ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_231 _متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !! روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و ...

#پارت_231

_متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !!

روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و دست هایم را در هم قلاب کردم

_چرا تا به حال چیزی در موردش بهم نگفته فقط گفته بود راه حل فرارش با من پیدا کردن فندکه میتونست یه اشاره به اون دفترچه بزنه!

+میتونم برات چندتا فرضیه دربیارم که اولیش اینه... مدارک فندک احتمال زیاد برای اون دردسر داره و شاید یه جورایی نابودگرش بشه ...!

اما الان اولویت اولمون بدست اوردن اون دفترچه اس

حسام...باید بری تو نخ فریبا به هر قیمتی که خودت میدونی !

اخم در هم کشیدم و دندان هایم را بر هم ساییدم...

سروش که متوجه عصبانیتم شده بود از در ارامش وارد شد و گفت:

_باور کن چاره ای نمونده برام وگرنه اینو ازت نمیخواستم...

ولی بهش فکر کن شاید این اخرین مرحله از تلاش چندین ساله این پرونده باشه...

خیلیا مثل سردار جونشون رو توی این پرونده دادن و خیلیا مثل نگاه ارامششون رو!

لب تابش رو بست و ادامه داد:

_ یه چیز دیگه ام میخوام بهت بگم که باید به نگاه بگی با اینکه خیلی سخته...

با حرفی که زد مات ماندم...

چطور همچین چیزی رو به نگاه میگفتم؟ #پارت_232

"نــگاه"

با حس سنگینی نگاهی چشم باز کردم...با تمام وجود میخواستم بیشتر بخوابم اما خواب زیاد کسلم میکرد...

قلتی زدم که متوجه دختر ریزه میزه و زیبایی کنارتختم شدم...!!

به سرعت روی تخت نشستم و با چشم های گرد و ترسیده پرسیدم:

_ تو کی هستی!؟

لبخند دندان نمایی زد و گفت:

_ اون بداخلاق نگفت!؟
من اسم ندارم ولی میتونی دنیا صدام کنی یه مدت اینجام بعدش احتمالا بازداشت میشم میرم زندانی جایی...
ای بابا نمیخورمت به خدا ول کن اون پتوی بدبختو...!

بینیشو با حالت با مزه ای خاروند و دستش رو جلو کشید:

_ خوشبختم...

با تردید دستم روجلو بردم و دستش رو فشردم که لبخند زد و گفت:

_ خوب بیا یه چیزی بخوریم میدونم پروییه ولی گشنم بود رفتم صبونه حاضر کردم ،بعد گفتم زشته تنها بخورم...اومدم بیدارت کنم یاد تهدید صبح حسام افتادم که گفت بیدارت نکنم وگرنه بیخ تا بیخ...خوب اینجوری نگام نکن اینجوری نگفت ولی مضمون اصلی حرفش همین بود !!

از این همه پر حرفی و شیطنتش خندیدم که مظلومانه گفت:

_ حالا به اون بداخلاق نگو این ریختی بهت گفتم...پاشو تنبل یه چیزی بخوریم باهم حرف بزنیم حوصله ام سر رفته جون تو هجده ،نوزده سالی هست کسی باهام حرف نزده !!
بیخیال من میرم توام دستو روتو بشور بیا بدو دختر پاشــو!
#پارت_233

حتی مهلت پاسخ هم بهم نداد و بدو بدو از اتاق بیرون زد...
لبخندی روی لب هام نشست با وجود این ترقه عمرا دیگه حوصله ام سر بره!!

دست زیرموهام کشیدم و همه رو به عقب فرستادم واقعا دختر عجیبیه...چجوری این همه سال کسی باهاش حرف نزده!؟

لباس هایم را عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم به سمت اشپزخانه رفتم بوی نیمرویی که مشغول سرخ شدن بود قور قور شکمم را بلند کرد دنیا که مشغول نمک زدن روی خیار و گوجه های خورد شده بود زمزمه کرد:

_ یه بار که خواستم نیمرو درست کنم کل خونه اتیش گرفت هیچ وقت نفهمیدم چرا پس فکر نکن من اون نیمرو رو با اعتماد به خودم درست کردم اونو به امید تو گذاشتم رو شعله که بقیش دستتو ببوسه!!

با چشم های گرد شده به سمت ماهی تابه پا تند کردم سریع خم شدم و زیرش رو کم کردم...
چرخیدم و با همان حالت متعجب گفتم:

_ اخه تا خرخره زیرشو زیاد کردی که چی بشه!؟

لب هاش جمع شد و گفت:

_ که سرخ و طلایی بشه!

دستشو کشیدم و روی صندلی نشاندمش به شوخی گوشش را پیچاندم و گفتم:

_ اون پیازه که طلایی میشه نه تخم مرغ اونم روی شعله زیاد !! بشین و به چیزی دست نزن .

تکه کوچک گوجه را دهانش گذاشت و سر تکان داد
#پارت_234

زیر لب غر زد:

_ والا بهم میخورن...هردو زورگو!!

لبخندی روی لب هام نشست و کنار ماهیتابه ایستادم که صدای سروش در فضای پذیرایی طنین انداخت!

از همان جا داد زد:

_ هرچی دارین درست میکنین بگم که منم میخـــوام...!

دنیا که ظاهرا فرد خوبی را برای کل کل پیدا کرده بود شروع کرد و جوابش را داد انقدر ادامه دادن تا مجبور شدم لقمه نیمرو رو توی دهانشان بچپانم و بحث و جدلشان را خاتمه بدهم...

بعد از تمام شدن صبحانه سروش با جدیت تلفن همراهش را چک کرد و گفت:

_ دنیا من فقط دو ساعت و بیست دقیقه وقت دارم بعدش باید برم پیش فریبا و برای یه جلسه بهش اطلاعات بدم چقدر میتونی...

دنیا به سرعت بلند شد و گفت:

_ چندتا ورق و یه خودکار روون با یه لب تاب بهم بده تا هر جایی که بتونم خودمو تخلیه اطلاعات میکنم .

نگاهی به من کرد و گفت:

_ بزار کمکت...

دستمو به نشانه نه بالا گرفتم و گفتم:

_ من جمع میکنم به کارتون برسید...

دنیا از خدا خواسته بدو خودشو از اشپزخانه بیرون انداخت
سروش اقاوارانه از صندلی اش بلند شد و گفت:

_ حالت چطوره!؟ وقت نشد از وقتی برگشتی ازت بپرسم...

لبخندی روی لب هام نقش بست و گفتم:

_ ممنون خیلی بهترم...خیلی خیلی...

سر تکان داد و گفت:

_توی دفترچه روی میز شماره همراهمو مینویسم هر کمک یا چیز دیگه ای که لازم داشتی بی تعارف زنگ بزن و بگو توام جای ابجی خودم...هرچند کی جرات داره جلوی حسام بهت بگه ابجی !!

اخمی کردم و گفتم:

_ بیچاره حسام...به اون ارومی چرا ازش دیو میسازی..!!

قهقه سروش به هوا رفت و گفت:

_ اون فقط پیش تو رام و ارومه وقتایی که میره تو جلد سرگرد نریمان باید ببینیش!!
#پارت_235

"حســـام"

به زور جلوی خودم رو گرفته بودم دست های حلقه شده فریبارو از دورم باز نکنم و با یک کشیده اورا از خودم جدا کنم ...

سرش رو که در گردنم فرو برد از بین دندان های کلید شده ام زمزمه کردم:

_ هنوز فندک پیدا نشده امیدوارم با نابود کردنش هیچ اثر و مدرکی ازمون نمونه و راحت شیم...

اوهومی گفت و با کشیدن لب هاش روی گردنم گفت:

_اره...چیزی نمیمونه...

در دل فحشی نثارش کردم و با عقب کشیدن کمرش اون رو از خودم دور کردم و با برداشتن کتم گفتم:

_ میرم به کارام برسم هرچی مدرک هستو باید نابود کنم بعدا وقت داریم...

پوفی کشید و سکوت کرد...چرا چیزی از دفترچه نمیگه...چی توی اون دفترچه پنهان شده که براش ریسک نمیکنه...!؟

از اتاق بیرون زدم...همانطور که از پله های عمارت پایین میرفتم سماره بردیا رو گرفتم با دومین بوق صدایش در گوشم پیچید...

_ جانم داداش!؟

+ اوضاع چطوره!؟ با مرادپور به توافق رسیدی !؟

_نه بابا مرتیکه دو برابره قیمت خریدش میخواد بفروشه کوتاه بیام نیست !
انگار سر گردنس من رو گنج قارون نشستم!

+ برگرد عمارت خودم باهاش صحبت میکنم تا دیگه دم کلفت نشه برامن !!
توام این روزا حالت سرجاش نیست اینطور نبودی !! نصف این عمارت بعد از فریبا از تو حساب میبرن چته پسر !؟

با مکث کوتاهی گفت:

_ یکم آقام ناخوشه...نگرانشم ولی با این کارایی که رو سرم ریخته نمیتونم بهش سر بزنم...از یه طرفم مامان گفته نمیخواد صورت پسره بی بند و بار و خلافشو ببینه!
#پارت_236

پوفی کشیدم و کلافه شدم از بغضی که بردیا به زور تلاش در پنهان کردن ان داشت و ظاهرا انقدر ها هم موفق نبود !

با یک تک سرفه گفت:

_ بعدا تماس میگیرم...

و تماس را قطع کرد...برای کسی مثل بردیا که جانش به خانواده اش بند بود اینطور دور بودن از انها هر روز عذابش میداد !!
و باز هم چاره ای جز صبر نداشت برای محافظت از انها باید همینطور میگذاشت ازش کینه به دل بگیرند و از انها دور میشد

هرچه از انها دور تر میشد امنیتشان را بیشتر تضمین میکرد!

دست در جیبم فرو بردم و سوویچ موتورم رو بیرون کشیدم که متوجه چند نگهبان شدم که سراسیمه به طرف عمارت دویدند!!

یکی از انهارا که میشناختم با صدای بلند صدا زدم که بدو بدو به سمتم امد .
با اخمی که قصد پاک کردنش را از صورتم نداشتم گفتم:

_ چه خبره!؟چرا اینجوری میدویین!؟

_رئیس...حانوم گفتن...به شما...راستش..ممنوع کردن..

با تشر گفتم:

_ بسته...جون نَکَن برو از جلو چشمام...!

از خدا خواسته دو پا داشت چندتای دیگر هم قرض گرفت و به سمت عمارت دوید فرصت را غنیمت شمرده و دوباره به عمارت برگشتم که صدای فریاد فریبا تمام ساختمان را به لرزه انداخت !!

+ احمقای بیشعور...چطور لو رفته!؟ اون دفترچه اخرین امید من بود عوضیا...سر همتونو میزنم...

با شنیدن اسم دفترچه پا عقب کشیدم و به سرعت شماره سروش را گرفتم که پاسخ داد:

_ خبره فتح دفترچه رو شنیدی!؟ شاهکار من که نه شاهکاره دنیاس و اطلاعاتش!!
خیلی جلو افتادیم سرگرد بیا که تا چند ساعت دیگه دفترچه کف دستمونه!
#پارت_237

لبخندی روی لب هام نقش بست که بوی ارامش میداد .

با بدست اوردن دنیا کمتر از بیست و چهار ساعت اولین قدم بزرگمون رو برای حل پرونده برداشته بودیم .

صدای فریبا همچنان بلند بود و مدام زمین و اسمون رو فحش باران میکرد...

بی توجه با گام های بلند از پله های عمارت پایین رفته و موتور را روشن کردم همانطور که کلاه کاسکت مشکی رنگم رو روی سر میگذاشتم لبخندی زده و زمزمه کردم:

_وقتشه از عرش بیای روی فرش خانم فریبا معینی !!

دیگه وقتشه طعم چوبه دار که خیلی وقته انتظارت رو میکشه بچشی!!

"نـــگاه"

با ذوق دفترچه سیاه کنار دست سروش رو برداشتم و ورق زدم

_یعنی واقعا تموم شد!؟
این برگه برنده پروندتونه؟؟

سروش با احتیاط دفترچه رو از بین دستم بیرون کشید و گفت:

_نه کاملا ولی با این دفترچه هفتاد درصد راهو رفتیم !

دنیا که مشغول دیدن کارتون تام و جری شده بود و همزمان از هر ظرف پفیلای جلوش یک مشت میخورد با شنیدن حرف سروش گفت:

_میدونم شاید فکر کنید خیلی بدجنسم ولی حتما وقتی حکم اعدام فریبا و سیامک و دارو دستش صادر شد یه جای خوب برای تماشای قیافشون وقتی چارپایه رو از زیر پاشون میکشن سفارش کن به من بدن حتــما...

سوالی که شدید ذهنم رو مشغول کرده بود به زبان اوردم

_یعنی از اعدام مادرت خوشحال میشی!؟

با سکوت دنیا پشیمان شدم سروش خواست حرف رو عوض کنه که دنیا دستش رو به نشانه سکوت مقابل سروش گرفت و گفت:

_میدونی یه مـادر چجوریه !؟
مادر نُه ماه نوزادشو توی بطنش پرورش میده درد لگدا و چرخش های مدام اونو تحمل میکنه و روزی که اون بدنیا بیاد با عشق بغلش میکنه جای جای تن کوچیکشو بو میکشه جون از گوشت و خونشه ...
با سینه اش بهش شیر میده مبادا گشنگی بکشه و دلش ضعف بره

اما من...از همون لحظه اول که توی بطن ادم عوضی مثل فریبا یا همون به قول تو مامانم شکل گرفتم داشت شیوه های مختلف برای کشتنم رو روی منو خودش پیاده میکرد اما هربار تلاشش بی فایده بود در نهایت مجبور شد منو بدنیا بیاره پدرم ، دایی ام یا هر اسمی که روش میشه گذاشت بهم گفت دنیا چون با وجود تمام گندایی که فریبا موقع بارداریش انجام داد عمرم به دنیا بود البته بنده شناسنامه ندارم !

قطره ای به من شیر نداد چون ازم متنفر بود و تمام عمرم منو توی یه اپارتمان پر از محافظ حبس کرد یکبار هم اجازه نداد مامان صداش بزنم برای اینکه فرار نکنم زیر تیغ رفتم تا ردیاب توی بدنم بزاره...
تمام این مدت برام خانم رئیس بود و بس !!
پس بهتره زیر گل بره همچین زنی تا اینکه اسم مقدس مادر رو به لجن و کثافت بکشه !!
#پارت_238

با صدای زنگ تلفن همراه سروش به سمتش چرخیدم که ظاهرا اصلا حواسش نبود و با اخم در فکر فرو رفته بود

دستم را مقابل صورتش تکان دادم که به خودش امد و سرش رو به نشانه چیه تکان داد که دنیا با لبخند گفت:

_غرق نشی عامو...گوشیت کشت خودشو!!‌

به سرعت به خودش امد و همراهش را از جین سرمه ایش بیرون کشید:

_رسیدی !؟
اومدم...باشه...باشه...

تلفنش رو قطع کرد , روی میز انداخت و گفت :

_میرم در اون طرف رو باز کنم
الان میام...

با رفتن سروش ، دنیا بیخیال ظرف پفیلا روبه سمتم گرفت و گفت:

_ نمیخوری!؟ الان برنداری دیگه بهت نمیدما...! گوچه ایه...

با خنده رفتم و کنارش نشستم مشتم رو پر کردم که سروش و بردیا وارد پذیرایی شدند .

بردیا کیف تقریبا بزرگش رو روی زمین گذاشت و گفت:

_حسام چرا نیومد!؟ اون که زودتر از من...

با بالا افتادن نامحسوس ابروهای سروش بردیا سکوت کرد .

حتی دنیا هم متوجه حرکات مشکوکشان شد پفیلاهای نازنینش رو کنار گذاشت !!

موشکافانه نگاهشان کرده و پرسیدم:

_چیو درباره حسام مخفی میکنین!؟

بردیا دست در جیبش برد و شانه ای بالا انداخت سروش هم سر پایین گرفت با سکوت به زمین خیره شد قبل از اینکه فرصت کنه دروغی سرهم کنه گفتم:

_راستشو نمیگی حداقل دروغ نگو!!

کلافه دست بین موهایش برد و گفت:

_اگه مهم باشه میاد توضیح میده...!!

+حس میکنم اون خیلی به منو حسام مربوطه که نمیگی در ضمن خیلی هم مهمه!!

سروش چشم هایش را با انگشت شست و اشاره مالید و گفت:

_حرف ازم نکش نگاه...حسام نیاز بدونه توضیح میده..!

با خودم گفتم هرچه باداباد تیری است در تاریکی...
طی تصمیم ناگهانی گفتم:

_رفته پیش اون مگه نه!؟

بردیا که تا به حال خنثی نگاهم میکرد با حرفم چشم هایش گرد شد و گفت:

_پیش کی!؟

جدی و بدون هیچ لبخندی گفتم:

_همه چیو میدونم راجبش پس خودتونو نزنید به اون راه حسام بهم گفته!

قبل از سروش بردیا با تعجب گفت:

_خب بگو از اول میدونستی انقدر این چشم و ابرو نیاد من از ترس معده ام بیاد تو دهنم!!

ظاهرا توی نقشم خوب فرو رفته بودم.

_چرا رفته پیشش!؟

تیره اخر را پرتاب کردم که جواب بردیا قلب خودم را نشانه گرفت!

_برای سقط بچه دیگه...

با دردی که در قلبم پیچید دستم رو روش مشت کردم که سروش رو به بردیا گفت:

_لعنتی یه دستی زد بهمون!!
#پارت_239
****

درب اتاق رو قفل کردم و پشتش نشستم...
هضم حرف های بردیا و سروش برام سخت بود وباور کردنش سخت تر...

شکی که نسبت به جنسشون داشتم عین یه وسواس داشت توی ذهنم جان میگرفت و نمیدانستم چطور اون صحنه رو از ذهنم پاک کنم...!

دستمو روی گوشام گذاشتم و با خودم تکرار کردم:

_ نه کار حسام نیست...کار حسام نیست...حسام من پاکه...همچین کاری نمیکنه...

چیزی از اعماق وجودم داد زد " پس چرا برای سقطش رفته !؟حتما میخواد مطمئن شه ازش..!! "

اشکم چکید

_نه!حتما یه دلیلی داره..

"خودتو گول بزن همه اینکارو میکنن،چون حقیقت تلخه با دروغ سعی میکنن شیرینش کنن!"

صدای دنیا و بردیا و سروش که از پشت در سعی داشتند باهام صحبت کنند مبهم توی گوشم میپیچید اما توانایی هیچ پاسخی نداشتم...

با خوابیدن سرو صداهاشون زمزمه کردم:

_ تنهام بزارید

با صدای گرم حسام بی هیچ حرکتی چشم بستم..
با وجود شکی که توی دلم بود سمفونی صداش تنها چیزی بود که قلب بیچارمو اروم میکرد...

_باز کن نگاه...باید باهم حرف بزنیم...

باریدن چشم هام دست خودم نبود بغضی که پیچک وار گلویم را فشار میداد پس زدم و با صدایی که سعی میکردم لرزشی نداشته باشد گفتم:

_ توضیحتو برای خودت نگه دار...سقط یه بچه...!؟
باورم و ازت...

_ادامه نده نگاه...چیزی که تو فکر میکنی نیست...
اون بچه از من نیست...حتی الانم نرفته بودم که سقطش کنم!
رفته بودم جلوی سقطشو بگیرم...

لعنتی من...من...به جز تو...

کلافه از صدای هق هق هایی که نمیتوانستم کنترلشان کنم غرید:

_باز کن لامصب...هق نزن نابودم نکن نگاه...
تا سه شماره دیگه این درو باز کردی که هیچ ، باز نکردی به ولای علی میشکنمش ...
#پارت_240

با مکث کوتاهی کلید را در قفل چرخاندم بالافاصله حسام وارد اتاق شد و محکم من رو توی اغوشش کشید...

_دیگ اینکارو نکن...عذابم نده با گریه هات دختر!

با هق هق گفتم:

_من...من...حســام..

دستاشو دور کمرم محکم تر کرد و با خشم غرید :

_هق نزن...وگرنه از یه در دیگه وارد میشم برای ساکت کردن این هق هق لعنتیت !!

تمام سعیم رو کردم تا جلوی اشک ها و هق های بی اختیارم رو بگیرم اما خارج از توانم میبارید و روی گونه ام میریخت...!

اینبار بخاطر حسام بود بخاطر اعتمادی که بهش نکردم...

وقتی از اروم نشدنم مطمئن شد در رو بهم کوبید و من رو هم به دیوار پشت در فشرد..

قبل از اینکه چیزی بگم لبهامو اسیر لبهاش کرد...

لحظه ای فاصله گرفت تا نفس بگیرم و باز بوسه های داغش رو از سر گرفت..

با خشم گازی از لبم گرفت و گفت :

_با این وضعیتت چیزی که میخواستم بگمم نمیگم...

با تردید دستاشو از دورم باز کرد و خواست از اتاق بره که جلوشو گرفتم و با پشت دست اشک هامو پاک کردم حرفش شدید کنجکاویمو تحریک کرد...

انقدر توی این چهار دیواری تنها بودم تشنه اطلاعات جدید بودم..!

_نه...نه.. ببین خوبم ، نیگا...

چشماشو ریز کردو گفت:

_چجوری مطمئن باشم؟

سرمو خاروندم و گفتم:

_عــام...نمیدونم که خوب باور کن دیگه چقدر سخت گیری تو.. اینجا مگه ادارته؟

وایسادی واکنشای منو اسکن میکنی؟

میخوای دستبندم بزن خودتو راحت کن...چه گرفتاری شدما...
بگو خب دیــ...

با حس سردی دستبند دور مچ دستم با چشم های گرد به صورت خندون حسام خیره شدم که گفت:

_خودت خواستی اینطوری نگام نکن...!
مگه میشه تو چیزی بخوای و انجام نشه!؟

تازه اینطوری جذاب ترم هستی چموش بازی در نمیاری...

با فکری که به ذهنم رسید لبخند خبیثم رو مخفی کردم وبا مظلومیت گفتم:

_حالا باز کن دیگه...مچم درد گرفت

محو چشمام شده بود به سرعت کلید کوچکش رو از جیب بیرون کشید و دستبند رو باز کرد مچم رو بین انگشتاش گرفت و همونطور که میمالید گفت:

_درد گرفت!؟

چشمام رو بین چشم هاش به چرخش در اوردم و روی لب هاش نگه داشتم...

انقدر محو شد که نفهمیددستبند رو از دستش بیرون کشیدم..!

سریع دستبند رو به دستش زدم که به خودش اومد و متعجب گفت:

_تو...تو...

تک خندی از تعجبش زدم و گفتم:

_اره..من..من...!!

بلند خندیدم و گفتم تازه فهمیدم چه کیفی میکنی...!
منم خوشم اومده ....!
اینجوری اینجوری جذاب ترم هستی قلدر بازی نمیتونی در بیاری جناب سرگرد!

کلیدو کنار صورتم تکان دادم و ادامه دادم:

_اره خلاصه...فعلا همین جوری بمون دلم یکم خنک...

با کاری که کرد جیغ کشیدم و تو خودم پیچیدم....
#پارت_241

انگشتاشو روی پهلوم میکشید و قلقلکم میداد...

با حرص و خنده گفت:

_تو یه فسقل بچه به من یه دستی میزنی !؟
هیشکی جرات نداره به من دست بزنه اونوقت یه دختر....

بلند بلند میخندیدم لحظه ای که مکث کرد پهلوی دیگرم رو مستفیض کنه از زیر دستش فرار کردم و از اتاق بیرون پریدم .

سروش و بردیا با دیدن دستبند دور مچ های حسام از خنده روی مبل افتادن!

بردیا دست زد و گفت:

_شیــره نگاه...آفرین!

سروش هم به تخته کوبید و گفت :

_حلالت باشه دختر... تو با چه جراتی؟

وای اصلا این صحنه باید تو تاریخ ثبت بشه

فورا گوشیش رو در اورد و از حسام عکس گرفت!

حسام تهدید وار انگشتش را در هوا تکان داد و گفت:

_پاکش کن سروش پوستتو میکنم...از سر در اداره اویزون میکنم...

سروش دستی به نشانه خداحافظ تکان داد و گفت :

_از این خبرا نیست سرگرد...تکون بخوری چاپش میکنم میزنم تو دیوار اتاقم...!بعدشم حرفی که تو میزنی سر یا ته جملش یه قول و قسمی نباشه عملی نمیشه!!

با ژستی که حسام برای حمله سمتش گرفت به سرعت از جا پرید و به سمت اشپزخانه دوید...

_جون داداش دست بهم بزنی جیغ میزنم!!

پشت اپن ایستاد ورو به من ادامه داد:

_نگاه تقصیر توعه دیگه !
شیر خفته رو بیدارش کردی!نذاشتی شادیمونو کنیم!

با صدای دنیا به سمتش چرخیدم که گفت:

_ خبر به این خوبی گرفتیم چرا به نگاهم نمیگید؟؟

متعجب گفتم:

_چه خبر خوبی؟...

لبخند دنیا عمیق تر شد و گفت:

_تا دو سه روز دیگه میتونیم بیرون از این چهار دیواری بدون هیچ ترسی تو هر جایی میخوایم قدم بزنیم !!

+یعنی چی!؟

بردیا از پشت سرم گفت:

_یعنی چند روزه دیگه مونده تا از این قفس ازاد شی وبرگردی خونه ات پیش بی بی و سید ...
همینطور پرونده فندک طلایی هم برای همیشه بسته بشه!
#پارت_242


توی یک ثانیه انگار چیزی توی دلم فرو ریخت نمیدونم اسمشو چی بزارم...

ارامش...اطمینان...یه حس خیلی خوب انقدر خوب که تا به حال تجربش نکرده بودم...

دستمو روی قلبم گذاشتم که حالا با ریتم اروم تر از این شش ماه میکوبید...انگار اونم میخواست بهم نوید یه شروع جدیدو بده..

با عطر حسام به خودم اومدم و سر بلند کردم که نگاهش رو میخ دستم دیدم

زمزمه کرد:

_امروز به اندازه کافی ترورم کردی...راست و حسینی بگو قلبت...

با لبخند بین حرفش پریدم و گفتم:

_نه...چیزیم نیست حسام...فقط خوشحالم...

مشکوک سر تکان داد و رو به سروش گفت:

_پرونده ها حاضره؟

سروش سر تکان داد و خبیثانه گفت:

_براشون برنامه دارم..

حسام کلیط دستبند رو از دستم بیرون کشید و گفت:

_پس شروع میکنیم...
هردو کنار هم نشستند و بردیا روی مبل مقابلشون نشست.

من هم با دنیا به سمت اشبزخانه رفتیم تا چیزی برای خوردن درست کنیم...

"حسـام"

همانطور که دفترچه سیاه رو ورق میزدم رو به سروش گفتم:

_مدارکت علیه کدومشون سنگین تره!؟

برگه هایی از بین نوشته های دست نویسش جدا کرد و گفت:

_سیامک سهرابی فعلا صدر لیستو به خودش اختصاص داده...
تمامی دستورات برای قتل مخالفا از طرف فریبا صادر میشده ولی کسی که تر و تمیز انجامشون میداده سیامک و افرادش بودن از یه طرف ادمایی که به سیامک کمک میکردن هم توی این دفترچه نوشته شده اما به نظر من کامل نیست!
اسامی با این وجود خیلی زیاده و مسلما هیچ کس بی هدف کار نمیکنه....یا پول یا...

اینبار بردیا زمزمه کرد:

_یا تهدید خانوادش...

دنیا که با نگاه به اشپزخانه رفته بود از همانجا گفت:

_پولو از قلم نندازید...فریبا درسته ثروتمنده اما یه عده سرمایه داره دور و برش داره که شدید حمایتش میکنن...

به برگه ها نگاهی انداختم و گفتم:

_اسماشون...!؟

از اشپزخانه بیرون اومد و گفت:

_نمیشناسم...حتی اسماشونم جعلیه...فقط یه شب که فریبا من و به عمارتش برده بود یکی از افرادش اشتباها اسم یکیشونو به زبون اورد لا به لای خودتونه...
بهش میگن امیر حسین اما اسم اسم اصلیش فوأده...
موهای قهوه ای سوخته و چشمای یشمی داره...

با صدای خشن بردیا به سمتش چرخیدیم:

_فهمیدم کیه...یه کصافت به تمام معنا...!
نود درصد مدارکی که بشه از این ادم جمع کرد مربوط به تجاوز میشه...

دنیا ارام زمزمه کرد:

_اره...ده درصد بقیشم مربوط به پول شویی و باج گیریشه...

من میرم اتاقم یکم استراحت کنم...ببخشیدیکم سرم درد میکنه.

سر تکان دادیم که به سمت اتاقش رفت...

برای منی که با یک نگاه ترس رو تشخیص میدادم فهمیدن حالت های دنیا خیلی اسان بود...

_توام متوجه شدی؟

رو به سروش سر تکان دادم که بردیا متعجب گفت:

_چیو فهمیدین!؟

سروش به ارامی لب تابش رو بسا
ت و گفت:

_وقتی گفتی تجاوز...دنیا دستاشو تو هم گره زد و کاملا واضح پیشونیش عرق کرد...یه لرزش خفیفم توی بدنش افتاد که باعث شد بازوهاشو بغل بگیره...

یک تای ابروی بردا بالا رفت و گفت یعنی فواد بهش...

دستمو مقابلش گرفتم و گفتم:

_معلوم نیست باید بفهمیم... این چند روز مدارکای سیامک و فواد رو تکمیل کنید من میرم دنبال بقیه سرمایه دارا...

بردیا بلند شد و گفت:

_خیلی خب پس من برم کارامو شروع کنم... فردا میبینمتون.!

سروش سر تکان داد و با خداحافظی زیر لبی روی مبل دراز کشید...

برگه هارو به سمت خودم کشیدم که گفت:

_بردیا ساک اسلحه هایی که گفته بودی اون گوشه گذاشت...میخوای بررسیشون کنی!؟

-اره همه اونا کد دارن و جزو اسلحه های نظامی حساب میشن...میخوام بفهمم کی داره بهشون اسلحه میده...

سروش کلافه دستی بین موهاش کشیدو گفت:

_رسما داره حالمو بهم میزنه این پرونده پر از کصافته...

با بلند شدنش گفتم:

_کجا!؟

_میرم ببینم دنیا چش شد...بیخودم سعی نکن جلومو بگیری...یا مدارکو بخون یا پاشو برو اشپزخونه ...

با رفتن سروش از خدا خواسته به سمت اشپزخانه رفتم
#پارت_243

با دیدن نگاه که پشت به من مشغول برگرداندن کتلت های خوش عطر و بوش بود،
لحظه ای مکث کرده و حرکات ملیح و دخترانه اش را زیر نظر گرفتم...

با چاقو ارام گوجه فرنگی ها را حلقه حلقه کرد و گوشه تابه گذاشت نمک و فلفل رو به دست گرفت و یواش ،یواش بهشون زد...

مثل یه بچه به سوراخ های نمکدان خیره شده بود و ظاهرا نمکی نداشت!!

با قدم های ارام پشتش ایستادم و دستامو دورشکمش گره زدم که ترسید و اخی گفت!!

سریع به سمت خودم چرخاندمش و با دیدن دستش که به خاطر تیزی چاقو خونی شده بود لعنتی بر خودم فرستادم و اخم هایم را در هم کشیدم...

سریع از بین بازوهام بیرون امد و گفت:

_چیزی نشد...خوبم...

خواست دستمالی از رو میز کوچک وسط اشپزخانه بردارد که مانع شدم و مچش را با خودم به سمت دستشویی کشیدم...

به ارامی دستش را شستشو دادم که صورتش از درد جمع شد...

جعبه کمک های اولیه رو بیرون کشیدم و زخمش رو بستم...

دستش رو به نرمی از بین دستهایم بیرون کشید و گفت:

_چیزی نشده اخم نکن...

تو اغوشم کشیدمش و سرمو توی گودی گردنش فرو کردم...

نرم لب هام رو روی گردنش کشیدم که گفت:

_هعـــی غذا رو گازه...

با دو از زیر دستم فرار کرد و به سمت اشپزخونه دوید

خندیدم و پشت سرش رفتم تند تند شعله هارو کم کرد و گوجه هارو برگرداند زیر لب چیز هایی میگفت که نمیشنیدم...

نزدیکش که شدم صداش واضح تر شد

_نمیزاره دو دقیقه تو حال اشپزی باشم که..میاد روح و روان منو بهم میریزه...بعد اخم میکنه..!
طفلی بچه هام!

خندیدم و زمزمه کردم:

_هنوز مراحل تشکیل بچه رو طی نکردیم که نگران اونایی اگه دوست داری میتونم همین جا...

با جیغ خم شد و دمپایی اش رو بیرون کشید...!
#پارت_244

قبل از اینکه به سمتم پرتش کنه دستش را روی هوا گرفتم ، به نرمی پیچاندم و روی کمرش قفل کردم....!

بی مقدمه و بدون توجه به جیغش لب هامو روی لبهای نرم و مرطوبش گذاشتم...

با یه بوسه کوتاه ازش فاصله گرفتم و به چشم های بسته اش خیره شدم دلم برای سرخی انارگونه لپ هاش تنگ شده بود...!

همین دل تنگی، وسوسه شیطنت هایی را سر میداد که از حسام بعید بود!

زمزمه وار گفتم:

_ مزه پرتقال میداد...!
میدونی ، عاشقشم!

چشماشو به ارومی باز کرد و گفت:

_اصلا محرم نامحرم نمیشناسی ، تقی به توقی میخوره منو بو... چیز میکنی...یعنی...!

تک خندی زدم و گفتم:

_اوهوم ، میبوسمت !
کی از من به تو محرم تر!؟
اتفاقا هر لحظه بهش فکر میکنم!

مشکوکانه گفت:

_به محرمیت!؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_نوچ به تو و لبات!

سرخ شد و سعی کرد از اغوشم بیرون بیاد که مانع شدم!

دستمو اروم روی شانه، بازو و مچ دست ازادش کشیدم و انگشتامو لابه لای انگشتان ظریفش قفل کردم.

خم شدم اینبار سرخی گونه هایش را بوسه نرمی زده و گفتم:

_فکر کردن به تو و چیزایی که تهش به تو میرسه جزو لاینفک زندگی منه...

چانه اش را بین دستم گرفتم و ادامه دادم:

_مثل نفس کشیدن برام حیاتیه...


لب هایش را طولانی کف دستم گذاشت و گفت:

_وقتش نیس جای منو توی زندگیت مشخص کنی ؟
میخوام از زبون خودت بشنوم حسـام... دقیقا کجا وایسادم؟

دستشو روی قلبم که به خاطر نزدیکی وجودش بی مهابا به در و دیوار سینه ام میکوبید گذاشتم و کنار گوشش زمزمه کردم:

_تو دقیقا اینجایی...
جایی که متعلق به هیچ کس جز تو نیست...

بین بازوهام...!

جایی که فقط تویی که نفسم از حضورت گرم میشه و قلبم یادم میاره تو رو بیشتر از خودم دوست دارم .

توی نقطه ای از زندگیم وایسادی که تا دنیا دنیاس فقط به تو میگم دوست دارم...!

بیشتر از تعریف عشق و دوست داشتن...بیشتر از فرهاد بیشتر از مجنون!
#پارت_245

"نگاه"

مثل چکیدن قطره های بارون روی رود وجودم از اعترافش لرزید...

دوست داشتم صورت مقتدر و مردانه اش را بوسه باران کنم...و نماز شکر بخوانم...
این مرد و قلبش تماما مال من بود و بس!

دستش لا به لای موهایم لغزید و گفت:

_حالا میزاری افکارم رنگ حقیقت بگیره!؟

محو چشم هایش لب زدم :

_کدوم افکارت!؟؟

روی لب هام خم شد و گفت:

_اونایی که به لب هات میرسیده...

قبل از اعتراضی از جانب من لب هام را مثل تشنه ای که تازه به اب رسیده بوسید و انقدر حرکتش سریع بود که نتوانستم واکنشی نشان دهم...

با گاز نرمی که از لب زیرینم گرفت اعتراضش را به مجسمه بودنم نشان داد که با کمال میل همراهی اش کردم و در ضیافت لب هایش شریک شدم...

توی دنیای خودمان غرق بودیم و فارق از هر مشکلی بوسه میزدیم به لب های همدیگه که صدای اهم اهم سروش ازداخل پذیرایی مارو به خودمون اورد...

حسام به سختی و بی رغبت ازم فاصله گرفت و صورتم رو بین دست های گرمش قاب گرفت:

_یکم دیگه فقط مونده...بعدش مال خودمی...

انگشتش رو به نرمی روی لبهعم کشید و کلافه چرخید تا از اشپزخونه بیرون بره که نگهش داشت...

روی پنجه بلند شدم و لب هایش را کوتا اما گرم بوسیدم پهلو هایم رو محکم بین دستهایش چنگ زد که زمزمه کردم:

_من همین الانم مال توام...خیلی وقته مال توام...از اون روزی که شدی پناهم...همون روز کنار استخر...وقتی بغلم کردی...

لبخند کوچکی از رضایت روی لبهایش نقش بست و چقدر این حس و این مرد برایم ارزش داشت رو فقط خدا میداند و بس!

با صدای سروش هردو به سمت پذیرایی رفتیم...

سروش همانطور که تند تند وسایلش را از روی میز جمع میکرد گفت:

_حسام باید بریم اداره...میخوان سیامکو دستگیر کنن...مدارکو فرستادم سرهنگ مومنی...ظاهرا اونم یه سری مدارک ازش داشته که حسابی محکم و محکمه پسنده...بیا که امنیت ملی ام قاطی قضیه شدن از سپاهم اعلام امادگی کردن برای نابودی سیامک و هرکی که بهش کمک میکرده...

حسام با ارامش دستی به ته ریشش کشید و گفت:

_فکر کن سروش،سیامک حتی توی لونه موش هم جاسوس داره...مسلما الان جایی نمیره که قابل دسترسی باشه...میدونم کجا میتونه باشه...

به سرهنگ ایمیل بزن :

"شروع یه پایان ، جایی که همه چیز شروع شد"

دستمو روی بازوی حسام گذاشتم و زمزمه کردم:

_ این پیام یعنی چی...سیامک کجاست!؟

قبل از حسام با صدای دنیا چرخیدم که گفت:

_جایی که همه چیز شروع شد...
مازندران...کارخونه قدیمی...شروع زنجیره قتل و تجاوز های سیامک!

زمزمه کردم :

_چرا باید بره اونجا...!؟

سروش و حسام گویی چیز مهمی فهمیده باشن گفتن:

_ممکنه فندک ام...

همین دو کلمه کوتاه را گفتند و به سرعت بیرون دویدند!

دنیا کش و قوسی به خودش داد و گفت:

_مجرم همیشه به صحنه جرم برمیگردد حکایت همین روزه نگاه...اما اگه بخوای چیز مهمی رو جوری مخفی کنی که دست کسی بهش نرسه چیکار میکنی!؟

اگه باهوش باشی میزاری درست جلوی چشماش...جایی که فکرشم نمیکنه!
#پارت_246

با نگاهی به مدارک پخش و پلای روی میز گفت :

_اینارو یه جا بزار حداقل چشممون بهشون نخوره ، نگاشون میکنم حالت تهوع میگیرم...


توشون شعر ننوشته که...همش یه کثافت کاری جدید...!

همه رو از روی میز برداشتم و با لبخند گفتم:

_الان یه جایی میزارم دست جنم نرسه!

نه من ببینمشون ،نه تو!
# # # #
یک ساعتی از رفتن حسام و سروش گذشته بود و هیچ خبری ازشون نداشتیم...

دنیا هم طبق معمول مقابل تلویزیون نشسته و کانال هارو بالا و پایین میکرد...

دلم اشوب بود و نمیدونستم چیکار کنم از جایم بلند شده و کنار پنجره ایستادم که متوجه ماشین تمام سیاه رنگ شدم...

رو به دنیا گفتم:

_ دنـیا...سروش چیزی از محافظ بهت زده بود!؟

لب هایش به پایین خم شد و گفت:

_ نه... چطور!؟

ترسیده نگاهم را دوباره به ماشین کشاندم و گفتم:

_ پس این ماشین مرموز برای چیه!؟

دنیا به سرعت از جا پرید و کنارم ایستاد...
موهایش را به نرمی عقب زد و گفت:

_ بزار یه زنگ بهشون بزنم شاید بیخود نگرانی...!

به سمت تلفن رفت و شماره گرفت دوباره کنارم ایستاد وگفت:

_ الان معلوم میشه نگران نباش...

صدای سروش در گوشی پیچید و گفت:

_ بله..

دنیا بدوت تعلل گفت:

_ آقا سروش این محافظای پایین ساختمونو شما گذاشتید!؟

سروش با تعجب گفت:

_ چه محافظی از چی حرف میزنی!؟؟
چیشده..!؟

نگاه ترسیده ام به ماشین کشیده شد که همزمان پنج مرد قول پیکر و سیاه پوش از ان خارج شدند...

دنیا هم مثل من به لرز افتاده بود با صدای ضعیفی گفت:

_ یا خدا... پیدامون کردن!!

سروش کلافه و عصبی فریاد زد و گفت:

_ میخوان خونه منو بگردن...لعنتی...باید از اون جا بیایین بیرون..

زمزمه کردم :

_ مدارک...

سروش بی طاقت گفت:

_ گور بابای مدارک...بزنین از اون خونه بیرون...نگاه میشنوی چی میگم!؟

جونتونو بگیرید کف دستتون تا میتونید دور شید... اولین واحد و میفرستم دنبالتون...

نگاه...برو تا دستشون بهتون نرسیده...
بخدا دیگه نمیتونم شکستن حسامو ببینم!

اینبار فقط حسام نیست ، منم میشکنم...
#پارت_247

با استرس تماس رو قطع کردم و رو به دنیا گفتم:

_عجله کن...باید بریم...

خیالم تا حدودی از جای مدارک راحت بود...!!

دنیا با دو به سمت اتاقش رفت من هم مثل او اولین چیزی که به دستم امد چنگ زدم و بدون پوشیدنش از اتاق بیرون زدم...

هر دو به سرعت به سمت درب رفتیم که صدای کشیده شدن کمد روی زمین هردویمان را از ترس نگه داشت...

_پیدامون کردن...چقدر سریع...!

دستش رو کشیدم بدون بستن در پله هارو دوتا یکی طی کردیم...

صدای پاهایی که در خانه میدویدند کاملا شنیده میشد و به ترسمون بیش از پیش دامن میزد...

درب خروجی رو به سرعت باز کردم...

اما با دیدن فردی که مقابلم ایستاده بود نفسم حبس شد!!

سیامک..!

نگاهش را روی هردویمان انداخت وبا لبخند کریهی گفت:

_چه تصادفی...تو اسمونا دنبالتون میگشتم!رو زمین پیداتون کردم...

با احاطه شدنمون توسط انها رسما فاتحه مان را خواندم...

خدایا کمکمون کن...!

××××××

با کشیده ای که به صورتم زد فریاد بلندی کشید و گفت:

_اون مدارک کجــان!؟

خون های جمع شده در دهانم را مقابل پاهایش تف کردم و برای باره هزارم گفتم:

_نمـیـدونم...سروش و حسام با خودشون بردن...!

یقه ام را بالا کشید و مقابل خودش نگهم داشت...

_مثل اونا سگ جونی...اما به حرفت میارم...!

زیر کدومشون بودی که بهت خوش گذشته و انقدر فداکار شدی!؟

با پوزخند گفتم:

_هیچ کس به اندازه تو بی ریشه نیست که دخترو برای زیرش بخواد...قبل از حرف زدن راجب اونا دهن کثیفتو اب بکش...هرچند نجس همیشه نجسه!

ظاهرا حرف هایم به مزاجش خوش نیامد بازویم را به دنبال خودش کشید و گفت:

_شاید زیر من خوابیدن یکم به زبونت و حافظت کمک کنه ...!
#پارت_248

پاهایم را محکم روی زمین میکشیدم تا مانع حرکتش شوم اما زور من کجا و زور او کجا...!؟

به سمت درب نمدار یکی از اتاق های انبار مترکه رفت و بازش کرد داخل پرتم کرد...

سکندری خوردم و به پهلو روی زمین افتادم..

سیامک گویی زیبا ترین صحنه عمرش را میدید لحظه ای مکث کرد و با شیفتگی سرتا پایم را رصد کرد سپس با قدم های ارام و شمرده مقابلم زانو زد و زمزمه کرد:

_تا حالا انقدر برای لمس بدن یه دختر شور نداشتم...همه از روی هوس و ارضای خودم بود...

اما تو فرق داری...چشمات دیوونم میکنه...
میخوام مثل من لذت ببری...برای من بشی و صدای خمارتو گوشم....

با هر کلمه اش قسمتی از اندام دخترانه ام را لمس میکرد و خنجری در قلبم فرو میکرد، بیرون میکشید و دوباره فرو میکرد...

قبل از اینکه حرف های چندش اورش تمام شود صدای شلیک گلوله تکان شدیدی به بدنش داد !

سپس صدای حسام بلند و رسا در بلند گو پخش شد:


_ساختمون محاصره شده...سیامک تسلیم شو قبل از اینکه جرمت سنگین تر از اینی که هست بشه...

حس میکردم...با حرص و غضب تک به تک جمله هایش را بیان میکرد!

با شلیک هوایی دوم سیامک لعنتی زیر لب گفت و بدون توجه به حرف های حسام منو روی پاهاش نشوند و گفت:

_اگه اینجا اخر خطه قبلش تو باید مال من بشی!

دکمه های پیرهنم رو بدون توجه به جیغ و دادم باز میکرد که درب اتاق با صدای بدی از باز شد...

با دیدن سروش در لباس فرم تمام مشکی امیدی در دلم روشن شد

کلت مشکی و نقره ای اش را در دست جابه جا کرد و سیامک را نشانه گرفت:

_ولش کن...

سیامک پوزخندی زد و نوازش وار دستش را روی قفسه سینم کشید و گفت:

_به پشت سرت نگاه کن سروش کلهر!

قشنگ نگاه کن و بعد برای من رجز بخون!

با دیدن دنیا که خون الود در دستان دو مرد ایستاده بود بند دلم پاره شد...

سروش با احتیاط سر چرخاند و با دیدن دنیا گویی دنیایش اوار شده باشد دست هایش لرزید...!

صدای منحوس سیامک بار دیگر بلند شد و گفت:

_توقع نداشتم حسام یکی از بهترین افرادشو تنها بفرسته تو دهن مرگی که با اغوش باز ازش استقبال میکنه....

قبل از اینکه سروش سر برگرداند کلتش را کشید و دو بار به پای سروش شلیک کرد...

با وحشت جیغ کشیدم:

_نـــه...

تقلا کردمو در صورتش تف انداختم:

_کثافــته عوضی....

بلند شد و یقه ام را از پشت در مشت گرفت...

همانطور که من را روی زمین میکشید از اتاق بیرون زد و رو به افرادش گفت:

_این تن لشم بیارید وسط انبار...لازمه یه درس حسابی به حسام نریمــان بدم!

#پارت_249

با نگرانی به سروش خیره شدم که سری به نشانه چیزیم نیست برایم تکان داد اما مگر میشود گلوله ای گوشتت را لمش کند و تو درد نداشته باشی!؟

هر سه مان را وسط انبار انداختند و دورمان حلقه زدند!

سیامک با پوزخندی که گوشه لبش جا خوش کرده بود گفت:

_با این بی برنامگی هاتون...

به من اشاره کرد و ادامه داد :

_عیش و نوشم رو بهم زدید !

سروش با خشم غرید:

_نمیزارم دستت بهش بخوره...

سیامک به قهقه خندید و گفت:

_تو فعلا اشهدتو بخون که هر لحظه رفتنی هستی شهید سروش کلهر!

بـدم میاد که تو و حسام انقـدر مقیـد بار اومدید !

تک خندی زد و تلفنش را از جیبش بیرون کشید شماره ای گرفت و تماس را روی بلندگو گذاشت..

بوق اول به دوم نرسیده صدای خشمگین حسام در فضا پیچید!

_یه تار مو از تک تکشون کم شه برات جهنم میسازم...

سیامک جدی و بدون انعطاف گفت:

_کم رجز بخون و بیشتر گوش کن!
هر یک ساعت که از دادن فندک و یه هلیکوپتر بهم امتناع کنی جسد یکیشونو برات میفرستم!

از اونجایی که دنیا وضعش وخیم تره یک ساعت تا مرگ اون مونده...اینجوری شاهدتونو از دست میدی !!

توی یک ساعت دوم هم سروش!واقعا حیف نیس!؟برادر چندین و چند سالتجلو چشمات پر پر بزنه!؟

با نگاه هم یه کار خصوصی دارم احتمالا نیازی به گلوله برای مردن نداره!همون زیر....

فریاد بلند و عصبانی حسام تمام بدنم را تکان داد

_ببند دهن کثیفتو سیامک!
میدونی حرفی که بزنم عملی میکنم...ظاهرا یادت رفته داری با کی حرف میزنی...!

حالا خوب گوشاتو باز بگیرببین چی میگم!

دنیا،سروش ونگاه تا یک ساعت دیگ اگه کنارم نباشن از سر در این انبار اویزونت میکنم !

سریع تر ازادشون کنی به نفعته و میزارم زنده بمونی در غیر این صورت...خودم ذره ذره جونتو میگیرم!

این رجز نیست!
قول حسام نریمانه!

بدون شنیدن حرفی تماس رو قطع کرد...

سروش به یکباره از ته دل خندید و گفت:

_فکراتو بکن سرهنگ سیامک سهرابی...اینطور که از شواهد پیداست عزرائیل اطرافتون قدم رو داره!!

سیامک که گویی کفرش در امده بود با سر به یکی از افرادش اشاره کرد که مدر با بی رحمی پایش را روی زخم سروش فشرد...

سروش از در چشم هایش را روی هم فشرد اما اخ نگفتت!

با همان دستو پای بسته خودم را کنار سروش کشیدم و ناخن های بلندم را توی پای مرد فرو کردم که با خشم فریاد بلندی کشید و عقب رفت...!

دنیا هم به سمت خودم کشیدم که جنین وار در خود جمع شد و سرش را روی پاهایم گذاشت ....

سیامک کلافه طول و عرض انبار را طی میکرد و زیر لب با خود حرف میزد!

سروش به ارامی زیر گوشم زمزمه کرد:

_هیچ کاری نمیتونه بکنه...زنگ زد حسامو بترسونه...به جاش خودش داره قبضه روح میشه! ته جاده ای که پیش گرفته حسام نشسته داس عزرائیلو صیقل میده!

همانطور که با لبخند این حرف هارا میزد کمر بندش را باز کرد و دور رانش پیچیدو ان را محکم کشید... سر خم کرد و گفت:

_هی...فسقلی...زنده ای..!؟

دنیا با بیحالی زمزمه کرد:

_فسقلی عمته الاغ!

سروش تک خندی زد و گفت:

_خوبه...زبان سبز نشان از حال خوش است!

دنیا لب زد :

_الان وقت شعر گفتنه!؟
این حروم زاده داره فکر میکنه کدوممونو بکشه تا حسام حرفاشو جدی بگیره!

احتمالا هم من رو...

سیامک با حالت عصبی و گام های بلندش را به سمتمان برداشت مقابلمان ایستاد و نگاهش بین سروش و دنیا جابه جا شد...

اصلحه را بالا گرفت و شلیک کرد! #پارت_250

سه بار با فاصله روی زمین درست کنارمان شلیک کرد و که جیغ من بلند شد...

سیامک راضی از کنارمون رد شد و گفت:

_وقتشه یکم هیجانشو ببرم بالا...
حســام منتظره یه حرکت از منه تاپاشو بزاره توی انبار...

سروش پوزخندی زد و گفت:

_الان مثلا خیلی باهوشی...!؟
فکر کردی حسام با دستای خالی و بدون هیچ کدوم از افرادش میاد تو دهن تو!؟
باش تا صبح دولتت بدمد!!

★★★

بیشتر از ده دقیقه گذشته بود و خبری از حسام نبود...

هر لحظه بیشتر از قبل به وجودش و اینکه اینگونه بر بدن سیامک ترس انداخته بود افتخار میکردم...حتی دلم میخواست قهقه بزنم!!

با صدای سیامک هرسه بهش خیره شدیم...از خشم میلرزید و مشخص بود حسابی عصبی است!
ارزو که حناق نیست!
کاش همین حالا سکته ای کند تا هم ما راحت شویم هم دیگران!

_حتما پیش خودش فکر میکنه من یه ببوِ ترسو ام

سروش ریز خندید و به نشانه اره سر تکان داد که مشت محکم سیامک روی گونه اش فرود امد.

هنوز میخندید و همین باعث لبخند و ارامش من میشد!

سیامک سر تکان داد و گفت:

_بخند...بخند...تا اینجاشو تو خندیدی حالا دیگ نوبت حرکتای اخر من روی این شطرنجه..!

پوزخندی زد و اصلحه اش را سمت دنیا گرفت...بدون وقفه شلیک کرد...

یک بار...دوبار...اما بار سوم....
تیر درست پشت کتف سروش که خودش را سپر دنیا کرد فرود امد!

چیزی که میدیدم را باور نداشتم...
حتی پلک هم نمیزدم...!

هردو با نفس هایی که بزور میرفت و می امد نقش زمین شدند.

خواستم به سمتشان بروم اما سیامک دست هایم را محکم گرفت و از جا بلندم کرد...همانطور که لبخند میزد گفت:

_حالا حسام حرفامو جدی میگیره...اما به پیرهن تنت احتیاج دارم مادمازل...!

دکمه های باقی مانده را با خشونت باز کرد و کنار سروش و دنیایی انداخت که هنوز برای زندگی دستو پا میزدند...

رهایم که کرد زانو هایم تا شد و روی زمین نشستم...

نمیدانستم چکار کنم...
هردو خون زیادی از دست داده بودند و اینکه یک لحظه اگر پلک هایشان بسته شود ممکن است دیگر هیچ وقت ان را باز نکنند حالم را خراب و خراب تر میکرد...

سیامک شروع به فیلم برداری کرد...

دنیا و سروش و حتی پیراهن من را دقیق گرفت و دست همان صادق نام داد و گفت:

_برید بیرون و خودتون رو تسلیم کنید فردا افرادم تو اگاهی ازادتون میکنن!

هرسه اطاعت کرده و با قدم های بلند به سمت خروجی رفتند...

لرزان پیرهنی که سیامک از تنم در اورده بود را پاره کرده و روی زخم های سروش و دنیا فشار دادم.

سروش با نفس هایی منقطع گفت:

_مـ..معذر..ت میـخ.. وام...مـن..نتـو..نسـتم...

با هق هق گفتم:

_حرف نزن...هیچی نگو...درست میشه...حسام نجاتمون میده...
اون قول داده...قول حسام قوله!

سیامک بدون هیچ رحمی دستش را دور شکمم حلق کرد ومن را عقب کشیدو روی زمین سرد و نمور درازم کرد...

خودش هم روی بدن نیمه برهنه ام خیمه زد و و با لذت بهم خیره شد...

دست هایم را بالای سرم نگه داشت و گفت:

_در حد چندتا بوسه و فشار...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...