ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_1 #انا . دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم... ...

#پارت_1

#انا
.
دستکش های نسوزم و دستم کردم و در فر رو باز کردم...
.
نگاهی به داخلش انداختم...قوربونش برم چه طلایی شده ای جانم...
.
سینیه فر و همینطوری که از داخل فر بیرون میکشیدم زیر لب اهنگ میخوندم و بدنم و با ریتمش تکون میدادم:هم نامهربونه.... هم آفت جونه.... هم با دیگرونه........هم قدرم ندونه ...ندونه ....ندونه ...
.
سینی رو روی میز گزاشتم و دستکشام و در اوردم و اروم دستم و بردم سمتش و یکی رو بلند کردم و بی اهمیت به داغیش گازی زدم بهش که زبونم سوخت...
.
جیغی از درد و خوشحالی بابت پخت بی نقصش زدم و شروع کردم قر ریز اومدن و اهنگ خوندن:پیرهن صورتی دل منو بردی....کشتی تو منو غممو نخوردی...نشون به اون نشون یادته؟...گل سرخی روی موهات نشوووو...
.
هنوز جملم تموم نشده بود و لبام همینطوری قنچه مونده بود که تلفن خونه زنگ خورد...
.
سریع از اشپزخونه دویدم تا سالن نشیمن و تلفن و برداشتم و با نفس نفس گفتم:اله...بلو؟...
.
مامان جون:بلو...الام...

زدم زیر خنده که مامانم با متانت خندید و گفت:اتیش پاره...خوبی مامان؟..کجایی چرا دیر جواب دادی؟...
.
من:سلام مامان جون...خوبم داشتم کیک فنجونیای مخصوص حاج بابارو میپختم...ببخشید...
.
باز خندید و با مهربونی گفت:افرین دختر هنرمندم...اگه حاج بابات بفهمه چکار کردی العان رفیقاش و رها میکنه و میاد خونه...خسته نباشی مامان...
.
خندیدم و گفتم:سلامت باشین...مامان جون من که از خدامه...از صبح تنهام بقیه هم نیستن...کی میایین شما؟...
.
مامان:ما تا دو سه ساعت دیگه حرکت میکنیم به امید خدا...توهم میدونم العان اشپزخونه رو کردی میدون جنگ...بدو سروسامونی به خونه بده دخترم...مهمون میاد همرامون...
.
بادم خالی شد ولی با این حال گفتم:باشه پس مواظب خودتون باشین...کاری ندارین دیگه من برم؟...
.
مامان جون:برو دخترم...میبوسمت...فعلا...
.
تلفن و قطع کردم و پنجر شده به خونه نگاه کردم...خدارو شکر همه جارو از صبح تمیز کرده بودم برق میزد فقط اشپزخونه رو سیل برده بود انگار...
.
دویدم سمت اشپزخونه و نگاهی بهش انداختم...روی میز پر بود از ارد و تخم مرغ و غالب کیک و خلاصه...روی زمین کلی مشما و اشغال به علاوه ی همون چیزای روی میز که یکمش هم روی زمین ریخته بود...
.
پوفی کردم و استینام و بالا زدم و زیر لب یا علی گفتم و شروع کردم به مراسم بسابون...
.
یک ساعت و نیم طول کشید تا اشپزخونه بشه مثل روز اولش...ماه...دسته ی گل...
.
خم خمک دستم و روی کمرم گزاشتم و کنار میز و صندلی ها روی زمین نشستم و با خستگی سرم و به یخچال تکیه دادم و چشمام و بستم و رفتم تو فکر...
.
خانواده ی من...خاندان سلحشور.... یه خاندان خیلی بزرگ هستش ولی خوب با هم زیاد رفت و امد ندارن...
.
خانواده ی ما بزرگترینشونه که

*یک پارت در کامنت ها...دوستان نظر یادتون نره لطفا...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...