ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با ...

#پارت۴۲

با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟

اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت:
ـ سلام مامان.

خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت روز اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟

اهورا خندید و گفت: چند وقتی می‌خوام مهمونتون باشم!

خانم بزرگ اول متعجب و گنگ نگاهش کرد ولی وقتی منظور اهورا رو فهمید ذوق زده گفت: راست میگی اهورا؟!

اهورا با لبخند گفت: اره!

خانم بزرگ اهورا رو بغل کرد و گفت: ممنونم اهورا.

اهورا خانم بزرگ رو از خودش جدا کرد و لبخند کمرنگی زد.
ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، خوشحالم که به حرفام توجه کرد.

خانم بزرگ با خوشحالی گفت: میرم لباسام رو عوض کنم، برمی‌گردم.

اهورا لبخندی زد و خانم بزرگ رفت، اهورا دست کشید و با پیدا کردن مبل، روی مبل نشست و با اخم گفت: فقط بخاطر خانم بزرگ اینجام فکر نکن حرفای تو سرم تاثیر گذاشته.

ـ ممنون که اومدید.

عقب گرد کردم و رفتم بالا، وارد اتاقم شدم و با ورداشتن حولم به حمام رفتم.

***

(چند روز بعد)

ـ پایان.

خانم بزرگ اشکاش رو پاک کرد و گفت: الهی بمیرم براش چقدر تو زندگیش درد و مشکل داشت ولی خداروشکر پایان خوبی داشت.

با تعجب خندیدم و گفتم:
ـ خدانکنه، الهی فداتون بشم چرا انقدر اشک ریختید؟!

خانم بزرگ دماغش رو بالا کشید و با خنده گفت: از زمانی که یادمه من با هر کتابی که می‌خوندم  لیتر لیتر اشک ‌می‌ریختم.

خندیدم و گفتم:
ـ درست مثل من، البته این کتاب بنظرم زیاد غمگین نبود.

خانم بزرگ لبخند تلخی زد، می‌تونستم درکش کنم خانم بزرگ بخاطر دردایی که توی زندگیش کشیده با کوچک ترین چیز ناراحت کننده اشکاش جاری میشه؛ من واقعا نمی‌دونم چیکار کنم!
البته از زمانی که اهورا اومده حالش خیلی بهتر شده و من واقعا خوشحالم، همون موقع با صدای اهورا من و خانم بزرگ به سمتش برگشتیم.

اهورا: سلام!

خانم بزرگ لبخند زد و گفت: سلام عزیزم، بیا بشین.

اهورا به کمک عصای فلزیش اومد و نشست.
این چند وقت که دقت کردم دیدم که اهورا تنها زمانی که از عصاش استفاده می‌کنه زمانیه که توی عمارته و بیرون از عمارت بدون عصا و به کمک دو مرد همراهش رفت و آمد می‌کنه، خیلی دوست دارم دلیلش رو بدونم؟!
به خودم که اومدم خدمتکاری برای اهورا یه فنجون چای آورده بود.

اهورا: هوا سرده سرما می‌خوری مامان!

خانم بزرگ: نگران نباش عزیزم، به قول ماهرخ کتاب خوندن توی هوای آزاد یه صفای دیگه‌ای داره!

اهورا با اخم گفت: خانم سرمد شما پرستار خانم بزرگ هستید اگر ایشون سرما خوردن شما باید پاسخگو باشید!

جوش آوردم، عصبی گفتم:
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...