نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

قسمت_بیست_و_نهم (۱۱ تصویر)

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_بیست_و_نهم #بخش_دوم _چے؟! رو بہ آشپزخانہ میگویم:هیچے! مادرم مُردد میگوید:آیہ! میگم تدارڪ ببینم تا سرشون شلوغ نشدہ براے سہ چهار روز دیگہ دعوتشون ڪنم. ناراضے میگویم:خب بہ من ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_بیست_و_نهم #بخش_دوم _چے؟! رو بہ آشپزخانہ میگویم:هیچے! مادرم مُردد میگوید:آیہ! میگم تدارڪ ببینم تا سرشون شلوغ نشدہ براے سہ چهار روز دیگہ دعوتشون ڪنم. ناراضے میگویم:خب بہ من چہ؟! نرم میگوید:یعنے نمونہ براے ماہ بعد،زشتہ! رفت و آمدمون باهاشون بیشتر از این ڪش ...

۷ اردیبهشت 1397
90
🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_بیست_و_نهم #بخش_اول آہ غلیظے میڪشم،بُخارے ڪہ از دهانم خارج میشود گویاے غِلظَتش است! حالم بدتر میشود،انگار تمامِ احساسات مادرم را درڪ میڪنم. درڪِ یڪ عشقِ نافرجام! از روے ...

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹 #آیه_های_جنون #قسمت_بیست_و_نهم #بخش_اول آہ غلیظے میڪشم،بُخارے ڪہ از دهانم خارج میشود گویاے غِلظَتش است! حالم بدتر میشود،انگار تمامِ احساسات مادرم را درڪ میڪنم. درڪِ یڪ عشقِ نافرجام! از روے صندلے بلند میشوم،همانطور ڪہ بہ سمت خانہ قدم برمیدارم صدایش میزنم:مامان! نوبت من است ڪہ ...

۷ اردیبهشت 1397
227
💕 💕 💕 #قسمت_بیست_و_نهم . #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن مادر سید: زهرا جان این خانم تو بسیج چیکاره ان؟!😯 زهرا: خاله جان این خانم این خانم همون کسی هستن که محمد مهدی به خاطرش دوبار رفتنش عقب افتاده ...

💕 💕 💕 #قسمت_بیست_و_نهم . #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن مادر سید: زهرا جان این خانم تو بسیج چیکاره ان؟!😯 زهرا: خاله جان این خانم این خانم همون کسی هستن که محمد مهدی به خاطرش دوبار رفتنش عقب افتاده بود☺ -اونکه میگفت به خاطر کامل نبودن مدارکشه😯 -دیگه دیگه 😆 صورتم از خجالت سرخ ...

۶ مرداد 1396
130
✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_بیست_و_نهم ــ ساعت چنده؟🙄 سلما لبخندی زد و گفت: ــ بیدار شدی؟😊 دستم مثل وزنه سنگین شده بود. به زحمت آن را بلند کردم که موهایم را جمع کنم، حس کردم گودی آرنجم ...

✔ #رمان_عاشقانه_از_سوریه_تا_منا❣ #قسمت_بیست_و_نهم ــ ساعت چنده؟🙄 سلما لبخندی زد و گفت: ــ بیدار شدی؟😊 دستم مثل وزنه سنگین شده بود. به زحمت آن را بلند کردم که موهایم را جمع کنم، حس کردم گودی آرنجم می سوزد. ــ آااخ...😖 ــ چی شد مهدیه؟ ــ دستم... پنبه و چسب ضد حساسیت ...

۲۹ آذر 1395
138
#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_نهم سرش و پایین انداخت و پرسید:‏ ‏

#جسدهای_بیحصار_اندیشه #قسمت_بیست_و_نهم سرش و پایین انداخت و پرسید:‏ ‏" لابد همین حرفا رو هم به بهار زدی که نگرانت شده!!!"‏ شیوا توی شقیقه هاش درد شدیدی احساس کرد:‏ ‏" نگران؟؟!!...اون عوضی نگرانه خودش باشه...اون عرضه داشت شوهر خودش و نگه می ‏داشت..."‏ چشماش تار میدید شیوا... کنترلش و از دست ...

۲۵ اسفند 1394
103
#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_نهم سری تکون دادمو پولارو داد بهمو منم گذاشتم تو کیفم از جام بلند شدم گفتم: من برم پیش ارسلان خان پولو بدم بهش...کاری نداری سری تکون دادو ...

#رمان_تمنا نویسنده: #بیسان_تیته تهیه کننده:حسین حاجی جمالی #قسمت_بیست_و_نهم سری تکون دادمو پولارو داد بهمو منم گذاشتم تو کیفم از جام بلند شدم گفتم: من برم پیش ارسلان خان پولو بدم بهش...کاری نداری سری تکون دادو گفت: نه برو منم یه چرخی میزنم و میرم خونه استراحت شبم با چندتا از ...

۴ اسفند 1394
78
شیداوصوفی قسمت_بیست_و_نهم قاتل که بود؟ قربانی که بود؟ روز بعد، روز مصاحبه با بیتا سرمد بود. خوب به دکتر شایان نگاه کردم؛ شباهتی به او نداشت؛ حتی اگر بیتا دو بار عمل جراحی زیبایی هم ...

شیداوصوفی قسمت_بیست_و_نهم قاتل که بود؟ قربانی که بود؟ روز بعد، روز مصاحبه با بیتا سرمد بود. خوب به دکتر شایان نگاه کردم؛ شباهتی به او نداشت؛ حتی اگر بیتا دو بار عمل جراحی زیبایی هم انجام داده باشد، باز کوچکترین شباهتی میان آن دو، حس نمیکردم؛ مثل دو غریبه ی ...

۲۳ آذر 1394
54
من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، ...

من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، علی و حتی مادر.با خودم گفتم یا همه چیز یاهیچ! پدرم انقدر به من یقین ...

۲۵ آبان 1394
86
...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را دیدم که پیک ...

...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا میماندم؟ بی اجازه پدر، هرگز شبی جایی نمانده بودم. حسی در درونم ...

۲۵ آبان 1394
105
قسمت بیست و نهم-بخش دوم من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد ...

قسمت بیست و نهم-بخش دوم من دیگر آن دختر هجده ساله نبودم که زود گریه ام بگیرد.علی هم مرد سی و یک ساله ای بود که از سخت ترین میدانهای جنگ برگشته بود.ریحانه هرچه داد میزد،بدتر میشد.ما خونسرد بودیم.من، پدر، علی و حتی مادر.با خودم گفتم یا همه چیز یاهیچ! ...

۲۵ آبان 1394
36
بخش اول از قسمت بیست و نهم ...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن ...

بخش اول از قسمت بیست و نهم ...بدون تو میمیرم. این جمله را علی با چنان معصومیتی گفت که مرا به چهارده سالگی برد. وقتی برای اولین بار در خانه را باز کردم و آن پسرک قدبلند موطلایی را دیدم که پیک الهی بود! آنجا میماندم؟ بی اجازه پدر، هرگز ...

۲۴ آبان 1394
45