ویژه کنید
عکس و تصویر پارت24 ❤ بهروز رو به من گفت : ارغوان بیا این سنگه خوشگله کنارش وایسا ...

پارت24

بهروز رو به من گفت : ارغوان بیا این سنگه خوشگله کنارش وایسا با بهار ازتون عکس بگیرم . رفتم وایسادم ، بهروز عکس گرفت اما دیدم که کیانم با گوشیش عکس گرفت ‌ .پشت شهریار بود و داداشم متوجه نشد ! لعنت بهت کیان .
عصبانی شده بودم . راه افتادم ، تقریبا رسیده بودم پشت سر سپیده .متوجه من نبود ، به اونی که پشت خط بود گفت: نمیدونی این یکی دوست کیان چه جیگریه! من آخر مخشو میزنم.
نفهمیدم طرف چی گفت ولی سپیده گفت: گور بابای کیان ! مگه بار اولمه؟ خیالت راحت اون گاگول تر از این حرفاست. اها راستی اون پیریه فردا شب برنامه داره ها، تنها نذاری منو اونجا!
مغزم سوت کشید . چقدر این زن کثیفه! شوهرت مگه چی کم داره؟؟؟؟؟
با صورت جمع شده از انزجار برگشتم دیدم بقیه نزدیکمونن! به کیان نگاه کردم . تو نگاهم هیچی نبود ! فقط نگاه کردم ... اما نگاه اون دلخور بود!

دست شهریار رو گرفتم و بقیه راه ازش جدا نشدم. اجازه هم ندادم سپیده دیگه نزدیکش بشه ، اونم چسبیده بود به بهروز ! روز خوبی که میتونستم داشته باشم ،کوفتم شده بود!
دیگه نفهمیدم چجوری رفتیم بالا و برگشتیم . به خودم که اومدم داشتیم از بهار و بهروز خداحافظی میکردیم .
نهار نخورده خوابیدم. خیلی خسته بودم . بیدار که شدم به حمیرا زنگ زدم .اونم رفته بود خونه ی پسر عمه اش و گفت بعدا بهم زنگ میزنه!
میدونم که خنگه و یادش میره . نهار نخورده بودم و حسابی گشنم بود. دم آشپزخونه بو کشیدم. شهلا جون چه قرمه سبزی ای بار گذاشته . به به ! میزم چیده بود.
بابا داشت با خشایار حرف میزد . حرف که نه، مثل همیشه نصیحتش میکرد،که آدم باشه ‌ . اما کو گوش شنوا؟
شهریار در حالی که موهای خیسش رو با یه حوله ی کوچیک خشک میکرد از پله ها پایین اومد و روی آخرین پله روی موهای من رو بوسید و رفت تو آشپزخونه.
ظرف ترشی به دست اومد بیرون و نشست سر میز . مامان هم با دیس‌ برنج اومد و بابا و خشایار رو صدا زد .
رو به مامان کردم و گفتم : منم کلا نیستم دیگه؟؟؟ به منم بگو خب!
مامان صندلی کنار بابا نشست و گفت : تو وایسادی بالا سر میز دیگه،من چی بگم؟
به جاش بابا گفت : بشین بابا جان ‌ . تعریف کن ببینم امروز خوب بود؟
کنار دست شهریار نشستم و گفتم : خیلی خوب ! دست داداشم درد نکنه !
تو دلم گفتم اره جون خودم خیلی خوب بود !!!
شهریار مهربون نگاهم کرد و برام برنج کشید.
شام خیلی خوشمزه ای خوردیم . به پاس تشکر از مامان جانم همه ی کارای بعد از شام رو خودم کردم و چای هم ریختم و نشستم کنارشون.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...