ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_142 #رمان_اقای_سریع + اونا راننده های با سوادی نیستن ... من ترجیح میدم یه ماشین ...

#پارت_142 #رمان_اقای_سریع
+ اونا راننده های با سوادی نیستن ... من ترجیح میدم یه ماشین نرم با یه گشتاور بالا داشتم باشم
تا اینکه یه ماشین خشک و لوکس سوار شم که صدای اگزوزشو هم از اگزوز اسپرت داره
- چه خشن و بی رحم اروپاییا رو نقد کردی ... بهتره بریم دیگه داره دیر میشه
+ ایشون با کی میاد؟
به ماشین اشاره ای کردم
- هوایی خودشو میرسونه
بیا بریم با بقیه آشنا شو
توی هلیکوپتر روی پشت بوم منتظرتن
از اونجا لطفا
با انگشت اشاره به راه پله باریک گوشه سوله اشاره کرد
سمت راه پله دویدم و بالای پشت بوم سوار یه هلیکوپتر نظامی شدم
شروع به معرفی بقیه
کرد
یه پسر راننده به اسم بن
بور و چش رنگی با لب و دهن کوچیک و باریک
یه دختر چشم آبی و سبزه با صورت استخونی و لب های کلفت با دماغ تیغه ای به اسم آلیس
دختر سیاه پوستی با چشم های قشنگ عسلی و لب های کلفت گوشه ای از هلیکوپتر نشسته بود و توی فکر بود
اسم اون جاناتان بود
ابرو های نازکش توی هم گره خورده بودن و توی فکر بود
به غیر از احضار آشنایی حرف دیگه ای زده نشد
و هلیکوپتر شروع به پرواز کرد
توی گوش کورتز گفتم
+ تو که گفتی سه تا راننده ایم پس اونوریا؟
- تیرانداز و راننده بعدی بیش از حد خطرناکن
تدابیر امنیتی شدید تری براشون در نظر گرفتیم
بن و آلیس که مشخصه یه تیمن
از اینکه با جاناتان توی یه تیمی مشکلی نداری؟
+ نه ... میشه باهاش صحبت کنم؟
- اره مشکلی نیست
چندتا بطری آب و لیوان گوشه ای بودن
بطری با دوتا لیوان یه بار مصرف برداشتم و رفتم نزدیک جاناتان
+ مشکلی نیست بشینم؟
لبخند بی رمقی زد
- نه اصلا
کنارش نشستم
بطریو باز کردم و لیوان آبی براش ریختم
لیوانو سمتش گرفتم
+ به نظر مضطرب میای ... بخور ارومت میکنه
بی حرف لیوان آبو گرفت و سر کشید
- ممنون
سرشو پایین انداخت و آرنج هاشو روی زانو هاش گذاشت
- فقط خدا میدونه قراره چه بلایی سرمون بیاد
کنجکاو نگاهش کردم
+ چرا
- به نظر تو عادیه که سه تا راننده و تیر اندازه غیر پلیسو بفرستن برای متوقف کردن چندتا کامیون؟ به همین آسونی؟
+ خوب قطعا نیست ... منم مشکوکم ... ولی به پولش نیاز دارم
- رفیق ما اصلا زنده نمیمونیم که بخوایم از اون پول استفاده کنیم
+ اینقد نگران نباش ... ما که تا اینجا پیش اومدیم
بقیشم میریم
هرچه پیش آید خوش آید
- ولی به نظرم مارو سوراخ سوراخ میکنن
خودشون میدونن اونا چقد خطرناکن که باهاشون دهن به دهن نمیشن
در عوض مارو میفرستن توی دهن شیر احتمال
زنده موندنمون 0 درصده
+ نهایت زورمون بهشون نچربه فرار میکنیم
- به همین آسونی؟
از حرفی که میخواستم بزنم مطمئن نبودم ولی برای دلگرمیش گفتم
+ نترس ... ماشینی که من رانندش باشم فقط در یک صورت تصادف میکنه ... اونم اینه که پشت فرمون بمیرم
- بیخیال راجبش صحبت نکنیم ... استراحت کن
فردا روز سختیه باید کلی انرژی داشته باشیم
+ باهات موافقم ... پس روز خوش رسیدیم منو بیدار کن
اینو گفتم و بعد گذاشتن بطری آب زیر سرم
پاهامو روی صندلی اوردم و بدون توجه به بهت دور و بریام خوابیدم
... یک روز بعد ...
صبح قبل از جاناتان بیدار شدم
توی منطقه مورد نظر کمین کرده بودیم
با همه وسایل
از بیسیم و تفنگ های مختلفی که جاساز شده بود توی ماشین
ماشین ها توی فاصله های چند کیلومتری از هم در کنار کانتینرای محل اسکان راننده و تیر اندازا فرود اومده بودن
آفتاب روی جاده میزد
جاده پهنی که خیلی سال از عمرش میگذشت و چند سالی میشد که مسدود شده بود
و البته قاچاقچی ها ازش استفاده میکردن
روی جاده ایستادم و نگاهی به تیپ ماشین انداختم
یعنی سرنوشتش چی میشد؟
امروز تصادف میکرد و یا منفجر میشد؟ شایدم سالم میموند
چونه ای بالا انداختم و زیر چشممو خاروندم
گونم زبر شده بود
و ته ریشم کمی از حد معمول بلند تر بود
توی دلم کمی اختشاش و آشوب بود اما نه به اون صورت که به روم بیارم جاناتان هم بیدار شده بود و توی ماشین بود
گرم مسلح کردن اسلحه هاش بود
منم رفتم و صندلی راننده و بلندی پدالا رو تنظیم کردم
... چند ساعت بعد ...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...