ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت۲۶ لبخند تلخی زد و گفت: یه جایی دور از این دنیا، جایی که دیگه ...

#پارت۲۶

لبخند تلخی زد و گفت: یه جایی دور از این دنیا، جایی که دیگه خبری از طمع آدما نیست، جایی که دیگه نه فریب هست و نه نیرنگ یه جای خوب و آروم.

حرفاش سوز داشت، مخلوطی از غم و حرص، سعی کردم متعجب خودم رو نشون بدم.
ـ یعنی چی؟!

خانم‌بزرگ: دخترم سالها پیش فوت شد.

ـ چه دردناک، متاسفم.

خانم‌بزرگ: دخترم و دامادم سالها پیش براثر تصادف فوت شدن، ماشینشون آتیش گرفت و من حتی نتونستم برای آخرین بار توی چهرهٔ دخترم خیره بشم.

قطره‌ای اشک روی گونهٔ خانم بزرگ چکید، سریع اشکش رو پاک کردم و دستاش رو گرفتم.

ـ خانم بزرگ، خواهش می‌کنم به گذشته فکر نکنید، خاطرات تلخ گذشته هر چی بودن تموم شدن و هرگز نمیشه عوضشون کرد بلکه باید فراموششون کرد تا بشه فردایی بهتر و شیرین تر رو ساخت. 

خانم بزرگ لبخند تلخی زد و گفت: خاطرات تلخ گذشته فراموش نمیشن ماهرخ، هرگز نمیشن مخصوصا اینکه اگر باعث و بانیش هر روز جلوی چشمات باشه!

منظور خانم بزرگ رو نفهمیدم و سعی نکردم کنجکاوی کنم.
تنها در جواب حرفش لبخند تلخی زدم، دستش رو گرفتم و به سمت نشیمن بردم.

ـ خب خانم بزرگ بیاید یکم گپ بزنیم، ما خیلی حرفا داریم که باید بزنیم.

خانم بزرگ: اره فقط صبر کن چون خشک و خالی نمیشه باید یه چای یا قهوه‌ای کنارش باشه.

با تموم شدن حرفش خدمتکاری رو صدا زد و بهش دستور آوردن دو فنجون قهوه به همراه کیک داد.

خانم بزرگ: خب عزیزم، از خودت بگو من توی دیدارای قبلی فراموش کردم بپرسم چند سالته؟

ـ من همسن ماهورم، ۲۵ سالمه.

خانم بزرگ لبخند زد و گفت: ماشالله دیگه وقت ازدواجته.

ـ چه حرفا می‌زنید خانم بزرگ من خودمم نمی‌تونم کنترل کنم چه برسه یکی بدتر از خودم!

خانم بزرگ خندید و گفت: الحق که راجب مردا درست گفتی.

خندیدم و گفتم:
ـ مامانم رو الان کم داشتیم که بشینه و بهم غر بزنه که دختر داری می‌ترشیا به فکر باش!

خانم بزرگ: توی گل دختر ابدا اگر بترشی.

خندیدم و گفتم:
ـ بازم بار هندونه های منو سنگین کردید؟

خانم بزرگ خندید، کمی بعد گفت: اهورای منم ۳۰ سالشه و فراز ۲۹، فراز به گفتهٔ خودش کسی رو زیر نظر داره ولی اهورا اصلا به این چیزا فکر نمی‌کنه، چند ماهه که ندیدمش حسابی دلتنگشم.
ـ چرا نمیاد بهتون سر بزنه؟

خانم بزرگ: اونجوری که فراز میگه حسابی سرش شلوغه و نمی‌تونه بیاد، هنوز که هنوزه نفهمیدم این پسر چه کارست!

ـ خیلی دوسش دارید؟

خانم بزرگ: بیشتر از چیزی که فکرش رو کنی، یادگاره دخترم نازگله.

دستاش رو گرفتم و با مهربونی گفتم:
ـ نگران نباشید، خیلی زود میاد.

خانم بزرگ: تک فرزندی؟

با لبخند تلخی گفتم:
ـ تا پنج سال پیش دو تا بودیم ولی الان تک فرزندم.

خانم بزرگ با تعجب گفت: یعنی چی؟!

#کابوس‌آن‌شب‌مهتابی

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...