ویژه کنید
عکس و تصویر #رمان_مثلث_برمودا پارت④② گفت:برو یه نوشیدنی بیار —چشم و رفتم تو آشپز خونه و آب توت ...

#رمان_مثلث_برمودا
پارت④②
گفت:برو یه نوشیدنی بیار
—چشم
و رفتم تو آشپز خونه و آب توت فرنگی و طالبی رو میکس کردم نمی دونم خوب میشه یانه ولی این که نمی خواد منو اخراج کنه پس مهم نی
برای شیطنت یکم زرد چوبه هم ریختم بردم بالا و در زدم گفت:بیا رفتم تو سرمو پایین بردم گفت:نترس سرتو بیار بالا چیزی که نباید میدیدی رو دیدی
از دستم لیوانو گرفت و یه قلپ خورد بعد هم همرو توف کرد زمین و گفت:کار واس خودت می تراشی من به توت فرنگی حساسیت دارم اصلا می خورم مریض بشم تو باید ازم نگه داری کنی
—معذرت میخوام بدید یه چیز دیگه درست می کنم
نه نه همین خوبه
من به فکر این بودم مریض بشه باید ازش مراقبت کنم وای لیوانو از دستش کشیدم همون موقع همرو خورد حتی یک درصد هم امید به مریض نشدنش نداشتم
گفت:هنوزم کنار نمی زنی
نه شده شبم بیدار می مونم ولی کنار نمی زنم (من که کلا بیدارم)
گفت:پس منم تا می تونم توت فرنگی می خورم
—بخور هرچقدر میخوای بخور من تسلیم نمی شم
رفتم از اتاقش بیرونو رفتم حموم و نیم ساعتی موندم و امدم بیرون و حوله رو دور خودم پیچیدم و لباسامو پوشیدم لباس فرمم یه پیرهن مشکیه چین داره و یکمم دامنش پوف داره پیش بندم داره ولی هیچ وقت نمی ندازمش
رفتم پایین که با چهره ی خنده دار آقای راد روبه رو شدم صورتش مثل گوجه فرنگی قرمز قرمز بود و زیر چشماش گود افتاده بود یا خدا باید از این مراقبت می کردم
ساعت ۱۰ ونیم بود گفت:حالم بده
گفتم:بریم دکتر
نه خودت باید خوبم کنی
—ببین من هیچی بلد نیستم هر کاری میخوای بکن من تسلیمم یک ماهو میام بعدش هم میرم فقط بیا بریم دکتر
واقعا تسلیم شدی؟
—اره بیا بریم دکتر
نمی خوام
—باید بیای
نمیام
—می برمت به زورم می برمت
خودت خوبم می کنی
بلندش کردم ولی وسط راه دیگه تحمل وزنش برام سخت بود انداختمش رو مبل و گفتم:آقای راد من می رم بالا و میام پایین از جاتون تکون نخورید
اسمم شهابه
سرمو تکون دادم و رفتم بالا وسایل پزشکی و گوشیمو برداشتم و سه لیوان خون خوردم تو آینه به خودم نگا کردم چشام قرمز قرمز بود مو هامم داشت شرابی میشد مطمئن بودم شهاب ازم می ترسه ولی چاره ای نداشتم
باید خوب میشد
رفتم پایین رو مبل بود تا منو دید همین طور مات موند دست گزاشتم رو سرش داغ بود چند تا قرص بهش دادم و به زور خورد ولی حالش بد تر از اینا بود باید زیر سرم می موند بقلش کردم قدرتمو به دست اورده بودم و بردمش تو ماشینش و رانندشوصدازدم راننده حواسش به من نبود همون بهتر چشامو می دید قش می کرد یکی باید اینو جمع می کرد به بیمارستان رسیدیم یه مانتوی مشکی پوشیده بودم که با چشام خیلی ترسناک بود شالمم مشکی بود بردمش تو اورژانس وباتخت بردنش مراقبت های ویژه چند نفر ازم پرسید چرا
اینجوریم
نویسنده:صبا

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...