نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

عاشقانه_های_مژگان (۲۸ تصویر)

"26" بابام همین ک میبینه شرطارو پیچونده میگه آقا یا علی خدافظ!!!!! اینبار داداشش بخاطر آبرو بابامو میبره بیرون میحرفن میبینه بابام واقن داره بهم میزنه و از چیزی نمیترسه حرفشون میشه و نهایت کوتا میاد و شرطا رو تو عقدنامه وارد میکنن و مام امضا کردیم.... همه چی تموم ...

۱۶ دی 1395
18K

"25" اون روز تموم شد. 2روز بعد مامان بابام آدرس محل کار خاستن برن تحقیق، از خودش گرفتم دادم گفتم از دوستم گرفتم! تحقیقات همه چیش خوب بود. تو مرکز بهداشت ک رفته بودن تحقیق نگو خود داودم بیخبر میاد؛ بابامو ک میبینه بنده خدا یهو میترسه و هول میکنه ...

۱۵ دی 1395
13K

"24" خانوادم قبول کردن صب کنن تا داود با خانوادش بیاد. اون سال باز کنکور بود. بخاطر داود دیگه ادامه ندادم. با درسو کارم شدیدا مخالف بود. داداشش بهش گفته بود اگه کنکور قبول بشی میرم برات خاستگاری!! (یه هفته بعد جواب اومد و دانشگاه تهران قبول شد) روزای تقویم ...

۱۴ دی 1395
12K

"23" تو بد مخمصه ای بودم. یه طرف داود بود ک 2سال میخاست بیاد خاستگاریو من قبول نکرده بودم و حالا شرایطشو نداشت؛ یه طرف خجالت و رودرواسیم با خانوادم بود ک عمرن نمیتونستم بهشون بگم من کسیو میخام!! نمیدونم این نقشه چطوری به ذهنم رسید!!! یکسال بود که دیگه ...

۱۳ دی 1395
12K

"22" چهلم باباش رسید. اس دادم فردا بیا بریم بیرون دلم برات تنگ شده؛ پرسید کجا گفتم اندفه تو بیا تهران! کل مسیرش با مترو بود، ازکرج میرسید به حرم شابدولعظیم...! ب مامانم گفتم کلاس دارم. اولین بار بود باهم میرفتیم زیارت... رفتیم حرم زیارت کردیمو نماز خوندیم. بعدش دیگه ...

۱۲ دی 1395
10K

"21" حال باباش هروز بدتر میشد. تو گرفتاریا و غصه هاش من تنها دلخوشیش بودم. وقتی باباش بهتر میشد میگف میرم برات خاستگاری، اما خاستگاری دخترخالت! داود تو منگنه میذاشتم ک با خانوادم بحرفم بیان خاستگاری. قبول کرده بودم اما نمیدونستم چطوری باید ب خانوادم بگم، روم نمیشد!! این میگم ...

۱۱ دی 1395
11K

"20" سر کوچه ی مترو صادقیه پاتوقمون بود!! خیلی وقتا اونجا دعوا کردیمو تو سروکله هم زدیم و چشم گریون از هم جداشدیم خیلی وقتام گفتیمو خندیدیمو دلمون شاد بود. داود نمه نمه تو گوش خانوادش میکرد ک دوسم داره، ولی باباش مخالف بود! خدابیامرزش؛ میگف نه، بمیری بمونی نمیرم ...

۹ دی 1395
14K

"19" دیگه روزای خوبمون شورو شد... روزایی که هردومون عاشق هم بودیم. روزای بد و سختم زیاد داشتیم. اصن عشقهو غمش!!! غروبا باهم میرفتیمو صادقیه انگار نمیشد جداشیم!!! کلی مترو میومدو میرفت تا ما دل بکنیم. داود کنار درسش کارم میکرد. حقوق ک میگرفت بهم هم خرجی میداد هم عروسکو ...

۷ دی 1395
9K
داستان امشبم رنگو بوی عشقش یه رنگو بوی دیگست! حکایت دوستیه مجازی من و تو! تویی که مرام و معرفتت واسم پاکو مقدسه! ببخشید دس خطم بد شد، نمیدونم چرا وقتی مینوشتم دستم میلرزید! امروز ...

داستان امشبم رنگو بوی عشقش یه رنگو بوی دیگست! حکایت دوستیه مجازی من و تو! تویی که مرام و معرفتت واسم پاکو مقدسه! ببخشید دس خطم بد شد، نمیدونم چرا وقتی مینوشتم دستم میلرزید! امروز پیجم پر شد از دستای مهربون شما... اسمتونو تو دفتر خاطراتم نوشتم تا واسه همیشه ...

۶ دی 1395
11K

"18" دوروز دیگ قرار بود خاستگار بیاد. ازینا ک تو روضه ها فقط میان دنبال عروس!! تو روضه های مامان بزرگم مادرش منو دیده بود و چن ماهی میشد هی میگف بیاد من ب مامانم میگفتم نه. آخرم گف بذار بیان اصن ببینیم چطورین چیکار باید کنیم تجربه بشه!!! تو ...

۵ دی 1395
11K

"17" بازم فصل گل و میوه های باغشون رسیده بود، هروز گل و میوه میاورد کلاس و میشد ب نام من ب کام بقیه!! باهاش حرف نمیزدم؛ زیاد سره راهش قرار نمیگرفتم. اما میدونستم دوسش دارمو داشتم اذیت میشدم. یه درمیون بحثو جدلام سره جاش بود ک تعریف اونا خودش ...

۴ دی 1395
10K

"16" تصمیم گرفتم فراموشش کنم. اون دلش گیر بود، نمیتونست. یه طرف من بودم ک بعده کلی بدبختی کشیدن حالا فهمیده بود دوسش دارم، یه طرف دختری بود ک واسه فراموش کردن من باهاش دوست شده بود ولی نتونسته بود. هیچ قولوقرار و رابطه عاشقانه ای بینشون نبود، فقط دوستی ...

۳ دی 1395
9K

"15" غروره من له شده بود و این چیزه کمی نبود. مدام اس میداد، تو آنتراکا میومد باهام میحرفید نمیدونستم چیکارکنم...یه هفته گذشتو روانی شدم... بلخره تونست راضیم کنه... عقلم کار نمیکرد، دلم گیر بود، دوسش داشتم، چون میدیدم هنوزم بیش از اندازه دوسم داره! اما گفت باید طاقت کنی ...

۲ دی 1395
9K

"14" یکی از همکلاسیام ک با رقیب دوست بود بم گف ب نمکدون بگو دختره سرکارت گذاشته و کلی چیزای دیگه، تازه فهمیدم دختره 2سالم بزرگتره! منم ک خوشالو منتظره سندو مدرک ک زیراب طرفو بزنم؛ اس دادم بیا پارک بغل یونی. رفتیمو هرچی شنیده بودم بهش گفتم! گف ب ...

۲ دی 1395
11K

"12" به درخاستتون دوباره نوشتمش چون اینارو تو نوت گوشی مینویسم و پست ک گذاشتم پاک میکنم. اونی ک گزارش داده واقن برام سواله ک چرا. درس یادم نی چیارو دیشب نوشته بودم. نمکدون دیگه مث قبل نبود. بازم صندلیشو میاورد کنارم، بازم جزوه هامو میبرد، بازم با دیدنم میخ ...

۲۹ آذر 1395
6K

"13" خیلی وقت بود دیگه داود زیاد سره رام نبود. بجاش مدام تو کتابخونه بود. یکی از رفیق فاباش بهم فهموند چه خبره... رقیب هیچیش از من سر نبود! من خیلی خوشگلتر بودم. اون فقط چشاش رنگی بود ک اونم از نظر من پشت عینک هیچ جذابیتی نداشت. داود همیشه ...

۲۹ آذر 1395
7K

"11" هیشکی ازش خبر نداشت آدرسشم نمیدونستن. جواب تلفنارو نمیداد. دخترا بهش اس دادن ک همش دروغ بوده باز انگار ن انگار. شوکو صمیمی ترین دوستم بود، کفری شدو گف انقد سنگ نباش جواب تورو حتمن میده ی اس بده ببینیم پسره چی شده کجاس. غرورم نمیذاشت... شب ساعت 11 ...

۲۷ آذر 1395
9K

"10" تابستون شدو دیگه نمیشد همو ببینیم. هر چنروز یبار اس میداد حالمو میپرسید. دلم میسوخت میگفتم اندفه بد جواب ندم، اما نمیدونم چی میشد کفری میشدمو دهنمو وامیکردم... هر چی دریوری بود میدادمو دعوامون میشد میرفت باز 2_3 روز دیگ اس میدادو همونطوری میشد! شب اول ماه رمضون فک ...

۲۶ آذر 1395
9K

"9" واژه ب واژه بخام یادم بیارمو تریف کنم از رمانای م.مودب پور طولانیتر میشه. اونا شاید داستان باشه، اما حرفای من واقعیت دوسال از عمرمه. دوسالی ک میتونم قسم بخورم عشق اون موقرو از عشق الانی ک باهم زندگی میکنیم بیشتر دوس داشتم. هم روزای خوب داشتیم هم بد. ...

۲۵ آذر 1395
9K

"8" از شوخیمون خیلی ناراحت شد دیگه ن بهم زنگو اس داد ن نگام کرد. روز آخر یجا بردنمون اگ اشتبا نکنم اسمش شهران بود. مسئول اونجا با مسئولی ک مارو برده بود حرفش شد. چون خیلی خطرناک بود و امکان هر اتفاقی بود. میگف حتی شاید قدم بعدیتون رو ...

۲۵ آذر 1395
7K