ویژه کنید
عکس و تصویر پارتـ ۱۰ رمانـ funny girls (سانی)ینی واقعا دارم خسته میشم حدود ۶ هزار تا عکس ...

پارتـ ۱۰ رمانـ funny girls
(سانی)ینی واقعا دارم خسته میشم حدود ۶ هزار تا عکس دارم ، از بس حوصلم سررفته دارم میبینم کدومش چرته حذف کنم ، که یهو دیدم یکی بهم زنگید برداشتم دیدم لیصاعه جوااب دادم که گفت سانی بدو بلند شو من باید برم استودیو تو و تیفانی بلند شین برین بیرون اصن همونجاهایی برین که وقتی انا تنها و ناراحت بود میرفت گفتم چته لیصا چی شده که گفت انا نیستش سانی معلوم نیست کدوم گوریه همه جا گشتیم اصن پیداش نیس هر جا رفتیم نبود حتی سر خاک مادرش هم رفتیم نبودش وقتی اینارو گفت کم کم رنگم به کبودی زد گوشی از دستم افتاد دوباره برداشتمش گفتم خب الان من باید چیکار کنم که گفت فقط زود باش بدو برو لباساتوبپوش به تیفانیم بگو باهم برین هرجا که انا دوسش داشت بدو بدو عجله کن منم با گریه ای که تازه شروع شده بود گفتم باشه خدافس ازش که خدافسی کردم یاد تایوان افتادم دوست داشتم هر چه زودتر برم اما تو این اوضاع نمیشد وایـــــ خدا منو نگا توروخدا اینجا عین شلغما وایسادم انگار نه انگار که انای بدبخت گمیده(ینی دیکشنری کلماتش تو معدتون) رفتم سمت کمدیه تیشرت لی که زیرش سفید بود پوشیدم با شلوارک لی قهوه ای با کلاه طلایی لباسامو که پوشیدم رفتم سمت اتاق تیفی جونم که دیدم بلهــــــ😛 😛 لامصب جیگری برا خودش شده بود عبضی میدونستم لیصا به تیفی هم گفته اونم کلی نگرانه با دیدنم شکه شد سوییچ ماشینو برداشت و از خونه اومدیم بیرون اون منو رسوند پارک مورد علاقه انا خودشم رفت سمت کمپانی(دی او) هعیـــ با کای تو خوابگاه بودیم کع یهو شبکه خبر زد و گفت انگاری سیل خبر داریم امروز یکی از طراح لباس های معروفمون ینی انا حدود ۶ ساعت پیش به جایی رفته است که هنوز معلوم نیست کجا بوده و هنوزم معلوم نیست کجا هستن ، که این موضوع نظر خیلی ها را مانند لیدر گروه funny girls جلب کرده است او بی مهابا میگوید جای نگرانی نیست که در همین لحظه یه دختره رو نشون داد عه اینکه اون دختره هست که تو یه گروه جدیده صداهاشون به صدا های اسمونی معروف بود لیدرشونه ، دیدم میگه امروز وقتی لیصا بهم زنگ زد و این خبر خیلی مهم رو به من داد خیلی شکه و نگران شدم نمیدونم چرا اما دلشوره ی زیادی دارم امیدوارم این مشکل هم مثل همه ی مشکلات دیه حل بشه هر چه زودتر ، خدافسی کرد و سری تکون داد و رفت ینی انقد جایه نگرانیه دختره معلوم نیس کدوم قبرستونی رفته این شترا رو نگران کرده د اخه بیخی دی او تو چیکار داری برادر من اهـــ منم خوددرگیری پیدا کردما (انا) از همون لحظه که منو اوردن اینجا دست و پام و بستن و لبامو چسب زدن هی باو چاقو هاشون ور میرن که مثلن منم چاقو دارم(‌ د اخه میگم مخش معیوبه میگین نه الان باید بع این جور چیزا فک کنیم که این یورتمه کش فک میکنه) که دیدم یکیشون به سمتم اومد یه جیغ فرابنفش کشیدم که مساوی با سیلی تو صورتم شد(من دیع گوه بخورم جیغ بکشمـ ممنــــ) مظلوم نگاش کردم که به چاقوی توی دستش اشاره کرد ای زهرمار چلغوز بی سواد د اخه گوسفند اتوماتیک این چه شل بازی ایه دلم میخواد این چاقورو بگیرم همچین با پشتش بکوبم تو کلش که تا دو هفته بگه مامان بره سمت باباش هیشـــ اخه ینی چی مگه میشه که یهو با یه چی اومد سمتم دیدم تیغه ای خدا اینا از جون من چی میخوان ای الهی کوفتتون بشه 😕
اورد سمتم تیغو تا دیدمش حالم بد شد همیشه همینطور بود از دیدن تیغ سکته میکردم ، که یهو داشتم با خودم حرف میزدم که محکم کشیدش رو گونم یه جیغ کشیدم و خون گریه کردم وای مامانـ داشت از گونم خون میومد ، گرماگای خون رو رو پوست صورتم حس میکردم اخ وای مامانـــــــ (کای) رفتم کمپانی تا ببینم چی شده که با انبوهی از خبرنگارا و مزدم روبه رو شدم ای بابا الان باید دوباره ۳ ساعت وایسم تا اینا برن از دستشون هم نمیشه راحت شد همش باید ماسک یا کلاه یا عینک دودی بزاریم اهـــ گند تو این شانس(کای جان خودتو کنترل کن باور کن تیفانی دوس دخترت نی) زر نزن باو فقط میخوام ببینمش بگم که تو قبرستون اتا جی دیده بودمش ( اره جان عمت) تو گوه عمه ی منو نخور ، عه این وجیم وقتی باید بیاد نمیاد الدنگ مشنگ که دختره رو دیدم رو بهش گفتم یه لحظه وایسا که دیدتم و وایساد نگاش کردم و گفتم راستش من دوستتون یا همون انا رو حدود ۵ ساعت پیش تو قبرستون اتا جی دیدم میخواستم بهتون بگم چون وقتی چهره انا رو تو TV دیدم فهمیدم دوستتونه اومدم که بهتون خبر بدم اونم با لبخند دلنشینی گفت اهاع ممنون از لطفتون جبران میکنم حتما فقط مطمئنین دوست من بوده که گفتم ارع مطمئنم( د بیا برا من الم شنگش به پاعه واسه این دخیه با ادب شده واس من) باهاش خدافسی کردمو رفتم بیرون(تیفانی) بعد اینکه پسره اومد و بهم گفت که دیدتش به سانی زنگیدمو گفتم بره لششو سمت قبرستون اتا جی یا همون جایی که مادرش خاک شده خودمم به سمت اونجا رفتم در حین راه به پسره فکر میکردم چقد جذاب بود( نیگا توروخدا خانومیتش واسه پسرس جلف بازیشم واس ما) تو فکو ببند باو مزاحم ، البته مشکی زیاد بش میومد( با پسرس) اما خب ایکاش روشن میپوشید انگار مراسم خطم اومد ( د اخه مگه تو فوضولی خواهر من کسی اینو ببینه فک میکنه دختر خاله ی طرفه از بس نگران تیپ و قیافه پسرس) یاااااا من فقط نظر دادم وجی ( منم باور کردم) تو هر چیم کردی برام مهم نیس( خیلی منحرفین عبضیاااااا منظورم چیز بود 😁 😁 😁 )از بحثم با وجی خندم گرفته بود رفتم سمت خاک مادر انا یه فاتحه براش دادم بعدی من وجی هم اومد عه ببخشید سانی هم اومد وقتی دیدمش بلند شدم گفتم پیداش کردی گفت اره که هیجان زده گفتم کجاس که گفت تو خشتکم حرفا میزنیا با این حرفش یکی زدم پس کلش گفتم تو ادم نمیشیـ هوفــ الان من بدبخت باید چیکار کنم که سانی در جواب به من گفت هیشی فقط برین تو زندگیت جان انا خیلی حال میده بهش از اون نگا ترسناکا کردمو رو بهش گفتم باز چوب میخوای گفت برا وسایل بازیم میخوام اینجوری نمیشه بلند شدمو دنبالش کردم عه عه وجدانا اینارو از کدوم گوری میابه اگر سولی و ویکی و میتسو اومده بودن که رسما پدرم در میومد بعد اینکه کلی زدمش اروم گرفتم که شنیدم سانی داره با خودش حرف میزنه: اخه انا ی کوشولوم د اخه توله سگ من غذا خونگی از کدوم اشغالدونی بیارم به فکر مام باش دیه خواهر من اصن این خزایی که میدی بپوشیمو کی بدوزه برامون هاعــــ خندم گرفت رو بهش گفتم من دارم میرم تو هم اینجا هارو که گشتی برگرد بیا خونه بعد با هم میریم گفت باشه و باهاش خدافسی کردم و عز اتا جی خارج شدم ( جین) حوصلم سر رفته بود داشتم از کنار اتا جی رد میشدم که یه پشمک فروشی دیدم رفتم یه پشمک خریدم و رفتم سمت اباجی سمت خاک پدر دی او عه اینجا که یه دسته پله ینی کی اورده با توجه به اطرافم دیدم سر همه مزارا از همین دستچچه گلاس با تعجب به دسته گل نگاه کردم که یه کاغذ لاش پیدا کردم بازش کردم به صورت چاپی نوشته بود حوصلم سر رفته بود سر همه مزازا گل گذاشتم خندم گرفتم پایینشم نوشته بود سانی ولسا بینم اینکه اسم همون دخترس که منو تو کافه دیده بود قافه جالب و بامزه ای داشت هعیــــ ینی اونه خدا کنه اون باشه نمیدونم چرا اما دوست داشتم دوباره ببینمش که یهو دیدم یه دختره با موهای گیس پشت به من با دو تا دست یه دستهـ گل بزرگ بنفش رو گرفته رفتم دختره رو کمک کنم که دیدم همون سانیس رو بهش گفتم مرسی از گلا که گفت خواهش میکنم گفتم این دسته پله چیه که گفت واسه قبر مادر دوستمه که گفتم خدا بیامرزدشـ... .
.
.
.
😝 😝 😝

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...