ویژه کنید
عکس و تصویر

"part47"


گیلدا (طبیب کوچک)


بدون سلام کردن به جمع عقب گرد کردم و رفتم در حیاط و پول ماشین حساب کردم برای احمد هم تاکسی گرفتم.
دستی رو موهاش کشیدم که با چشمای اشکی زل زد بهم ،
_تپش درسته ؟؟؟ اسمت تپش

سرش رو بالا و پایین کرد ، دستی رو کمرش کشیدم و هدایتش کردم سمت داخل ،

کیا : مامان نرگس نگاه چه جیگری اوردم برات

از همینجا داد زدم
_کیا میتونی ببندیش یا بیام

دست گذاشت رو دهانش و چشماش رو داخل حدقه چرخوند.

+پسرم شما کجا بودین مردیم از نگرانی؟؟

همون طور که تپش رو به تنه درخت میبستم گفتم :
چیزی برای نگرانی نیست ،

به کنار حوض رفتم و خم شدم همون جور که دستم میشستم ادامه دادم : هیچکس حق نداره نزدیک این اسب بشه هیچکس

+پسرم طوری شده ؟؟؟ این اسب کجا اومده؟

_پدر بعد حرف میزنیم

+باشه پسرم

رفتم سمت پدر بزرگ و مادر بزرگ ، با پدر بزرگ مردونه همو بغل کردیم ، پیشونی مادر بزرگم رو بوسیدم که قربونت برمی گفت و پیشونیم رو بوسید.
حوله رو از دست مامانم گرفتم که گفت : غذا بکشم با کیا بخورین ،

_ نه من گرسنه نیستم ، کیا گوشیم کجاست؟

کیا: بیا نمیدونم چجوری راه رفته اومده داخل جیبم

_کی این بلا رو سرت آورد؟ مو به مو توضیح بده

کیا: الان یه کم سرم گیج بزار بعد

_تو ماشین عمه ی من بود قر میداد کمرش رو

کیا: عمه با اون سنش ، ای دست مریزاد بهش ، بگم کلاس بزار برای دخترا

حوله رو پرت کردم تو صورتش و شماره تیمسار رو گرفتم ،

بوق.....بوق........بوق....... الو.....

_سلام دایی خوبی ؟

+سلام عزیز دایی تو خوبی ؟؟؟ زخمت بهتر ؟

_خوبم فقط یه مشکلی هست ؟

نگران گفت : چی ؟؟؟

_صدای گوشی رو کم کن ، نمیخوام کسی بشنوه

+اومدم بیرون از اتاق

_اون دختری بود بهتون گفتم که زخمم رو پانسمان کرد ،

+خب

_امروز یه اتفاقی افتاده مجبور شدم برم جاده چالوس اسبش رو دیدم که چند نفر ظاهرن تفنگ به دست داخل جنگل دنبالش میکردن
ممکنه که اومده باشن سراغش چون من رو نجات داده

+باید بریم شمال

_الان پنج ساعت گذشته و مطمعنن ادم هاش تا الان کارشون رو کردن و فقط یه راه میمونه

+چه راهی

با حرفی که زدم احسنتی زیر لب گفت : شیر پسر منتظرتم زود بیا

همین که گوشی قطع کردم صدای گریه مادرم بلند شد.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...