ویژه کنید
عکس و تصویر ┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄
دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش ..
آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم ..
سهیل ـ خیلی
بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که ....
دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ...
بعد از پنج دقیقه تونست بازش کنه ، الته من میدونم که الکی اینجور میکرد ..
سهیل ـ اوه بالاخره باز شد ...
تویه ایکی ثانیه ازش جدا شدم و رفتم تویه اتاقک تا لباس هام رو تعویض ڪنم ...
از کابین بیرون اومدم و سواره آسان بر شدم و اومدم پارکینگـ
تویه ماشینش منتظر من نشست بود ..
در جلو رو باز کردم و سوار شدم .
. یه آهنگی در حال پخش بود
متن ترانه مسیح و آرش AP به نام دریا

تا گلالودم ماهیتو بگیر
بیا این آلوده ماهی رو ببین
که چجوری جا گذاشتیش رو زمین
من واسه تو قید دریارو زدم
به درو دیوار تنگت میزدم
تو بیابون دلت نفس زدم
دریا بغلم کن بغلم کن که شدم تنها بغلم کن بغلم کن بین نامردا من تک ننداز
دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم
توی این مرداب با این آدما بر خوردم بد کم آوردم
بیا و این پخش پلارو تو جمعش کن
دوریت داره بد میسوزونه تو کمش کن
من گم شدم تو دل بی رحم
زمونه بیا و این دیوونه رو تو باورش کن
دریا بغلم کن بغلم کن که شدم تنها بغلم کن
بغلم کن بین نامردا من تک ننداز
دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم توی این مرداب با این آدما بر خوردم بد کم آوردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رسیدم به خونمون ...
+ ممنون خدانگهدار
ـ خزان فعلا کاری نداریم ولی از فردا شب کارامون شروع میشه ..
+ چه کارایی..
ـ مراسم طرح زمستونی دیگه ..
+ اها باوشه
ـ خدافظ
+خدانگهدار..
کلید و تویه در چرخوندم از گرسنگی نایه وایسادن نداشتم ..
هیچ کس خونه نبود .. یڪ راست رفتم اشپذخونه و بعد از این که سیر شدم حرکت کردم سمت طبقه بالا ، داشتم لباس راحتی میپوشیدم که گوشیم زنگ خورد ..
برداشتم
ـ سلام خزان خوبی..
+ سلام مرسی مامان .
ـ خونه ای؟
+ آره ...
ـ ما تویه بازار هستیم اومدیم یکم چیز بگیرم قراره بریم خونه آقا مراد دوست بابات بودااا احل قیر و کارزین بودن ..
+ آهاااا اره یادم اومد خیلی مرد خوبیه..
ـ عروسیه دخترشه ، میخوایم بریم یه سر اومدم یکم چیز براشون بگیرم ..
+ آها خوبه ...
ـ فعلا کاری نداری خواستم در جریان باشی
+ نه ، کار خوبی کردی
ـ بای
+بای
خودم و انداختم رو تخت و گرفتم خوابیدم.
با صدایه بارون از خواب بلند شدم ، هوا تاریڪ شده بود .
آرو اومدم پایین بویه آش رشته تویه خونه پیچید ..
ای جانمممم
+ آخخخخ جوننننن مامانیم چی کردهههههه
مامان ـ سلام ، چی کنیم دیگه😊
بعد از این که شام رو تویه محفل گرم خانواده خوردیم...
یه فیلم سینمایی هم نگاه ڪردیم ..
یه نگا به ساعت انداختم ..
یازده و نیم بود ..
+ مامان کی میخوایم بریم ؟
ـ فردا بعد از ظهر بلیت گرفتم بریم ...
+واااای مامان نههههه
ـ چرااا
+ اخه ما چسن طرح زمستونیمون پس فرداست ..
ـ عیب نداره تو همراه ما میایی عروسی هم فردا شبه ..
ما فردا صبح زود حرکت میکنیم .. تو هم به عروسی میرسی فرداشم تو حرکت میکنی میایی تهران آرشام هم با مارال و میعاد هم میان پیشت ...
+ خوبه باوشه .
رویه کاناپه نشستم حوصلم سر رفتـــ
یه پیام به آرشام دادم ..
+ آرشام کمکـ حوصلم سر رفته
ـ خوب زیرش رو کم کن سر نره ..
+هر هر هر خندیدیم ..
ـ ده دقیقه دیگه اونجام آماده شو .
رفتم تویه اتاقم ..
یه مانتو کوتاه سبز کناری با شلوار و مشکی پوشیدم .. موهام رو توسط تل پارچه ایه سبزم بالا دادم و یه شال مشکی هم رویه سرم قرار دادم ..
بعد هم کفش قاب دتر مشکیم و پوشیدم و اومدم بیرون ..
آرشام بیرون منتظرم بود .. با کوپـه من اومده بود ..
آرشام ـ سلامممم
+سیلامممم
ـ بریم کجا خانوم خانوماااا
+ بریم بام تهران؟
ـ موافقم ولی من برا میعاد و مارال زنگ زدم به اونا هم گفتم بیان ..
+ اوممممم ، پس بریم بیلیارد...
ـ باشههههه عاولیه ... ، دو نفر دیگه هم جور ڪن
یه زنگ به گیسو و مهنا زدم ..
اونا هم گفتن با هم میاییم ..
وارد سالن شدیم ..
یکم وایسادیم و به بازی ها نگـاه کـردیم ، تا این که بچه ها اومدن ..
میعاد ـ سلام ، این وقت شب بیلیارد و کجایه دلم بزارم.
مارال ـ سلام بروبچز خوبین
+ سلام مرسی ..
گیسو و مهنا هم اومدن
گیسو ـ بههه جمعتونم جمعه منتون کم بودهااا
مهنا ـ سلام
ارشام ـ سلام
+ سیلام پیش به سویه بازی ..
من و میعاد میخریم ..
یه سکه رو انداختن بالا اول میعاد میخره .
میعاد ـ من آرشام
+ لعنتییی ، من گیسو
میعاد ـ مارال
+مهنا بیا واسه ما دیگه ..
بعد از این که گروهمون تکمیل شد رفتیم واسه بازی ..
میعاد ـ اول از همه بگم هر گروهی که سوخت ، سرگروهش باید هر رقصی که گفتیم بکنه ...
+ قبوله
گیسو ـ با کمال میلللل
بازی شررع شد
آرشام یه ضربه به توپ زد و سه تا رفت داخل ..
+ لعنتیااااا ....
یه جایزه هم زد یه دونه دیگه هم رفت ..
نوبط گیسو بود ..
گیسو ـ وایسااا پدرتون و در میارممم ..
همین اولین ضربه رو زد که به توپ مشکی خورد و رفت داخل و ماسوختیم ..
جیغ گروه میعاد رفت رو هوااااا
همشون قر میدادن ..
ماهم اونجا نشسته بودیم و ناراحت
میعاد ـ خزان خان فعلا کاری بهت ندارمممم .. تویه یه جشن رقصتو میری ..

+ باوشه مشڪلی نیست ..
بعد از خدافظی سوار ماشین ها شدیم ..
تویه طول راه برایه آرشام در باره عروسی و این که باید پیش من بمونه گفتم اونم قبول کرد .. رسیدم خونه
+آرشام امشب و بمون دیگه ماشینم که نداری .
ـ حالا چون خیلی اصرار میکنی میمونم😜
پاورچین پاور چین رفتیم بالا ارشام تویه اتاق مهمون رفت و من تویه اتاق خودم یکم وسایل برایه فردا ریختم تویه ساک و ساعت شیش صبح کوک کردم ..
صبح از خوتب بلند شدم و بعد از گرفتن یه دوش و صبحونه آماده شدم .. یه مانتو کوتاه کاربنی که آستیناش چتری بودن و انتخواب کردم با شلوار راسته مشکی پوشیدم ، موهام رو یه ور ریختم و روسریه سه گوش بلند مشڪیم رو هم پوشیدم..
اومدم پایین ، ماماناینا هم اماده بودن ارشام هم خونه رفته بود و یه لباس دیگه پوشیـده بود ..
اومدم سمتم و گفت ..
آرشام ـ بیا این ساعت ابیت رو دستت کن ..
+ آره ، باشه مرسی ..
آرشام یه تک پوش سفید چسبون با شلوار مشڪی چسبون پوشیده بود و یه پلیور چرم هم دستش بود .. یه ساعت چرم هم رویه دست سمت چپش بود ..
سوار اسنپ شدیم و رفتیم فرودگاه .. بعد از نیم ساعت سوار هواپیما شدیم ..
+ بابا چند ساعت تویه راه هستیم ؟
ـ والا بابا جان حول و هوش ده ساعت تا شیرازه ..
سه ساعتم راه داریم تا قیر و کارزین ..
+ آها خیلی راه هستاااا
ـ اره خیلی..
پرسنل هوا پیما همین جور خراکی میوردن و به خورد ما میدادن ..
ما ساعت هشت سوار شدیم پس تازه ساعت شیش بعد از ظهر میرسیم شیـراز ..
گرفتم خوابیدم ... با صدایه آرشام که کنار دستم بود بلند شدم ..
آرشام ـ خزان نهار دارن میدن نمیخوی؟
+ چرا میخوام
ـ برات جوجه گفتم بیارن
+ مشکلی نیست
بعد از غذا ساعت یڪ آهنگ تویه هواپیما پخش شد..
مهدی احمدوند به نام دیوار
ها ها ها ها
دوریه تو چشمام میسوزنه نصفه دود
گفتی میخوام بهت بدم عاشق این غصه بود
غصه ی تو ته کشید
منو به اتیش کشید
وقتی حرف رفتن و چشمایه تو پیش کشید
وقتی به من سخت گذشت
لعنت به این سرگذشت
دیوونگی عادیه آب که از سر گذشت
بینه من و خودت دیوار میکشی
بعد میگی چرا سیگار میکشی
چشمایه من چقدر شب و روز
برای تو بیداری کشید
حسه منو اول میکشی
 تکست آهنگ دیوار مهدی احمدوند
بعد میگی چقدر سیگار میکشی
هر روز میمیرم واسه تو
تو منو با یه سیگار میکشی
پنجره ی قلب تو
به رویه من بسته شد
گفتی دلم اشتباهی به تو وابسته شد
اشتباها اینجا بود
سکوت هی سکوت
فهمیدم میخوای بری
نیاورد به روت
وای سرنوشت چرا واسمون بد نوشت
حالا دارم این روزا میمیرم از درد عشق
بینه من و خودت دیوار میکشی
بعد میگی چرا سیگار میکشی
چشمایه من چقدر شب و روز
برای تو بیداری کشید
حسه منو اول میکشی
بعد میگی چقدر سیگار میکشی
هر روز میمیرم واسه تو
تو منو با یه سیگار میکشی
آه آه آه آه
بعد از این اهنگ شاد پیچید و همه دست میزدن ..
ببین چقد دلبری تو من دوست دارم موهایه فرفریت رو ..
میدونی همه کسه منی
نری دلم رو دور بزنی
خلاصه ساعت سه شد که من به زور گرفتم خوابیدم ..
ساعت شیش با صدایه یک نفر که میگفت ..
مسافرین محترم به مقصد نزدیک هستیم ..
از خوابم بیدار شدم ... تمام بدنم درد میکرد
ارشام رو با وحشی کردی حل میدادم..
+ ارشااام ارشام پاشو پاشو
ـ یا خداا چیه چیه !
+ هیچ
ـ بابا چته گفتم شاید سقوطی چیزی کردیم ..
+ نه جانم سالم سالمیم پاشو که رسیدیم..
چند دقیقه بعد از هواپیما پیاده شدیم و یه دربست گرفتیم قیر و کارزین ..
ساعت نه شب خسته و کوفته رسیدیم به شهر قـیر..
اول رفتیم خونشون کسی نبود کلید و برایه ما داده بودن به همسایشون ...
کلید و گرفتیم و رفتیم داخل ..
یه تاپ مجلسی پوشیدم خیلی خستم بود ..
http://www.wisgoon.com/pin/26021711/
موهام رو هم باز گذاشتم ..
سریع سوار یه تاکسی شدیم و آدرس دادیم ..
بهمون گفته بودن یه تالار به نام الماس هست عروسی اونجاست..
وارد شدیم
خلاصه بعد از رقص و عکس و ...
عروسی هم به خیر و خوشی تمام شد و ساعت دو ما اومدیم خونه ..
صبح ساعت نه بلند شدیم .. یه شومیز بلند با شال پوشیدم .
آقا مراد ـ قدم رنجه فرمودین ..
بابا ـ این چه حرفیه ..
اقا مراد ـ آماده بشید که ما یه سراسیابی داریم نهار و اونجا بخوریم ..
بابا ـ چرا که باشه ..
همون تیپ کاربنی و رو زدم ..
اومدم پایین همه آماده بودن
اقا مراد ـ میگم ما که جا مون نمیشه. .. الان به پسرم محمد زنگـ میزنم بیاد ..
بعد از این که پسرش اومد ما سوار شدیم ..
یه لحجه با حال داشتن مثلا از کلمه هایی مثل :
ایا یا ـ استفاده میکردن میفتن اقایه صوفی ایا اومدن😀
و خیلی چیز هایه دیگه ..
ولی از شهرشون خوشم اومد .. رسیدیم سراسیابشون ..
جایه واقعاا خوشکلی بود ..
سکو برایه نشستن داشت خیلی جایه خوبی بود ..
بعد از نهار ساعت دو من و آرشام خدافظی کردیم و رفتیم شیراز..
پنج رسیدیم شیراز ..
وایی خداااکنم به جشن برسم و اگر نه سهیل من و تیکه تیکه میکنه.
سوار هوا پیما شدیم ..
ساعت سه شب رسیدیم تهران ..
گوشیم رو روشن کردم سی و دوتا تماس از دست رفته از طرف سهیل داشتم ..
اس دادم بهش ..
سلام سهیل .. من رفته بودم شیراز عروسی و تا اونجا ده ساعت راه بود واقعا واجب بود نمیشد نرم ..
صبح ساعت هشت بلند شدم و سوار ماشینم شدم رفتم شرکت.
منشی اومد پیشم .
ـ سلام خزان خدا رحمت کنه اینقدر سپهری مگسیه که هر آن ممکنه از شرکت بندازتت بیرون .
+فعلا من برم واسم دعا کن😁
رفتم سمت اتاقس دو تا ضربه به در زدم و وارد شدم ..
یااا خداااا قیافش رووو ..
+ س سلام
بلند شد اومد رو به روم وایساد ..
بازو هام و محکم گرفت تویه دستاش .. و گفت
سهیل ـ

پایان پارت سیزده☺


دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...