ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۲۷ ـ پنج سال پیش بر اثر تصادف خواهرم رو از دست دادم. خانم بزرگ: ...

#پارت۲۷

ـ پنج سال پیش بر اثر تصادف خواهرم رو از دست دادم.

خانم بزرگ: عزیزم، متاسم خدا رحمتش کنه.

اشکای مزاحمی که قصد ریختن داشتن رو پس زدم و با خنده گفتم:
ـ گذشته‌ها گذشته، با غم و غصه هم برنمی‌گرده بهتره سعی کنیم با وجود مشکلات تلخ زندگی فردامون رو بهتر بسازیم.

خانم بزرگ لبخند زد، اون روز در کنار خانم بزرگ و درد و دل کردن باهاش حسابی روز خوبی دور از خستگی بود.
ساعت یازده بود، بعد از دادن قرصای خانم بزرگ شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم.
اتاق بزرگ و با دکوراسیون زیبایی بود.
کمدا رو یکی یکی باز کردم، وسایلم به صورت کاملا تمیز و منظمی چیده شده بود.
همه چیز اتاق تکمیل بود بدون کوچکترین نقصی، روی تخت نشستم که همون موقع گوشیم زنگ خورد.
مامان بود، جواب دادم: جانم مامان؟

مامان: خوش‌می‌گذره، رفتی ما رو فراموش کردی؟

خندیدم و گفتم:
ـ سلام عرض شد، مامان خانم هنوز یک روزم نشده که شما اینجور میگید.

مامان: علیک سلام، خیلی خب، اذیت که نشدی؟

ـ نخیر اذیت نشدم، همه چیز عالیه و تمام اعضای این خونه با محبت و احترام با من برخورد می‌کنن.

نیم ساعتی با مامان صحبت کردم و توی این نیم ساعت مامان مدام غر می‌زد، خلاصه دیگه کلافه شدم و با گفتن مامان خستم ازش خداحافظی کردم، روی تخت دراز کشیدم.
***

با تقه‌ای که به در خورد چشمام رو باز کردم و گفتم:
ـ بفرمایید.

خدمتکاری وارد شد و گفت: صبح بخیر، صبحانه آمادست خانم بزرگ منتظرتونن.

ـ صبح بخیر، ممنون اطلاع دادی.

خدمتکار لبخندی زد و از اتاق خارج شد، دست و صورتم رو شستم، مانتو و شال جدیدی سرم کردم و پایین رفتم.
خانم بزرگ منتظر پشت میز صبحانه نشسته بود.
بلند و با لبخند گفتم:
ـ سلام صبح زیباتون بخیر.

خانم بزرگ با لبخند گفت: سلام عزیزم، صبحت بخیر.

پشت میز نشستم و گفتم:
ـ عجب میزی چیدن، ببین چجور دارن بهم چشمک می‌زنن!

خانم بزرگ خندید، نگاهی به سر تا پام کرد و گفت: عزیزم راحت باش نیازی به پوشش نیست، هیچ کدوم از خدمتکارای مرد و همراهای اردشیر اجازه ندارن وارد این سالن عمارت بشن و تنها کسایی که می‌تونن بیان اردشیر، فراز و فامیل هستن، اهورا هم که اصلا معلوم نیست کجاست به هر حال اینا هم که بخوان بیان سپردم قبلش خدمتکارا خبر بیارن.

با لبخند گفتم:
ـ ممنونم.
***

یک هفته‌ای از زمانی که اومدم توی این عمارت می‌گذره، روزای خوبی رو کنار خانم بزرگ سپری می‌کنم و روزی دو ساعت به بابا و مامان سر می‌زنم و از عمارت و اتفاقاش باهاشون صحبت می‌کنم، ماهور بازم مثل قبل هفته‌ای دو بار همراه پریناز هم برای چکاب خانم بزرگ و هم برای سر زدن به من میان.
#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...