ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_صد_و_یازده #گم_شده_ها زینب: چراغارو خاموش کرده بودنو خوابیدن. همشون عصبانینو گیر دادن ک دیگ با ...

#پارت_صد_و_یازده #گم_شده_ها



زینب:

چراغارو خاموش کرده بودنو خوابیدن. همشون عصبانینو گیر دادن ک دیگ با پسرا قهرنو باهاش حرف نمیزنن. منم ک ساکت بودمو الانم رو کاناپه نشستمو دارم فیلم میبینم.
یکی در زد.
-ای بابا... حتی نمیشه فیلم نگا کرد... ایییش چراغو روشن کردمو رفتم درو باز کردم. با دیدن سهون سریع درو بستم... موهامو مرتب کردم دوباره درو باز کردم با لبخند سلام کردم
سهون: ااا... کیفت جا موند...
-آآآ... اها.... بخاطر این اومدین؟ ممنون... خودم اصلا یادم نبود
لوهان: میشه مارلیو صدا کنی؟
-مارلی خوابیده... فقط من بیدارم
لبخند لوهان محو شدو لباشو جمع کردو اخم کرد
خندم گرفت...
-دخترا گفتن ک باهاتون قهرن... دیگ باهاتون حرف نمیزنن
هی داشتم میخندیدم... قیافه لوهان خیلی بامزه شده بود...
لوهان: خدافظ
ساکت شدم
سه تاشون داشتن میرفتن
-اااا کجا؟؟... بفرمایین داخل...
ساکت بودنو ازم دور شدن... اوخی چقد ناراحت شد... درو بستم. دوباره چراغو خاموش کردم. نشستم بقیه فیلممو ببینم یهو تموم شد...
اهی کشیدمو رفتم تو اتاق پیش مارلی خوابیدم.

یوکی:

بدنم خیلی درد گرفته بود... بزور بلند شدمو ب نائون نگا کردم خوابیده بود. گوشیمو برداشتم از خونه رفتم بیرون. ب ساعت نگا کردم ساعت 3:23 دقیقه بود. به یکی از دوستام زنگ زدم
-الو... کجا بیام... باشه باشه... تا چند دقیقه دیگ میام.
برگشتم داخلو سوییچ ماشین نائونو برداشتمو حرکت کردم. عجله داشتم سریع ی جا پارک کردمو در زدم. یکی از همونا درو باز کرد رفتم داخل. ب دختر پسرایی ک اونجا بودن ی نگاهی انداختم...

نائون:

صدای روشن شدن ماشینو شنیدم. چشامو باز نکردمو به پهلو خوابیدمو دستمو دراز کردم. خوابیدمو دوباره بیدار شدم. چشامو باز کمی باز کردمو ب ساعت گوشیم نگا کردم. ساعت 4:01 دقیقه بود. سرمو چرخوندم اما یوکیو ندیدم. چشامو بازتر کردمو خوب نگا کردم اما نبود. از روی تخت بلند شدم. چراغو روشن کردمو ی نگاهی ب خونه انداختم.
-یوکی؟
نبود...
ب گوشیش زنگ زدم اما جواب نداد... دوباره زنگ زدم
-الو؟؟؟ یوکی کجایی؟
+دارم میام نائون نگران نباش...
ی نفس عمیق کشیدم. صدای ماشینو شنیدم ک جلوی در ایستاد. رفتم درو باز کردم. از ماشین پیاده شدو دراشو قفل کردو اومد داخل. درو بستمو سریع ازش پرسیدم
-کجا بودی؟
+خوابم نمیبرد. گفتم برم ی چرخی بزنم بیام. چرا انقد ترسیدی؟
یجوری بود... کمی ازش ترسیدم...
اهی کشیدمو دستامو گذاشت رو کمرم
-باید بیدارم میکردیو میگفتی
+اگ بیدارت میکردم نمیزاشتی برم
بلند شد رفت تو اتاق.
دستمو گذاشتم روی سرم
-وای... باید برم...
رفتم داخل اتاقو لباسامو پوشیدم. داشتم از اتاق میرفتم بیرون اما ایستادمو ب یوکی نگا کردم... لبامو جمع کردمو اخم کردم. از خونه رفتم بیرون. حوصله رانندگی نداشتم
نویسنده:
@tobio

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...