zeynabjOoOon67

zeynabjOoOon67

خوشِت اومَد؟کُپے کردے؟:/ حالا ایجادِ دوستیو بزن

اینستامو لایک کنید مرصی😚

اینستامو لایک کنید مرصی😚

۹ اسفند 1395
5K
چع خوشگلع!😍

چع خوشگلع!😍

۹ اسفند 1395
5K
۹ اسفند 1395
5K
کره جنوبی رو چرا دوست دارید؟ اگر دوست ندارید برای چی؟

کره جنوبی رو چرا دوست دارید؟ اگر دوست ندارید برای چی؟

۸ اسفند 1395
4K
۸ اسفند 1395
4K
۸ اسفند 1395
4K
۷ اسفند 1395
4K
۷ اسفند 1395
4K
به اینستا سر بزنید

به اینستا سر بزنید

۷ اسفند 1395
5K
۷ اسفند 1395
4K
۷ اسفند 1395
5K
یه سر به اینستامم بزنید.لایک کنید

یه سر به اینستامم بزنید.لایک کنید

۷ اسفند 1395
5K
مَن هَمون دلقکیَم کهـ غَمامو پُشت ماسکِ شادیُ خَندِهـ پِنهون میکنم(:

مَن هَمون دلقکیَم کهـ غَمامو پُشت ماسکِ شادیُ خَندِهـ پِنهون میکنم(:

۷ اسفند 1395
5K
۷ اسفند 1395
5K
به پستای قبلی سر بزنید.یه داستان ۳ قسمته گذاشتم نظر بدید

به پستای قبلی سر بزنید.یه داستان ۳ قسمته گذاشتم نظر بدید

۶ اسفند 1395
5K
۶ اسفند 1395
5K
خیلی نازه😍

خیلی نازه😍

۶ اسفند 1395
5K
_______ پرواز(3) اَشکهایم جاری شدند.قلبم تند تر و تند تر از همیشه میتپید.قدمی برداشتم که صدای خواهرم در گوشم پیچید.خواهرم!:لیلا!چی شده؟! لبخند تلخی زدم و گفتم:میرم به یه جای بهتر...اَما... همیشه مراقبتم! همه با حیرت ...

_______ پرواز(3) اَشکهایم جاری شدند.قلبم تند تر و تند تر از همیشه میتپید.قدمی برداشتم که صدای خواهرم در گوشم پیچید.خواهرم!:لیلا!چی شده؟! لبخند تلخی زدم و گفتم:میرم به یه جای بهتر...اَما... همیشه مراقبتم! همه با حیرت نگاهم کردند. با بغض سنگین در گلویم زمزمه کردم:خداحافظ... دویدم و رد پاهایم را جا ...

۶ اسفند 1395
3K
______ پرواز (2) _صحبتی باهاتون داشتم. مریم سریع گفت:ما صحبتی با شما نداریم. امیر علی اَخم کرد و گفت:حرف اضافی نزن!بیا تو لیلا... خشم وجودم را فرا گرفت.این زن چه گناهی کرده بود که شوهرش ...

______ پرواز (2) _صحبتی باهاتون داشتم. مریم سریع گفت:ما صحبتی با شما نداریم. امیر علی اَخم کرد و گفت:حرف اضافی نزن!بیا تو لیلا... خشم وجودم را فرا گرفت.این زن چه گناهی کرده بود که شوهرش باید اینگونه با او حرف میزد؟تنها جرمش این بود که همسرش عاشقش نیست. ماندن را ...

۶ اسفند 1395
3K
____________ پرواز قدمهایم را سست تر از همیشه برمیداشتم.کف کفشهای خیسم ردشان را بر روی آسفالت برجا میگذاشتند.آینه را از جیبم در آوردم و نگاهی به صورت بی رنگم انداختم.جای خالی اَبروهایم نشان از درد ...

____________ پرواز قدمهایم را سست تر از همیشه برمیداشتم.کف کفشهای خیسم ردشان را بر روی آسفالت برجا میگذاشتند.آینه را از جیبم در آوردم و نگاهی به صورت بی رنگم انداختم.جای خالی اَبروهایم نشان از درد نحیف وجودم میزدند.آینه را در جیبم برگرداندم و دست خواهرم را محکم تر اَز قبل ...

۶ اسفند 1395
5K