ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_91 . #بهت_میرسم لب زدم:دوستت دارم ژنرال من... . خودشو بیشتر سمتم کشید و دستاشو ...

#پارت_91
. #بهت_میرسم

لب زدم:دوستت دارم ژنرال من...
.
خودشو بیشتر سمتم کشید و دستاشو دور گردنم حلقه کرد که حرم نفسای داغش رو روی لبام حس کردم...
.
لبمو نیم باز گزاشتم و حرکتی نکردم و منتظر شدم تا گرمیه لباشو روی لبام حس کنم ک صدایی گفت:اوووو اخه دم در؟...خجالتم خوب چیزیه...
.
دوتامون از هم جدا شدیم و برگشتیم سمت صدا ک با دیدن ویلیام و سوزی خندان و دیو با سر افتادش و اخم های در همش ....چشم غره ای بهشون رفتم و کامل از بلا جدا شدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش...
.
ایزابلا اخمی کرد و گفت:تو یکی حرف نزن...انگار خودش چقدر رعایت میکنه....شرکت و ول کردین باز اومدین اینجا چکار؟...
.
ویلیام ناله ای کردو گفت:بخدا اومدم دنبال نیکلاس ک دیدیم اینجا دارین صحنه ی مثبت هجده سال میرین...باور کن ک العان سر کار بودم...
.
ایزابلا اخمی کرد و نیم نگاهی به دیو انداخت و گفت:اوکی...راه بیافتین با هر دوتونم...شرکت باید دوباره سرو سامون پیدا کنه...پس اینجوری گروهی ولش نکنین...
.
دیو سرش و بالا اورد و با ناراحتی بع ایزابلا نگاه کرد و باز سرشو انداخت پایین و اهی کشید و خاست بره ک ایزابلا گفت:با تو کار دارم دیو...دنبالم بیا...
.
برگشت سمتم و تو چشمام زل زدو گفت:بزار بهتر شدی بعد بیا بیرون...لطفا...
.
خاستم چیزی بگم ک جدی گفت:من باید برم...دیرم شده دامون اونجا العان دست تنهاست...بای عزیزم...

.اخمی کردم ک روی پاشنه ی پا بلند شدو گوشه ی لبم و بوسید و بعد از مکثی ازم جدا شدو همراه با دیو سوار اسانسور شدن و رفتن...

.عصبی وارد خونه شدم و درو به هم کوبیدم...من اهورا نیستم اگه کاری نکنم این لهن دستوریش در مقابلم یادش بره..
. #ایزابلا
.
با دیو سوار ماشین من شدیم و حرکت کردیم سمت شرکت...وجود اون ادم نحث داخل شرکت تمام بدنمو پر از ترس و خشم میکرد و من اینو نمیخاستم...
.
دیو ک اعصبانیت و سکوت منو دید...به خودش جرعت داد و گفت:نمیخای منو ببخشی؟...
.
چیزی نگفتم...دراصل حوصله نداشتم...دیدن نیکلاس اونطوری داغون اونم توی این وضعیت واقعا اعصابمو خورد میکرد...باید میرفتم استخر تا شاید کمی اروم میشدم...

.دیو ک سکوتم رو دید دوباره پرسید:ایزابلا چکار کنم فراموش کنی احمقانه های منو؟...تو ک میدونی برات جون میدم...

من:جون دادنتو نمیخام...وفا داریتو میخام ک نداریش...فکر نمیکردم کسی ک اینهمه روش اعتماد داشتم و دوستش داشتم اینجور کسی از اب در بیادش...

.دیو ناراحت تر قبل گفت:ایزابلا من اوایل فقط برای جاسوسی اونم فقط برای محافظت از تو اومده بودم...به دستور جیسون...اون...اون تورو دوست داره...به صورت شکفت انگیزی...ولی باور کن...نمیخاستم اینجوری بشه...من عاشقتم...غرورم و پات گزاشتم و خوردش کردی...چرا؟...اخه چرا؟...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...