ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت #هفتم #زندگے مریم ـ قسمت هفتم بیدار که شدم خودمو روی تخت درمانگاه دیدم ...

#پارت #هفتم #زندگے مریم ـ




قسمت هفتم

بیدار که شدم خودمو روی تخت درمانگاه دیدم و سرم هم به دستم وصل بود .
بابا و نگار هم بالای سرم.
وقتی چشمام وا شد بابام با خوشحالی بهم نگاه کرد.
کلی قربون صدقم رفت . کلی بهم توجه کرد.
نگار اما عادی بود.
رفتیم خونه نگار برام سوپ پخت .
بابام خودش بهم سوپو میداد و میخوردم.
از این توجه بابا حس خوبی زیر پوستم میدوید .
کیف میکردم که توجهشو از نگار گرفته و به من دوخته .
دکتر بهشون گفته بود از ضعف بدنی حالم اینطور شده .
برای همین تا چند روز بابا بهم توجه میکرد.
دور و برم بود .
قربون صدقه هایی که این مدت بهم نمیرفتو ، میرفت .
خوشم اومده بود .
تا یکم توجهش کم میشد خودمو به بی حالی میزدم که باز توجه کنه.
میدیدم نگار اما خوشش نمیاد .
با هر اه و ناله من و دویدن پدرم به سمتم ، اونم خودشو برای بابا لوس میکرد.
تا یه مدت این روش جواب میداد اما کم کم دیگه بابا بخاطر ترس از نگار ، شده بود همون بابای سابق.
سال پنجم دبستان بودم که نگار باردار شد و یک پسر به دنیا آورد.
تا قبل از دنیا آمدن پسرش با هم گاهی کل کل میکردیم اما تهش یکیمون قهر میکرد و قائله همونجا تموم میشد ‌.
پسرش که دنیا اومد رفتارش خیلی بدتر شد .
اجازه نمیداد نزدیکش بشم یا بغلش کنم .
منم اشتیاقی نشون نمیدادم.
رفتار بابا هم با اون بچه خیلی صمیمی نبود.
شاید بخاطر من اون رفتارو میکرد .
یا شایدم کلا ذاتش اون بود.
بعد از ازدواج با نگار بابا کلا دور قمارو خط کشید و فقط چسبیده بود به کار تا خورده فرمایشات نگار خانومو انجام بده .
گذشت و وارد راهنمایی شدم . هنوز کل کلام با نگار ادامه داشت اما شدید نبود .
استخون بندیم یکم درشت بود اما از لج نگار هم که شده بود به خودم میرسیدم . همه چی میخوردم. چون یه مدت تنها بودم در خانه ، یاد گرفته بودم حتی با نون خالی هم شکم خودمو سیر کنم.
حتی آب خالیو با ولع میخوردم.
نگار کفری میشد .
آخه خودش اضافه وزن داشت و رژیم میگرفت و از منی که هر روز درشتر میشدم و آب زیر پوستم میرفت متنفر میشد .
همیشه هم گوشزد میکرد که اینقدر نخورم چون چاق میشم اما از نظر خودم خوب بودم و اندازه .



کامِنت یآدتون نرع ✨💜
#

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...