت : دکتر خیلی مطمئن حرف می زد . می گفت ؛ این حالت ها علائم بارداریه. تایماز با این حرفها می خواست ذهن من رو منحرف کنه . می خواست یادم بره چقدر غصه دار بودم و تا حدی هم موفق شد . دیگه بلند نشم . با اینکه دلم هنوز ترمیم نشده بود اما خودم رو سپردم دست نوازشهای مردونشو سرم رو گذاشتم رو بازوشو خوابیدم. با صدای ضربه های وحشتناکی که به در حیاط می خورد بیدار شدیم . هر دومون گیج بودیم . تایماز با نگاه نگران گفت : یعنی کیه این وقت صبح ؟ همونطور منگ نگاهش کردم . دلم بدجور شور می زد . انگار فهمیده بود طوفانی تو راهه. تایماز از تخت رفت پایین و پیرهنش رو برداشت تا بپوشه و بره ببینه کیه که در با شدت وا شد.. قلبم دیوانه وار تو سینم می کوبید. می دونستم همین روزاست که با این صحنه مواجه بشم . اما حالا ؟ با وجود اینهمه فشارهای پی در پی ؟ این دیگه بی انصافی بود . خان و بانو مثل دو تا گاو وحشی که هر لحظه ممکنه رم کنن و هر چی که زیر دست و پاشون باشن رو له کنن ،تو آستانه در ایستاده بودن . من نیم خیز رو تخت بودم و تایماز با بالاتنه ی برهنه و پیرهن بدست کنار تخت ایستاده بود و هاج و واج داشت به پدر و مادر فوق عصبانیش نگاه می کرد . خواستم بلند شم که سرم گیج رفت . چشام به دوران افتاده بود . تار می دیدمشون . تو یه لحظه بانو به طرفم حمله ور شد . با الفاظ رکیک مخاطب قرارم داده بود و هی می گفت : دختره ی هر جایی ، هرزه ی کثیف ، بی پدر و مادر، چیکار کردی که اینطوری این مفلوک بدبخت رو تونستی تور کنی ؟ این بود مزد حمایتهای من ؟ این بود حرمت نون و نمک خونه ی من ؟ جلوی محمد علی خان سکه ی یه پولمون کردی که با این احمق فرار کنی ؟ همه ی تلاشت واسه جلب نظر ما این بود که سر از تخت پسرم در بیاری ؟ چقدر خرد شدم !! چقدر شکستم !! فقط خدا می دونست و بس .گلوم داشت می سوخت . حالم خراب بود . خیلی خراب . اونقدر شوکه بودم که نمی تونستم تکون بخورم چه برسه به جواب دادن . تایماز هم دست کمی ازم نداشت. به خاطر کدوم گناه ، مستحق این همه عذاب و تحقیر شده بودم . چشمام رو به زحمت باز نگه داشته بودم . بانو دوباره به طرفم خیز برداشت و محکم زد تو گوشم. گوشم سوت کشید . دیگه هیچ صدایی نمی شنیدم . برای لحظه ای چشمام می دید اما اصوات …. تایماز اومد جلو و دست مادرش رو گرفت و کشیدش اونطرف و گفت : بهش دست نزن مادر !!! به چه حقی رو زن من دست بلند می کنی ؟ بانو غرید : همین حماقتت باعث شده روزگارت این باشه . دختر قحط بود ؟انقدر بدبخت بودی که ارزشت رو به اندازه کلفت خونه پایین آوردی ؟ چقدر توهین بده ! چقدر زمین زدن شخصیت یه آدم بده ! بانو وسط اتاق نشست رو زمین و دستش رو برد سمت قلبش . خان که تا اون لحظه ساکت ولی با چهره ی درهم و عصبانی ایستاده بود ، طرفش دوید و کنارش نشست . پوزخندی اومد رو لبم . به چه حربه هایی که متوسل نمی شد این زن بی رحم . تایماز دستش رو برد و جای سیلی مادرش رو نوازش کرد و گفت : نگران نباش . من کنارتم . هیچ کس نمی تونه تو رو ازم بگیره . دستش رو برد سمت شکمم و گفت : من مواظب هردوتونم . بانو ناله می کرد . ناله های اون باعث شد خان جری بشه و حمله کنه سمت تایماز . تا تایماز خواست به خودش بجنبه ، با سیلی پدرش ، خون از گوشه لبش روان شد . تایماز با پشت دست گوشه ی لبش رو پاک کرد و گفت : نذارین حرمت شکنی کنم . خان با شنیدن این حرف عصبانی تر شد و با مشت کوبید تو دهن تایماز که خون از دندون و دماغش روان شد . دلم به حالش سوخت . به حال خودم سوخت . به حال بچم سوخت . حالم داشت بهم می خورد . باز هم تهوع بازهم سرگیجه . آیناز به کمک اکرم و صفورا اومد بالا . اون بیچاره ها با ترس فرار کردن . آیناز خودش رو رو صندلیی که سید علی براش بالا آورد جا به جا کرد و گفت : اینجا چه خبره ؟ شماها اینجا چیکار می کنین؟ بانو تا چشمش به دخترش افتاد ، شروع کرد به لعن و نفرین کردن . هر چیزی رو که لایق خودش و جد و آبادش بود رو به دختر و پسرش نسبت دادکه به کسی مثل من که در نظر اون یه کلفت بی مقدار بودم ، پناه دادن . دخترش رو به خاطر با خبر بودن از این اشتباه تایماز و سرپوش گذاشتن روش به شدت مذمت کرد . تایماز که ساکت ایستاده بود ، دیگه طاقت نیاورد و گفت : مادر حرفی نزن که بعدا ًپشیمون بشی .حواست هست که داری با دختر خودت حرف می زنی ؟ بانو یه دفعه مثل دیوونه ها حمله کرد طرفم و گیس بافتم رو گرفت تو دستشو منو از رو تخت کشید پایین و گفت : آره حواسم هست به خاطر این نکبت دارم به دخترم چیا می گم ! حالم خوب نبود وگرنه مگه زورش به من می رسید ؟ تایماز خیز برداشت سمت ما و منو از دست مادرش گرفت ودر حالی که سرم رو تو بغلش گرفته بود و جای موهای کشیده شدم که شدید ذوق ذوق می کرد ، نوازش می کرد رو به بانو با فریاد گفت : از خونه ی من برو بیرون !!! به چه حقی دست رو زن من بلند می کنی ؟ آیناز مهربون و دلرحم از این همه بلبشور ترسیده بود و داشت اشک می ریخت . مثل میت وسط اتاق بودم . تایماز بازومو گرفت تا بلندم کنه اما تو یه لحظه نتونستم در برابر هجوم مایع معدم مقاومت کنم و رو فرش وسط اتاق بالا آوردم . به زحمت نگاه نادمی به تایماز انداختم و چشام سیاهی رفت . چشمام رو که باز کردم ، همه جا سفید بود . یه لحظه حس کردم مُردم. چقدر این حس بعد از اون همه مشکلات شیرین بود . یه دفعه تایماز بالا سرم ظاهر شد . وای پس نمرده بودم . لبام خشک بود . به زحمت از هم بازشون کردم و پرسیدم : اینجا کجاست ؟ با دستش سرم رو نوازش کرد و گفت : بهداریه عزیزم . گفتم : پدر و مادرت کجان ؟ گفت : تو خونن. حالت بد شد . آوردمت اینجا. نگران چشمم رو دوختم بهش و گفتم : تایمازحالا چی می شه ؟ دستش رو گذاشت رو گونم و گفت : هیچی . اونا برمی گردن اسکو و من و تو آیناز و بابک ( بابای کوچک ، بابایی ، خان بابا ) اینجا می مونیم و زندگیمون رو می کنیم. با تعجب پرسیدم : بابک ؟ دستش رو گذاشت رو شکمم و گفت : آره دیگه بابک بابا . با اخم گفتم : ولی من دختر می خوام !!! خندید و گفت : خوب بعد از بابک برام یه دختر بیار. که نازگل باباش باشه . اما من می دونم اولی پسره . گفتم : اگه دختر شد ؟ خم شد و پیشونیم رو بوسید و گفت : من که می دونم پسره اما اگه دختر شد ، دومی پسر می شه . دیگه این بحث رو ادامه ندادم و گفتم : تایماز من می ترسم . من نمی خوام بین تو و خونوادت باشم . از اول هم از همچین روزی می ترسیدم . خدا لعنت کنه آسلان بی وجدان رو . دید نتونست خودش کاری بکنه ، رفت به خان و بیگم خاتون گفت که اینطوری زهرش رو بریزه . تایماز پوفی کرد و گفت : دیر یا زود این اتفاق می افتاد . حالام چون ما یه کم بهم ریخته بودیم برامون فشار مضاعف بود وگرنه قابل پیش بینی بود این ماجرا. البته تو نگران نباش . چند روز دیگه آروم می شن . تو زن عقدی و قانونی من هستی و کسی نمی تونه حق داشتنت رو ازم بگیره . فقط این چند روز جلوی چشمشون نباش . نمی خوام بهت توهین کنن. با این حالت هم اصلاً صلاح نیست خیلی تو چشمشون باشی . مادر رو می شناسی !!! من و آیناز حلش می کنیم . کمکم کرد بلند شم . سید علی تو درشکه منتظر بود . پیش این خونواده هم بی آبرو شده بودم . جوری که این قوم یجوج مجوج حمله کردن ، اینا الان پیش خودشون چه فکرا که راجع به من نکرده بودن . وارد خونه که شدیم ، کسی نبود . خودم رو برای یه جنگ درست و حسابی حاضر کرده بودم . اما خوشبختانه بی خطر رفتیم تو اتاقمون . چند دقیقه بعد اکرم اومد و از تایماز خواست به مهمونخونه بره . ظاهراً منتظرش بودن اونجا . تایماز نگران نباشی گفت و رفت پایین . یه حسی بهم می گفت : برم ببینم چی می گن . پاورچین پاورچین رفتم پایین . سرم هنوز سنگین بود . اما خیلی بهتر از صبح بودم . در مهمونخونه باز بود . بنابراین کنار در ، بغل دیوار ایستادم و گوش دادم . بانو همینطور من و تایماز و آیناز رو نفرین می کرد و هی به خاطر حماقت بچه هاش به خدایی که می دونم اعتقادی بهش نداشت شکایت می کرد . خان با یه لحظه آروم بگیر گفتن ، سکوت رو حکم فرما کرد و رو به تایماز گفت : من به هیچ عنوان این دختر رو به عنوان عروس قبول ندارم. یا طلاقش می دی یا اگه دلت به حالش می سوزه و نمی خوای آواره بشه ، باید دوباره با اونی که من می گم ازدواج کنی وگرنه از ارث محرومت می کنم . آیناز گفت :خان بابا؟؟ خان غرید : تو یکی خفه شو که هر چی می کشم از دست توه. اگه اینقدر لی لی به لالای این کلفت نمی ذاشتی و وقتی این برادر احمق تر از خودت این تصمیم مزخرف رو می گرفت ، خبرمون می کردی ، کار به اینجا ها نمی کشید . مگه شما ها بی کس و و کار و یتیمین که سرخود ازدواج می کنین. لابد پس فردا باید بیام حنا بندون تو ؟ منتظر بودم ببینم تایماز چی می گه !!! یعنی طلاقم میداد ؟ با یه بچه تو شکمم ؟ یا اینکه از سر دلسوزی نگهم می داشت و سرم هوو می آورد ؟ خان دوباره پرسید : هان چی می گی ؟ تایماز محکم گت : نه طلاقش می دم و نه زن دیگه ای می گیرم . زن من بارداره . من دوسش دارم و نمی خوام با هیچ کس دیگه ای ازدواج کنم . این ارث و میراثتون رو نگه دارین واسه خودتون . من نیازی بهش ندارم . بانو با صدای جیغ مانندی گفت : خدای من !!! خدایا منو بکش از دست این بچه های دوونه راحتم کن . با چه رویی تو صورت زنای خانای دیگه نیگا کنم آخه ؟ کلفت خونم از پسرم حاملت ! این ننگ رو چطور پاک کنم ؟ تایماز با خشم گفت : آی پارا کلفت خونه ی شما نیست . خانوم خونه ی منه . زن منه . جوری حرف نزنین که انگار فعل حرومی انجام شده . بچه ی تو شیکم آی پارا ، بچه ی حلال منه . پدرش گفت : راستی ؟ می خوای قباله ی فروشش رو نشونت بدم ؟ اصلاً نظرم عوض شد . می خوام یه کار دیگه بکنم . آی پارای تو ، از خونه ی من فرار کرده . هنوز هم کلفت خونه ی منه. اون مال منه و حتی مالک مرگ و زندگیشم . اگه اون بچه برات مهمه و می خواییش ، می ذارم تا دنیا اومدنش پیشت بمونه . هر چند بچه ی یه کلفت چی می تونه باشه . بعدش بچش مال تو خودش مال من . اگه نمی خوای به زندگی کلفتی برگرده ، باید هر کاری می گم بکنی . تو باید با اونی که من می گم ازدواج کنی وگرنه ، کلفت خونم رو ازت می گیرم . این یه تهدید نیست تایماز یه دستوره. اگه قبول نکنی ، همین الان با خودم می برمش . اون قبل از اینکه زن تو بشه ، مال من بوده و فرار کرده پس مجبوری منو راضی کنی تا قبول کنم مال تو باشه . منم فقط با ازدواج تو با دختر جهانگیر خان میبدی ، راضی می شم نگهش داری. حس می کردم اونقدر بلند نفس می کشم که الان همه می شنون . خدای من رذالت تا چه حد ؟ خان بابا تو هم خان بودی . تو هم اینقدر بد بودی ؟ تو هم راجع به آدمها ، مرگ و زندگیشون ، بودن و نبودشون ، بچشون ، اینطوری با قصاوت مثل یه تیکه آشغال برخورد می کردی ؟ کجایی ببینی که با آی پارات دارن چیکار می کنن؟ دستم رو بردم سمت شیکمم و گفتم : بابک من چقدر نیومده بدبختی مادر !!! هنوز دنیا نیومده مطرودی . من حداقل چند صباحی مثل آدم زندگی کردم اما تو چی ؟ دیگه برام مهم نبود تایماز چه تصمیمی می گیره . هر کاری می کرد بازنده ی ماجرا من بودم . یا باید بدون بچم و شوهرم برمی گشتم به کلفتی یا وجود یه نازپرده ی اشرافی رو به عنوان هوو قبول می کردم . من آی پارای یوسف خان هیچ کدوم رو قبول نداشتم . مردن بهتر از زندگی با این خفت و خواری بود . باید می رفتم . باید دور می شدم از این آدمهای بد ذات که هیچ کس رو آدم حساب نمی کردن . باید می رفتم تا همه چیزم رو لجن نکشیده بودن . با حال خراب رفتم بالا تو اتاق. باید فکر می کردم . اما مگه می تونستم ؟ مغزم کلاً از کار افتاده بود . می دونستم تایماز به این زودی ها بالا بیا نیست . کلید رو تو در چرخوندم . رفتم سراغ گنجه ی مدارک . شناسنامه و قباله ی ازدواج و مدرک نهمم رو برداشتم . از زیر تشک هم سکه هام رو برداشتم . یه کم هم لباس و خرت و پرت ورداشتم و همه رو ریختم تو بقچه . از تو پنجره نگاهی به حیاط کردم . سید علی تو حیاط نبود . چادرم رو زدم به کمرم و آروم از پله ها اومدم پایین . اکرم و صفورا هم لابد مشغول تدارک غذا بودن . کسی متوجه من نبود . من نمی تونستم اجازه بدم بچم رو ازم بگیرن . وجود یه زن دیگه کنار شوهرم رو نمی تونستم تحمل کنم . باید با بابکم ، یادگار تایمازم ، از این خراب شده می رفتم . هنوز تو اتاق مهمونخونه بودن . صدای فریاد تایماز تنم رو لرزوند . با خودم گفتم : فریاد نکش مرد تنهای من ، در برابر این قوم الظالمین هیچ کاری ازت برنمی یاد . سریع خودم رو رسوندم به در حیاط . چادرم رو سر کردم . دوباره برگشتم و یه نگاه به خونه ای که کلی خاطرات خوب توش داشتم انداختم وگفتم : برمی گردم . یه روز دوباره برمی گردم . اینبار با قدرت برمی گردم و سریع از در زدم بیرون. آی پارا با استیصال گفتم : حالا من چیکار کنم خاله ؟ والا چی بگم ؟ خود من که جرأت نمی کنم برم بیرون . نائب هم از این وضعیت ناراضیه . مداد رو از دهن بابک گرفتم و گفتم : من سرم بره این حجابم نمی ره. نمی تونم بی چادر یا اقلاً روسری برم تو کوچه. مجبورم قید درسو بزنم . دیگه کارم نمی تونم بکنم. همه ی زحماتم با دستور ظالمانه ی این قزاق به هدر رفت . آخه یکی نیست بگه به تو چه !!! تو اختیار دار زن و بچه ی خودتی. اصلاً بگو لخت برن بین مردم . ولی به دین و ایمون وآخرت زن و بچه ی مردم چیکار داری آخه!!! فخرتّاج بابک رو بغل کرد و گفت : حالا اینقدر حرص نخور . همه چی دُرس می شه .عوضش داییت داره به خاطر تو می یاد . باید خوشحال باشی . اون اگه بیاد ، می تونه کمکت کنه مال و اموالت رو از عموت پس بگیری. البته من بارها بهت گفتم ، بازم می گم؛ رو من و نائب هم حساب کن . نائب دوست و آشنا زیاد داره . می تونه خیلی کمکت کنه . گفتم : شما و جناب نائب السلطنه ، به گردن من حق بزرگی دارین . همین الانشم برام جبران کرده هاتون غیرممکنه . نمی خوام به خاطر من درگیر بشین . درضمن ممکنه خبر به گوش خان برسه شما دارین با عموم می جنگین ، اون موقع شَستش خبر دار بشه یه خبرایی هست . من نمی خوام تا عموم رو محکوم نکردم ، کسی از جای من با خبر باشه . می ترسم خاله . می ترسم بابکم رو ازم بگیرن . من با فرارم در حق تایماز خیلی ظلم کردم. اونو تو میدون تنها گذاشتم و شاید با این کارم صحه گذاشتم رو همه ی تهمت هایی که خان و بانو بهم زدن . تایماز هر کاری باهام بکنه حق داره . چهار سال اونو از دیدن بابکش محروم کردم . فقط چون ترسیدم از دستشون بدم ، ازش دور شدم و یه جورایی واقعاَ از دستش دادم . همه ی دلخوشیم به بابکمه که یادگار عزیزترینمه. تایماز در حق من خیلی لطف کرده بود اما من بد کردم باهاش . البته دلایل خودم رو داشتم ولی از نظر اون کارم نابخشودنیه ، می دونم . می خوام حداقل وقتی پیشش برمی گردم ، یه حرفی واسه گفتن داشته باشم . تایماز با ازدواج با من ، خیلی فداکاری کرد و هر جور لعن و نفرین پدر و مادرشرو به جون خرید . من با موندنم اونو تو فشار قرار می دادم . اما با رفتنم هم شکستمش . امیدوارم یه روز بتونه منو ببخشه. فخرّتاج دست بابک رو که با تایماز مثل سیبی بودن که وسط به دو نیم شده بود ، گرفت و گفت : ما می ریم پایین . تو هم بشین درست رو بخون . به نظر من چاره ای نداری . شده تا پایان خرداد دندون رو جیگر بذار و بی لچک برو بیرون . حیفه بخوای درست رو ول کنی . گفتم : نه خاله جان هر چی فکر می کنم ، می بینم نمی تونم اینکار رو بکنم . هم به خاطر خدای بالاسری و هم به خاطر خدای زمینی. فخرتاج با تعجب پرسید : خدای زمینی؟ لبخند کجی نشست رو لبم و گفتم : تایماز رو می گم . من که می دونم اگه الان کنارم بود نمی ذاشت برم بیرون . من که می دونم چقدر متعصبه ! چقدر غیوره ! من ازش دور نشدم که خودسر باشم . دور شدم تا داشته باشمش . نمی تونم بهش خیانت کنم . فخرتاج با عشق نگام کرد و گفت : هر روز که می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم که تو بهترین انتخاب تایمازی . با یه لبخند از تعریف شیرینش تشکر کردم . دست و دلم به درس خوندن نمی رفت . فکرم پر کشید به چهار سال پیش . به همون روزی که با حال خراب و دلی شکسته از خونه ی شوهرم فرار کردم . چقدر دلم برای صدای بم و چشمای مشکی گیراش تنگ شده بود . چه شبها که با یاد نفس گرمش پشت گوشم به خواب رفتم و چه روزا که با تصور صورت خندون و شیطونش بیدار شدم. به چه سختی خودم رو تا گاراژ رسوندم . می ترسیدم متوجه نبودنم بشن و بخوان دنبالم بیان . یه بلیط واسه تبریز خریدم و منتظر شدم تا اتوبوس راه بیفته . گرسنه بودم و دلم ضعف می رفت . اما حالم بد بود . می دونستم تا یه لقمه بذارم تو دهنم ، همه رو برمیگردونم . خدا خدا می کردم اتوبوس زود پر بشه ، تا راه بیفتیم . می ترسیدم پیدام کن. بلاخره با هر جون کندنی بود بعد چهار روز رسیدیم تبریز. فقط خدا می دونه تو اون ماشین ، چیا به سرم اومد . چهار روز بود ، یه لقمه نون از گلوم پایین نرفته بود .همش با تکونای ناجور ماشین حالم بد می شد.اما مگه می تونستم کاری بکنم . زرد و زار از ماشین پیاده شدم . تو اون چهار روز خیلی فکر کرده بودم که وقتی رسیدم تبریز چیکار کنم . آخرش هم به دو دلیل فخرتّاج رو انتخاب کردم . اول اینکه بهم قول داده بود به خاطر مادرم ازم حمایت کنه و اخلاقش مثل آیناز بود و از اول هم با وجود اینکه فهمید من زر خرید هستم باهام مثل یه خان زاده برخورد کرد و احترام گذاشت ، دلیل دومم این بود که می خواستم روزی که دوباره با شوهرم مواجه می شم ، اون رو از مکانی که من وقتی باهاش نبودم توش زندگی کردم ، مطمئن کنم . چه جایی بهتر از کنارش عمش . اینطوری حداقل در مظان اتهام قرار نمی گرفتم که این مدت رو معلوم نیست کجا بودم . فقط خدا خدا می کردم فخرتّاج قبولم کنه و درضمن منو به خان و بانو تحویل نده . نمی خواستم خودم تنهایی زندگی کنم . نه اینکه نمی تونستم ، اگه مجبور بودم ، می بایست تنها می موندم ولی اگه می تونستم تحت حمایت معنوی فخرتّاج باشم ، بیشتر احساس امنیت می کردم . می دونستم برای یه زن تنها که برو رویی هم داره با یه بچه تو شیکمش و بی آقابالاسر چه خطراتی ممکنه وجود داشته باشه . هنوز هم خواب یاشار رو می دیم که چطور وحشاینه به طرفم حمله کرد . یاشار ها دور و برم کم نبودن !!! از همون گاراژ ، پرسون پرسون خودم رو رسوندم پشت در عمارت فخرتّاج . یه آیه الکرسی خوندم و فوت کردم به خودم و با توکل به خدا ، در زدم . بماند که چقدر فخرتّاج بعد از شنیدن سرگذشتم برام مادرانه اشک ریخت و منو مثل دختر خودش به سینش فشرد و برادر و زن برادرش رو برای جفایی که در حق من و تایماز و بچمون کرده بودن ، نفرین کرد . اما حرفی که آخر صحبتهاش بهم زد ، مثل مرحمی بود که رو زخم دلم گذاشته شد . در حالی که هنوز تو بغلش بودم گفت : من مطمئنم خدا حقت رو از هر کسی که ناحقش کرده می گیره . تایماز هم حق تو و بچه ی تو شکمته . تا وقتی به حقت برسی ، اینجا خونه ی توه و تو امانت تایمازم هستی . مثل گل مواظبتم تا تحویلش بدم . ته مزه ی صحبتش اونقدر شیرین بود که بعد از سالها به خوبی حسش می کنم . از اون روز شدم دختر خواهر فخرتّاج و بچه ام هم شد نوه ی خواهرش . فخرتّاج بعضی وقتها حتی گل صباح صدام می کرد . می گفت : اونقدر شکلشی که یادم می ره تو دخترشی. سکه هام رو با کلی التماس و خواهش و تمنا به شوهرش سپردم که باهاش کار کنه و هم خودش سود ببره و هم یه مقدار به من بده . مگه قبول می کرد ! وقتی دیدن اینجوری معذبم و ممکنه اونجا رو ترک کنم ، قبول کردن و این برایِ منِ مغرور خلی عالی بود . به فکر غرور شوهرم هم بودم . نمی خواستم بعدها بگن زنش جیره خور شوهر عمش بوده .با کمک نائب السلطنه که مرد لوطی صفتی بود و به خاطر اسم و رسم و منشش خیلی برو بیا داشت ، تو مدرسه ی ابتدایی روستای لاله دره سی ( دره ای که لاله داره ) مشغول تدریس شدم و خودم هم شبانه شروع به خوندن دبیرستان کردم . غیر از سه ماهه ی اول بارداری که بابکم بدجور اذیت می کرد ، بچم تا زمان زایمان هوای مادرش رو داشت. هر روز با یه درشکه به روستا می رفتم و عصر برمی گشتم . اونقدر از کارم لذت می بردم و زندگیم آروم شده بود که باورم نمی شد آی پارای مصیبت زده من باشم . تنها چیزی که عذابم می داد و باعث می شد خنده هام از ته دل نباشه ، دوری از تایماز و بی خبری ازش بود . می تونستم درک کنم الان چه حالی داره . من مرد با غیرتم رو خوب می شناختم . تایماز به این راحتی ها نمی تونست با فرار من کنار بیاد . اما پدر و مادر ظالمش چاره ای برام نذاشته بودن . مطمئن بودم تایماز با طلاقم موافقت نمیکرد. اونم با وجد حاملگیم . ولی واسه اینکه ازش دورم نکن ، ممکن بود تن به ازدواج با اون خان زاده بده و سرم هوو بیاره اما من نمی تونستم این رو تحمل کنم . اونم کی ؟ هوویی که حتماً یکی بود مثل بانو !!! من یا چیزی رو نمی خواستم یا اگه می خواستم تمام و کمال می خواستم . حالا که من نبودم ، خان هیچ دستاویزی نداشت که تایماز رو وادار به کاری کنه که مایل نیست . دلم یه خبر می خواست . یه خبر از مَردَم . یه خبر که فقط بهم بگه خوبه !!! هر چند بعید می دونستم با کاری که من در حقش کردم ، خوب باشه . تایماز با نزدیک شدن به من که سلطان غم و بلا بودم ، زندگی آروم و بی دغدغه ای رو که می تونست داشته باشه ، یه آسونی از دست داده بود . همش با خودم فکر می کردم ، بودن با من ارزشش رو داشت تایماز ؟ ارزشش رو داشت که تو اینقدر برام فداکاری کنی ؟ تو جایگاهی داشتی که بهترین ها برات سر و دست می شکستن . اما انتخاب تو بدبختانه، من بودم . منی که وقتی دیدم ممکنه مال من نباشی ، مثل تو عمل نکردم. مثل تو مرد نبودم . تو وقتی دیدی من ممکنه مال تو نشم ، برم داشتی و پشت پا زدی به همه و باهام فرار کردی و منو گرفتی زیر چتر حمایتت و ازم این آی پارایی رو ساختی که هیشکی فکرش رو نمی کرد . کمکم کردی درس بخونم و به بزرگترین آرزوم برسم . اما من مثل تو شجاع نبودم . نموندم و نجنگیدم . مثل ترسو ها فرار کردم تا نبینم ازم گرفتنت . تا نبینم به خاطر کنار من بودن ، وارد یه حجله ی دیگه می شی . تا نبینم صبح از اتاق خواب یکی دیگه می یای بیرون . می دونم ترک کردنت اصلاً سزاوارت نبود . اصلاً حقت نبود . اما منم مغرور بودم . منم آدم بودم . این عذاب وجدان و این غم درونی رو با خودم چهار سال اینور و اونور کشیدم . چهارسالی که حتی یه شبش بی یاد تایمازم . مرد مغرور و دوست داشتنیم نخوابیدم و حتی یه سپیده دمش رو بی تصور چشمای جذاب و نگاه استخون سوزش بیدار نشدم . چهارسالی که دعای اول و آخر همه ی عبادتهام سلامتی اونو عاقبت بخیری بابکم بود . آسه رفتم و آسه اومدم تا کسی ندونم مردی بالاسرم نیست . فکر ، جسمم و روحم تو تسخیر تایماز بود . صدای خنده ی بابک که داشت با برفا بازی می کرد باعث شد لبخند نصفه نیمه ای بزنم . باز ذهنم پرکشید به گذشته . به روزی که درد زایمان وسط امتحان بچه ها امانم رو برید. به روزی که اونقدر درد بهم مستولی شد که نتونستم قدم از قدم بردارم و همونجا تو مدرسه ی روستای لاله دره ،با کمک قابله ی پیر و مهربونی که بدجور منو یاد یاد دایه جانم انداخت ، بابکم رو به دنیا آوردم . بابکی که پدرش خوب می دونست پسره و دوست داشت اسمش رو بابای کوچیک بذاره . آره بابکم خیلی شبیه باباش بود . واقعاً بابای کوچیک بود . خوشبختانه آخرین امتحان بچه ها بود و مدرسه سه ماه تعطیل می شد و من می تونستم با بچم باشم . اون روز وقتی فخرتّاج منو تو درشکه با صورت زرد و زار و بچه بغل دید ، چه جیغی کشید و چه بلبشوری به پا کرد !!! بچه رو مثل یه شیء قیمتی ازم گرفت و زل زد تو صورت سرخش . گونش رو بوسید و با چشمای اشکی نگام کرد وگفت : باورم نمی شه ! چقدر شکل تایمازه ! با وجود اینکه شناسنامه و قباله ی ازدواجم رو دیده بود اما این حرفش خیالم رو از هر تصور نامربوطی که ممکن بود به بچم داشته باشن راحت کرد . توان حرکت نداشتم ، اما با کمک دو تا از خدمه به زحمت بالا اومدم و تا رو تخت دراز کشیدم ، چشمام بسته شد . من امانت تایمازم رو به سلامت به دنیا آورده بودم . متاسفانه یکی از امتحانات خودم هنوز مونده بود و چون واقعاً از نظر جسمی وضعم رو به راه نبود ، تجدید شدم و بایستی شهریور ماه امتحان می دادم . ولی با وجود بابک اصلاً این چیزهای جزئی برام مطرح نبود . فخرتّاج می دونست که خیلی دلم میخواد از تایماز خبر داشته باشم اما این مدت رو کنارم بود تا مبادا برام مشکلی پیش بیاد . وقتی به سلامت وضع حمل کردم و خیالش یه مقدار راحت شد ، به بهانه ی دیدن برادرش راهی اسکو شد تا یه خبری از تایماز برام بیاره . چقدر این زن مهربون و خوش قلب بود . هیچ کس باورش نمی شد خواهر کسی مثل میزا تقی خان باشه . درست یکی بود عین آیناز . این ضرب المثل که می گن (خانیم قز بی بیَ چکره ) ( دختر به عمش می ره ) مصداق واقعی این عمه و برادر زاده بود . خوشبختانه خان و بانو وقتی از تهران برگشته بودن اسکو ، منزل فخرتّاج توقف نکرده بودن . وگرنه ممکن بود از وجودم باخبر بشن . با خبرایی که یکی از مستخدمین خونهی خان که به فخرتّاج وفادار بود به دستمون می رسید ، معلوم شد ، خان و بانو شش ماه خونه ی تایماز مونده بودن و تازه سه ماه بود که برگشته بودن اسکو . این موضوع منو می ترسوند . می ترسیدم اتفاقی واسه تایماز افتاده باشه که اونا این همه وقت ، خونه زندگیشون رو به اَمون خدا ول کردن و رفتن . با میل و رغبت ، فخرتّاج رو راهی کردم تا برام از عشقم خبر بیاره . چه روزهای پرتشویشی بود. بابک چلّش هنوز تموم نشده بود و مدام گریه می کرد. خسته و کسل بودم . خبری از برگشتن فخرتّاج هم نبود . همه ی اینا بدجور منو بهم ریخته بود. باز صدای خنده های شاد و کودکانه ی بابک منو از حال و هوای قدیم بیرون آورد . طاقت نیاوردم و رفتم کنار پنجره. بابک به همراه فخرتّاج تو حیاط بازی می کردن . یه آدم برفی درست کرده بودن به چه بزرگی . ****************************************************** رمان آی پارا قسمت هفدهم

شب که نائب خان اومد خونه ، سر شام ازم پرسید : دخترم تصمیمت چیه ؟ می دونستم منظورش در مورد این برنامه ی کشف حجابه . لقمه رو به زور قورت دادم و گفتم : بیرون نمی روم. هر چی فکر می کنم ، بیشتر به این نتیجه می رسم که درس دادن و درس خوندنم با این شرایط ، ارزش زیر پا گذاشتن عقایدم رو نداره . یه مدت می مونم تو خونه تا ببینم خدا چی می خواد .از طرفی دایی هم که ایشالله همین روزا می یاد و احتمالاً سرم گرمِ گرفتن حق و حقوق مادریم از عموم بشه …………………………………………………………….

زیر لب اوهومی گفت و مشغول غذا خوردن شد . ولی من لبخند رضایت رو برای چند ثانیه رو لبش دیدم . نائب السلطنه با وجود اینکه یه خاطر کارش ، با آدمهای رده بالا و به اصطلاح متجدد و درباری خیلی نشست و برخواست داشت ، یه آذری با غیرت و اصیل بود و خوش نداشت ناموسش در معرض دید نگاههای هرزه ی گرگهای اطرافش قرار بگیره . بنابراین بیرون رفتن خاله رو قدغن کرده بود . اما در مورد من ، نمی خواست حس کنم مجبورم وگرنه می شد فهمید که چقدر از تصمیم راضیه. بعد از شام ، به زور بابک شیطون رو از خاله جدا کردم و رفتم تو اتاقم واسه خواب . اما چه خوابی ؟ من از وقتی که از خونه ی تایماز دراومده بودم ، شبا تا دیر وقت خوابم نمی برد . اونقدر به چیزای مختلف فکر می کردم که بلاخره خواب به چشمم می اومد . بابک چند باری سراغ باباش رو ازم گرفته بود . جواب من و بقیه هم همیشه همین بود . رفته سفر!!! پسر قشنگم ، بابکم نمی دونست اونی که هجران کرده منم . نه باباش. با اینکه سه سالش بود ، هنوز هم از روپام خوابیدن خوشش می اومد . رو پام انداختمش و با تکون تکون دادن باهام ، اونا خوابوندم و خودم هم پر کشیدم به گذشته . فخرتّاج بعد از ده روز بلاخره دل از اسکو کند و برگشت تبریز . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . بد خلقی ها و گریه های بابک هم بیشتر اذیتم می کرد . وقتی از در اومد تو ، مثل دیوونه ها پریدم طرفش . بغلم کرد و گفت : این همه اشتیاق واسه من که نیست ؟ شرمنده شدم از لفظش . اونقدر هول بودم که از ده فرسخی داد می زد واسه چی بی قرارم . برای اینکه بیشتر خجالت نکشم گفت : شوخی کردم دخترم . خوب واسه همین رفته بودم که برات خبر بیارم دیگه!!! غیر از اینه؟ بابک رو که تو قنداقـش آروم خوابیده بود بوسید و گفت : حال بابای پسر دست گلم خوبه . البته ظاهراً نگرانی منو که دید گفت : بذار از اول برات بگم : آیناز برام همه ی ماجرا رو تعریف کرده. گفتم : مگه اینجاست ؟ اخم کرد و گفت : وسط حرفم نپر دختر . چشمی گفتم و اون ادامه داد : آیناز با خان داداشم اینا برگشته . این شیش ماهی که تهران بودن ، واسه دوا درمون آیناز مونده بودن. یه دکتر فرانسوی کمرش رو عمل کرده . دخترم الان می تونه روزی نیم ساعت با کمک عصا راه بره . چون هنوز کامل خوب نشده ، به کسی بروز ندادن . واسه همینه موقع برگشتن هم اینجا نیومدن . از خوشحالی اشک تو چشام جمع شد . تایماز رو پاک فراموش کرده بودم . خیلی برای آیناز خوشحال بودم . دنیای اون خیلی بزرگتر از همه ی آدمهایی بود که دیده بودم . اون یه استثنا بود واسه همین بی نهایت از خوشیش و تصور چهره ی زیبا و ملیحش که با خنده قشنگتر هم می شد ،خوشحال بودم . فخرتّاج که چشمای اشکی منو دید ،گفت : خدا به اندازه ی دل بزرگت بهت بده . این اشکاخیلی با ارزشن . گفتم : آیناز رو به اندازه ی خواهر نداشتم دوست دارم . اونقدر در حقم محبت کرده که اگه تا آخر خدمتش رو بکنم بازم جبران نمی شه. حق آیناز نشستن رو اون صندلی و خریدن نگاه ترحم آمیز کسایی که از بزرگی دلش بی خبر بودن ، نبود . خوشحالم . خیلی خوشحالم دوباره می تونه راه بره. خاله نگاه شیطونی به من کرد و گفت : و اما شوهرت …. میدید خیلی بی قرارم ها ، ولی هی طولش می داد . فخرتّاج سر به زیر گفت : الان حالش خوبه . ولی … نشستم جلوی پاش و گفتم : تو رو خدا خاله !!! جون به لبم کردین. گفت : بی قراری نکن . می گم . ولی یه کم طاقت بیار. دیگه حالم دست خودم نبود . جمله ی الان حالش خوبه هم تو کتم نمی رفت . اشک جلوی چشام رو گرفته بود و فخرتّاج رو تار می دیدم . فخرتاج گفت : بعد از رفتن تو و این در و اون در زدن های زیاد و خسته شدن از پیدا نکردن تو ، مریض می شه و می افته گوشه ی مریض خونه . آیناز برای بهتر کردن روحیه ی تایماز ، تن به این عمل می ده . عملی که می دونست تایماز خیلی پیگیرشه . به قول خودش دیده این تنها راه بیرون کشیدن تایماز از لاک خودشه .شنیدن خبر تصمیم آیناز ، پسرم رو از اون حال و هوای دلمردگی در میاره . داداش و زن داداشم هم که می بینن به خاطر رفتن تو که مسببش اونا بودن ، چی به سر تک پسرشون اومده ، یه خورده از خر شیطون میان پایین و نرم می شن. آیناز می گفت : خان بابا خودش آدم فرستاده دنبالت بگردن و برت گردونن پیش تایماز . بعدش هم قضیه ی آیناز و عملش پیش می یاد و سرشون گرمِ اون می شه . تایماز بعد بهتر شدن آیناز حالش یه مقدار رو به راه می شه . البته آیناز می گفت : مطمئن بوده تایماز داره وانمود می کنه که رفتنت رو پذیرفته و نارحت نیست . اما هر چی که بود ، اون به زندگی عادی برمی گرده . اونام یه کم که وضعیت آیناز بهتر می شه ، برمی گردن اسکو. آیناز گویا می خواسته بمونه که با مخالفت شدید شوهرت مواجه می شه و اونم ناچاراً همراه پدر و مادرش برمی گرده . با ترس پرسیدم : آیناز از دستم ناراحت بود ؟ فخرتّاج نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت : والله خیلی خواستم زیر زبونش رو بکشم ، چشماش که داد می زد از وضعیت برادرش ناراحت و ناراضیه اما چیزی راجع به حسش به تو بروز نداد. خودت که می شناسیش چقدر مواظب رفتاراش هست . حالا هم به نظر من ، حساب روزی رو می کرد که تو برگردی و بشی عروسشون . نمی خواست غیبت عروسشون رو پیش عمش بکنه . اما منم این گیسا رو تو آسیاب سفید نکردم . می فهمیدم که چقدر چشماش نگرانِ تایمازه و شایدم از دست تو دلخور. سرم رو پایین انداختم . چی می تونستم بگم ؟ خیلی در حق شوهرم جفا کرده بودم . حقم بود سه طلاقم بکنه و دیگه تو حریمش رام نده . من باید می موندم . یا حداقلش با همفکری اون ، اونجا رو ترک می کردم . کارم عجولانه و بی فکر بود . حالام نمی تونستم آب رفته رو به جوب برگردونم . روزی هزار بار به خاطر خبطی که کرده بودم خودم رو محاکمه و محکوم می کردم ، اما چه فایده ؟ بچگی کرده بودم و پلای پشت سرم رو بدجور شکسته بودم . فخرتّاج منّ و منّی کرد و گفت : می خوام یه چیزی ازت بپرسم . تو رو روح گل صباح اشتباه برداشت نکن مادر . گفتم : قسمم ندین خاله . من می دونم پشت همه ی حرفهای شما ، نیتِ خیره . یه کم که سکوت کرد پرسید : حالا که یه کم برادرم نرم شده و بابک هم دنیا اومده ، نمی خوای برگردی پیش شوهرت ؟ اگه بخوای برگردی ، من خودم می برمت . خودمم هم واسطه می شم . خوب نیست زن و شوهر از هم دور باشن . میدونم پسر برادرم مثل پدرش کوه غرور و تعصبه و ممکنه اون اوایل محلت نده و باهات خوب برخورد نکنه . اما بلاخره که چی ؟ این بچه حق داره سایه ی پدر بالاسرش باشه . اون وارث برحق داداشمه . باید پیش خونوادش زندگی کنه و زیر پر و بال اونا بزرگ بشه . الان واسه تایمازم هم این جدایی سخته . جای خالی تو می دونم تا حالا دیوونش کرده . مخصوصاً که پدر و مادرش رو تو رفتن تو مقصر می دونه . اون که نمی دونه جای تو امنه !!! تا حالا هزار جور فکر بد کرده و سر هرکدومشون ، کلی عذاب کشیده . شوهرته ، مردته ، غیرت داره . الان داره آتیش می گیره وقتی به این فکر می کنه که زن و بچش الان کجان!!! یه کم مکث کرد و با نگاهش خواست اثر حرفاش رو تو صورتم ببینه . سکوت رو دوباره شکست و گفت : مدیونی اگه فکر کنی خدایی نکرده از بودنت اینجا نارحتم !!! تو با دختر خودم هیچ فرقی نداری . اما اینطوری که بی قراریت رو واسه شوهرت می بینم ، اینطوری که زل زدنت رو به صورت بچت می بینم ، اینطوری بال بال زدنت رو می بینم وقتی اسم تایماز به میون می یاد و اینطوری پیشیمونی رو از چشات می خونم ، دلم خون می شه . می دونم چقدر دوسش داری . اونم خیلی می خوادت که به خاطرت حاضر شده بره به جنگ برادرم . حیف نیست دلاتون اینطوری دور از هم باشه ؟ تقه ای به در خورد و باز منو از مرور گذشته بیرون کشید .فخرتّاج بود . اومد تو و گفت : بابک خوابید ؟ بله ای گفتم و بلند شدم و گذاشتم تو جای خودش . پاهام در اثر وزن بابک خواب رفته بود . ماشالله دیگه مردی شده بود برای خودش . فخرتاج گفت : بی خواب شده بودم ، گفتم حتماً تو هم طبق معمول بیداری . اومدم پیشت . لحاف بابک رو روش مرتب کردم و گفتم : خوش اومدین . می دونستم یه چیزی می خواد بهم بگه . یه چیزی که تو همین نیم ساعتی که من اومدم تو اتاق ، پیشآمد کرده. نشست رو صندلی گهواره ایم و یه تاب به خودش داد و گفت : برات یه خبر دست اول دارم . خوب شناخته بودمش . لبخندی زدم و گفتم : چی شده خاله ؟ خوشحالی انگار . گفت : هول نکنی ها !!! تایماز داره می یاد اینجا !!! صدای کوبش قلبم رو به وضوح می شنیدم . تایماز من ، داشت می اومد اینجا ؟

فخرّتاج که رفت ، اضطرابی عجیب افتاد به جونم . هنوز هم یاد سه سال پیش عذابم میداد . یاد زمانی که نادم از کارم ، چشمم تو چشمش افتاد . اما… یادآوری لحظه لحظه ی اون زمان ، حالم رو خراب میکرد . چقدر بهم سخت گذشت . این اومدن تایماز رو اینطور یکدفعه و بی خبر ، نمی تونستم به فال نیک و به حساب بخشش گناهم بذارم . البته حالا من هم بقدر کفایت از دستش عصبانی بودم و نمی تونستم به راحتی ببخشمش . از برگشتن مرد مغرور و عصبانیم می ترسیدم . خیلی هم می ترسیدم . سه سال پیش ، وقتی خاله ، اشتیاق من رو برای برگشتن پیش تایماز دید ، از اون خواست برای کمک تو یه موضوع حقوقی به تبریز بیاد . می خواست اون رو بکشونه تبریز تا جریان من و بابک رو بهش بگه . چقدر مضطرب بودم !!! اگه تنفس کردن غیر ارادی نبود ، مطمئناً یادم می رفت نفس بکشم . وقتی از پشت پنجره ی اتاقم ، قامت رعنای عزیزترینم رو بعد از یازده ماه دوری و انتظار ، دیدم ، کم مونده بود جا به جا تموم کنم . اونقدر به نظرم دور و دست نیافتی اومد که لحظه ای از حس عجیبم ترسیدم . فقط چند دقیقه از حس خفه کننده ای که بهم چیره شده بود ، می گذشت که تایماز به طرف درشکه برگشت و کمک کرد یه زن ازش پیاده بشه. زنی بدون روبند و چادر. زنی بی حجاب. یه زن فرنگی!!!!! مطمئناً قلبی برای تپیدن تو سینم وجود نداشت . چون اگه بود باید کوبشش رو حس می کردم . اما من دیگه هیچی رو نمی تونستم حس کنم . هجوم احساسات مختلف تو یه لحظه داشت منو پا درمی آورد. حسادت ، ترس ، عشق ، ندامت ، هر کدوم یه تیکه از قلبم رو داشتن به یغما می بردن . تایماز من ، مرد من ، دست تو دست یه زن فرنگی ؟؟؟ بس بود . برای امشبم بس بود نبش قبر احساسات مرده ی گذشته . لحاف پشم شترمو رو سرم کشیدم و سعی کردم بخوابم . ولی مگه می شد ؟ باز ترس بهم مستولی شد . نکنه برگشته تا بابکم رو ازم بگیره؟ نکنه… نه تایماز اینقدرها هم بی رحم نیست !!! چرا هست !!! وقتی با بی رحمی تمام حتی به صورتم سیلی هم نزد ، سیلیی که می تونست آتیش خشمش رو مهار کنه ، وقتی با قصاوت تمام ،بی اعتنا به من ، به منی که مادر بچش بودم ، به منی که ادعا داشت زمانی عشقش بودم ، بی تفاوت نگاه کرد و گفت : اِ تو هم که اینجایی آی پارا. به منی که بارها تو خیالاتم ، صحنه ی رویارویی با تایماز رو به شکل های مختلف برای خودم مجسم کرده بودم و هر بار نهایتاً تو آغوشش فرو می رفتم، بی اعتنا نگاهی کرد و شروع کرد به نوازش دستهای زنی که وقیحانه با چشمهای شیشه ای و نگاهی سرد و بی تفاوت داشت به مکالمه ی بی روح و اجباری ما نگاه می کرد. آره یادم اومد . تایماز می تونست خیلی بی رحم باشه . وقتی در برابر چشمهای به اشک نشسته و نگران خاله و دل مچاله شده ی من ، رو به عمش گفت : بعد از خیانت همسرش و فرار اون از منزل ، با ژوزفین که حالا در نظرم منفورترین زن دنیاست ازدواج کرده و می خواد دوباره به فرانسه برگرده و فرصت هر گونه دفاع یا حتی اظهار ندامت رو از من گرفت و گفت : تو خیلی وقته تموم شدی آی پارا. درست از وقتی که پاتو بی اجازه از در اون خونه بیرون گذشتی ، تموم شدی . بیشتر از این خودت رو کوچیک نکن ، فهمیدم تایماز چقدر می تونه بی رحم باشه . اون ثمره ی پیوستگی خان و بانو بود . کمتر از این انتظار نمی رفت . منم هم به خواسته ی اون و هم به ته مانده ی غرورم احترام گذاشتم و خودم رو دیگه کوچکتر از اونی که شده بودم ، نکردم و همونطور که بی صدا از پله های سرسرا پایین اومده بودم ، با بابک عزیزم محو شدم . تایماز داشت به خیال خودش در حقم لطف می کرد که سایه اش رو از سرم برنمی داشت . وقیحانه به عمش گفته بود ، حاضره منو به عنوان یکی از همسرانش بپذیره و برای بچم که مطمئن نبود مال خودشه یا نه ، شناسنامه بگیره و پدری کنه . چقدر سخاوتمند شده بود به خیال خودش. هنوز هم کینم از آسلان به همون قدرت باقی بود . مطمئن بودم روزی زهرم رو بهش میریزم. باید دوباره آی پارای یوسف خان از خاکسترش متولد می شد و نشون می داد به تایماز میرزا تقی خان کوچکترین نیازی نداره . همون موقع به خاله پیغام دادم که بهش بگه بچه ی حرام من ، نیازی به سخاوت و مردانگی خان زاده نداره . درضمن خودش وکیله بهتره بره و غیاباً زن خطاکارش رو طلاق بده . عمه خیلی بهم اصرار کرد که از خر شیطون پایین بیام و برم التماسش کنم .زن بیچاره به خیال خودش ته چشمای بی تفاوت و نگاه خالی تایماز ، عشق و تحسین به من رو دیده بود. هی می گفت ؛ مرده با رفتنت غرورش پیش خونوادش و حتی خود تو لگد مال شده ، می خواد اینجوری حفظ ظاهر کنه . مطمئنم دستش هم به این زن کاباره نخوره. وقتی خاله زن تایماز رو شبیه زنهای هرجایی کاباره توصیف کرد . لبخند نیم بندی زدم . چقدر سلیقش تو این یازده ماه عوض شده بود .خواستم بگم: ولی من دیدم دستش رو به اون زن زد . من خودم دیدم . اما چه فایده داشت ؟ نیومدم. از خر شیطون پایین نیومدم و اونم سوار بر اسب مراد ، بی تفاوت از کنار من و پسرش گذشت . حتی یک بار نخواست ببینتش . حتی یه بار اسمش رو صدا نکرد . طلاقم نداد . منم دنبالش نرفتم .به خاطر بابک نرفتم .خیلی دلچرکین بودم ازش . اون که دیده بود پدر و مادرش چه بلایی سرم آوردن . یه کم هم به من و ترسهام حق می داد چی می شد ؟ چی می شد حرفم رو گوش می کرد ؟ چی می شد به خاطر اشتباهم دعوام می کرد، قهر می کرد ، حتی کتکم می زد ؟ اما یه خورده هم حق می داد !!! چی می شد ؟ من با فرار کردن ، بزرگترین و غیرقابل بخشش ترین اشتباه زندگیم رو مرتکب شده بودم .خودم قبول داشتم . اما انصاف نبود جلوی عمش پاکی دامنم رو زیر سوال ببره و به بچه ی خودش لقب حرومی بده .ولی باید عاقلانه تصمیم می گرفتم . به خاطر بابکی که ثمره ی عشقی بود که یه زمانی قداست داشت . شناسنامه ای برای بابک گرفت که با دیدنش اول خواستم کودکانه پارش کنم و براش بفرستم اما وقتی دستهای تپل و لپهای گل انداخته بابک رو که وقتی می دوید و گرمش می شد ، بامزش می کرد ، دیدم ، پشیمون شدم . بس بود هر چی به خاطر حفظ خودم از این بچه مایه گذاشته بودم . من برای آینده ی بابک به این چند برگ کاغذ که نشون می داد بابک کیه ، احتیاج داشتم . می دونستم ته دلش می دونه چقدر بهش وفادار بودم . حداقل سر جریان یاشار فهمیده بود واسه حفظ دامنم از گناه قادر به انجام چه کارهایی هستم . این شناسنامه رو می دونستم از ته دل واسه بچش گرفته . اما جگرم هنوز از حرف تندش می سوخت. برخلاف ادعایی که می کرد ، فرنگ نرفت . با اخباری هم که عمه تونست از زیر زبون صفورا بکشه بیرون ، فهمیدیم هرگز زن فرنگیی به خونش رفت و آمد نکرده . عمه که چشمهای متعجب منو وقتی نامه ی صفورا رو می خوندم دید، گفت : دیدی گفتم ؛ واسه حفظ ظاهره ؟ اون زنه رواز همین کوچه برزده بود آورده بود تو رو حرص بده . یه کم براش ناز می کردی و دلش رو بدست می آوردی الان هر دوتون به آرامش رسیده بودین . دروغ چرا !!! ته دلم بهش افتخار کردم .به خودم هم برای داشتن چنین مردی .هنوز هم دوسش داشتم و هنوز هم مسبب اصلی این جدایی رو خودم می دونستم . بچگی کرده بودم و هرسه مون رو با این کار عذاب داده بودم . می دونستم بهم خیانت نمی کنه . هر کی به آدم دروغ بگه ، دل آدم دروغ نمی گه . دلم می گفت خیانت نمی کنه . اما عقل و چشمم می گفت ؛ دیده ها و شنیده هات خلاف اینو می گن . الان سه ساله اون اونجا تو غربته و من اینجا تو غربت . من پشیمونم و می خوام معذرت بخوام به شرطی که بهم فرصت بدن. و اون نمی دونم دنبال چیه ؟ شب اونقدر خوابهای آشفته دیدم که صبح خسته تر از دیشب بیدار شدم . روزهای بدی بود . بی کاری و تو خونه نشستن ها کلافم می کرد . منی که هم معلم بودم و هم درس می خوندم و کلی کار واسه انجام داشتم ، حالا یه گوشه کز کرده بودم و منتظر اومدن مسافرام بودم . مسافرایی که از هر دوشون به نوعی می ترسیدم .

تایماز دیگه طاقت دوری از آی پارا و بابک رو نداشتم . باید می رفتم و از عطر بودنشون مست می شدم . با اینکه از کارش هنوز دلچرکین بودم و نتونسته بودم ببخشمش اما این دل لاکردار مگه دووم می آورد! می دونستم برای تنبیه آی پارای مغرور و خود سر هیچ چی نمی تونه از بی تفاوتی وحشتناکتر و سنگین تر باشه . من گله داشتم از آی پارا .من تنهاش نذاشته بودم . تو بدترین شرایط کنارش بودم . لعن و نفرین پدر و مادرم رو به خاطر بودن با اون به جون خریدم .باهاش فرار کردم و کمکش کردم به بزرگترین آرزوش برسه . اون نباید تو اون شرایط منو تنها می ذاشت اگه نیاز به فرار بود ، باز هم دوتایی فرار می کردیم . باز هم دوتایی گم می شدیم تا دست کسی به بهمون نرسه . چرا باید سر یه همچین مسئله ای اینطور خودسرانه تصمیم می گرفت . این کار آی پارا بد جور منو پیش خونوادم سرافکنده کرد و باعث شد بیشتر از قبل منو به باد توهین بگیرن . هم نگرانش بودم و ازش دلخور. ولی اون کوچولوی مغرور ، تایماز رو دست کم گرفته بود . فکر می کرد پیدا کردنش برای من مشکله . ظرف سه روز ، فقط سه روز ناقابل ، فهمیدم برگشته تبریز و فقط یه ماه زمان برد تا آدمام بفهمن رفته خونه ی عمه فخرتّاج . اما همون مدت بی خبری ازش به قدری کلافه و داغونم کرده بود که کارم به مریض خونه کشید . از جاش ، از غذاش ، از خوابش بی خبر بودم ، واسه همین خودم هم نه غذا داشتم ، نه مکان و نه خواب . می دونستم اونقدر عاقل هست که جای خطرناک نره ، اما نمی تونستم جلوی مشکلاتی رو که ممکن بود براش پیش بیاد ، بگیرم . همین عصبی و تند خوم کرده بود . اما این بی خبر رفتن آی پارا و بیماری من یه حسن هایی هم داشت . آیناز واسه اینکه فکر منو مشغول یه چیز دیگه بکنه ، بدون اینکه زحمت و منتی بکشم ، تصمیم گرفت برای درمان پاهاش اقدام کنه و شکر خدا الان بعد از گذشت سه سال که کاملاً بهبود پیدا کرده و منو از یه رنج و عذاب وجدان طولانی و خفه کننده نجات داده ، با حمایتهای عموم تو فرانسه مشغول تحصیل تو رشته ی پزشکی شده . خان و بابا و مادر هم هم که ظاهراً اوضاع روحی من رو نابه سامون دیده بودن ، دیگه خیلی کاری به کارم نداشتن . حتی خان بابا چند تا از آدماش رو فرستاد پی آی پارا. وقتی پیداش کردم و فهمیدم کجاش ، اول خواستم برم پیشش و یه فصل کتک مفصل بهش بزنم و هر چی تو اون یه ماه رو دلم سنگینی کرده بود رو بهش بگم . اما یه کم که فکر کردم ، دیدم بهترین فرصته واسه محک کردنش . آی پارا یه دختر ساده ی معمولی نبود . یه زن خونه نشین و ساکت نبود . اون درس خونده بود ، می خواست معلم بشه ، خوشگل بود و یه زندگی پر فراز و نشیب داشت .مگه چند تا دختر مثل آی پارا وجود داشت ؟ درسته تو اون یه سالی که کنارش بودم ، پاکی و نجابتش رو بارها محک زده بودم اما حالا قضیش فرق می کرد . براش بپا گذاشتم . جوری که آب می خورد خبرم می کردن . وقتی از سنگینی و وقارش موقع رفتن به مدرسه ، چه واسه درس دادن و چه درس خوندن می گفتن ، دلم غج می رفت و خیلی دلتنگش می شدم . اما دوست نداشتم برم پیشش . اینبار اون اشتباه کرده بود و اون بود که باید غرورش رو زیر پا می ذاشت نه من . وقتی خبر رسید وضع حمل کرده و برام یه پسر کاکل زری آورده و اسمش رو گذاشته بابک ، داشتم رو ابرا سیر می کردم . تو دلم باهاش حرف می زدم و می گفتم ؛ دیدی گفتم پسره ؟ چقدر بد بود که من اونجا نبودم . ولی این غرور لعنتی نمی ذاشت پا پیش بذارم . دلم واسه دیدن خودش و پسرم ضعف می رفت . دست به دامن خدا شدم تا بلکه آی پارا رام بشه و پا پیش بذاره . با خودم می گفتم ؛ دِ لامصب خودت خراب کردی ، خودت بیا درستش کن دیگه . کی به تو گفته بود فرار کنی؟ آخه آدم عاقل با چارتا لیچار خونواده ی شوهر فرار می کنه ؟ گیرم اصلاً تهدید هم کردن ، مگه من گوش دادم به حرفاشون ؟ مگه من قبول کرده بودم شرط و شروطشون رو که تو منو ، کسی رو که پشت بوده و وقتی دزدیدنت و معلوم نبود چه بلایی سرت آوردن بازهم مرد و مردونه پات وایسادم وحتی یه کلمه بهت چیزی نگفتم ، ول کردی و گذاشتی تو این فراق بسوزم . وقتی این چیزها رو بارها و بارها با خودم تکرار می کردم ، بیشتر تو این راه ثابت قدم می شدم و می خواستم مقاومت کنم تا آی پارا به خاطر این خطلاش طلب بخشش کنه . وقتی عمه ازم خواست به خاطر حل یه مشکل حقوقی برم پیشش ، فهمیدم این برنامه رو چیدن تا بهم بگن آی پارا اونجاست . غاقل از اینکه من یک ماه بعد از فرارش فهمیده بودم کجاست . من دلم می خواست آی پارا برام نامه می نوشت و ازم معذرت می خواست . اما بازم این دختر خیره سر کاری نکرد و عمه رو فرستاد جلو تا مثلاً میانجی گری کنه . من این برگشت رو نمی خواستم . این برگشت غرور له شده ی من ، جلوی خونوادم رو بهم بر نمی گردوند . وقتی دیدم اونی که خطا کرده کوتاه نمی یاد ، جری ترم شدم . یه دختر فرانسوی ر*و*س*پ*ی رو از تو کاباره برداشتم و بهش گفتم که فقط تا آخر این نمایش نگاه می کنه و لام تا کام حرف نمی زنه و بعدش پولش رو میگیره و می ره . اونم باکمال میل قبول کرد . چزوندم و تاختم تا وسط قلبش . صدای شکستنش گرچه بعدها آزارم می داد اما درست لحظه ای که اتفاق افتاد ، مرهم دردام شد . همه ی زجری که با این بی گدار به آب زندش نصیب من کرده بود رو یکباره انداختم به جون خودش . خودم بعدها پشیمون شدم که چرا اونطوری خردش کردم اما شاید همین کار هم برای آی پارا لازم بود . حالا بعد از گذشت سه سال از اون ملاقات ، به خاطر این جریان کشف حجاب و مشکلاتی که واسه زنای محجبه ایجاد شده بود ، باید می رفتم و از نزدیک مراقبش می بودم . خبرش رو بهم داده بودن که دیگه نه واسه تحصیل و نه تدریس از خونه خارج نمی شه . بازهم تو امتحان نجابت آی پارا بیست گرفته بود . اون به شوهر فرسنگها دور از خودش ، جوری وفادار بود که انگار هر لحظه از گرمای وجودش سیراب می شه . کاش به همین اندازه که نجیب بود ، فروتن هم بود . اون وقت تایماز چه غمی داشت ؟ دلم واسه دیدن بابک له له می زد . اون بار جلوی آی پارا بابک رو نگاه هم نکردم تا بیشتر بسوزونمش ، همونطور که اون با خودسریش ، تا عمق وجودم رو سوزونده بود . ولی تمام اون یک هفته ، هرشب می رفتم تو اتاق آی پارا و هر دوشون رو یه دل سیر تماشا می کردم . صفورا بهم گفته بود که عمه چه چیزهایی ازش پرسیده و من چقدر خوشحال بودم که آی پارا به معشوقه های خیالی من حسادت می کنه . فکر می کردم با حرفهای گزنده ای که راجع به اصل و نسب بابک زدم ، آی پارا شناسنامه رو قبول نمی کنه ، ولی وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نداد ، فهمیدم واقعاً درصدده که آب رفته رو به جوب برگردونه و این رشته ی اتصال رو نگه داره . اما اونقدر مغرور بود که حاضر نمی شد پا پیش بذاره . البته دفعه ی قبل خواست باهام حرف بزنه ولی کله ی من اونقدر داغ بود و فکر سوزوندنش اونقدر قوی بود که نذاشتم بیاد جلو. اونم از خدا خواسته مثل یه نسیم از کنارم رد شد و دیگه اصرار نکرد . به خاطر افکار گوناگونی که تو ذهنم بود ، اصلاً نفهمیدم کی به در خونه ی عمه رسیدم . همراه درشکه وارد حیاط شدیم و درشکه چی جلوی در عمارت باشکوه نائب خان که سر قضیه ی حمایت از زن و بچم من رو تا آخر عمر به خودش مدیون کرده بود ، ایستاد و من سعی کردم در کمال شکوه پیاده بشم . می دونستم چشمای آی پارام از یه روزنه ی کوچیک این عمارت شاهد ورودمه . می خواستم در نظرش همون تایماز با ابهت جلوه کنم .

آی پارا از پشت پرده ی اتاق که یه کم کنار زده بودم ، دیدمش . تا وقتی ندیده بودمش ، نمی دونستم چقدر دلم براش تنگ شده . دلم برای آغوش و صدای گرمش پر پر می زد . از برخورد باهاش می ترسیدم . می ترسیدم مثل سه سال پیش ، تردم کنه. مردم هنوز منو نبخشیده بود . حقم داشت . من بد کرده بودم اما پشیمون بودم . کاش ندامت رو از تو نگاهم می خوند . بابک من به پدرش ، پدری با جذبه مثل تایماز نیاز داشت . بچم داشت بزرگ می شد . دیگه خوب و بد رو از هم تمیز می داد. بابک تو اتاق داشت با یه اسب چوبی بازی می کرد . دلم برای بچم گرفت . نمی دونست پدری که اینقدر از سفرش براش گفتم ، حالا از سفر برگشته . نمی دونستم تایماز با بابک چطور می خواد برخورد کنه . دلم می خواشت حداقل دلخوری که از من داره به بچش منتقل نکنه وباهاش مثل یه پدر و پسر عادی برخورد کنه . افکارم بدجور مشوش و پریشون بود. صدای تقه ای که به در خورد ، منو از حال و هوای برزخی خودم بیرون کشید . یکی از خدمه بود که اومدن تایماز رو خبر می داد . بلاخره زمان رو به رو شدن فرا رسیده بود و من و بابک با مردی که همه جوره می ستودمش باید روبه رو می شدیم . لباسهای مهمونی بابکم رو تنش کردم که بچم کلی ذوق زده شد . خودم هم گیسامو شونه کردم و یه مقدارش رو با گیره ی نگین داری که نائب خان از سفر برام آورده بود ، بستم و بقیه رو ریختم رو شونه هام ..موهام بلند تر شده بود و تا زیر کمرم می رسید . به یاد گیسو کمند گفتن های تایماز ، لبخند کمرنگی اومد رو لبم . یه کم سرمه کشیدم به چشمام و سرخاب زدم به گونه هام که از رنگ پریدگی که به خاطر اضطراب بهم مستولی شده بود ، کم بشه لباسمو که یه پیراهن بلند نیلی بود که روش یه حریر همرنگش دوخته شده بود رو پوشیدم و یه آیه الکرسی خوندم و فوت کردم رو خودم و بابک و از اتاق بیرون رفتم . قلبم جوری تو سینم می کوبید که می ترسیدم سینم رو بشکافه و بیاد بیرون . از پله های سرسرا پایین رفتیم . تایماز پشت به پله ها رو مبل نشسته بود . خاله رو بروی تایماز بود و اومدن ما رو نگاه می کرد . از لبخند رضایت بخش که رو لباش بود ، فهمیدم از ظاهر من و بابک کوچولوم راضیه. خاله همونجور که نشسته بود گفت : بیا اینجا دخترم و به مبل کناریش اشاره کرد . تایماز هیچ حرکتی نکرد و وقتی خاله منو مخاطب قرار داد ، برنگشت ببینه کیه . یه کم بهم برخورد اما ظاهرم رو حفظ کردم وخرمان خرمان و در حالی که سعی می کردم همه ی ناز و عشوه ای که می تونستم تو حرکاتم استفاده کنمو رو کنم ، به طرف خاله راه افتادم . بابک دستم رو رها کرد و رفت بغل خاله. از بغل مبل تایماز رد شدم و روبه روش قرارگرفتم و در حالی که به شدت سعی می کردم جلوی لرزش صدا و دست و پام رو بگیرم ، نگاهم رو دوختم به نگاهش و گفتم : سلام . خوش آمدین . تایماز بلند شد و بی حرکت نگاهم می کرد . نمی دونم درست دیدم یا نه ! ته چشماش یه جور خواستن بود ! یه جور دلتنگی . بلاخره بعد از کلی سکوت لباش جنید و گفت : سلام . ممنونم و خودش رو انداخت رو مبل . حس می کردم کلافست . یعنی به خاطر حضور من بود ؟ خیلی دلم می خواست بدونم الان با دیدن من که خیلی فرق کرده بودم ، چه حسی بهش دست داد ! همه ی این تغییر ظاهر دادن ها ،دستور خاله بود . می گفت باید کاری کنم تایماز تفاوت رو حس کنه . خود عزیزم هم کلی فرق کرده بود . چند تار موی سفید کنار شقیقه هاش خودی نشون می دادن که چهره ی مردانه و جذاب عزیزترینم رو بیشتر برام خواستنی کرده بودن . ناخود آگاه خیره شده بودم بهش که نگاهم رو غافلگیر کرد و من خجالت زده سرم رو پایین انداختم . اون با وجود مرد بودنش از من آرامتر به نظر می رسید . تلاطمات درونی من داشت بی قراریم رو به روم می آورد . می ترسیدم بفهمه چه مرگمه.از مورد تمسخر قار گرفتن به شدت هراس داشتم . منم لنگه ی تایماز بودم و غرور برام حکم نون شب داشت . دلم برای یه آی پارا گفتنش له له می زد . تمام توانم رو جمع کرده بودم ظاهرم آرام و متین باشه . جوری که نفهمه چقدر دلتنگشم و چقدر برای آغوشش بی قرارم. خاله رو به بابک گفت : سلام کردی پسرم ؟ بابک یه نگاه به تایماز کرد و یه نگاه به خاله و گفت : من این عمو رو تا به حال ندیدم خاله ! خاله اخمی کرد و گفت : ایشون عموی تو نیستن . پدرت هستن عزیزکم و تازه از سفر اومدن . یادته چقدر دلت می خواست ببینیشون؟ بابک تو سکوت نگاهی به تایماز کرد و همونطور بی حرکت نشست . از عکس العملش تعجب کردم . پس چرا نپرید بغل تایماز ؟ تایماز هم بی صدا فقط نگاه می کرد بلاخره قفل از لباش برداشت و گفت : بیا پیشم پسرم و دستاش رو واسه به آغوش کشیدن بابک باز کرد . از این همه خودداری و آرامشی که داشت ، حرصم گرفت . من اینجا داشتم از تب و تاب پس می افتادم . اونوقت اون آروم نشسته بود . من هیچ ، در برابر بابک که تکه ای وجودش بود هم خیلی خونسرد برخورد کرد . بابک سرش رو برگردوند و خودش رو تو سینه ی خاله پنهان کرد و گفت : این آقا بابام نیست . بابای من مرده . نگاه نگرانی به تایماز انداختم . این اولین بار بود که بابک همچین حرفی می زد . نگران بودم تایماز فکر کنه من اینو یادش دادم . خاله آرومتر از من بود . در حالی سربابک رو نوازش می کرد گفت : نه . این چه حرفیه بابک جان ! کی گفته بابات مرده ؟ هنوز نگران برداشت تایماز بودم . لحظه ای حس کردم خشمگین نگام می کنه . بابک گفت : اصغر گفته . اصغر می گفت ؛ هیچ کس اینقدر تو سفر نمی مونه . بابات مرده ولی به تو می گن سفررفته . اصغر پسر نرگس مستخدم خونه بود که درواقع می شد هم بازی بابک. هم دلم از حرف بچم گرفت و هم خوشحال شدم که مسبب این فکر غلط معلوم شد. چقدر از پسر دور بودم که بچم یه همچین غصه ی بزرگی رو تو دلش نگه داشته بود .! گفتم : بابک جان . این آقا پدرت هستن . کارشون طولانی بود ، واسه همین دیر کردن . مگه مامان نگفته ؛ فقط به حرفای مامان و خاله گوش کنی ؟ بابک وقتی تایید منو دید ، نگاه مرددی به تایماز انداخت . تایماز بلند شد و اومد سمت خاله و بابک روکه مثل کنه چسبیده بود به خاله جدا کرد و بوسید و گفت : کی به پسر گلم گفته من مردم ؟ نشونم بده تا با هم حسابش رو برسم . چقدر از پسر گلم گفتن تایماز حس خوبی بهم دست . انگار یه رایحه ی زیبا ، تو هوای اتاق پیچید . خاله بلند شد و گفت : من برم به این خدمه دستور ناهار رو بدم . می دونستم این رفتن ، یعنی تنها گذاشتن من و مرد مغرورم .

بابک ، تایماز رو جوری نگاه می کرد که انگار یه موجود عجیب غریب رو داره نگاه می کنه . دلم برای پسرم سوخت و بیشتر از کارم شرمنده شدم . اگه من اون اشتباه رونمی کردم ، حالا پسرم اینطوری زل نمی زد به پدر تازه پیداکردش. تصمیم داشتم یه بار دیگه هم معذرت خواهی کنم . اینبار می خواستم حرفم رو بزنم . من خراب کرده بودم ، منم باید درستش می کردم . حضور تایماز تو خونه ی خاله و طلاق ندادن من و گرفتن شناسنامه واسه بابک و کج نذاشتن پاش تو این مدت بهم اثبات می کرد ، اون قلباً واسه پابرجا بودن این زندگی تمایل داره و با این کارش فقط می خواست منو تنبیه کنه . دایه جان خدابیامرز می گفت : مردا بلد نیستن مثل زنا حرف بزنن. فقط می تون نشون بدن چقدر طرف براشون اهمیت داره . مرد من استثنا نبود . مَردم برای من و بابک اومده بود .منی که واقعاً متنبه شده بودم و دیگه اگه قرار بود سلاخی هم بشم ، از کنارش جم نمی خوردم . همین خواستن های پنهانی و غیر زبانی تایماز شجاعم کرد تا پیشش اعتراف کنم . همیشه اون بود که برام پیش قدم می شد. همیشه اون بود که تو مشکلاتم راه جلو پام می ذاشت و سختی رو برام آسون می کرد . حالا نوبت من بود که تلافی کنم . تایماز همونطور سرپا ایستاده بود و با بابک شوخی می کرد . بابک هم از شوخی ها و قلقلکهای تایماز ، از خنده ریسه رفته بود . چقدر خوب بود منم شریکشون می شدم ! دل به دریا زدم و رفتم طرفشون . تایماز دست از قلقک دادن بابک برداشت و خیره شد بهم . به سختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : از دیدنت خوشحالم تایماز. لبخند کمرنگی زد و گفت : واقعاً ؟ پس می خواست شروع کنه . خودم رو برای بدترین توهین ها آماده کرده بودم .هر چی که بود ، باید امروز تموم می شد . این بلاتکیفی بلاخره به یه جایی باید ختم می شد. گفتم : تو که خوب می تونستی ته چشام رو بخونی ! الان می بینی ته چشام چیه ؟ بابک رو جابه جا کرد و گفت : ترجیح می دم حرف چشات رو از زبونت بشنوم. پس می خواست حرف بزنیم . خوشحال بودم مثل دفعه ی پیش مانعم نشد . گفتم : پیش بابک نه ! با سر تایید کرد و گفت : اول می خوام یه کم با پسرم بازی کنم . بعداً حرف می زنیم . همین هم غنیمت بود . گفتم : باشه ، تنهاتون می ذارم و راهِ پله ها رو پیش گرفتم . انگار که خیلی نیرو مصرف کرده باشم ، بی حال شدم و خودمو انداختم رو تخت. اصلاً حواسم به گیره ای که پشت موهام بسته بودم ، نبود . دندونه ی گیره ی فلزی با فشار رفت تو پوست سرم و دادم رفت رو هوا . عصبانی بلند شدم و از سرم کشیدمش و پرتش کردم . جاش بدجور ذق ذق می کرد و دستمو بردم که مالشش بدم تا بلکه دردش آروم بشه که حس کردم دستم خیس شد . با دیدن خون تو دستم جیغم رفت رو هوا . از خون نمی ترسیدم ولی این خون دیگه مال خودم بود و قضیش فرق می کرد . با صدای من ، مستخدمی که مشغول گردگیری راهرو بود ، سراسیمه اومد تو اتاق . با دیدن دست خونی من ، چنگی به صورتش زد و گفت : وای خدا مرگم بده خانوم چی شد ؟ گفتم : هیچی . گیره رفت تو پوست سرم . چیزی نیست . الان می شورمش . یهو شوکه شدم جیغ زدم وگرنه مهم نیست . دختره اومد نزدیکتر و یه نیگا به سرم کرد و گفت : جای دندونش بدجور رفته تو خانوم . بذارین دستمال تمیز بیارم خونو پاک کنیم . بشورینش ، ممکنه چرک کنه ! نایی واسه مقاومت نداشتم . گفتم : باشه برو بیار. دختره به جای دستمال با یه ایل آدم اومد تو اتاق . از بین اونایی که اومدن تو اتاق ، فقط حضور یه نفر بود که بهم دلگرمی و آرامش داد . خاله با نگرانی اومد سمتم و موهامو بررسی کرد . گفتم : شماها چرا اومدین . من که چیزیم نیست . این گیره رفت تو سرم . خراش جزئیه. خاله با نارحتی گفت : تو به این می گی خراش جزئی ؟ نصف موهاتو خون برداشته دختر. همچین رفته تو گوشتت که انگار با چکش کوبیدنش تو . تو چرا حواست رو جمع نمی کنی ؟ البته منم بودم حواسم پرت می شد . می دونستم داره یکی به نعل می زنه یکی به میخ. تایماز بابک رو زمین گذاشت و همزمان با دویدن بابک به سمتم ، اومد طرفم و بی حرف دست برد تا سرم رو ببینه . این همه نزدیکی بهش بی قرارترم می کرد . بوی عطرش رو عمیقاً به سینم کشیدم .عطر تنش حس آرامشی بهم داد که برام تو این سه سال خیلی دور و دست نیافتنی شده بود . دست برد و موهامو لمس کرد و گفت : پس این مستخدمه چی شد ؟ همون موقع دختره نفس زنان با یه کاسه آب و یه دستمال سفید اومد تو و کاسه و دستمال رو گرفت سمت تایماز . تایماز دستمال رو خیس کرد و کشید به جای زخمم . چقدر حضورش کنارم و لمس شدن توسطش برام شیرین وخواستنی بود . من این مرد رو می خواستم . باید برای خواسته ی خودم هم که شده ، به این هجران و فراق پایان می دادم . بابک در حالی که با دستهای کوچیک و تپلش نازم می کرد ، رو به تایماز گفت : بابا سر مامان رو خوب کن .بعد با لحن مظلومی گفت : خیلی اوف شده ؟ خیلی درد می کنه ؟ سر پسر ناز و شیرین زبونم رو تو بغلم گرفتم و گفتم : من خوبم پسرم . چیزی نیست گلم . نمی دونم عمداً یا سهواً تایماز دستش رو نوازش گونه رو سرم کشید که دلم غنج رفت . می ترسیدم یه کم اینطوری بمونیم ، من دل بی قرارمو لو بدم . زخمم رو پاک کرد ، گفت : عمیق نیست اما چون دندونه ی گیره تیز نبوده ، خوب نبریده یه جوریایی له کرده . واسه همین خونریزی یه مقدار بیشتر از حد معمول بود . زیر لب تشکر کردم . خاله اوضاع رو واسه خلوت ما مناسب دید گفت : خدا رو شکر چیز مهمی نبود . من برم پایین که الان نائب می یاد و از اتاق خارج شد و مستخدم ها رو هم با خودش برد . بابک که خیالش از من راحت شد . پرید بغل تایماز و تایماز رو بوسید و گفت : مرسی مامانو خوب کردی. تایماز لپش رو کشید و گفت : این کلمات رو از کجا یاد گرفتی ؟ بابک گنگ نگاش می کرد . شاید معنی کلمات ، براش سخت تر از معنی مرسی بود . رو به بابک گفتم : الان نائب خان می یاد . نمیری سلام بدی ؟ بابک با بی میلی از بغل تایماز پایین اومد وگفت : زود برمی گردم . بابک عاشق نائب خان بود . اونم مثل نوه ی خودش به بابک محبت می کرد .اما حالا … از کار پسرم خندم گرفت . انگار نمی خواست این پدر عصبانی و مغرورش رو یه کم بهم قرض بده تا سنگام رو باهاش وا بکنم. بابک که رفت ، زود از فرصت استفاده کردم و بی مقدمه گفتم : منو ببخش تایماز . منو به خاطر کار بی فکر و بچگانه ای که کردم ببخش . حس کردم با این جمله هوا رو راحتتر تونستم یه ریه هام بکشم. بی صدا ایستاده بود و داشت گلهای قالی رو نگاه می کرد . بلند شدم و رفتم طرفش . درسته خیلی بلد نبودم عشوه و غمزه بیام ، اما باید از همین یه ذره هنرم هم نهایت استفاده رو می کردم . من کسی مثل بانو رو رام کرده بودم . رام کردن شوهرم نباید خیلی سخت می بود . درست رخ به رخش ایستادم . سرش رو بلند کرد و خیره شد تو چشمام . خدایا چقدر دلتنگ این نگاهش بودم . دستم رو روی سینش گذاشتم و در حالی هنوز نگاهم تو نگاهش قفل بود گفتم : تنبیهم رو بس کن تایماز . من از بی تو بودن دارم رنج می برم . ترسیده بودم . فکر می کردم پسرم رو ازم می گیرن و دوباره منو می یارن برای کلفتی . می ترسیدم برات زن بگیرن و تو برای حمایت از من قبول کنی . اشتباه کردم که خودسر تصمیم گرفتم . اشتباه کردم به تو نسپردم که هردومون رو نجات بدی . ببخش و بگذر از خطام . بذار بابک هردومون رو باهم داشته باشه . مسخ نگام می کرد . منتظر نگاهش می کردم . دستش رو بالا آورد و گذاشت رو گونم . حرف نمی زد . فقط نگاه می کرد . نگاهش پر بود از دلتنگی ، پر بود از گله ، پر بود از نیاز . سرم رو کمی برگردوندم و دستش رو بوسیدم . محکم بغلم کرد . محکمِ محکمِ محکم ، منو به خودش فشرد . این نهایت دلتنگیش رو نشون می داد .گریه کرد . تایماز من ، مرد مغرور من گریه کرد . ببین با این مرد چه کرده بودم من که اینطوری بی طاقت شده بود . صدای آروم هق هقش با تکون خوردن شونه هاش مثل آوار خراب می شد رو سرم . چقدر یه مرد باید آزرده باشه که اینطوری گریه کنه . میون هق هقش گفت : من بخشیده بودمت آی پارام. فقط دلخور بودم ازت . این مدت تنهات نذاشته بودم خانومم ، چراغ خونم . همیشه یه محافظ داشتی که لحظه به لحظه ، همراهت بود . من بی خبر از تو و بابکم مگه می تونستم دووم بیارم . مگه می تونستم همینطوری ولتون کنم . مگه می تونستم پاره های تنم رو بی یاور بذارم . چقدر این مرد خوب بود . چقدر حمایتگر بود و چقدر من در حقش بی انصافی کرده بودم . هم خودم رو آزار داده بودم و هم اونو . منو از خودش جدا . اشک پنهای صورت هردومون رو پوشونده بود . نگاهی بهم کرد و دوباره به آغوشم کشید . چقدر این آغوش امن بود و چقدر من دلتنگش بودم . بابک بی هوا درو باز کرد و باعث شد ، هر دو بترسیم و سریع جدا شیم . پسرک شیطان من وقتی چشمای من و پدرش رو اشکی دید ، با ترس گفت : داری میری بابا؟ الهی بگردم که فکر می کرد هر اشکی واسه جداییه . نمی دونست وصال هم اشک به چشم می یاره . تایماز اشکاش رو پاک کرد و بابک رو بغل کرد و گفت : من تازه شماها رو پیدا کردم . کجا رو دارم برم ؟ بابک گفت : پس چرا گریه می کنی ؟ تایماز خندید و من با خندش صاحب و مالک همه ی دنیا دنیا شدم و گفت : از خوشحالی دیدن تو ومادرته اینطوری گریه می کنم . زود بود واسه بابک که بدونه این اشک هزار بار زیباتر از لبخنده . کناری ایستاده بودم و خنده های کودکانه تایماز و بابک نگاه می کردم . خدا می دونه که چقدر برای رسیدن این لحظه ، اَمَّن یُجیبو خونده بودم . ملاقات تایماز با نائب خان ، کسی که پدرانه از من و پسرم حمایت کرده بود هم ، خیلی احساسات برانگیز بود . وقتی دو مرد ، دو مردی که مردانگی و معرفتشون وزین تر از بقیه اخلاقاشون بود ، مردانه همدیگه رو به آغوش کشیدن ، لرزان شدن ، چشمهای خاله رو از پشت پرده ی اشکی چشمام ، حس خوشایندی رو بهم القا کرد . این زن برای برگشتن تایماز پیش ما ، چه نذرها که نکرده بود . مثل مادر نداشتم دوسش داشتم . بعد از ناهار که خواستیم برای استراحت بریم بالا ، مردد بودم چیکار کنم . از نائب خان هم خیلی خجالت می کشیدم . اما نائب خان بی خیال از همه اجازه خواست و واسه خواب بعد ظهرش مثل همبشه رفت تو اتاقش . شایدم می دونست امروز یه جوری دوباره من و تایماز حجله گاه داریم و واسه همین زود خلوت کرد . خاله رو به بابک گفت : بریم تو حیاط آدم برفی درست کنیم ؟ وای خدا می خواست با این کار منو تایماز رو باهم تنها بذاره . تا خواستم چیزی بگم ، بابک سریع رفت بالا که شال و کلاهش رو برداره . تایماز بی خیال یه خلال دندون برداشت و راه افتاد بالا . انگار که چند ساله بالا اتاق داره . من یه کم این پا و اون پا کردم . وقتی رفت بالا گفتم : حالا چیکار کنم خاله ؟ من ازش خجالت می کشم ؟ خاله خندید و گفت : برو دختر ! یعنی چی خجالت می کشم . ناسلامتی زنشی . مادر بچشی . بابک نفس زنان اومد پایین و دست خاله رو گرفت و گفت : بریم . خاله گفت : برو پیشش . فقط کافیه براش آی پارا باشی . منم این شیطون رو می برم پیش خودم . کاری نکنی پسرم دوباره در بره ها !!! پابندش کن . خجول سرم رو انداختم پایین . خیلی وقت بود که یادم رفته بود چطور زن باشم . برای خودم مردی شده بودم ناسلامتی. آروم دستگیره رو چرخوندم و سرک کشیدم . تایماز راحت و بی خیال رو تختم خوابیده بود . وارد اتاق شدم و روسریم رو باز کردم .زیر چشمی بهش نگاه می کردم .چشماش بسته بود ولی معلوم بود بیداره . تو چند دقیقه که نمی شه خوابید. نمی دونستم چیکار کنم . روم نمی شد برم پیشش. اونم لامصب حرفی نمی زد .می دونستم که بیداره . امروز برام بس بود . دیگه منتش رو نمی کشیدم . همونجوری تو اتاق ول می گشتم و الکی مشغول بودم به جمع و جور کردم وسایل بابک. بلاخره صبرش تموم شد و همونجور که خوابیده بود گفت : نمی خوای دل بکنی ؟ داره خوابم می یادها. خودم رو زدم به اون راه و گفتم : خسته ای خوب . بخواب. چشماشو باز کرد و یه نگاه سراسر شیطنت بهم کرد وگفت : که خستم ؟ که بخوابم ؟ آره ؟ از لحنش جا خوردم و واسط اتاق هاج و واج وایسادم . بلند شد و اومد سمتم. تو یه حرکت دستش رو انداخت زیر رونم و بلندم کرد . شوکه شدم . منو گذاشت رو تخت و گفت : که خستم آره ؟ چشماش دودو می زد . هر چی نباشه ، یه ماهی زن بودن رو باهاش تجربه کرده بودم . می دونستم پشت این نگاه چیه . منم دلم مهربونی دستاش رو می خواست . منم دلم مردم رو می خواست . انگار مهر زده بودن به لبام . نه می تونستم چیزی بگم و نه می خواستم که بگم . فقط می خواستم یه بار دیگه داشته باشمش و یه بار دیگه داشته باشتم . چشمام رو بستم و خودم رو سپردم به دستهای مهربون و تشنش. همه چی مساوی بود . اول من طلب بخشش کردم و حالا اون بود که سیراب شدن از وجودم رو طلب می کرد .

******************************************************** رمان آی پارا قسمت هجدهم

دو هفته از برگشت تایماز می گذشت . دو هفته بود که زندگیم به معنای واقعی بهشت شده بود . هنوز خان و بانو از وجودم باخبر نبودن . هنوز نمی دونستن من این چهار سالی که از اون خونه فرار کردم ، کجا پناه بردم . هنوز از وجود نوه ی سه سالشون بی خبر بودن . وجود تایماز و دست حمایتگرش ، دلم رو قرص می کرد اما ته دلم از وجودشون و با خبر شدنشون هراس داشتم . البته دیگه ترسم مثل قبل نبود . حالا دیگه محکمتر از قبل باهاشون مقابله می کردم . من حمایت مطلق تایماز رو داشتم و این یعنی همه چی ……………………………………………………….

می دونستم امروز فرداست که داییم از راه برسه . چقدر واسه پیدا کردن تنها قوم و خیشم ، از خاله ممنون بودم .از دختر و پسرش هم که ندیده دوسشون داشتم هم ممنون بودم که این همه تلاش کردن و داییم رو پیدا کردن . هوا داشت کم کم رنگ بهار می گرفت . بوی بهار رو می شد از لابه لای برفهای آب شده ی حیاط و چیک چیک ناودونا حس کرد . کل اهل خونه مشغول خونه تکونی بودن . حسابی افتاده بودن به جون خونه و بساط بساب و بشو همه رقمه به راه بود . تایماز داشت با بابک تو حیاط بازی می کرد . به کل درس و مدرسه رو گذاشته بودم کنار . دو ماهی می شد که مطلقاً بیرون نرفته بودم . دنیام خلاصه شده بود تو دید زدن پسر و شوهرم وقت بازی . یه کم کسل کننده بود اما ارزش حفظ شخصیتم رو داشت. دلم نمی خواست حتی یه تار موم رو به خاطر اینکه بخوام درس بخونم و معلم باشم ، تو معرض دید نامحرم بذارم . درست یا غلط معتقد بودم و هیچ رقمه کوتاه نمی اومدم . خاله و سایر خدمه ی زن خونه هم به نوعی زندانی بودیم .همونطور پشت پنجره نشسته بودم و به خنده های شاد بابک که روحم رو تازه می کرد ، گوش می دادم که دیدم یکی از خدمه به سمت در بزرگ حیاط دوید . بابک و تایماز هم ایستاده بودن که ببینن کی پشت دره . در که باز شد ، یه مرد مسن که کت و شلوار طوسی پوشیده بود و یه چمدون بزرگ هم همراهش بود ، تو آستانه ی در ظاهر شد . دلم هری ریخت پایین . من هرگز فامیل مادری نداشتم . دیدنش حس خوبی بهم می داد . امیدوار بودم که مرد خوش برخوردی باشه . با وجود سن بالاش محکم و بااقتدار قدم بر می داشت . سریع لچکم رو سرم کردم و به طرف حیاط دویدم . وقتی من رسیدم ، تایماز داشت با داییم روبوسی می کرد . دایی طهماسب خم شد و گونه ی بابک رو بوسید و از جیبش یه آبنبات بهش داد . موقع بلند شدن متوجه من شد که کناری ایستاده بودم و تماشاش می کردم . تایماز و بایک رو همونجا گذاشت و اومد سمتم . نمی دونستم باید چیکار کنم . هم خجالت می کشیدم و هم می خواست بپرم بغلش کنم . درست مقابلم ایستاد و گفت : باورم نمی شه . تو دختر گل صباح نیستی ! خود گل صباحی. اینقدر شباهت محاله ! محکم و پدرانه به آغوشم کشید و گفت : تو این همه سال کجا بودی ؟ چرا من نمی دونستم هستی ؟ صدای سلام خاله باعث شد دایی طهماسب منو از خودش جدا کنه . خاله بهمون نزدیک شد و گفت : خوش اومدین طهماسب خان . منور کردین منزلمون رو . دایی تشکر کرد و گفت : ممنونم ازت فخرتّاج . باورم نمی شه . این همه سال آی پارا بوده و من از وجودش بی خبر بودم . خاله گفت : منم تا پنج سال پیش نمی دونستم . لطفاً بیاین بالا . حرف واسه گفتن زیاده . تایماز و بابک هم دنبال ما اومدن بالا . همگی ساکت تو سرسرا نشسته بودیم . خاله سکوت رو شکست و گفت : وقتی برای اولین بار آی پارا رو دیدم ، باورم نشد یکی دیگه ست . فکر کردم خود گل صباحه . آی پارا خیلی شبیه جوونیای گل صباحه . دایی گفت : منم هر چی نگاه می کنم ، می بینم با خواهر خدابیامرزم مو نمی زنه . لبخندی نشست رو لبم . تایماز بی صدا در حالی که بابک رو پاش نشسته بود نگاهمون می کرد . نگاهش گرک بود .نگاه گرمی که بهم اطمینان و آرامش می داد . صبحت حسابی گل انداخته بود . دایی از خودش و زن و بچش می گفت . اینکه زنش دو ساله به رحمت خدا رفته و دختر و پسرش هم هر دو ازدواج کردن و هر کدوم صاحب یه دختر هستن . از زمانی که ایران رو ترک گفت که وقتی خبر به گوشش می رسه که خواهرش سرزا رفته ، دیگه قید ایران می زنه و اونجا موندگار می شه و ازدواج می کنه و از طریق وکیل همه ی اموال باقی مونده رو می فروشه ودیگه برنمی گرده . غافل از اینکه از خواهرش آی پارا نامی به یادگار مونده . تا اینکه چند وقت پیش از طریق یکی از دوستاش می فهمه که پسری ایرانی داره در به در دنبالش می گرده. باهاش تماس می گیره و علت رو که می پرسه ، می فهمه خواهر زاده ای داره که به کمکش نیازمنده . جل و پلاسش رو جمع می کنه و واسه دیدن این خواهر زاده راهی وطن می شه . دو روز از اقامت دایی تو منزل نائب السلطنه می گذشت . دایی ادعا می کرد خستگیش برطرف شده میخواد پیگیر کارهای من باشه. می گفت ؛ حداقل باید زمینهای مادریت رو از چنگ اونا دربیاریم . شده تا آخر عمرم اینجا بمونم ، این کار رو واسه دختر یکی یکدانه خواهرم انجام می دادم . دایی از ظلمی که عمو در حقم روا داشته بود ، خیلی دلخور و ناراحت بود . حالا خوبه همگی عقلامون رو گذاشتیم رو هم و نذاشتیم بفهمه خان و بانو این وسط چه آتیشایی سوزوندن . واسه وجه ی شوهرم پیش داییم هیچ خوب نبود از خونوادش بد بگیم . واسه شروع کار و اتمام حجت با عمو ، دایی و تایماز برای مرافعه به کندوان رفتن . نگران بودم .دائم یا با خودم جلوی آینه حرف می زدم و آخرش با طرف خیالیم دعوام می شد ، یا یه گوشه می نشستم و زل می زدم به روبه روم و سالهای نه چندان دوری فکر می کردم که اینهمه برام اتفاقات خوب و بد رو به همراه داشت . یاشارِ عمو مرده بود و من هنوز از برملاشدن این راز وحشت داشتم . اصلاً نمی دونم جسدش چی شد و چرا آسلان هیچ وقت این جریان رو رو نکرد . اصلاً مرگش ناراحت نبودم ولی از اینکه کارم به نظمیه بکشه وحشت داشتم . خیلی دلم می خواست می فهمیدم چه بلایی سر آسلان و اون فریبای نامرد اومده . هیچ کاری از دستم برنمی اومد . تنها کاری که می تونستم بکنم ، دعا سرسجاده بود . این بابک فسقلی هم تو این مدت کم خیلی به باباش وابسته شده و درست تو زمانی که من اصلاً حوصله نداشتم و فکرم بدجور درگیر بود ، مدام بهانه ی تایماز رو می گرفت و بیشتر کلافم می کرد. تایماز به بهانهی تحقیقات بیشتر ، تو کندوان مونده بود و دایی رو روانه کرد . همین که دایی دلیل تایماز رو واسه موندن گفت : فهمیدم مونده تا بهشون بگه من کجام . نمی خواسته دایی متوجه بشه که من خونه ی اونا خدمتکار بودم و پنهانی با تایماز ازدواج کردم . تایماز اینطوری دایی رو فرستده بود تبریز که خودش بره اسکو و با خان و بانو صحبت کنه . اضطرابم با برگشت دایی کمتر نشد که هیچ ، بیشتر هم شد . هم از دندون گردی و بدذاتی عموم گفت که به اعتقاد دایی خیلی مشکل می شد ازش یه ریال درآورد و هم اینکه فهمیدم تایماز می خواد از وجود من با خان و بیگم خاتون حرف بزنه. لحظات برام کند و سخت می گذشت .. حوصلهی بچهی خودم رو هم نداشتم . اون ارث و میراث برام ذره ایم مهم نبود . فقط نگران عکس اعمل خان و بانو بودم . می دونستم الان هر چی لایق خودشونه بار تایمازم کردن و حسابی تو منگنه گذاشتنش. دایی متوجه این بی حوصلگی و سردرگمیم شده بود و چون فکر می کرد مربوط به ملک و املاکه ، مدام بهم اطمینان می داد که برام پسشون می گیره . تنها کسی که می فهمید تو دل من چی می گذره و چرا اینطور مثل مرغ سرکنده بال بال می زنم فخرتّاج بود . دایی بینوا هم که قبلاً با خان همسایه بودن و از سر همسایگی می شناختتش ، نمی دونست که علت این هراس و دلنگرانی من همون همسایه ی دیوار به دیوارشونه که عاشق یکی یکدانه خواهرش هم بوده . نمی دونست پسری که شاید در عالم رفاقت بامرام دیده می شد ، حالا بعد از گذشت سالها چه رنگی عوض کرده و چه ظلمی در حق رعیت می کنه و چه بلاها که سر خواهر زادش نیاورده . بلاخره انتظار کشنده تموم شد و تایماز برگشت.

با روی گشاده و قلبی که از شدت کوبش داشت از سینم می زد بیرون ، به استقبالش رفتم . نگاهی به دور و بر انداخت و وقتی از خلوت بودن اطراف مطمئن شد . دلتنگانه و محکم منو به خودش فشرد . سرم که رو سینه ی مردانش قرار گرفت ، از خود بی خود شدم و آرامشی رو که این چند روزه گم کرده بودم ، به یکباره پیدا کردم . منو از خودش جدا کرد و گفت : خوبی خانومم ؟ بابکم خوبه؟ لبخندی زدم و گفتم : همه چی خوب بود بغیر از جای خالی تو که دنیام رو سیاه می کرد . اون شیطونم دیگه امانمو بریده ، بس که سراغت رو می گیره . خندید و گفت : پسر باباشه دیگه ! حالا کجاست فرفره ی بابا؟ گفتم : خوابه . یعنی همه خوابن . گفت: راس می گی سر ظهره دیگه . همینکه رفتیم تو اتاق بی مقدمه گفتم : با خان و بانو حرف زدی ؟ گفت : نگرانی از سر و روت می باره آی پارا . آروم باش و بیا بشین همه چی رو واست تعریف می کنم . کنارش رو تخت نشستم و منتظر چشم دوختم بهش. گفت : وقتی خان بابا و مادر منو دیدن ، رو پا بند نبودن . چون از اون ماجرا به اینور ، اسکو نرفته نبودم . می دونستم حاضرن هر کاری بکن که رابطه ی من باهاشون مثل قبل بشه . من قبل از رفتن ، با عمه فخرتّاج حرف زدم . اونم موافق بود ، رو راست بهشون بگم که تو این مدت کجا بودی . عمه معتقد بود ، مورد غضب خان بابا قرار گرفتن ، می ارزه به اینکه کسی به محل سکونت تو ، توی این چهار سال ، شکی نداشته باشه و پاکی دامنت خدایی نکرده زیر سوال نره . منم راست و حسینی ، همه چی رو گفتم . اولش واسه اینکه عمه این همه وقت تو رو مخفی کرده و منم از همون اول فهمیدم کجایی و چیزی نگفتم ، یه کم برای من و اون بیچاره شاخ و شونه کشیدن . ولی بعد وقتی از شیرین زبونیا و کارای بابک گفتم ، با وجود حفظ ظاهرشون ، می دونستم تو دلشون دارن قند آب می کنن و مخصوصاً که بعد از رفتن آیناز حسابی تنها شدن و در ضمن عاشق پسر و در واقع وارث واسه این ثروت هستن . جریاناتمون با عموت رو هم حتماً طهماسب خان براتون گفتن . با سر بله ای گفتم و سکوت کردم . تایماز گفت : خوشحال نیستی همه چی حله ؟ گفتم : چرا هستم . راستش باورم نمی شه . خودم رو واسه یه طوفان آماده کرده بودم . خندید و گفت : من موقعیت شناس خوبیم . اگه همون اول می اومدم پیش تو و به اونا هم می گفتم تو کجایی ، الان نه تو تنبیه شده بودی و نه اونا راضی .

حالا بعد از چهار سال ، جریان فرق می کنه . ولی با وجود این باید اعتراف کنم که قبل از گفتن حقیقت یه کم می ترسیدم . نمی خواستم آرامشی رو که هر سه مون بعد از مدتها بدست آوردیم از هم بپاشه . واسه ترس از برخورد خان بابا بود که داییت رو نبردم اسکو و نگفتم که می رم خونه ی پدریم . می ترسیدم بفهمه چی بین ما پیش اومده و ازم دلخور بشه که خواهرزادش رو اذیت کردم . تو یه حرکت ناخودآگاه گونش رو بوسیدم و گفتم : تو خیلی خوبی تایماز . من خیلی بهت بد کردم . تا آخر عمرم هم اطاعتت رو بکنم ، بازم جبران مردونگیت نمی شه . بغلم کرد و موهامو بوسید و گفت : نگو خانومم. یه تیکه جواهر پاک رو بی چون و چرا مال خودم کردم که تا آخر عمر خدمتش رو بکنم بازم برام زیادیه . تازه گرم عشقبازی شده بودیم که بابک خوابالود گفت : بابا!!! مثل فنر هر دو جهیدیم . زهرم آب شده بود و قلبم دیوانه وار می کوبید . تایماز رفت سمت تخت بابک و بغلش کرد و گفت : پسر خوبم خوب خوابید ؟ پسر جون یه ندا به بابا بده ! نصف جون شدیم به خدا . بابک که چیزی از حرفای تایماز نفهمیده بود داشت با چشای پف کرده نگاش می کرد . ****** کارمون کشیده شده بود به دادگاه . تایماز و دایی طهماسب حسابی درگیر بودن . برای من خیلی پس گرفتن اون اموال مهم نبود . عذاب وجدان مرگ یاشار هم به این حس بی تفاوتیم دامن می زد . با خودم می گفتم حالا که پسرش به دست من کشته شده ، همه ی اون اموال می شه دیه ی یاشار . اما تایماز این عقیده رو نداشت و می گفت ؛ یاشار رو عمل زشت خودش کشت . یاشار رو نیت پلید خودش کشت . خدا رو شکر که مملکت خیلی بی در و پیکر و بی قانون بود وگرنه معلوم نبود این آجانا چه به روزم می آوردن . این سوال هم که این آسلان گور به گوری چرا دیگه گم شد و دردسری درست نکرد هر چند وقت یه بار می اومد سراغم. ******* یه روز که با خاله نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم ، یکی از مستخدم ها سرآسیمه اومد تو سرسرا و گفت : خانوم جان برادرتون و همسرشون تشریف آوردن . آب دهنم همونجا خشک شد . نگرانی رو می شد از چشمهای خاله هم خوند . بدبختی اینجا بود که تایماز هم خونه نبود . خاله دستم رو فشرد و گفت : نگران نباش . من اینجام و هواتو دارم . اگه بی احترامی هم کردن ، تو چیزی نگو . بزرگترن احترامشون رو داشته باش. منم نمی ذارم از حد بگذرن و بعدش رفت تو حیاط واسه استقبالشون. چشمی که گفتم ، فقط زباناً چشم بود ولی ته دلم مثل چی ازشون می ترسیدم . حالا من خیلی چیزا داشتم که واسه از دست ندادنشون تا پای جون وایمیستادم . تایماز و بابک برام خیلی باارزش بودن و حاضر نبودم هیچ رقمه از داشتنشون صرف نظر کنم . همین که وارد سالن شدن ، نیمچه تعظیمی کردم و با صدایی که نهایت تلاشم رو می کردم نلرزه ، سلامی کرد . خاله پشت سرشون وارد شد و یه لبخند دلگرم کننده زد که تا حدی آرومم کرد. خان نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . بانو هم سلامم رو بی جواب گذاشت . اونا که نشستن ، دلم می خواست از محیط خفقان اونجا فرار کنم . جو سنگین بود . فخرتاج سکوت رو شکست و گفت : خوش اومدین داداش . شما هم همینطور بیگم خاتون . چه خبرا ؟ بیگم خاتون تابی به گردنش داد و گفت : خبرای دست اول که پیش شماست خواهر شوهر عزیز. وای شروع شد . همون لحظه در با شدت باز شد و بابک بدو بدو اومد سمتمو و پرید بغلم . گفتم : بابک پسرم سلام کردی ؟ بابک نگاهی به خان بانو که مثل مجسمه نگاش می کردن انداخت و گفت : سلام . خان لبخند محوی زد و گفت: سلام . اسمت چیه ؟ بابک سریع گفت : اسم خودم بابکه . آسم بابام تایمازه . اسم مامانم آی پاراست . هم خوشم اومد از جوابش و هم ترسیدم فکر کنن من یادش یادم . بابک بعد از برگشتن تایماز ، همه جا خودش رو اینطوری معرفی می کرد . زیر چشمی می پاییدمشون. حس کسی رو داشتم که قرار بود دارش بزنن . دلم می خواست جلسه ی محاکمه زودتر شروع بشه و ببینم چه حکمی واسم می برن. هر چند تایماز اطمینان خاطر داده بود مشکلی پیش نمی یاد . ولی ذات بد این زن و مرد برای من مثل روز روشن بود. بانو هیچ عکش العملی نشون نمی داد . نمی فهمیدم از بابک خوشش اومده یا نه ! فخرتاج گفت : خاله کجا بودی ؟ بابک گفت : با اصغر بازی می کردم . زور گفت ، منم زدم تو کلش و فرار کردم . اینبار خان بلند خندید و گفت : بیا ببینم اینجا و دستاش رو از هم باز کرد . بعد در حالی که بابک رو بغل می کرد ، گفت ؛ درست عین تایمازی . هم از نظر اخلاق و هم سرو شکل . خوشحال از برخورد خان بودم که بانو با غرور گفت : ما به خاطر تایماز از خطای تو گذشتیم دختر . درسته که هنوزم ازت دلچرکینیم و شاید تا اخر عمر هم به عنوان عروسمون قبولت نکنیم ، اما چون زن تایمازی و مادر نوه ی ما ، برنامه ی کلفتی رو لغو می کنیم . ولی هنوز هم در نظر ما کلفتی هستی که قاپ پسرمون رو دزدیده. این دیگه از اون حرفا بود. “عروسمون نیستی ولی زن تایمازی و مادر بابک” خودشم نفهمید چی گفت. چقدر این بدذات بود . خوبه که داییم اینجا نبود وگرنه می دونم دعوا راه می افتاد . بدجور به غرورم برخورده بود اما هیچی نگفتم . البته فخرتاج هم مدام اشاره می کرد که بذار عقده گشایی کنه و هر چی دلش می خواد بگه . منم به احترام زنی که برام مادری کرده بود و همینطور تایماز ، سکوت کردم . بانو یه کم که دری وری گفت و به قول معروف دلشو سبک کرد ، خفه شد و با بابک خودش رو سرگرم کرد . منم دیدم که اوضاع خوبه ، از جمع عذرخواهی کردم و پناه بردم به اتاقمون . همین که وارد اتاق شدم ، اشکام راه افتاد . بهم حسابی توهین شده بود و من به خاطر همسر و پسرم هیچی نگفتم . حتی یه اعتراض کوچیک هم نکردم . درسته به نظرم اوضاع خیلی بهتر از اون چیزی بود که تصور می کردم ولی بازم درشت شنیدن ، دل شکستن داره دیگه . تایماز که برگشت ، حرفی از صحبتهایی که مابین پدر و مادرش و من و فخرتّاج رد و بدل شد ، نزدم . به نظرم هر چی از این حرفها کمتر زده می شد ، می تونست به بهتر شدن روابط کمک کنه . اگه به تایماز می گفتم چیا بهم گفتن ، ممکن بود بره دعوا کنه و اونا ازم بیشتر دلخور بشن و بیشتر اذیت کنن.

چند روزی از اومدن خان و بانو می گذشت و یه کم رفتارشون باهام بهتر شده بود . البته در حضور تایماز خوب بودن ولی وقتی اون نبود ، بانو شروع می کرد به درشت بار کردن . هی با خودم می گفتم باید عادت کنی آی پارا. همینه که هست . حالا خوبه مثل دفعه ی قبل نیومدن ببرنت کلفتی . بلاخره مادرشوهره دیگه . عروسی که خودش انتخاب کنه رو باز با نیش زبونش آزار می ده ، تو که دیگه جای خود داری . با این افکار خودم رو آروم می کردم که هیچی نگم تا پاشن برن خونه ی خودشون . چیزی به عید نمونده بود . اینا هم مهمون امروز فردا بودن . واسه همین دندون سرجیگر گذاشته بودم که همه چی به خوبی تموم بشه . می دونستم تایماز از جو به وجود اومده راضیه . اینو می شد از خنده های گاه و بی گاه و شوخی های بانمکش فهمید . بلاخره اونم از این موش و گربه بازی به تنگ اومده بود دلش می خواست با خانوادش یه رابطه ی معقول داشته باشه . اونم من و بابک و خانوادش رو باهم می خواست . تایماز واسه من خیلی فداکاری کرده بود . حالا منم با آروم کردن جو بین خودم و خونوادش می خواستم جبران کنم . از نبود فریبا کنار بانو متعجب بودم . اون که همیشه پشت سر بانو موس موس می کرد ، بعید بود اینجا نیاد . بلاخره شب آخری که منزل فخرتّاج بودن و همگی داشتیم تو سرسرا تخمه می خوردیم ، از بانو پرسیدم : بانو جان از فریبا چه خبر ؟ چرا باهاتون نیومده ؟ نگاه بانو وخان یه دفعه طوفانی شد و اخماشون رفت تو هم . از سوالی که پرسیده بودم ، مثل سگ پشیمون شدم . نمی دونم چی باعث شد اینا اینطوری نیگا کنن. تایماز و فخرتاج و نائب خان که این وسط از تو پ و تشر بانو و خان واسه پنهون کردن حضور من ، بی نصیب نمونده بود هم با تعجب نیگا می کردن. اوضواع یه دفعه ریخته بود به هم و برا همه جای سوال داشت. داشتم پس می افتادم که دایی به دادم رسید و گفت : میرزا تقی خان چی شده ؟ فریبا کیه ؟ خان برگشت سمتش و گفت : یکی از خدمه ی خونم بود که ازمون کلی جواهر دزدید. بدجور بهم نارو زد زنیکه ی خراب. از شنیدن این خبر ، چشام از حدقه زد بیرون . گفتم : چـــی؟ بانو برگشت سمتم و گفت : این شب آخری نمی شد حرف این زنیکه رو پیش نمی کشیدی ؟ اوقاتمون تلخ شد . نگاه پشیمونی به دایی کردم و بعد رو به بانو گفتم : شرمنده نمی دونستم اینکار رو کرده . وگرنه اصلاً حرفش رو پیش نمی کشیدم . بانو برگشت سمت دایی و گفت : “طهماسب خان .این زنیکه ، خدمتکار مخصوص من بود و به همه ی اسرارم اشراف داشت . نگو زن آسلان ، مباشر سابقمون هم بوده و ما بی خبر بودیم . اصلاً نمی دونستیم که ازدواج کرده . وقتی آسلان دزدی کرد و خان بیرونش کرد ، این زن بیشتر بهم نزدیک شد تا بتونه کار نیمه تموم شوهرش رو تموم کنه . من ساده هم بهش اعتماد کردم . با خودم گفتم ؛ ” چقدرم که شما ساده ای !” یه روز که مهمونی دعوت بودم و یه سرویس از جواهراتم رو انداخته بودم و بقیه رو همینجور ول کرده بودم تو اتاق ، می یاد می بینه شرایط مناسبه ، همه رو ور می داره و جیم می شه . وقتی فهمیدیم ، در به در دنبالش گشتیم و آخر سر فهمیدیم که اومده تبریز . همون موقع بود که فهمیدیم زن آسلان بوده . اما این آسلان اونقدر نامرد بود که به زن خودشم رحم نکرد . وقتی آجانا ریختن خونشون ، جواهرا رو بر می داره که فرار کنه ولی همون موقع میره زیر و دست و پای یه درشکه ی شش اسبه و جابه جا تموم می کنه . فریبا رو هم که پا به ماه بوده ، می گیرن می برن نظمیه . اونجا رییس نظمه که وضعیت رقت بار اونو می بینه از خان می خواد از گناهش به خاطر بچه ی یتیم تو شیکمش بگذره . خان هم مردونگی می کنه و رضایت می ده و فقط جواهرا رو پس می گیره. همین چند وقت پیش از یکی از خدمتکارا شنیدم تو یه کاباره کار می کنه . نون حلال درآوردن گویا بهش نساخته بود . حالا داره با تن فروشی نون در می یاره .” خان سرفه ای کرد که بانو این بحث بی حیایی رو تموم کنه . بلاخره جلوی داییم و نائب خان ، اینطور بی پروا از تن فروشی یه زن گفتن ، خوبیت نداشت . بانو به خان چشم غره ای رفت و ساکت شد . چه سرنوشت اسفناکی پیدا کرده بودن این دوتا . از قدیم گفتن چوب خدا صدا نداره . ببین تو یه مدت کوتاه چطور طومار زندگیشون رو درهم پیچیده . عجبا! خدایا بزرگیت رو شکر .

روز اول عید بود و قرار بود همگی به اسکو بریم . فخرتّاج و نائب خان هم همراه ما بودن . از برگشتن به اون عمارت وحشت داشتم . هر چند اوضاع به فضل خدا خیلی بهتر از تصوراتم پیش می رفت ولی بازم به خاطر خاطرات ناخوشایندی که اونجا داشتم ، خیلی به رفتن مایل نبودم . بخصوص اینکه دیگه برگشتی هم در کار نبود و تا پایان کار پس گرفتن اموالم از عمو ، به خواست خان قرار شده بود منزل اونا بمونیم . به غرور و ابهت پوشالی خان برخورده بود که خانواده ی پسرش ، منزل دامادشون اطراق کنن. برای تشکر از زحمات و حمایتهای بی دریغ این زن و شوهر مهربون ، تایماز دو تخته فرش نفیس ابریشم ریز بافت هریس بهشون کادو داد که با کلی خواهش و تمنا ی من و تایماز ، قبول کردن . درسته این هدیه و حتی بزگتر از این هم نمی تونست کاری رو که اونا کردن رو جبران کنه . ولی محض تشکر باید اینکار رو می کردیم . برای اونا هم رفتن ما از اونجا و دور بودن از بابک سخت بود . ولی هر اومدنی رفتنی داشت بلاخره . دایی طهماسب هم از وقتی برگشته بود اسکو ، هوایی شده بود که موندگار بشه و یه سری کار خیر واسه مردم شهر انجام بده . یه دنیا دوسش داشتم و یکی از علتهایی رو که خان و بانو باهام خیلی ناجور تا نکردن رو حضور پررنگ اون می دونستم . عمویی که یه عمر کنار خودم داشتمش به چندرغاز پول سیاه منو فروخته بود ولی داییی که یه عمر از وجودش بی خبر بودم ، اینطوری پدرانه حمایتم می کرد . روزی که همراه یه ایل آدم وارد عمارت خان شدیم رو هرگز فراموش نمی کنم . چند تا حس همزمان تو وجودم جولون می داد . ترس، اضطراب ، غرور ، همه و همه وجودم رو پر کرده بود . بابک تا خان رو جلوی ایوان دید ، دوید و خان بابا گویان خودش رو انداخت تو بغلش . نگاههای همه ی مستخدمین و خدمه رو ما بود . از جلوی هر کدومشون که رد می شدیم ، تعظیم می کردن . نگاهاشون منو یاد نگاهها و پچ پچهاشون تو اولین ورودم به این خونه می نداخت. دیدن منظره ی ایستادن خان همراه با اون عصای منقوشش جلوی ایوان ، منو برد به چند سال پیش که به عنوان کلفت به این خونه اومده بودم و خان جلوی همین ایوان کلی تحقیرم کرد . جلوی همین ایوان بود که به پهلوی تایماز عزیزم چاقو زدم. حالا این من بودم آی پارا یوسف خانی که دوشاشوش خان زاده ی این خونه با غرور قدم برمی داشتم . بین مستخدمین چشمم افتاد به رقیه که با چشمای اشکی نگام می کرد . جمع رو که در حال احوالپرسی با خان و بانو بودن ول کردم و رفتم طرفش . اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت : سلام خان زاده. خوش اومدین . عیدتون مبارک. در جوابش محکم به آغوش کشیدمش و گفتم : من برای تو فقط آی پارام نه خان زاده . عید تو هم مبارک. از دیدنت خوشحالم رقیه . دلم برات خیلی تنگ شده بود . کلی قصه دارم برات . خندید و گفت : دیگه خان زاده نمی ذاره رو پای من بخوابید و برام قصه بگید . گفتم : تو خواهر منی . تو اجازه داری همیشه پیشم باشی . دست انداخت دور گردنم و منو بوسید . تو همین گیر و دار خان فریاد زد : هوی رقیه معلومه چه غلطی می کنی ؟ برگشتم سمت خان و گفتم : رقیه مثل خواهرمه خان . دلم واسش تنگ شده بود . خان زیر لب لااله الااللهی گفت و مهمانها رو به داخل عمارت هدایت کرد . از رقیه جدا شدم و منم دنبالشون رفتم . ****** حدود سه ماه از اقامتمون تو عمارت خان می گذشت . دایی برای خودش منزل کوچیکی خریداری کرده بود و قصد داشت یه کارخونه ی ریسندگی تو اسکو راه بندازه و کارهای دادگاه منو به تایماز واگذار کرده بود . اوضاع نسبتاً خوب بود . سعی می کردم خیلی تو دست و بال خان و بانو نباشم . فعلاً زود بود که یه رابطه ی عادی داشته باشیم . تصمیم تایماز برگشتن به تهران بود .پس بیشتر سعی می کردم احتیاط کنم که تو مدتی که تو عمارت خان هستیم کدورتی پیش نیاد . چند روزی بود که صبح ها حالت تهوع داشتم و سرم گیج می رفت . خودم یه حدسایی زده بودم اما منتظر بودم تایماز که برای آخرین دادگاه پس گرفتن اموالم به تبریز رفته بود ، برگرده که با هم بریم دکتر. بابک حسابی با شیرین زبونیاش ، تو دل خان و بانو جا باز کرده بود . این موضوع منو خیلی خوشحال می کرد . عصر روز بیست پنج خرداد بود که تایماز با خوشحالی و کلی خرید تو دستش به اسکو برگشت و خبر موفقیت تو دادگاه رو داد . دادگاه عمو رو ملزم به پس دادن اموال مادریم کرده بود . اموالی هم که از پدرم به ارث می بردم و عمو منو بی حق کرده بود رو با اصرار و خواهش از تایماز بی خیال شدم . همینقدر که اموال مادریم پس گرفتم بسم بود . من زیاده خواه نبودم . بلاخره عمو یه وارث بیشتر نداشت که اونم به دست من مرده بود . خودش نمی دونست ، ولی خدا که خبر داشت . انصاف نبود که خیلی اذیت بشه . فردای اون روز تایماز که حالم رو خراب دید ، دکتر آورد بالاسرم که همونطور که حدس می زدم ، حامله بودم . با پیچیدن خبر حاملگی من ،شور و هیجانی تو خونه به پا شد که بیا و ببین. تایماز از دکتر اجازه خواست واسه سفر به تهران که دکتر مانعی ندید. خان و بانو از رفتمون ناراحت بودن و اصرار داشتن تا دنیا اومدن بچه اونجا بمونیم . خدا خدا می کردم تایماز قبول نکنه . دلم راحتی خونه ی خودم رو می خواست . تایماز هم کارهای عقب افتادش رو بهانه کرد و از موندن سر باز زد. یک هفته بعد ، من ، تایماز ، بابک و رقیه ، با بدرقه ی شایسته ی خان و بانو و دایی طهماسب راهی تهران شدیم که یه زندگی آروم و شاد رو کنار هم داشته باشیم .