ویژه کنید
عکس و تصویر #خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۹ #اروین
از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم حرکت کردم سمت خونم
پشت چراغ قرمز وایسادم
یک ساله که از اومدنم به استانبول میگذره تو این یک سال فهمیدم به آرشین علاقه مند شدم دوسش دارم
ماه اول هر لحظه و هر ثانیه به اطراف نگاه میکردم تا آرشین رو پیدا کنم در حالی که لبخند رو لبش داره و مشغول نواختن موسیقیه دلم اندازه یه دنیا تنگش شده
با صدای بوق ماشین های عقبی به خودم اومدم و حرکت کردم
درو با ریموت باز کردم و داخل حیاط شدم ماشینو زیر درخت پارک کردم و پیاده شدم
مامان دم در وایساده بود رفتم سمتش بغلم کرد و بوسیدم
مامان:خوش اومدی
من:ممنون
رفتیم داخل خاستم برم بالا
مامان:مهمون داریم ها
برگشتم گفتم:کیه
مامان:ملیس
زمزمه کردم:آه مامان از دست تو آه
مامان در حالی که می‌رفت سمت پذیرایی گفت:زود بیای ها
رفتم اتاقم و بعد از در آوردن لباسام مستقیم وارد حموم شدم
ملیس دختر خواهر مامان خانوم که میخان به من قالبش کنن تو این یک سال این موضوع حسابی بهمم ریخت
آب سردو باز کردم نفسم رفت از سرما اما بعدش عادی شد
موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم رفتم پایین
ملیس با دیدنم بلند شد خاست بغلم کنه که سریع نشستم
ملیس:مرحبا اروین جون
سری تکون دادم اصلا ازش خوشم نمیاد یه دختر لوس مثل اسمش
دختر باید مثل آرشین باشه خوشگل..متین..با وقار و متانت
آه آرشین ببین چیکار کردی که یه لحظه هم نمیتونم بهت فک نکنم
مامان:آخر هفته جشن نامزدیتونه
داد زدم:چی؟ نامزدی؟ میفهمی چی میگی مامان؟
مامان:بله میفهمم
بلند شدم و داد زدم:نمی‌فهمی مامان نمی فهمی
به ملیس اشاره کردم:من نمیتونم با این ازدواج کنم
ملیس:چرا نمیتونی؟
من:چون ازت متنفرم
تکون شدیدی خورد پوزخندی زدم و رفتم از خونه بیرون
تو ساحل قدم میزدم و فکر میکردم به این اجبار مزخرفی که یک ساله چنبره زده به زندگیم
برگشتم خونه بابا اومد جلو و گفت:از فردا کارای نامزدی رو انجام بده
دستمو عصبی کشیدم به گردنم
من:من..با..ملیس..ازدواج..نمی کنم
بابا:پس فکر شرکت رو از سرت بیرون کن
دست رو نقطه ضعفم گذاشت میدونست که واسه شرکت زحمات زیادی کشیدم و هیچ جوره نمیتونم از دستش بدم و با همین بهونه میخان اون دخترو قالب کنن به من

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...