tabriz❤gizi

dolonay


+دوستم داری؟
_اره خیلی زیاد چرا یهویی پرسیدی؟
+ فقط خواستم یادم نره چقد قشنگ دروغ میگی :)))



@masaaaf خواهر نازم

@ghazal0939 خواهرم




من عاشکمن دلیسیم😜 منیم عاشکم بیردنه😜😍

من عاشکمن دلیسیم😜 منیم عاشکم بیردنه😜😍

۵ روز پیش
5K
#پارت۷۰<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>او چه کاری کرده بود که من عاشقش شوم؟ آن همه ظلمی که در حقم کرد، آن همه قتلی که پیش چشمم انجام داد، کدام یک از آن‌ها قابل بخشش بود؟<br>کدام.<br>دستی روی ...

#پارت۷۰<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br><br>او چه کاری کرده بود که من عاشقش شوم؟ آن همه ظلمی که در حقم کرد، آن همه قتلی که پیش چشمم انجام داد، کدام یک از آن‌ها قابل بخشش بود؟<br>کدام.<br>دستی روی کمرم نشست که باعث شد از فکر خارج شوم.<br>چشم از جای خالی آرکا گرفتم و ...

۵ روز پیش
133K
#پارت۶۹<br> #رمان_شیطان_زاده <br><br>سر به زیر بود و با لحن جدیش گفت؟<br><br>-ببخشید، می‌شه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟<br>موهایم را پشت گوش فرستادم و با صدای گرفته‌ای گفتم:<br>-خواهش می‌کنم، بفرمایید.<br>وارد اتاق شد و در را بست.<br>نگاهش طبق ...

#پارت۶۹<br> #رمان_شیطان_زاده <br><br>سر به زیر بود و با لحن جدیش گفت؟<br><br>-ببخشید، می‌شه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟<br>موهایم را پشت گوش فرستادم و با صدای گرفته‌ای گفتم:<br>-خواهش می‌کنم، بفرمایید.<br>وارد اتاق شد و در را بست.<br>نگاهش طبق معمول جدی بود. گاهی وقت‌ها از همین نگاه جدی‌اش می‌ترسیدم. الکی نبود که در آن ...

۵ روز پیش
116K
#پارت۶۸<br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>دانیال گاردی گرفت و با اخمی که بین دو ابرویش نشانده بود، گفت:<br>-به نظرت زشت نیست داری مهمونت رو بیرون می‌کنی؟<br>سارا مصلحتی خندید و گفت:<br>-چه بیرون کردنی؟ وقتی نبودی مادر آیسان زنگ زد ...

#پارت۶۸<br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>دانیال گاردی گرفت و با اخمی که بین دو ابرویش نشانده بود، گفت:<br>-به نظرت زشت نیست داری مهمونت رو بیرون می‌کنی؟<br>سارا مصلحتی خندید و گفت:<br>-چه بیرون کردنی؟ وقتی نبودی مادر آیسان زنگ زد و ازش خواست زود برگرده خونه، ظاهراً شب قراره برن خونهٔ نامزدش!<br><br>آن‌چنان روی کلمهٔ "نامزدش" ...

۵ روز پیش
133K
#پارت۶۷<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br>ابتدا نگاهی به سر در مغازهٔ ساندویچ فروشی انداخت و وقتی مطمئن شد خبری از دانیال نیست، بدون آن‌که به سمتم بچرخد، گفت:<br>-ماجرا مال سال‌ها قبله. پدر عفریت یک مرد آمریکایی بوده ...

#پارت۶۷<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br>ابتدا نگاهی به سر در مغازهٔ ساندویچ فروشی انداخت و وقتی مطمئن شد خبری از دانیال نیست، بدون آن‌که به سمتم بچرخد، گفت:<br>-ماجرا مال سال‌ها قبله. پدر عفریت یک مرد آمریکایی بوده که عضو اصلی یک فرقهٔ شیطان‌پرستی هم محسوب می‌شده. منظور از شیطان‌پرستی، این گروهک‌های کوچیک ...

۵ روز پیش
102K
#پارت۶۶<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br>همان‌طور که ماشین را از جای پارک بیرون می‌آورد، پرسید:<br>-حالا کجا بریم دوستان؟<br>سارا سریع پاسخ داد:<br>-بریم ساندویچی که هفتهٔ پیش رفتیم.<br>سپس به سمتم چرخید و هیجان‌زده گفت:<br>-نمی‌دونی ساندویچ‌هاش چقدر خوشمزه‌ست، خصوصاً مرغ و ...

#پارت۶۶<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br>همان‌طور که ماشین را از جای پارک بیرون می‌آورد، پرسید:<br>-حالا کجا بریم دوستان؟<br>سارا سریع پاسخ داد:<br>-بریم ساندویچی که هفتهٔ پیش رفتیم.<br>سپس به سمتم چرخید و هیجان‌زده گفت:<br>-نمی‌دونی ساندویچ‌هاش چقدر خوشمزه‌ست، خصوصاً مرغ و قارچش!<br>دانیال که با دقت به حرف‌های سارا گوش می‌داد، خطاب به من گفت:<br>-این رو بیخیال ...

۵ روز پیش
87K
#پارت۶۵<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br>اصلاً مگه خونهٔ شما نگهبان نداره؟<br>-فقط یک نگهبان جلوی در ورودی داره، آقای فرهیخته.<br>-خوب اون کور بوده ندیده کسی وارد خونه بشه؟<br>-پریشب خانمش که حامله بود فارق شده، الان دو سه شبه که ...

#پارت۶۵<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br>اصلاً مگه خونهٔ شما نگهبان نداره؟<br>-فقط یک نگهبان جلوی در ورودی داره، آقای فرهیخته.<br>-خوب اون کور بوده ندیده کسی وارد خونه بشه؟<br>-پریشب خانمش که حامله بود فارق شده، الان دو سه شبه که مرخصیه! بابام دیگه برای این دو سه شب نگهبان نگرفت چون معتقد بود این چند ...

۵ روز پیش
89K
#پارت۶۴<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br>چون دست‌هایش را بهم کوبید و هیجان زده پرسید:<br>-می‌دونید وقت چیه؟ یک ناهار توپ مهمون من شید.<br>لبخندی به رویش زدم و گفتم:<br>-نه ممنون، من کار دارم شما برید.<br>هیجان دانیال خوابید:<br>-چه کاری ساعت ...

#پارت۶۴<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞 <br><br>چون دست‌هایش را بهم کوبید و هیجان زده پرسید:<br>-می‌دونید وقت چیه؟ یک ناهار توپ مهمون من شید.<br>لبخندی به رویش زدم و گفتم:<br>-نه ممنون، من کار دارم شما برید.<br>هیجان دانیال خوابید:<br>-چه کاری ساعت دوازدهٔ ظهر؟ می‌ریم ناهار می‌خوریم بعد هرجا خواستی می‌بریمت تا کارت رو انجام بدی.<br><br>-ممنون ولی ...

۵ روز پیش
88K
#پارت۶۳<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>اشاره‌ای به در کردم و پرسیدم:<br>-حالا اجازه هست برم تو؟<br>لبخند دندان‌نمایی به رویم زد و گفت:<br>-صد البته مادمازل! ببخشید معطل شدین.<br>من هم متقابلاً به رویش لبخند زدم و بعد از زدن چند تقه ...

#پارت۶۳<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>اشاره‌ای به در کردم و پرسیدم:<br>-حالا اجازه هست برم تو؟<br>لبخند دندان‌نمایی به رویم زد و گفت:<br>-صد البته مادمازل! ببخشید معطل شدین.<br>من هم متقابلاً به رویش لبخند زدم و بعد از زدن چند تقه با در و کسب اجازه، وارد اتاق شدم.<br>با دیدن سارا که گریان روی صندلی نشسته ...

۵ روز پیش
98K
#پارت۶۲<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>وارد اتاقی که تمامی دوربین‌های مداربستهٔ اتاق‌ها قرار داشت، شدم و رمز دوربین اتاقم را زدم.<br>پدرم برای تک تک اتاق‌های خانه دوربین کار گذاشته بود و هر یک از اعضای خانه فقط رمز ...

#پارت۶۲<br><br> #رمان_شیطان_زاده 🔞<br><br><br>وارد اتاقی که تمامی دوربین‌های مداربستهٔ اتاق‌ها قرار داشت، شدم و رمز دوربین اتاقم را زدم.<br>پدرم برای تک تک اتاق‌های خانه دوربین کار گذاشته بود و هر یک از اعضای خانه فقط رمز دوربین اتاق خودش را می‌دانست و حق نداشت این رمز را به دیگری بگوید.<br>صحفهٔ دوربین ...

۵ روز پیش
116K
#پارت۶۱<br><br> #رمان_شیطان_زاده <br><br>ناخوداگاه از تخت پایین امدم و سمت پنجره رفتم پرده را کنار زدم و با دقت به بیرون چشم دوختم سوت و کور بود . تاریکی و چراغ های روشن باغ!<br><br>ارام پنجره را ...

#پارت۶۱<br><br> #رمان_شیطان_زاده <br><br>ناخوداگاه از تخت پایین امدم و سمت پنجره رفتم پرده را کنار زدم و با دقت به بیرون چشم دوختم سوت و کور بود . تاریکی و چراغ های روشن باغ!<br><br>ارام پنجره را گشودم و وارد بالکن بزرگ اتاقم شدم<br><br>به سمت پنجره چرخیدم که ناگهان متوجه شدم کسی ...

۵ روز پیش
40K
#پارت۶۰ #رمان_شیطان_زاده 🔞 سینی چای را روی میز ناهار خوری کوچک اشپزخانه قرار دادم و مقابل اراز که با کنجکاوی نگاهم میکرد نشستم. نمیدانستم چجوری برایش بگویم از وقتی گفته بودم میخواهم با او حرف ...

#پارت۶۰ #رمان_شیطان_زاده 🔞 سینی چای را روی میز ناهار خوری کوچک اشپزخانه قرار دادم و مقابل اراز که با کنجکاوی نگاهم میکرد نشستم. نمیدانستم چجوری برایش بگویم از وقتی گفته بودم میخواهم با او حرف بزنم کنجکاو به من زل زده بود. دست هایم را درهم قلاب کردم و سرم ...

۱ هفته پیش
143K
#پارت۵۹ #رمان_شیطان_زاده 🔞 همین که برگشتم، با مازیار روبه‌رو شدم؛ پای چشم‌هایش خیس بودند، انگار گریه کرده بود. البته اهمیتی برای من نداشت. هیچ کدام از حرف‌هایم تحقیر شخصیت او نبود، ولی او به بدترین ...

#پارت۵۹ #رمان_شیطان_زاده 🔞 همین که برگشتم، با مازیار روبه‌رو شدم؛ پای چشم‌هایش خیس بودند، انگار گریه کرده بود. البته اهمیتی برای من نداشت. هیچ کدام از حرف‌هایم تحقیر شخصیت او نبود، ولی او به بدترین شکل ممکن من را تحقیر کرده بود. با جفت دست‌هایش بازوهایم را در بر گرفت. ...

۱ هفته پیش
94K
#پارت۵۸ #رمان_شیطان_زاده 🔞 ابروهایم را بالا انداختم و پرسیدم: -چی شده مازیار؟ مجدد نگاهم کرد، اما این‌بار عصبی! سوئیچ ماشین را روی میز سمتم هول داد و درحالی‌که سعی می‌کرد صدایش بالا نرود، غرید: -برو ...

#پارت۵۸ #رمان_شیطان_زاده 🔞 ابروهایم را بالا انداختم و پرسیدم: -چی شده مازیار؟ مجدد نگاهم کرد، اما این‌بار عصبی! سوئیچ ماشین را روی میز سمتم هول داد و درحالی‌که سعی می‌کرد صدایش بالا نرود، غرید: -برو ماشین داداش جونت رو تحویلش بده تا خدای نکرده یک تیکه‌ش رو نخورم. از شدت ...

۱ هفته پیش
102K
با او هم‌قدم شدم و پرسیدم: -چرا؟ -نمی‌دونم. با عالم و آدم مشکل داره! فکر کنم تو گذشته‌ش یک نقطهٔ سیاهی هست که باعث می‌شه تمام آدم‌های دور و برش رو سیاه ببینه. به ماشینش ...

با او هم‌قدم شدم و پرسیدم: -چرا؟ -نمی‌دونم. با عالم و آدم مشکل داره! فکر کنم تو گذشته‌ش یک نقطهٔ سیاهی هست که باعث می‌شه تمام آدم‌های دور و برش رو سیاه ببینه. به ماشینش رسیدیم؛ دستش را از دور بازویم باز کرد و با خنده گفت: -یک‌بار با یک ...

۱ هفته پیش
104K
. #پارت۵۶ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال🔞 بند کوله‌ام را روی دوشم جابه‌جا کردم و گفتم: -دلیلی نمی‌بینم باهات همکلام شم. خواستم از کنارش بگذرم که راهم را سد کرد و ...

. #پارت۵۶ #رمان_شیطان_زاده بدلیل سخنان باز کلامی مناسب بالای ۱۸ سال🔞 بند کوله‌ام را روی دوشم جابه‌جا کردم و گفتم: -دلیلی نمی‌بینم باهات همکلام شم. خواستم از کنارش بگذرم که راهم را سد کرد و پرسید: -چرا؟ مگه چی‌کار کردم؟ -چی‌کار کردی؟ خودت نمی‌دونی؟ -نه، نمی‌دونم کدوم کارم اشتباه بود. ...

۱ هفته پیش
63K
ماسک عفریت

ماسک عفریت

۲ هفته پیش
6K
#پارت۵۵ #رمان_شیطان_زاده🔞 لحن صدایم لرزان بود، زمانی که گفتم: -نه، نمی‌دونم. اصلاً نمی‌خوام چیزی بدونم. من... من... قدرت نداشتم ادامه دهم، حالم خیلی خراب بود. آهی کشید و گفت: -این طبیعیه که بخشی از اتفاقات ...

#پارت۵۵ #رمان_شیطان_زاده🔞 لحن صدایم لرزان بود، زمانی که گفتم: -نه، نمی‌دونم. اصلاً نمی‌خوام چیزی بدونم. من... من... قدرت نداشتم ادامه دهم، حالم خیلی خراب بود. آهی کشید و گفت: -این طبیعیه که بخشی از اتفاقات رو یادتون نیاد! چیزهایی که براتون اتفاق افتاده این‌قدر ترسناک بوده که مغزتون ناخودآگاه دوست ...

۲ هفته پیش
80K
#پارت۵۴ #رمان_شیطان_زاده🔞 آرکا با همان لحن جدی گفت: -موقعیت مکانی‌تون رو بگو، در ضمن نترس. من الان راه می‌افتم. به سختی آدرس خیابانی که در آن بودیم را دادم و آرکا قول داد که سریعاً ...

#پارت۵۴ #رمان_شیطان_زاده🔞 آرکا با همان لحن جدی گفت: -موقعیت مکانی‌تون رو بگو، در ضمن نترس. من الان راه می‌افتم. به سختی آدرس خیابانی که در آن بودیم را دادم و آرکا قول داد که سریعاً خودش را به ما برساند. همین که تماس قطع شد، مامان چنگی به مچ دستم ...

۲ هفته پیش
121K
#پارت۵۳ #رمان_شیطان_زاده🔞 آهی کشید و با لبخند تلخی که روی لبش نشانده بود، ادامه داد: -فقط یک مادره که می‌فهمه بچه‌ش هنوز زنده‌ست یا نه. اون شب لعنتی که اون جنازهٔ آتیش گرفته رو توی ...

#پارت۵۳ #رمان_شیطان_زاده🔞 آهی کشید و با لبخند تلخی که روی لبش نشانده بود، ادامه داد: -فقط یک مادره که می‌فهمه بچه‌ش هنوز زنده‌ست یا نه. اون شب لعنتی که اون جنازهٔ آتیش گرفته رو توی حیاط دیدیم، وقتی بابات و آراز توی سر و صورت‌شون می‌کوبیدند و نعره می‌زدن، جیغ ...

۲ هفته پیش
95K