ویژه کنید
عکس و تصویر #فندک_طلایی #پارت_41

#فندک_طلایی
#پارت_41


"طنــاز "


داستان من برمیگرده به چند سال پیش

پدر حسام بعد از فوت آمین خانوم ، مادر حسام با خاله من تو هلند اشنا شدو همونجا ازدواج کرد اما به ایران نیاوردشون...
حسام 7 سالش بود یکم بخاطر فوت مادرش افسرده و حسود و بدخلق شده بود

یکسال بعد سهیل که به دنیا اومد با خالم به ایران اومدن ، حسام اوایل خیلی بد خلقی میکرد اما به مرور بهترین برادر برای سهیل شد

خونه هامون نزدیک هم بود همبازی هم بودیم .. من ، تمنا خواهرم ، حسام ، سهیل .... یک محل از دستمون آسایش نداشتن
کم کم که بزرگ شدیم از هم دور شدیم ... حسام رفت دانشگاه افسری کاراش فشرده تر شد
سهیل خلبان هواپیما های مسافر بری .... هر کدوممون به یه سمت رفتیم ...

با نگاه های گرم سهیل کل فامیل زمزمه عاشق شدنشو میدادن ولی منه خر متوجه نبودم اون نگاها برای منه ...

سهیل اونقدر تودار بود که اگه پسر عموم تو جمع ازم خواستگاری نمیکرد به خودش تکون نمیداد ...
قرمز شدن صورت سهیل و نفسای کش دارش همه رو ترسونده بود

کمتر از 24 ساعت کل زندگی پسر عموم رو زیر و رو کرد و یه پرونده قطور از کثافت کاریاش توی سینش کوبید و ردش کرد کار به همین جا ختم نشد و با بقیه خواستگارامم همین برخوردو کرد بابام خندش گرفته بود با خنده میگفت سهیل بهتر از من تحقیق میکنه تا سهیل تایید نکنه طنازو بهشون نمیدم ...

از توجه های سهیل تو دلم عروسی بود ولی ازش اعتراف میخواستم
یه روز که جلوی دانشگاه ایستاده بودم و با یکی از پسرای دانشگاه حرف میزدم ... خیلی پسر دلقکی بود اما هیچ وقت از حدش رد نمیشد همیشه کلاسمونو با حرفاش میفرستاد رو هوا..

ماشینشو جلو پام نگه داشت و با دلقک بازی گفت بیا برسونمت و قول میدم ارزون حساب کنم نهایت 800 تومن درمیاد ...

خم شدم روی شیشه ماشینش با خنده جزوه امو تو سرش کوبیدم

که دستم به عقب کشیده شد و سهیل با زدن یه کشیده ای محکم تو صورتم پسره رو بیرون کشید و تا میخورد زدش حراستو بیرون کشیدم تا جداشون کنه ...

انقدر از سهیل عصبی بودم بدون توجه به معذرت خواهیش به سمت خونه رفتم بین راه که بازومو کشید چرخیدم یدونه محکم زیر گوشش کوبیدم و داد زدم :

_ تو چیکاره منی ؟ کجای زندگیمی لعنتی ؟نقشِت چیه ؟ چرا اینکارارو میکنی ؟ چرا سهیل ؟ چـــرا؟

مچمو کشید که تو آغوشش فرو رفتم چشماشو روی صورتم به گردش در اورد و لب زد:

_ اینکارارو میکنم چون دوست دارم ...
میخوام همه کس و کارت بشم ....
درست وسط زندگیت ...
مهم ترین نقش رو داشته باشم...
چون همه کسمی ... چون بعد از خانوادم قلبم برای تو میتپه ... از کی شو نمیدونم ولی میدونم بی تو هیچ نقشی ندارم !
#فندک_طلایی
#پارت_42

همه چیز خوب پیش میرفت ...
پنج ماه باهم بودیم ، میتونم بگم اون پنج ماه بهترین روزای زندگیم بود تا شبی که دوستم تولدش دعوتم کرد...

گفت یه تولد دخترونه و ساده اس اما وقتی در خونه باز شد فهمیدم ورای تصور منه..

از همون لحظه اول حس بدی داشتم به سهیل هم گفته بودم یه مهمونی ساده اس و با دیدن پارتی که جلوم بود حس خیانتو داشتم...

خواستم برگردم اما نیلو دوستم جلومو گرفت گفت حداقل نیم ساعت بمون بخاطر من بعد برو ... کلی زبون ریخت تا راضی شدم ...

تو سالن که نشستم نگاه خیلیارو روی خودم حس میکردم ...
با اون دکلته صدفی و کوتاه خیلی تو چشم بودم با اینکه لباسای بقیه باز تر بود ... نگاه اون همه پسر زیادی مشکوک بود ..!

از حس خجالت گرمم شده بود ... اولین شربتی که خدمتکار بهم تعارف کرد رو برداشتم با فکر اینکه شربت پرتقال معمولیه همه رو یه نفس سر کشیدم ولی کم کم از حالت عادی خارج شدم ...

نفهمیدم کی رفتم تو پیست رقص ، کی بین چهارتا پسر شروع کردم به رقصیدن ، دیگه نه خنده هام نه رقصم دست خودم نبود هیچی دست من نبود!

دستایی که روی بدنم حرکت میکرد بهم لذت میداد لذتی که هم می خواستم هم نمی خواستم ...

اون تولد شوم یه تله بود برای نابودی رابطه منو سهیل ...

سهیل هم توی اون تولد دعوت شده بود چجوریشو نمیدونم ولی اومد... همون موقع که من بین اون همه پسر در حال رقص بودم و دستمالی میشدم ...!!

با یاد اون روز بغضم ترکید و اشکام دونه دونه با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد ...

_ بمیرم براش با بغض داشت نگام میکرد دستو پاهای لرزونشو میدیدم اما هیچ کاری ازم برنمیومد فقط میخندیدم !!

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که پلیس ریخت تو خونه و همه مونو جمع کرد
حسام با کلی اسرار پرونده رو بدست گرفت و تک به تک از همه بازجویی کرد فهمید من بی گناهم ولی سهیل هیچ وقت باور نکرد هیچ وقت هم باور نمیکنه !

🍃
🍃 #فندک_طلایی
#پارت_43

"نــــگاه"

با غم به چشمای گریون طناز خیره شدم و در آغوشم کشیدمش...
هق هقش بعد از چند دقیقه بند اومد و گفت:

_میخوام یکم تنها باشم سوپتو داغ کن بخور حسام الانا برمیگرده ببینه نخوردی جیگرمو به سیخ میکشه ...

با رفتنش به طبقه بالا به سمت سوپم رفتم و توی مایکرو گذاشتمش ...

***
آخرین قاشق رو به زور قورت دادم و ظرف رو به عقب هول دادم
چرخیدم ظرف رو داخل سینک گذاشتم ..
هیچ وقت سوپ دوست نداشتم ، همیشه مامان و بابا با خواهش تو دهنم میریختن ...

دستامو با پایین بلیز مردونه حسام پاک کردم و به سمت مبل رفتم قبل از اینکه روش بشینم درب خونه باز شد و حسام با کیسه های کوچک و بزرگ وارد شد ...

پتورو روی پاهای برهنم کشیدم ...

دوباره چشماش سرد شده بود روبه روم روی مبل نشست
و کمی با اون چشمای مشکی رنگش که هیچ احساسی رو نشون نمیداد بر اندازم کرد و با دیدن پتویی که تقریبا خودم رو توش پیچیده بودم پوزخندی زد و یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :

_ دیدنی هارو دیدم ... این بقچه پیچ کردناتو بزار کنار ...!

میدونستم میخواد عصبانیم کنه چشمای وحشیم رو دوختم بهش و در حالی که از خشم میلزریدم گفتم :

_پسره ی ...پسره ی ....

دستشو تو هوا تکونی داد و در حالی که به کیسه ها اشاره ای میزد گفت :

_برو یه دور پروشون کن ببین تو تنت چطوره !

با گیجی نگاهم بین او و کیسه های سفید و مشکی در رفت و امد بود که دوباره خودش به حرف اومد وکلافه چنگی به موهای خوش حالتش زد و گفت :

_مهمونی مونسا که یادت نرفته؟ قصد نداری با پیرهن من بیای که ؟

با شنیدن جمله اخرش زبونمو کمی بیرون اوردم و چشمامو ریز کردم

گوشه لبش کمی بالا رفت اما دوبار به حالت اول برگشت ...
انگار حس کرد معذبم .... وقتی دید از روی مبل بلند نمیشم با اخم از جا بلند شد و با قدم های محکم به سمت آشپز خانه رفت ...

پتو رو دورم محکم گرفتم و با قدم هایی سریع کیسه هارو از روی مبل چنگ زده و با دو به سمت پله ها رفتم و به نگاه پیروز حسام که دست به سینه به اوپن تکیه داده بود توجهی نکردم ...

بعد مرگ مامان و بابا و نگار دیگه نه دوستی داشتم که باهاش خرید کنم و نه کسی که بخواد به فکر لباس پوشیدنم باشه..سید و بی بی بودن ولی خب ...

#فندک_طلایی
#پارت_43

"نــــگاه"

با غم به چشمای گریون طناز خیره شدم و در آغوشم کشیدمش...
هق هقش بعد از چند دقیقه بند اومد و گفت:

_میخوام یکم تنها باشم سوپتو داغ کن بخور حسام الانا برمیگرده ببینه نخوردی جیگرمو به سیخ میکشه ...

با رفتنش به طبقه بالا به سمت سوپم رفتم و توی مایکرو گذاشتمش ...

***
آخرین قاشق رو به زور قورت دادم و ظرف رو به عقب هول دادم
چرخیدم ظرف رو داخل سینک گذاشتم ..
هیچ وقت سوپ دوست نداشتم ، همیشه مامان و بابا با خواهش تو دهنم میریختن ...

دستامو با پایین بلیز مردونه حسام پاک کردم و به سمت مبل رفتم قبل از اینکه روش بشینم درب خونه باز شد و حسام با کیسه های کوچک و بزرگ وارد شد ...

پتورو روی پاهای برهنم کشیدم ...

دوباره چشماش سرد شده بود روبه روم روی مبل نشست
و کمی با اون چشمای مشکی رنگش که هیچ احساسی رو نشون نمیداد بر اندازم کرد و با دیدن پتویی که تقریبا خودم رو توش پیچیده بودم پوزخندی زد و یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :

_ دیدنی هارو دیدم ... این بقچه پیچ کردناتو بزار کنار ...!

میدونستم میخواد عصبانیم کنه چشمای وحشیم رو دوختم بهش و در حالی که از خشم میلزریدم گفتم :

_پسره ی ...پسره ی ....

دستشو تو هوا تکونی داد و در حالی که به کیسه ها اشاره ای میزد گفت :

_برو یه دور پروشون کن ببین تو تنت چطوره !

با گیجی نگاهم بین او و کیسه های سفید و مشکی در رفت و امد بود که دوباره خودش به حرف اومد وکلافه چنگی به موهای خوش حالتش زد و گفت :

_مهمونی مونسا که یادت نرفته؟ قصد نداری با پیرهن من بیای که ؟

با شنیدن جمله اخرش زبونمو کمی بیرون اوردم و چشمامو ریز کردم

گوشه لبش کمی بالا رفت اما دوبار به حالت اول برگشت ...
انگار حس کرد معذبم .... وقتی دید از روی مبل بلند نمیشم با اخم از جا بلند شد و با قدم های محکم به سمت آشپز خانه رفت ...

پتو رو دورم محکم گرفتم و با قدم هایی سریع کیسه هارو از روی مبل چنگ زده و با دو به سمت پله ها رفتم و به نگاه پیروز حسام که دست به سینه به اوپن تکیه داده بود توجهی نکردم ...

بعد مرگ مامان و بابا و نگار دیگه نه دوستی داشتم که باهاش خرید کنم و نه کسی که بخواد به فکر لباس پوشیدنم باشه..سید و بی بی بودن ولی خب ...

#فندک_طلایی
#پارت_44

" حســـام "

وقتی پتورو دورش گرفت و با برداشتن کیسه ها از پله ها بالا دوید لبخند کوتاهی روی صورتم نقش بست ... الحق که یه دختر بچه شیطون و تخس بود !!

وقتی گفتم دیدنی هارو دیدم دروغ گفتم اما به دیدن عصبانیت چشمای آهویی اش می ارزید !!!

دیشب وقتی طناز گفت یا تو یا سهیل چیزی توی دلم لرزید نمیخواستم کسی بهش دست بزنه حتی سهیلی که برادرم بود !!

مثل چیزی که مال من باشه روش حساس شده بودم .
لباسمو از دست سهیل چنگ زدم و با یه حرکت نگاه رو بلند کردم و به اتاقش بردم ...

بدون روشن کردن چراغا ، تک تک لباساشو درآوردم و پیرهنم رو تنش کردم ... پتورو که روش کشیدم دوباره بی ارده لب هام طالب پیشانی داغش شد ...
با پوف کلافه ای از اتفاقات دیشب جدا شدم ..

میخواستم واکنششو موقع دیدن لباسا ببینم با قدم های محکم و آروم از پله ها بالا رفتم و بدون در زدن در اتاقشو باز کردم ...

با چشم های گرد شده ست لباس زیر سفید و گیپوری که براش گرفته بودم رو بالا گرفته بود و بر انداز میکرد حتی متوجه ورود من هم نشده بود!!

دست به سینه به چهار چوب در تکیه دادم و همونطور که براندازش میکردم
لب زدم:

_میبینم خوشت اومده ...!

با وحشت هینی کشید و دستاشو پشتش گرفت...
خنده ای که میومد روی لبهام بشینه رو با انگشت شست و اشاره مهار کردم و خشک و جدی دستامو پشتم گرفتم و قدم هام رو به سمتش برداشتم ...
روبه روش ایستادم


این شیطنت ها از من بعید بود اما عجیب اذیت کردنش برام لذت بخش بود و فقط خودم این حق را داشتم و بس!

یکی در میان به چشم هایم نگاه میکرد چشمهاش رو ، نگاهش رو ، هواسش رو ، حتی نفس هایش رو ، رو به خودم میخواستم ...

لبخند یک طرفه و کوتاهی گوشه لبم نشست ... بیشتر بهش نزدیک شدم ...

با هر قدمی که بهش نزدیک میشدم عقب میرفت و میل من رو به این بازی دونفره بیشتر میکرد ...

به پنجره تمام قد که رسید دیگه جای فراری براش نبود

با اون پیرهن گشاد و خاکستری مردانه در پس پرتو های نارنجی و بنفش غروب خورشید واقعا دلنواز شده بود .

دستمو از کمرش عبور دادم و به پنجره چسبوندم دست دیگرم رو کنار صورتش ...
نگاهش ترسیده نبود آروم بود ، شیرین و ...

بی اختیار خم شدم کنار گوشش و لب زدم:

_ چرا امتحانش نمیکنی فکر کنم خیلی بهت بیاد ...!

سرمو عقب کشیدم ..
ازدیدن صورت گل افتاده و چشمای بستش با لذت بهش خیره شدم ...

سرشو بلند کرد و با اخم بهم خیره شد قبل از اینکه چیزی بگه خم شدم دستمو به کمرش فشردم و به سمت خودم کشیدم ...

#فندک_طلایی
#پارت_45

آبشار موهای لخت و ابریشمی اش رو به عقب فرستام و لب زدم :

_ نچسب به پنجره شیشه اش سرده ...

اخمش از بین رفته بود نگاه گنگ و سرگردونش بین چشمام دو دو میزد
نمیدونم چقدر محو نگاهش شده بودم به خودم اومدم و بدون هیچ حرفی به سمت در اتاق رفتم که بین راه صداشو شنیدم:

_بابت لباسا ممنون ...

روی پاشنه پا چرخیدم ... خیره تو چشمای خاکستریش سر تکون دادم و از اتاق بیرون رفتم.

برای اینکه از فکر نگاه بیرون بیام موبایلمو از جیبم بیرون کشیدم و شماره سروش رو گرفتم
با دومین بوق جواب داد:

_ پرونده حاضره داداش ولی اونقدری که بتونه بیشتر از یکسال سیامک رو تو زندان نگه داره تپُل نیست ...!

لعنتی زیر لب نثار سیامک کردم و گفتم:

_بقیشم به زودی به دستت میرسه ، نمیخوام هیچ کس بدونه اون پرونده دست توعه سروش پس مراقب خودت باش ...

_ من حواسم به همه چیز هست نگران نباش ، سیامک داره کم کم بهم اعتماد میکنه هر چیزی که بتونه ذره ای به پرونده کمک کنه و زمینه میکنم جاشم امنه تو کی به گروهش اضافه میشی؟


_هنوز اونقدر نتونسته بهم اعتماد کنه که راجب گروهش بگه ولی به زودی همو میبینیم ...

_ اون دختره ، نگاه چی میشه!؟

_میسپارمش به سردار بعد از من اون مطمئن ترین کسیه که میتونه از نگاه مراقبت کنه تا دست سیامک بهش نرسه !!

_ پس منتظره خبرتم ... یا علی .!

_علی یارت .. خدا فظ داداش.

" نـــگاه "

رفتارای ضد و نقیض حسام برام عجیب بود، یه روز جدی و خشن و ترسناک ... یه روز شیطون و جدی و .... نمیدونم به حس سومی که دارم چی میگن!که حتی اسمم نمیتونم روش بزارم.
#پارت_46

در اتاق با خوردن دو تقه کوتاه از هم باز شد و طناز وارد شد ..

با دیدن لباسای روی تخت ابرو هاشو بالا انداخت و سوت ریتم داری کشید

به سمتشون رفت و ست لباس زیر هارو بالا گرفت با خنده بلندی گفت:

_جونم به سلیقه حسام به به خوشم اومد توری پسنده پس!!

ست سفیدی که هنوز دستم بود رو پرت کردم تو صورتش که بین راه گرفتش و گفت:

_ نه این از همشون قشنگ تره یه دور بپوشش ببینم ...

با حرص گفتم حتـــــما اونم جلوی تو ... خانوادگی بیتربیتن! اون از حسام این از تو ...

متفکر دستشو زیر چونش زد و گفت:

_راسی حسام داشت از اتاقت میومد بیرون ...

نگاهی به ست دستش کرد و با شیطنت گفت:

_ اهـــــا ...

انگشتمو به سمتش گرفتمو با تهدید گفتم:

_اون چیزی که تو کلت میگذره بریز دور اصلا اون نیست فهمیدی؟

دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:

_ من به چی فکر میکنم؟ مگه ذهن خونی؟
ولی اگ میخوای به چیزای بد بد فک نکنم باید اینارو بپوشی ببینم ...!!

هر دو رو روی انگشتش گرفت و چرخوند با خنده گفت:

_تا سه میشمارم نگیریشون فکرمو بلند بلند داد میزنم ...

خودمم میخواستم امتحانشون کنم که حضور حسام همه ذهنمو بهم ریخت

از دستش کشیدم و گفتم:

_ وحشی

به سمت دستشویی رفتم تا بپوشمش صداشو بلند کرد و گفت:

_منتظرما دیر نکنی عشقم...

با بستن سگک اش به سمت آینه رفتم و به خودم خیره شدم واقعا زیبا بود و اندامم رو خیلی قشنگ قاب گرفته بود ..

با فکر اینکه طناز بیرون نشسته ، پیرهن حسام رو بدون اینکه دکمه هاشو ببندم تنم کردم و بیرون رفتم اما کسی که جای طناز نشسته بود حسام بود !!!

🍃
#فندک_طلایی
#47

از شوکی که با دیدن حسام بهم وارد شده بود حتی نمیتونستم دستانم را تکان داده و جلوی پیرهن را ببندم ...
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که حسام سر به پایین گرفت و گفت:

_ببندش ...

دستای لرزانم رو بالا اورده و دونه دونه دکمه هارا بستم از شدت خجالت مانند کوره آجر پزی ازم حرارت بیرون میزد
با قدم های بلند و محکم به سمتم اومد و گفت:

_باید حرف بزنیم ...

لب زدم :

_لباسامو عوض کنم میام پایین

وقتی از جاش تکون نخورد چشمامو محکم فشردم و لب پایینم رو زیر دندون کشیدم که انگشت گرم و مردنش لبم را از زیر دندونم بیرون کشید .

_گازش نگیر ...

ضربان قلبم بی وقفه بالا رفته بود و با تماس دستش انگار برق 500 ولت بهم وصل کردن قبل از اینکه به چشمانش نگاه کنم کلافه دستی تو موهای مشکی و خوش حالتش کشید چرخید و از اتاق بیرون رفت
نمیفهمم این مرد چی داره که هیچی بهش نمیگم؟
درسته یه جاهایی به ندرت برق شیطنت رو تو چشماش میبینم ولی دستاش ،آغوشش ،حرفاش، نگاهاش همه شون پاکه ... اما بازم ...

_اوف طناز حتما خفت میکنم با همین دستام

سرمو در دستانم فشردم و به سمت کیسه ها رفتم با پوشیدن تونیک و شلوار سفید و سرمه ای به طبقه پایین برگشتم

به سمت حال رفتم و به اطراف خیره شدم با دیدن حسام کنار پنجره تمام قد به سمتش قدم برداشتم و در کنارش ایستادم
بدون اینکه بهم نگاه کنه شروع به حرف زدن کرد:

_ برای مهمونی یه نقاب برات گرفتم که تقریبا نصف صورتتو میپوشونه و سیامک نمیتونه بشناستت ... نگران برداشتنش نباش تا آخر مراسم کسی ماسکشو برنمیداره
چیزی که میخواستم باهات صحبت کنم یکی این بود و یکی اینکه تو مدت طولانی پیش من نمیمونی
چند هفته دیگه میسپارمت به سردار و میرم ...

با تردید و ترسی که به دلم افتاده بود لب زدم:

_کُ.. کجا ؟ کجا میری؟

نور ماه روی صورت اخمو و جذابش چشمامو نوازش میکرد
اما با شنیدن حرفش اشک تو چشمام جمع شد:

_ به عنوان دستیار سیامک وارد گروهش میشم ...

اولین قطره اشکم مساوی شد با چرخیدن حسام و تعجبش از چشمای بارونیم
سرمو به نشونه نه تکون دادم :

_خطرناکه نکن لطفا

فنجانش را روی میز نسبتا بلند کنار پنجره گذاشت و با دستاش دو طرف صورتم رو قاب گرفت و گفت:

_ این قضیه باید یه جایی تموم شه من تمومش میکنم ...

#فندک_طلایی
#48

" ســـوم شخص "

_از حسام مطمئنی؟

_ با بسته شدن پرونده پدرش بدون هیچ مدرکی نسبت به پلیس بی اعتماده و مطمئنن همین نفرتی که کم کم داره بزرگ میشه خیلی به ما کمک میکنه ...

خم شد چاقویی که با ان پوست سیب سرخ را میبرید زیر گلوی سیامک گذاشت:

_ یه کلمه ... مطمئنی یا نه!؟

سیامک که از سرمای چاقو بدنش به لرزه افتاده بود به سرعت لب زد:

_ مطمئنم ... به حسام قدر چشمام اعتماد دارم ...

لبخندی زد و چاقورو از زیر گلوش به سمت گونه اش کشید:

_ میدونی اگه حسام بخواد با اون جغد پیر همدست بشه چه بلایی سر تشکیلاتم میاد نه؟
اونوقت ...

چاقورو پایین چشم چپ سیامک نگه داشت و گفت:

_ چشماتو با همین چاقو میکشم بیرون ... چون میفهمم چشمات قابل اعتماد نیستن !

کمی عقب کشید و ادامه داد:

_ امیدوارم برای اون جغد پیر برنامه خوبی داشته باشی ...

سیامک به تندی لب زد:

_ دارم خانم فقط چند هفته زمان میخوام تا مدرکی که از یه جاسوس به دستش رسیده رو پیدا کنم

دستان ظریفش از روی صورت سیامک پایین کشید و مجدد سیب سرخ رو در چنگ گرفت برشی زد و سیبو دو نصف کرد
_ چهار هفته دیگه سَر سردار باید روی میزم باشه ...
حالا برو بیرون ...

سیامک به سرعت از مبل چرمی بلند شد و با تعظیم کوتاهی از اتاق بیرون زد ...

#فندک_طلایی
#49

"نـــگاه "

سه روز از روزی که حسام گفته بود میخواد به عنوان دستیار سیامک وارد گروهش بشه میگذشت ...

دلم آشوب بود از فکر اینکه یه وقت لو بره و سیامک بلایی سرش بیاره هر شب کابوس میدیدم ...

کابوسی که چند وقته افسارش دست سیامک افتاده حالا حسام هم بهش اضافه شده...

دستمو به پله ها گرفتم و اروم به سمت آشپزخونه رفتم تا برای شام یه چیزی درست کنم که متوجه طناز روی مبل شدم ..

به سمتش رفتم و خواستم صداش کنم که با دیدن چشم های بستش پشیمان شدم وبه سمت اشپزخانه عقب گرد کردم

با باز کردن یخچال همون جلو خشکم زد!

کی خالی شد؟
ای بابا ...

حسام که دیر میاد ،طنازم خوابه، سهیلم پس فردا شب برمیگرده .. یعنی خودم برم یه چیزی بخرم؟

از روی اپن خم شدم و دوباره به طناز نگاه کردم انقدر مظلوم خوابیده بود دلم نمی اومد بیدارش کنم

به سمت در رفتم و با پوشیدن مانتو و شال ، مشکی و قهوه ای طناز و برداشتن کیف پولم و کلید از روی جا کلیدی از در بیرون زدم .

قدم زنان به سر کوچه رسیدم و وارد سوپر مارکت شدم چند بسته از مواد غذایی که میخواستم برداشتم و روی میز پیشخوان گذاشتم .

مرد جوانی که داشت خرید هارو حساب میکرد نگاهی از سرتا پا بهم کرد و گفت:

_ تازه اومدی تو محل؟

از لحن صمیمیش اخمی کردم و کمی سرمو تکان دادم و لب زدم :

_ چقدر شد؟

_قابلتو نداره ....

کارتو کشید و با برگه رسید سمتم گرفت دستمو جلو بردم تا ازش بگیرم که کارتو محکم نگه داشت و گفت:

_ یکم بیشتر بمون عزیزم ..

کارتو بشدت از دستش کشیدم و بدون هیچ حرفی با برداشتن کیسه خرید از مغازه بیرون زدم .

نیمی از مسیر رو نرفته بودم که صدای قدم هایی از پشت به گوشم رسید کیسه رو تو دستم مشت کردم تقریبا از ترس میلرزیدم ...

قدم هام رو تند تر برمیداشتم ... کلید را از جیبم بیرون کشیدم قبل از اینکه کلید رو سمت در ، ببرم دستی از پشت بازومو کشید و محکم به در کوبید با وحشت سر بلند کردم و با دیدن پسری که تو سوپر مارکت بود جیغ بلندی کشیدم که...

🍃 #فندک_طلایی
#پارت_50

دستشو محکم روی دهنم فشرد و خودشو بهم چسبوند ...

چشمام از شدت ترس گشاد شده بود حتی نفس کشیدنم یادم رفت...

با حس خیسی زبونش زیر گردنم پامو بالا اوردم تا بین پاش بکوبم اما زود فهمید و با دست ازادش پامو محار کرد ...

نمیدونستم دیگ چیکار کنم همینکه دستش یکم شل شد جیغ زدم :

_کمک..

با کشیده ای که تو صورتم خورد مبهوت ساکت شدم...

خدا کجایی!؟ کجایی که هرکسی میرسه کشیده ای نثارم میکنه!؟

دستشو دور گردنم حلقه کرد که چشمامو از درد بستم از بین دندونای کلید شدش لب زد:

_از دخترای چموش خوشم نمیاد پس رام باش تا بهت خوش بگذره میدونم چیکار کنم کیف کنی حالا بیا بریم اون پشت که ...ای ای ای...

با صدای ناله و فریادش چشم باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت سرخ حسام بود جوری دست پسر رو پیچونده بود که روی زانو نشسته بود...

سرشو به گوش پسر نزدیک کرد و زیر گوشش غرید :

_ یه سوال اسون میپرسم میدونی اینجا خونه کیه؟

پسر با ناله گفت:

_غلط کردم آقا غلط کردم...

با فشاری که حسام به دستش اورد پسر فریاد دردناکی کشید و حسام بدون رهاکردنش زیر گوشش گفت:

_به من میگن سرگرد نریمان میشکنم دستی رو که روی یه دختر بی دفاع بلند شه چه بسا اون دختر مهمونمم باشه ...

دست پسرو که رها کرد پسر با گریه و فریاد دستشو چسبید ...نگاه مبهوتم روی صورت حسام و پسر دودومیزد که به سمتم اومد خم شد کلید رو از روی زمین برداشت در رو باز کرد و کنار ایستاد .

حتی نمیتونستم تکون بخورم پاهام بی حس شده بود ... دست پسرو شکسته بود خدای من !!
ورم دستش کاملا معلوم بود ...

دستشو پشت کمرم گذاشت و زیر گوشم گفت :

_برو تو نگاه

به داخل حیاط هولم داد و گفت:

_برو داخل تا بیام با توام کار دارم ...

وحشت زده بهش خیره شدم و با بسته شدن در پاهای بی جونمو سرعت دادم و به داخل خانه دویدم با باز کردن در طناز با چششمای گرد وسط سالن تقریبا جیغ کشید :

_کجا بودی؟ سکته کردم که دخت..

با دیدن صورتم ساکت شدو لب زد:

_نگاه؟

پا تند کردم و از پله ها به سمت اتاقم دویدم درو از پشت قفل کردم و پشتش نشستم

🍃

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...