ویژه کنید
عکس و تصویر #بخونید :) «تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم ...

#بخونید :)
«تو از من بدت میاد؟»
وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو از چشمای من می دیدی، فقط یه آل استار مشکی می دیدی... همین...سرم پایین بود. خجالتی؟ من؟ عمرا... فقط زورم به چشماش نمی رسید.‌ یه بار همون روز اول که دیدمش به چشماش نگاه کردم واسه هفت پشتم بسه. من که تو کل زندگیم زنگ هنر یه مربع می کشیدم و بالاش یه هشت می ذاشتم بشه خونه شیروونی، اون شب نشسته بودم چشماش رو نقاشی کنم. اون منتظر جواب بود ولی من نمی دونستم چی باید بهش بگم پس سرم رو آوردم بالا و چشمام رو واسش مثل کارتون های ژاپنی درشت کردم که بفهمه از سوالش تعجب کردم. گفت خودت می دونی چرا این سوال رو پرسیدم. راست می‌گفت خودم می دونستم میگم توام بدونی . من که با همه ی بچه های دانشکده رفیق بودم و صدای خنده هامون همیشه تو سالن ها و کلاس ها می‌پیچید وقتی به اون می رسیدم می شدم برج زهر مار! دو تا پا داشتم دو تا دیگه هم قرض می گرفتم و سریع از کنارش رد می شدم. حتی چند باری دیر رسیده بودم سر کلاس و فقط صندلی کنار اون خالی بود، منم رفته بودم از کلاس های دیگه صندلی آورده بودم و کنار جا استادی نشسته بودم! آخه یه بار جا نبود و اومده بود صندلی کنار من نشسته بود، وسط زمستون بوی بهار نارنج می اومد. انگار تو اردیبهشت داری تو رامسر قدم می زنی. نه ویسکی نه ودکا نه عرق! هیچکدوم رو به سلامتیش نرفته بودم بالا ولی با عطرش جوری مست کرده بودم که نفهمیدم چرا استاد از کلاس بیرونم کرد.
بین خودمون باشه من دوسش داشتم ولی ازش فرار می کردم.فقط یه دیوونه می تونه از کسی که دوسش داره فرار کنه، همه ی ما یه جایی از زندگی دیوونه بودنمون رو نشون میدیم، منم اینجوری نشون دادم... با فرار کردن از کسی که دوسش داشتم.انقدر فرار کردم که دیگه احتیاجی به فرار نبود.دیگه نبود که بخوام ازش فرار کنم.اون هیچوقت برای سوالش جوابی از من نشنید...
اینارو‌ واست گفتم چون احساس می کنم توام دیوونه ای ... یه دیوونه که منو‌ یاد گذشته م می ندازه ... حالا ازت یه سوال دارم که باید جواب بدی... تو از من بدت میاد؟ #حسین_حائریان

پی نوشت:👇

یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم‌های گذشته نداری، دیگه میتونی واسه همه‌شون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی‌احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی‌کنی، به همه لبخند می‌زنی و از همه‌چیز ساده می‌گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!

- روزبه معین
📚 قهوه سرد آقای نویسنده


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...