ویژه کنید
عکس و تصویر ”دیالوگ سکانس پایانی قسمت اخر فصل اول سریال از سرنوشت“ «خیالبافی های هاشم» هاشم : ...

”دیالوگ سکانس پایانی قسمت اخر فصل اول سریال از سرنوشت“ «خیالبافی های هاشم»
هاشم : از بین ما دوتا کسی که قراره خفن بشه من نیستم...
سهراب : هستی...از این به بعد هستی
هاشم : مگه از این به بعد چه خبره هان؟؟...چه خبره؟؟؟
سهراب : قول بده ارزو هامون رو فراموش نکنی... ارزوهای ادما خیلی مهمه...
هاشم : ببین سهراب...اصلا میخوای برم چندتا چوب بیارم بندازم کنارهم بخوام بشکونمش ولی نتونم تو هم هی پند آموزی کنی؟؟؟...
سهراب : یه راه خوبی پیدا کن که به ارزو هامون برسی...
هاشم : سهراب...اتفاقا...اتفاقا میخوام بیوفتم تو راه خلاف ملاف...اینا...بهت نگفته بودم نه؟؟؟
سهراب : هاشـــــم...
سهراب : هاشم و کوفت...الان میبرمت میندازمت رو همون تخته دکترا بیان سوراخ سوراخت کننا...فهمیدی؟؟؟...تا اون قده هه هم برن
سهراب : اون قده هه نمیره...خیلی گرونه...باید کلی پول بدی تا بره...
هاشم : سهراب...تو کاری به کار این کارا نداشته باش...اقا خندان خودش پولشو جور میکنه...فهمیدی؟؟...اصلا...همه ی پولامونو میزارم روهم...همه ی پول تو جیبیامونو...میدونی چقدر میشه؟؟؟...کلی پولش میشه...کلی...
سهراب : دوست داشتم ببینم شبیه اوناین که تو خوابم میان...
هاشم : کیا؟؟؟
سهراب : مامان بابام...
هاشم : اگه خوب شدی...که خوب میشی...باهم میگردیم پیداشون میکنیم...
سهراب : فکرشو نمی کردم اینجوری بشه...
هاشم : چی؟؟
سهراب : اخرش...
هاشم : ببین...دیوونه ی ابله شیش انگشتی...اخرش این نیست فهمیدی؟؟...تو قراره زنده بمونی...میفهمی؟؟
سهراب : هاشم...من سرطان دارم...
هاشم : بابا سرطان مگه چیه؟؟...یه قده ی کوچیک موچیک جزیه دیگه...تموم میشه میره...
سهراب : تو فقط همون قوله رو بهم بده...جون سهراب...
هاشم : من به تو هیچ قولی نمیدم...فهمیدی؟؟...چون برنامه میدونی چیه؟؟...اینکه سال دیگه بریم مدرسه روزانه...بعد بریم زرتی دیپلم بگیریم و بریم دانشگاه...بعد باهم کارخونه دار میشیم...الیته اولش با کوچیکش شروع میکنیم...ادم که یهویی خر پول نمیشه...ولی زودی یدونه موتور میخریم...حالا شاید موتورم نخریدیما...اگه تو نخوای بیخیالش میشیم...شب عروسیمونو بگو...چه کت و شلواری بپوشیم...کت شلوار مشکی...حتما باید پاپیونشم مشکی باشه...کفش برنی نوک تیز...حواست باشه بعدش زودی بچه دار میشیم...اسم بچتو انتخاب کردی؟؟...جدی انتخاب نکردی؟؟...خیلی بی فکر شدیااا...باید یه چی باشه که به ارزوم بیاد...من و نغمه تصمیم گرفتیم اسم بچمونو بزاریم نجمه
سهراب : هه...اگه پسر شد چی؟؟؟
هاشم : میزاریم رونالدو...والا...قشنگ فکراشو کردم...بعد یه پراید میخریم...زن و بچه هامونو میریزیم پشتش میزنیم جاده چالوس...شایدم به امید و رضا گفتیم...اگه زن و بچه داشتن...مجرد باشن که عمرا...ما غیرتمون زیاده...کباب میزنیم سهراب...جوجه...سیخ گرفتن با من...تو فقط حواست باشه گوجه ها نسوزن...هی با موبایلت با ادمای کارخونه حرف نزنی گوجه ها یادت بره...اخه نغمه گوجه خیلی دوست داره...اون و ارزو خانومم رو گاز پیکنیکی برنج میپزن...با ته دیگ سیب زمینی...نغمه واسه من یه ظرف کتلتم میاره...که سر ناهار یواشکی میده بهم...اخه اخلاقمو خوب میدونه...من کتلتمو با هیچکی تقسیم نمیکنم...یه هندونه هم میزاریم تو رودخونه...که خنک شه بعد ناهار بزنیم...رودخونه جاده چالوسو یادته؟؟؟...چقدر خنک بود...فقط حواسمون باشه اب نبرتش یه وری...وسط خوردن یهو توپ بچه ها میوفته تو هندونه هامون...من یهو دادم میره هوا...ولی تو خیلی اروم بهشون تذکر بده...اخه همون موقع هم تو اخلاقت از من خیلی بهتره...بچه هامم همش مهربونیتو میکوبن تو سر من...مهربونیتو...هوشتو...خفنیتو...بچه های تو هم تیپ منو میکوبن تو سر تو...خلاصه...بکوب بکوبه.... #سهراب #هاشم #راستین_عزیزپور #امیررضا_فرامرزی #سریال_از_سرنوشت

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...