ویژه کنید
عکس و تصویر داستان های مخوف و ترسناک اما واقعی ارسالی کاربران سلام من بیست هشت سالمه از ...

داستان های مخوف و ترسناک اما واقعی ارسالی کاربران
سلام من بیست هشت سالمه از کاشان.
از کودکی عاشق نجوم و ستاره شناسی بودم. به همین دلیل اکثر شبا با گروه های نجومی میرفتیم کویر و شب تا صبح ستاره ها رو رصد میکردیم. عاشق ماورا و جن و آدم فضایی و اینجور چیزام.
اونایی ک کاشونین میدونن. چهل کیلومتری کاشان ی کویر داره به اسم کویر مرنجاب. اونجا ی کاروانسراست به اسم کاروانسرای مرنجاب که الان اونجا بازسازی شده توریستی شده و اتاقاشو کرایه میدن.
ولی ده بیست سال پیش کارگرای دریاچه نمک و معدن نمک میرفتن توش میخابیدن. اون موقع کارگرا برامون میگفتن ک نصف شبا چیزاشون گم میشه یا پتو رو از روشون میکشن جن ها. و اذیت میکنن. ما کاری ب این کارا نداشتیم و رصد ستاره ها رو انجام میدادیم.
یکبار ب اتفاق دوتا از منجما قرار شد از کاروانسرا دور بشیم و بریم دورتر تا الودگی نوری کاشان رو نداشته باشیم. حدود یه ربع با ماشین رفتیم تو رمل ها و ماسه بادی ها ساعت دوازده شب بود تلسکوپ و چادر رو بنا کردیم. ماه نیمه بود. شروع کردیم ب رصد اجرام اسمان ساعت دو ونیم اینا بود که یهو من و دوستم صدایی شبیه ناله شنیدیم. گفتیم شغالی گرگی چیزیه. اینم بگم ما برای کویر با تجهیزات کامل حتی شوکر وچراغ قوه اسپری فلفل میریم. بعد یکم باز صدای ناله اومد. دوستمم شنید. نور انداختیم چیزی نبود. همه اطراف رو دیدیم چیزی نبود همین حین یکی از منجما ک خانم بود جیغ کشید برگشتیم سریع سمت چادر زبونش بند اومده بود صورتش شده بود سفید. بعد یه ربع گفت ی ادم قد بلند با لباس سفید با موهای مشکی ژولیده اومده جلو چادر بهش گفته از اینجا برید بعدم غیب شده.یاد حرفای کارگرای کاروانسرا افتادیم هر سه تامون ترسیده بودیم شدید. رفتیم سوار ماشین بشیم. هرکاری کردیم ماشین روشن نشد. بیسیم زدیم ب بچه های داخل کاروانسرا جواب نمیدادن. مونده بودیم پیاده بریم یا صبر کنیم هوا روشن شه. ک یهو صدای ناله ها بیشتر شد. دستگاه های تلسکوپ و همه رو ول کردیم رفتیم سوار ماشین شیم در قفل شد. اون دوستمون ک خانم بود غش کرد. من فکم قفل شده بود همینجور دست و پام میلرزید. رفیقم هعی بسم الله میگفت اما فایده نداشت. شما فک کن تو تاریکی محض وسط کویر. یهو ده بیستا چشم قرمز رنگ قد بلند با لباس سفید. پاهاشون معلوم نبود. دیدیم بیست متری ما وایسادن و نگاهمون میکنن سنگ ریزه پرت میکنن.. دور چادرمون پر از سنگ ریزه بود. نزدیک نمیومدن ولی سنگ پرت میکردن و هعی میگفتن از اینجا برید.تا یه ساعت بعدش تموم شد از چادر اومدیم بیرون هوا کمی روشن شده بود. یهو دیدیم بیسیم ب کار افتاد و دارن دنبالمون میگردن. نگرانمون شده بودن. هرچی داستانو تعریف کردیم کسی باور نکرد. 😔 😔 هیچی نظر یادت نره

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...