ویژه کنید
عکس و تصویر #فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید ...

#فندک_طلایی
#پارت_1

با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم .

امروز روز پدره ، روزی که سه ساله جشنش رو تو بهشت زهرا میگیرم !
گل هایی که هر سال میبرم با دستای خودم میکارم و آبیاری میکنم .... !

شاید اگه اون روز که بابا و مامان و نگار داشتن میرفتن شمال بهانه نمی آوردم و باهاشون میرفتم الان هر 4 تامون تو بهشت کنار هم بودیم !

با صدای سید مرد میانسال و شوخی که مثل پدرم برام عزیزه و نزدیک دوساله که پیشش کار میکنم از افکار پریشونم جدا میشم .

_ نگـاه شبیه رز سفید شدی بس بهشون خیره شدی دخترم!

لبخند دلنشینی بهش زدم و به خطوط روی صورتش خیره شدم.
لبخندش کمرنگ شد و زمزمه کرد :

_میخوای بری بهشت زهرا؟

سرمو به نشونه آره تکون دادم زمزمه وار بله ای گفتم که نگاهش غمگین شد .

تو این سه سال چندین بار سر قبر مامان و بابا و نگار میرفتم "روز های تولدشون ، سالگردشون، سال نو و روز تولدم !! "

سید و عمه همیشه ازم گله داشتن بابت این کارم ولی دست خودم نبود که بود؟؟
وقتی پدر و مادر و خواهر دوقلوم رو از دست دادم 17 سال بیشتر نداشتم !

**

بوی گلاب توی بینی ام پیچید یک دستمو روی اسم مامان و بابا و دست دیگرم رو روی اسم نگار که سنگ قبر کناریشون دفن شده بود کشیدم و زیر لب زمزمه وار باهاشون شروع به حرف زدن کردم:

_سلام عزیزای نگاه ، خوبید ؟ بدون من خوش میگذره ؟بابا جونم روزت مبارک !ببین برات همون گلای مورد علاقتو آوردم همونا که تو باغچه میکاشتی ! نذرتم سره جاشه مثل هر سال بردم دادم حاج میثم بده به اونایی که مثل من پدرشون رفته پیش خدا !

مامان نرگسم چطوری !؟ پیش بابا و نگاری مگه نه!؟میدونی چقد دلم هوای قورمه سبزیاتو کرده!؟ هوای بغل کردنت ، بوسیدنت ....

اشک لجبازم اروم روی گونم چکید و ادامه دادم :

_ مامان ،بابا !! هوایی نمونده برام دارم خفه میشم تو این بی هوایی روزگار که آغوششو برام باز کرده و تنهاییاشو داره نصیبم میکنه ...!

مامان نرگسم دلم هوای لالاییاتو کرده کاش بودی هوای آغوش بابا وقتی منو نگارو بغل میکرد و میچرخوند تک خنده ای زدم و با بغض ادامه دادم:

_ کاش بودین ...کاش به جای این سنگ سرد و بی حس اغوش گرم تون رو بغل میکردم و فشار میدادم باز سرهمه چی با نگار بحث میکردم و تو سرو کله هم میکوبیدیم ،کاش دوباره باهم میرفتیم کافه زندگی و کنار دوستامون با صدای بلند میخندیدیم دوستایی که الان دیگه نیستن چون فکر میکنن یه دختر یتیم ... ولش کن ...کاش بودی ... کاش بودین.... !!

بوسه ای به سنگ تمام مشکی اشون زدم و با خداحافظی کوتاهی از قطعه خارج شدم .

از سوز پاییزی و ابرای گرفته معلوم بود بازم مثل این چند روز آسمون هوای گریه داره .... مثل من ..مثل خیلیا که مثل منن!

اولین قطره بارون که روی گونه ام چکید خاطره شیرین و قدیمی رو برام زنده کرد:

_نگار بسه این خرافات چیه !؟کی انداخته توکلت !؟
#فندک_طلایی
#پارت_2

_ این چیزا خرافات نیس یه روز به حرفم میرسی نگاه خانوم ... میگن اولین قطره بارون قسمت هر کس که بشه ، یه آرزوش برآورده میشه.
واسه همین منم که همه زندگیم بسته به ارزوهامه، همیشه چشمم به آسمونه برخلاف جناب عالی که عاشق آفتابیو از هوای ابری فراری، من از ابری بودن آسمون خوشحال میشم... تا از اون بالا یه ابر واسم چشمک میزنه زود میدوم میام زیر سقف آسمون تو خیابونای خلوت این شهر شلوغ تا اولین قطره بارون که از اون بالا سر خورد اومد پایین ،صاف بیاد تو بغل من !!

" آرزو کن نگاه ، ارزو کن....!! "

اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و زیر لب گفتم :

_ارزو؟؟ آرزویی که بر آورده نشه یه رویا میمونه و رویا ها هیچ وقت واقعی نمیشن ... مرگ درمان نداره ...برگشت نداره ...مرگ یعنی تمام !وقتی روح عزیزات بره پیش خدا هیچ وقت پیشت بر نمیگرده !!

از وقتی نگار رفته با ابری شدن هوا زمزمه وار میگم " باز گرفته به یاد نگارم "
دستمو داخل بافت کرم رنگم فرو کردم و قدم زنان به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم ....

با دیدن اتوبوس نارنجی که داشت حرکت میکرد دستی تکون دادم که توقف کرد.

با دو خودمو بهش رسوندم و سوار شدم ، مسافر هارو زیر چشم نگاه کردم و روی صندلی ام نشستم .

یه خانوم با نوزادش و پیرمرد اخمویی که داشت از شیشه خاک گرفته به سیاهی شب نگاه میکرد و پسر جوونی که لباس سیاهش و چشمای قرمزش نشون میداد عزیزی رو از دست داده !

لباس سیاه پسرجوون خاطرات تلخ سه سال پیش رو مجدد برام زنده کرد روزی که اندازه این پسر شاید هم بیشتر شکسته بودم و توی همچین عصر باروونی روی آخرین صندلی انتهای اتوبوس نشسته بودم و اشک میریختم ...

بعد از خبر مرگ خانوادم شوک شدیدی بهم وارد شده بود نه اشک میریختم نه ناله میکردم نه حرف میزدم ... به معنای واقعی کلمه شکسته بودم . مثل یه مرده توی مراسم شرکت میکردم .

درست روز چهلمشون وقتی همه رفتن عمه کنارم نشست و خواست بلندم کنه که دستشو به شدت پس زدم همونطور که هق هق میکرد از جابلند شد و تو ماشین نشست .

چشمام بین اسم مامان و بابا و نگار میچرخید و هیچی نمیگفتم با نشستن پیرزن سیاه پوش در کنارم با چشمای سرخم بهش خیره شدم ...

وقتی دستشو روی سنگ قبر مامان و باباو نگار کشید و براشون فاتحه خوند انگار پتک سنگینی روی سرم کوبیدن 40 روز از رفتنشون میگذره و من حتی براشون فاتحه ام نخوندم اونوقت غریبه ای که نه منو میشناخت نه خانوادمو داشت براشون فاتحه میخوند.

اشک تو چشمم جمع شد اما پایین نیومد نمیتونست بریزه انگار یه چیزی مانعش میشد ! مثل بغضی که تمام این چهل روز تو گلوم گیر کرده بود و نمیتونست رها شه !

فاتحه اش که تمام شد دستش رو روی دست یخ زده ام گذاشت با وحشت سرشو بلند کرد و به چهره رنگ پریده ام خیره شد انگار تنهایی ام رو حس کرد فهمید چقدر تنها شدم ،چقدر شکستم دستمو اروم کشید و تو آغوشش فشردم .


#فندک_طلایی
#پارت_3

هیچ حرکتی نمیکردم حتی صدای نفسامم شنیده نمیشد فقط صدای کوبش قلبم بود که محکم به در و دیوار سینم میکوبید ، از حس بوی گل نرگس روی لباس پیرزن غریبه !!

دستامو بلند کردم و دورش پیچیدم بوی نرگس مشامم رو پر کرد نمیتونستم لحظه ای ازش جدا شم بعد از چند لحظه زیر گوشم زمزمه کرد زمزمه هایی مادرانه و پر بغض :

_بمیرم برات که اینجوری شکستی تو چند سالته گل سفیدم !؟
میدونی من چرا اینجام ؟ اومدم برای دخترم امروز میشه یک سال که از پیشم رفته تنها نرفته با شوهرشو بچه به دنیا نیومدش رفته !!!

سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم غم چشماش دلمو پر از تاسف و اندوه کرد چشمام از اشک های نریخته دو دو میزد که دستامو فشرد و گفت :

_تو خودت نریز ! توخودت بریزی داغون میشی ! میشی یه رز پژمرده که هرچی بهش آب بدی شاداب نمیشه فک میکنی با عذاب خودت عزیزت برمیگرده؟ اون فقط با دیدنت عذاب میکشه ، درد میکشه ، زار میزنه ... اینو میخوای؟

از فکرش هم مو به تنم سیخ میشد ولی نمیتونستم ، نمیتونستم بیرون بریزم هرچی اشک واه و جیغ خفه شده تو این چهل روز بود .

نمیخواستم بخواطر من عذاب بکشن نمیخواستم ...

چطور بهشون فکر نکردم چطور؟

سعی کردم گریه کنم سعی کردم جیغ بزنم اما نمیشد نمیشد نمیشد !!!

اصوات نا مفهومی از دهنم بیرون میومد ولی بازم بی نتیجه بود ، مشتمو محکم روی خاک کوبیدم نا امید شده بودم که یک طرف صورتم داغ شد !!!

انگار راه گلوم با اون ضربه ناگهانی و تیز باز شد اولین ناله ام مساوی شد با قطره های اشکی که 40 روز حبس شده بود با جیغ ها و فریاد هایی که خفه شده بود !

عمه به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمتم دوید رو به رویم به زانو افتاد و سخت در آغوشم کشید .... باورش نمیشد دارم گریه میکنم مرتب خدارو شکر میکرد و صورتم رو بوسه میزد !

چند دقیقه به همین منوال گذشت و بعد دنیا جلوی چشمام تارو سپس سیاهی مطلق شد !

وقتی بهوش اومدم فهمیدم 8 روز بیهوش بودم .

باورش هنوز برام سخت بود اینکه دیگه خانواده ای ندارم ، خواهر دوقلوم ، پدرم ، مادرم ، عزیزترین ادمای زندگیم به یکباره از پیشم رفته بودن


#فندک_طلایی
#پارت_4

با رسیدن به ایستگاه آخر از اتوبوس پیاده شدم و به سمت خونه ام حرکت کردم هنوز قدم اولم به دوم نرسیده بود که برق های خیابان رفت .
سکوت رعب آورش یک طرف ترسم از اون تاریکی مطلق طرفی دیگر .

دستامو زیر بغلم گرفتم و به قدم هام سرعت دادم که نور ماشینی که از پشت سرم میومد فضای جلوم رو روشن کرد .

قدم هام رو راحت تر میداشتم که با ترمز ناگهانی ماشین درست پشت سرم هینی کشیدم و با زانو بر آسفالت فرود اومدم صدای فریاد مرد رعشه بر تنم انداخت :

_آخه احمق مگه نمیدونی تو شب باید رنگ روشن بپوشی که ماشین لهت نکنه اگه به موقع ترمز نمیکردم الان ..... اه .

با صدای خشمگینی ادامه داد:

میخوای خودتو بکشی یکی دیگه ام با خودت نکش تو چاه برو بالای یه ساختمون خودتو پرت کن پایین .

از حرف های عجیبش چشمام گرد شده بود و نفسم حبس .

ظاهرا فهمید که از ترس روی زمین میخ کوب شده ام که پیاده شد و بازو هایم رو محکم گرفت و کنار جدول های خیابان نشاندم .
هنوز ازم فاصله نگرفته بود که سرش رو بلند کرد و تو چشمام خیره شد .

از نگاهش یخ زدم . چشماش با دیدن صورتم چراغانی شد و به جای اینکه عقب برود روبه رویم روی دو زانو نشست و لب زد :

_چقدر شبیه عروسکی خوشگلم میخوای ببرمت خونه .!؟

درد زانوانم را فراموش کردم و کیفم رو از کنارش چنگ زدم و بالافاصله از جایم بلند شدم و شتاب زده و با بیشترین سرعتم ازش دور شدم .
عجیب با اون نگاه تیز و بی شرم که صورت و بدنم رو اسکن میکرد وجودم رو از ترس به لرزه در آورده بود .

فکر میکردم دنبالم بیاد اما در کمال تعجب نیامد .

**

با رسیدن به خونه نقلی ام که پارسال به کمک عمه خریده بودم به سمت حمام رفتم و بعد از یه دوش حسابی سرحال بیرون اومدم .

با اینکه از قرمه سبزی که دیشب پخته بودم توی یخچال مونده بود هیچ اشتهایی نداشتم و بعد از خشک کردن و بافتن موهام به سمت رخت خواب رفتم و خودمو به دست خواب سپردم .

صبح با پوشیدن مانتوی صدری و شال و شلوار کرمی به سمت گل فروشی رفتم ، حسابی غلعله بود ...

امروز سید چندتا از بچه هایی که توی گل خونه کار میکردند رو هم آورده بود تا زودتر کار ها رو تحویل بده ...

به سمت بچه ها رفتم و با کمک هم نصف دسته گل هارو به سرعت تزیین کردیم .

چیزی نگذشته بودسید وارد مغازه شد و بعد از خسته نباشید به همه یک بسته شیرینی در آورد و به تک تکمون داد به من که رسید لبخند مهربونی زد و گفت:

_حال رز سفیدم چطوره!؟سرحال شدی بابا!؟

#فندک_طلایی
#پارت_5

لبخندم از شنیدن کلمه بابا روی صورتم موند خم شدم دستای پر مهر سید رو بوسیدم که شونه هامو گرفت و محکم بغلم کرد .

با صدای اعتراض بی بی سرمو از شانه های محکم سید بلند کردم و با لبخند بهش خیره شدم:

_سید بچمو خفه کردی تو که هر روز میبینیش برو کنار ، بزار منم بغلش کنم دلم براش تنگ شده .

سید با لبخند و عشق به بی بی نگاه کرد و در حالی که منو به سمت بی بی میبرد گفت :

_بیا حسود خانوم بیا توام بغل کن دخترمو ...

بی بی دستاشو برام باز کرد که سریع در آغوش نرمش فرو رفتم بعد از اون روز تو بهشت زهرا که بی بی از بغض نجاتم داد تنهام نذاشت و بهم کمک کرد بهتر شم بعد از اینکه نسبتا سلامتیم برگشت ، یه خونه نزدیک خونه بی بی و سید خریدم .

عطر تنش رو بو کشیدم و در حالی که لپ های سفید و تپلش رو میبوسیدم زمزمه کردم :

_ای جونم بی بی خوشگلم دلم برات یه ریزه شده بود چرا این همه راهو اومدی خودم میخواستم امشب بیام پیشت .

اخماشو به شوخی تو هم گره زد و سرشو برگردوند و گفت :

_ آره دل تنگیت ازسر زدنای زیادت معلومه ...!!

در حالی که لپاشو پاک میکرد به شوخی زمزمه کرد:

_دختر گنده هنوز بلد نیس ملیح بوس کنه دو روز دیگه شوهر میکنه پسره چشماش گرد میشه !! عین این پیرزنا لپ طرفو تو دهنش میگیره میک میزنه واه واه واه ....!!

با صدای بلند خندیدم و بیشتر تو آغوشم فشارش دادم که صدای سید دراومد :

_دخترم اون پیرزن استخون نداره الان له میشه هاااا .....

بی بی با چشمای گرد شده رو به سید گفت:

_من استخون ندارم پیرمرد!؟؟

سید با لبخند به سمت بی بی اومد و دستشو دور شونه هاش انداخت و گفت :

_سید قربون اون چشمای دریاییت بشه که منو توی طوفانش غرق میکنه!

لپای بی بی با سرعت نور گل انداخت و مشت ارومی تو شکم سید کوبید .

دلم از عشقی که بینشون موج میزد ضعف رفت .

همه کارکنابا لبخند بهشون خیره شده بودن ...

سید و بی بی که به سمت حیاط پشت گل فروشی رفتن دوباره همه مشغول کارهاشون شدن .

#فندک_طلایی
#پارت_6

" حســـام "

زیر دوش ایستادم و فکرمو روی حرفای سردار متمرکز کردم قتل سه تا از سرهنگ های ارشد تو فاصله چند روز اونم درست زمانی که داشتن به هدفشون نزدیک میشدن واقعا جای شک داشت !

"پرونده ای که نه ساله حل نشده حالا داره قربانی میگیره " !! این جمله لعنتی شده تیتر اخبار و رسانه ها و کم کم داره اعصاب خورد کن میشه !

سرمو بلند کردم و به تصویر اخم آلودم تو آینه روبه روم خیره شدم ... این اشتباه نیست که من فکر میکنم جاسوسی بین نیرو ها وجود داره اما کی میتونه باشه؟ کی تو اون جلسه های محرمانه که اکثرا سرهنگ یا سردار بودن ممکنه بخواد ....

با صدای زنگ گوشیم از فکرو خیال جدا شدم ،
فردا باید از سروش بخوام لیست همه اونایی که تو جلسه محرمانه شرکت داشتنو برام دربیاره ...

دوش رو بستم و حوله رو دور کمرم پیچیدم .

با برقراری تماس صدای سهیل تو گوشم پیچید:

_ســـلام دادش بزرگه حال و احوال ؟

تای ابروم نا خوداگاه بالا افتاد :

_علیک سلام چیکار کردی باز؟

صدای بلند خندش توی گوشی پیچید :

_شاید باورت نشه ولی این بار هیچی ...!
دلم هواتو کرده میخوام چند روز پیشت بمونم !

با اخم گفتم :

_از آخرین باری که گفتی هیچی خاطره ی جالبی ندارم ! اگه تعریف نکنی زنگ میزنم از مامان میپرسم .

کلافه نفسشو فوت کرد و سکوت کرد پس حدسم درست بود یه چیزی شده !

_چیکار کردی؟

_ این تن صدای آرومتو بزار برای اعتراف گیری از مجرما داداشم ... خب مامان از خاله شنیده که مهماندارای هواپیما برا من عشوه میریزن پس به صلاحمه زودتر با دخترشون عقد کنم یوقت از راه به در نشم خدایی نکرده !!!!

منم گفتم نه و .... خلاصه وسایلم دستمه پشت در خونتم !! باز کنی یه دنیا ممنونت میشم !

#فندک_طلایی
#پارت_7

بدون حرف دیگه ای تماسو قطع کردم , به سمت آیفون رفتم پس از باز کردن در به سمت اتاقم حرکت کردم و تیشرت و شلوار مشکی که از قبل آماده روی تخت گذاشته بودم پوشیدم و از اتاق خارج شدم .

با اخمی که همیشه روی صورتم بود به چهار چوب در ورودی تکیه دادم .

سهیل آروم و ریلکس مسیر حیاط رو طی کرد و به محض اینکه بهم رسید مثل بچه های پنج ساله چمدونش رو رها کرد و پرید بغلم !!

بعد از اینکه دلتنگیش بر طرف شد ازم جدا شد و با لبخند گفت:

_جون تو دلم برای این اخماتم تنگ شده بودا ...

_ بیا تو بچه ...

خودم جلو تر به سمته آشپزخانه رفتم و قهوه ساز رو روشن کردم .
پشت سرم اومد و روی صندلی کنار اوپن نشست و دستاشو تو هم گره زد ...

_ ایندفعه جدا من مقصر نیستم حسام ، نمی تونم با کسی که ازش بدم میاد ازدواج کنم ... از یه طرفم که...

_میدونم ... به مامان چی گفتی؟

_مامان دائم میگه بهتر از طناز گیرت نمیاد ، خانوم ، نجیب ، تحصیل کرده ... هه خبر نداره خانوم یه پا فاحِــ...

با صدای نسبتا بلندی غریدم:

_ســهیل

با دو دستش صورتشو دست کشید و چشماشو فشار داد یکی از دستاشو پشت گردنش گذاشت و زمزمه کرد :

_معذرت میخوام ...

فنجون قهوه رو جلوش گذاشتم ، صندلی مقابلشو بیرون کشیدم ، نشستم با جدیت گفتم :

_مطمئنم طناز بی گناهه و تو دام یه مشت ادم مست و سودجو افتاده ... بعد از باز جویی چون بی تقصیر بود آزاد شد، چرایه درصد احتما نمیدی که طناز بی گناه باشه؟؟

_چیزی که من دیدم تو ندیدی !اون گناهکاره وگرنه بین ...

با دادی که سرش کشیدم ساکت شد و سرشو پایین انداخت :

_ توام گناهکاری که نرفتی جلو تا از بین اون همه مرد بکشیش بیرون !! اگه پلیس به موقع نمیرسید که ...

نفسمو محکم فوت کردم و بهش خیره شدم ...

با صدای گرفته ای گفت :

_اون پارتی لعنتی گند زد به همه افکارم راجب طناز ، گند زد ....!!

#فندک_طلایی
#پارت_8

" نــگاه "

تلفن رو برداشتم و شماره عمه رو گرفتم ولی در دسترس نبود نا امید تلفن رو سرجاش گذاشتم خودمو با چرخوندن خودکار سبز مقابلم سرگرم کردم که از دستم لیز خورد و روی زمین افتاد خیز برداشتم تا از افتادنش جلو گیری کنم ولی بدتر عقب و عقب تر رفت ....

با صدای جیر جیر در فهمیدم کسی داخل مغازه شده از همون زیر میز که خودمو به سمت خودکارم میکشیدم بلند گفتم :

_سلام ، خوش اومدید ... الان میام ...

با قرار گرفتن دو کفش چرم مشکی مردونه رو به روی خودکارم دست از تقلا برداشتم ...
دست مردونه ای خودکار رو از روی زمین برداشت و بلند شد همزمان من هم سرمو بلند کردم ....

از دیدن کسی که مقابلم بود اون هم با یونیفرم نظامی تعجب کردم ...
لبخندی زد و گفت :

_سلام

سپس خودکار رو به سمتم گرفت ...

انقدر توی شک بودم که با این حرکتش به جای گرفتن خودکار بهش خیره شدم.
با لمس دستش روی گونم به خودم اومدم و با اخم صورتمو عقب کشیدم
خودکارو اروم از دستش بیرون کشیدم ...

بی پروا به صورتش خیره شدم و گفتم:

_کمکی ازم برمیاد؟؟

با زبونش لب هاش رو مرطوب کردو گفت :

_اووووم شاید هر دو بتونیم بهم کمک کنیم !

منظورشو نفهمیدم سوالی سرمو تکون دادم که دستاش رو روی میز گذاشت و بر روی صورتم خم شد .
با یه لبخند کج دستشو توی جیبش فرو برد و دفترچه قرمز رنگ و کوچکی بیرون کشید...

#فندک_طلایی
#پارت_9

متوجه نوار صورتی کنارش شدم دفترچه خودم بود با چشمای گرد شده به دستش خیره بودم که شروع به حرف زدن کرد:

_هفته پیش رو یادته!؟ وقتی از جات بلند شدی از جیبت افتاد .

دستمو به سمت دفترچه بردم تا ازش بگیرم که با دست دیگه ش مچم رو گرفت چشمام از این حرکتش گرد شد .
لب زد :

_اسمت به صورتت میاد"نگاه"
آدم دوست داره همش نگاهت کنه !

به نفس نفس افتادم به طرز عجیبی از این مرد میترسیدم طرز نگاه کردن و حرف زدنش اذیتم میکرد لب زدم :

_خواهش میکنم دستمو ول کنید !

فشاری به مچم وارد کرد که صورتم از درد مچاله شد و آخی گفتم دستمو به سمت لبش برد و بوسه ای روی مچم زد که لرزی به اندامم نشست ...

به سرعت دستمو از دستش بیرون کشیدم و قدمی عقب رفتم که خندید و فاصله بینمون رو پر کرد :

_نگاه ضد حال نباش ضربان قلبتو کاملا حس میکنم .... وقتی نفس نفس میزنی خیلی خواستنی میشی !
چیزایی که میخوامو بهم بدی به نفع هر دومونه !

از ترس نمیتونستم قدم از قدم بر دارم با صدای لرزون گفتم :

_چی میخوای؟

روی صورتم خم شد و با چشای سرد و ترسناکش به تک تک اعضای صورتم خیره شد و گفت:

_ اول تورو ...تورو میخوام نگاه ...میخوام لمست کنم با عشقی که تو دلم کاشتی برات بهترین زندگی رو میسازم...

دستش روی کمرم گذاشت و ادامه داد:

_ اینجا نمیشه خوب حرف زد شب میام پیشت خوشگلم باهم راحت حرف میزنیم .

دستشو از کمرم به شدت پس زدم و وحشت زده گفتم :

_من با شما هیچ حرفی ندارم بار آخری باشه که به من دست میزنین !وگرنه...

با یه حرکت دستمو پیچوند و پشت کمرم قفل کرد یکی از دستاش رو روی شکمم گذاشت و گفت:

_وگرنه !؟؟

اشکم داشت در میومد دعا دعا میکردم سید زودتر بیاد لب زدم :

_تورو جون هرچی میپرستی ولم کن .

شالم رو کنار زد و بوسه ای روی لاله گوشم زد و گفت:.....

#فندک_طلایی
#پارت_10

_اولیش قلبم که امشب با حست بهتر میشه و ... دومیش اون ...

با خشم و عصبانیت خودمو از آغوشش بیرون کشیدم ، چرخیدمو کشیده محکمی نسارش کردم که صورتش کج شد با عصبانیت از بین دندون های قفل شده ام گفتم:

تو فکر کردی کی هستی !؟هان!؟ با این لباس هر کثافت کاری میخوای میکنی؟

زدی به کاهدون چون من اینکاره نیستم و اون چیزی که ازمن میخوای باید از هرزه های خیابونی بگیری که بدجور لایق همدیگه این ...حالام گمشو بیرون مرتیکه ی ...

با خم شدنش روی صورتم نطقم بسته شد ...
با چشمای به خون نشسته بهم خیره شد و زمزمه وار گفت:

_ بدنیا نیومده کسی که بخواد دست رد به سینه سیامک سهرابی بزنه توام مستثنا نیستی و ...

با باز شدن درب شیشه ای مغازه ، بقیه حرفش رو خورد و ازم فاصله گرفت ..
سید داخل شد و با بالا گرفتن سرش نگاه متعجبش سمت سهرابی رفت!

به سمتش رفت و دستش رو پیش برد و گفت :

_خوش اومدید ، ام...

سهرابی با لبخند گفت:

_سرهنگ سهرابی هستم ...

سید با لبخند سر تکون داد :

_خوش اومدی پسرم چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده؟

سهرابی برگشت و نگاه کوتاهی بهم انداخت و با وقاری که بهش نمیومد سر خم کرد و گفت:

_نه پدر جان هیچ مشکلی نیست ، دفترچه این خانوم رو تو خیابون پیدا کرد و با ادرسی که اولش نوشته شده بود براشون آوردم همین . . . !!

سید که خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:

_ممنون پسرم خدا خیرت بده بمون کنار هم چایی بخوریم .!

_ممنون باید برگردم اداره انشالا دفعه بعد مزاحمتون میشم ....

سیدبا لبخند گفت:

_توام مثل پسر نداشتم ،مراهمی پسر جان !

از خشم میلرزیدم !همچین ادم پست و بی صفتی جای پسر سید!؟؟

#فندک_طلایی
#پارت_11

بعد از رفتنش از مغازه سید با لبخند به سمتم اومد و گفت:

_چقدر آقا و محترم بود مگه نه!؟این ادما کم شدن تو این دوره و زمونه !

تا شب نتونستم به سید یه کلمه حرف بزنم و زات پلید اون سرگرد عوضی رو رو کنم .

ساعت 9:30 سید درِ،گل فروشی رو قفل کرد و کرکره برقی رو کشید تنها دوربینی که گل فروشی داشت جلوی در بود که رفت و آمد مردم رو نشون میداد همین هم باعث شد اون سهرابی بی صفت با اعتماد به نفس و خیال راحت بهم نزدیک بشه !!!

همراه سید به سمت خونه راه افتادیم و سید از غذاهایی که بی بی از صبح بار گذاشته بود و اجازه یه ناخونک کوچیک رو به سید نداده بود صحبت کرد ...

با باز شدن درب خونه سید عطر گل های رنگارنگ باغچه مشامم رو پر کرد حوض آبی رنگ وسط حیاط قدیمی مثل همیشه پر بود و ماهی های شیطونش هم مشغول بازی بودند بی بی با صدای بلند با خوشحالی گفت:

_رز سفیدم اومد!؟؟

هرچی فکر و تصویر منفی تو ذهنم بود رو دور ریختم بدو بدو خودمو تو آغوشش انداختم و به خودم فشردمش و به قول سید شالاپ شالاپ بوسیدمش که صداش دراومد

همگی با لبخند وارد شدیم و کنار هم غذاهای خوش عطر و طعمی که بی بی پخته بود خوردیم .

بعد از جمع کردن سفره چای ریختم و کنارشون نشستم و گرم صحبت شدیم...

نمیخواستم برگردم خونه میترسیدم سهرابی بیاد سراغم که بی بی با حرفش انگار دنیایی از آرامش رو توی دلم سرازیر کرد .

_نگاه دخترم امشبو پیش مایی فکر خونه رفتنو نکن

دستامو روی چشمام گذاشتم و از ته دلم گفتم:

_چششششم ،من از خدامه شما جون بخواه فدای چشمای دریایت شم
#فندک_طلایی
#پـــارت_12

با صدای آلارم گوشیم چشمام رو باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم و روی تشک نشستم دلشوره عجیبی تو دلم موج میزد که دلیلش رو نمیدونستم !

تشک و پتویی که سید برام پهن کرده بود جمع کردم و توی کمد دیواری گوشه اتاق گذاشتم .

به محض خارج شدن از اتاق با چهره ی غمگین سید و بی بی رو به رو شدم به سرعت خودمو بهشون رسوندم و گفتم:

_یا خدا چیشده!؟؟

قطره اشکی که از چشم بی بی افتاد دلمو ریش کرد .
سید زودتر از بی بی به حرف اومد :

_ دخترِنساء خدا بیامرز (خواهر بی بی) بعد از به دنیا اوردن بچش فوت کرده و حالا به غیر از منو بی بی و پدرش هیشکی رو نداره مجبوریم بریم روستا ...

خانواده پدرش رسمای خاص و عجیبی دارن مثل نشونکردنش برای یکی از پسرا و ....پووف ولی نسیم (بی بی)...

بی بی با گریه حرف سید رو قطع کرد:

_ پس نگاه چی ؟ چجوری بین دوتا بچم یکی رو انتخاب کنم !؟

پس بخاطر من نمیخواست بره !
سرشو تو آغوشم گرفتم و بوسه ای روی روسری مشکی اش زدم و با بغض گفتم:
_الهی نگاه فدای چشمای بارونیت بشه اشکاتو نبینه ... برو فداتشم اون کوچولو الان خیلی بهتون نیاز داره نمیخوای که قربانی اون رسومات مسخره بشه ،میخوای!؟

صدای گریه هاش بلند تر شد طاقت اشکاشو نداشتم منم شروع به گریه کردم و زیر لب قربون صدقه اش رفتم هر دو بهم وابسته بودیم و خبر این دوری نفسم رو بریده بود و قلبم رو میفشرد .

شاید این دلشوره ای که از صبح یقمو گرفته برای همین بوده اما چرا هنوزم هست!؟چرا تموم نشده!؟نکنه اتفاق دیگه ای هم توراهه که من ازش بی خبرم!؟

🍃 #فندک_طلایی
#پارت_13

"طــــناز"

وسط سالن نشستیم ماهک بطری رو سمت نیاوش پرت کرد و کنارم نشست
نیاوش همیشه شروع کننده بازی بود و انگار یجورایی بینمون رسم شده بود اون اول شروع کنه بطری رو وسط گذاشت

قبل از اینکه بچرخونه گفت :

_ جرزنی ممنوعه ، از زیر جراتم نمیتونید دربرید و اینکه توی جرات چیزای مسخره نخوایین که طرف دستو پاش بشکنه " آدم باشید" لطفا ....

قسمت آخرو کاملا منظورش با صدرا بود که دفعه قبل باعث شد پای سها بشکنه و خونه نشین بشه ...

بطری چرخید و چرخید و روی امیر علی و زهره ایستاد

زهره با شیطنت بطری رو برداشت و گفت:

_جرات یا حقیقت؟

امیر علی با گفتن حقیقت داد همه پسرارو درآورد

_ بدبخت ِترسو
_خاک تو سرت امیر علی خـــاک
_ک...

امیر علی با خنده داد زد :

_خـــــفه شــید

زهره لباشو جمع کرد و گفت:

_اسم عشقت؟

همــه میدونستیم امیر علی عاشق ماهکه و زهره هرجور شده بود میخواست زود تر از هردو اعتراف بگیره ....
سکوت امیر علی زیاد طول نکشید چرخید و خیره به چشمای ماهک لب زد:

_ماهک

صدای جیغ و دست بچه ها بلند شد و قیافه شوکه شده ماهک کنارم واقعا خنده دار شده بود امیر علی که طاقتش تموم شده بود بلند شد و با کشیدن دست ماهک اونو به تراس برد ....

همه یک صدا با خنده شروع کردیم:

_اووووووووووووووووووووووووووو
_ داداش دختر مردم نا محرمه هــــا الوو ...

طاها با مسخره بازی ادای دخترونه در آورد:

_امیر خاک تو سرت عوضی تو لیاقت منو نداشتی اه

نیاوش پس گردنی جانانه ای به طاها زد و گفت :

_تا مرغای عشق سنگاشونو وامیکنن بریم سری دوم

چند سری گذشت و با جرات های خنده دار و حقیقت های تلخ و شیرین روبه رو شدیم ....

نیاوش برای بار چندم بطری رو چرخوند و ایندفع قرعه به منو نیلوفر افتاد!!

نیلو با پوزخند گفت:

_خب؟

در جوابش پوزخند زدم و گفتم :

_جرات...

🍃 #فندک_طلایی
#پارت_14

"نــگاه"

سه روز از رفتن بی بی و سید میگذشت سه روزی که مثل سه سال گذشت ...

بی بی چندین بار اصرار کرد همراهشون برم اما نمیتونستم .... از یه طرف عمه اجازه نمیداد از طرف دیگه گل فروشی رو نمیتونستم رها کنم سید قول داد زود به زود بیاد بهم سر بزنه ...

امروز هم عمه خبر داد که توی مسابقه بین المللی عکاسی شرکت کرده بود و به عنوان یکی از 10 نفر برتر به مدت 6ماه باید ایتالیا و کشور های دیگه سفر میکرد تا عکس های مورد نظرش برای مرحله های بعد رو بتونه بگیره ....

حالا دیگه به معنی واقعی کلمه تنــها شدم...

با زنگ گوشی همراهم چشم از حوض کاشی و ماهی های قرمزش برداشتم ، ... شماره ناشناس بود احتمالا اشتباه گرفتن با این فکر آیکن برقراری تماس رو فشار دادم و با بی حوصلگی گوشی رو کنارگوشم گذاشتم :

_ بله !؟

_.....

_الووو بفرمایید!!

خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای آشنا و آزار دهندش در گوشم پیچید!

_سلام عروسک

با وحشت آب دهانم رو فرو فرستادم و لب زدم :

_اشتباه گرفتید!

و به سرعت تماس رو قطع کردم !

با صدای اس ام اس نگاهم رو روی گوشی انداختم مدل گوشیم طوری بود که اس ام اس رو روی صفحه نشون میداد با وحشت شروع به خواندن متن کوتاهش کردم که وحشتم رو دوبرابر کرد:

"ساعت9میام پیشت منتظرم باش قول میدم بهمون خوش بگذره"

با فکر اینکه خونه سید رو بلد نیست نفس راحتی کشیدم که با اس ام اس دومش وا رفتم و به خودم لرزیدم:

"میری خونه خودت یا خونه سید مرتضی میمونی؟ تو خیابون بهشت کوچه نیلوفر !! "
نگاهم ناخداگاه روی ساعت گوشیم نشست 8:15دقیقه رو نشون میداد .

🍃


#فندک_طلایی
#پارت_15

با دستپاچگی و وحشت بلند شدم و کوله پشتی ام رو از روی زمین چنگ زدم و با قفل کردن درحیاط شروع به دویدن کردم .

به ابتدای خیابون که رسیدم برای اولین تاکسی دست بلند کردم ...
شاید 7 یا 8 خیابان بالاتر رفتیم تا از راننده خواستم توقف کنه .

قدم زنان خودمو به پارکه همیشه شلوغ و پر جمعیت رسوندم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم .

هنوز از ترس میلرزیدم ....

مطمنا ببینه خونه نیستم از اونجا میره و میتونم دوباره برگردم با این فکر نفس راحتی کشیدم ...

حواسم رو به بچه هایی دادم که دنبال یکدیگر میدویدند و دست و لب های پفکیشون رو با لباس های رنگی تنشون پاک میکردن .

انقدر محو شیطنتشون شده بودم که زمان به کل از دستم در رفته بود با صدای زنی که کنارم نشسته بود و بچه اش را با صدای بلند صدا میزد چشم به ساعت قهوه ای و بزرگ وسط پارک دوختم .

بهتره منم کم کم بلند شم تقریبا 4 ساعت و خورده ای از وقتی که اینجا نشسته بودم میگذشت

دست هایم رو در جیب هام فرو بردم و قدم زنان به سمت خانه رفتم ..

چیزی نگذشته بود که با توقف شدید ون مشکی رنگی درست درکنارم جیغ کشیدم و قبل از اینکه به خودم بیام توسط دونفر به داخل کشیده شدم...

دستو پام رو محکم گرفته بودن و مانع از تقلا ها و جیغ های شدید و سوزناکم میشدن با شنیدن صدای مرد منحوس رو به روم اشک هام روی گونه ام روون شد چطور پیدام کرد!؟

_هنوز کارمون شروع نشده که اینجوری جیغ میزنی عروسک !!!

با اشاره ای که با سر به مرد کناریم کرد چسبی روی دهانم زدند ....

جیغها و تقلا هام هیچ کدوم دلشون رو به رحم نیاورد دستا و پاهام رو محکم با طناب بستن و عقب رفتن حالا فقط من بودم و یه عوضی بی لیاقت که اسم سرهنگ یه مملکت رو یدک میکشه!!

🍃 #فندک_طلایی
#پارت_16

"حـــسام "

سردار پرونده قطوری رو روی میز گذاشت و گفت:

_مسلما کسی که این قتلارو انجام میده فقط یه مهره اس و از بالا دستیش دستور میگیره ...

تنها چیزی که از این ادم میدونیم اینه که بین خودمونه !!و با ماسک دوستی داره بینمون میچرخه و به ریشمون میخنده ...

به سمتم خم شد و ادامه داد:

_ این پرونده رو بهت سپردم چون خارج از این ماجرایی و میتونم بهت اطمینان کنم میدونی که چقدر مهمه که کسی هیچ چیزی ازش نفهمه ؟

با ارامش همیشگیم گفتم:

- کاملا به اهمیت این پرونده آگاهم تمام تلاشمو برای حلش میکنم قربان ، نگران نباشید

سهیل با صدای بلندی از آشپزخونه داد زد:

_قند بیارم یا شکلات؟

سردا با لبخند گفت:

_شکلاتای حسام تلخه به معده من سازگار نیست بچه ... قند بیار !!

سهیل با سینی چای و قند کنارمون نشست و گفت:

_ شکلاتاشم مث اخلاقشه سردار ...
راستی شنیدم نوه اتون به دنیا اومده قدمش مبارکه ایشالا ...

سردار لیوان رو در دستش جابه جا کرد و گفت:

_ممنون ... باید ببینیدش خیلی شیرینه ...

با صدای تلفن همراه سهیل منو سردار بهش خیره شدیم که با دیدن صفحه گوشیش لبخند از صورتش رفت و خیلی خشک جواب داد :

_بله؟

_.....

با فریادش از جا بلند شدم که با خشم داد زد:

_دختره احمق چرا پشت سرشون راه افتادی؟ بزن کنار طناز تعقیبشون نکن شماره پلاک ون رو برام بخون بدم حسام پیگیری کنه ...

میشنوی چی میگم؟ طـــناز ، طــــــــناز کاره احمقانه ای نکن ممکنه ... الو الـــو ...؟ طــــــــناز؟

اه خدا لعنتت کنه ...

با اخم پرسیدم:

_چیشده سهیل طناز کی رو داره تعقیب میکنه؟

#فندک_طلایی
#پارت_17

"نــــــــگاه "

دستاشو روی پهلوم کشید و با یه حرکت روی پاهاش نشوند از ترس تمام بدنم منقبض شده بود زیر گوشم زمزمه کرد :

_فکر کردی ردیابی یه گوشی ساده برای من سخته؟

انگشت اشارشو از روی شقیقه تا زیر چونم کشید و ادامه داد:

تا حالا یه دختر توی این 43 سال زندگیم تحریکم نکرده بود که تو با چشمات و هیکلت کردی خوشگلم ...

سرشو به گوشم چسبوند و با صدایی که شهوت توش موج میزد گفت:

_کارمونو اینجا شروع کنیم یا بزاریم وقتی رسیدیم ویلا؟

همونطور که با وحشت بهش خیره شده بودم اشکام دونه دونه شروع به باریدن کرد

با صدای بلند و وحشتناکی خندید و در حالی که منو روی پاهاش جابه جا میکرد گفت:

_باشه میریم تو ویلا بعد کارمونو شروع میکنیم گریه نداره که !

چیزی نگذشته بود که با توقف ماشین سر بلند کردم و به ویلای بزرگ و سفید روبه روم که احتمالا قتلگاهم خواهد شد خیره شدم یعنی تموم شد؟ خدا؟ صدام بهت میرسه؟

با گذاشتن یک دستش زیر زانوم و دست دیگرش زیر گردنم مثل پر بلندم کرد و از ون پیاده شد .

با صدای بلندی رو به افرادش گفت:

_حتی اگه یه نفرتون سمت ویلا بیاد تک تکتونو میکشم بلا استثنا فهمیدین؟

همه با ترس سر تکون دادن و از در حیاط خارج شدن .

نمیخواستم مثل بره ای تو چنگال گرگ بی رحم و بی صفت مثل سهرابی گیر کنم و بدون هیچ سعی و تلاشی تسلیمش بشم ، با تمام نیرویی که برام مونده بود تقلا کردم از آغوشش بیرون بیام که با عصبانیت روی زمین انداختم .

از دردی که توی پهلوم پیچید ناله ای کردمو چشمامو روی هم فشار دادم .

با صدای بم و خشمگینی غرید :

_دیگه جفتک پرونی بسته نوبت سرویس دهیته دختریهِ وحشی، امشب رامت میکنم ....

همونطور که دکمه های پیرهن مردونه اش رو باز میکرد به سمتم اومد ....

با همون دستو پای بسته خودمو روی زمین میکشیدم و اشک میریختم که به حوض بزرگ وسط حیاط خوردم

با لبخند پیرهنشو درآورد و گوشه ای انداخت خم شد و همونطور که دکمه های مانتوم رو بار میکرد زمزمه وار گفت:

_دیگه راه فراری نداری

_اون داره ولی تو از سنگی که میخوره تو پیشونیت نه!

با صدای دخترونه و ظریفی که این جمله رو گفت سهرابی چرخید و دختری که صورتشو با شال پوشونده بود و درست پشت سرش ایستاده بود سنگ نسبتا بزرگی رو محکم روی پیشونیش کوبید و تو صدم ثانیه سهرابی نقش زمین شد .

با شک به خونی که از پیشانی اش جاری بود خیره شدم که دختر با قدم های کشیده به سمتم اومد.

چاقوی ضامن داری از جیبش بیرون کشید و رو بهم اروم گفت:

_بچرخ

کمی چرخیدم که با کشیدن چاقو زیر طناب های دستا و پاهام اونهارو پاره کرد با حلقه کردن دستش دور کمرم خواست بلندم کنه که از دردی که تو پهلوم پیچید ناله سوزناکی کردم...

دوباره روی زمین گذاشتمو چسب دور دهانم رو محکم کشید که اخی گفتم

شال رو از صورتش برداشت و گفت:

_صدمه دیدی؟

_پهلوم ، .. وقتی پرتم کرد

با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت:

_قبل از اینکه این پفیوز بیدار شه و دارو دستش بریزن سرمون باید ببرمت بیرون ، من از روی دیوار پریدم ... میتونی یکم دردشو تحمل کنی تا ازاینجا بزنیم بیرون؟

سر تکون دادم که دوبار دستاشو دور کمرم حلقه کرد و بلندم کرد از دردی که تو پهلوم پیچید لبمو محکم به دندون گرفتم

تا نزدیک دیوار شرقی حیاط با خودش بردم روبه روم ایستاد و دستاشو تو هم قلاب کرد و گفت:

_زود باش برو بالا دستتو که روی دیوار گرفتی پاهاتو بلند کن و روی شونه هام بزار فهمیدی؟؟

با ترس بهش نگاه کرد و گفتم:

_پس تو چی؟

با لبخند گفت:

_منم دقیقا پشت سرتو میام نگران من نباش بجنب زمان نداریم..

کاری که گفت کردمو روی دیوار نشستم که درب حیاط با صدای بدی باز شد و افراد سهرابی داخل حیاط شدن با دیدن من روی دیوار به سرعت سمتمون دوییدن...

#فندک_طلایی
#پارت_18

صدای تیر اندازی و فریاد افراد سهرابی کل اون حیاط بزرگ رو برداشته بود ... دختر که ظاهرا بالا رفتن از دیوار براش کار سختی نبود به سرعت خودشو بالا کشید و کنارم نشست .

درست قبل از اینکه طرف دیگر دیوار پایین بپریم صدا شلیک گلوله مصادف با جیغ دردناک دختر شد ...

روی زمین فرود اومدیم با وحشت به بازوی خونیش خیره شده بودم که با دست سالمش بلند شد و همونطور که بازوی خونیشو سفت فشار میداد با درد گفت:

_بلندشو ..

کنارش ایستادم ، دستشو توی جیب مانتوی کوتاه و مشکیش فرو برد و با بیرون کشیدن سویچ اونو تو دستم گذاشت .

با سر به دویستو شیش مشکی که سمت دیگه جاده پارک شده بود اشاره کرد و با بی حالی لب زد:

_من نمیتونم با این دست بشیــنم تو..

وقت نداشتیم هر لحظه ممکن بود افراد سهرابی بهمون برسن نزاشتم جملشو تموم کنه دستشو کشیدم و با خودم به سمت ماشین بردم...

با صدای تیکاف ماشین هایی که از ویلای سهرابی می اومد به سرعت ماشینو روشن کردم و با تمام توانم پام رو روی پدال گاز فشردم ...

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دختر با چشمای نیمه باز بهم خیر شد و گفت:

_ انگار گممون کردن ... راستی اسمت چیه ؟

اروم لب زدم:

_نــگاه

سرمو به سمتش چرخوندم :

_توچی؟

با بی حالی زمزمه کرد :

_طنــاز

شونه اش رو تکون دادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم :

_نخوابیـــا توروخدا

با بی حال به داشبرد اشاره کرد وقبل از اینکه پلکاش روی هم بیفته زمزمه وار گفت :

_بازش کن .... دفترچه ام ... برو دومین صفحه ... خونه حســــام ....
#فندک_طلایی
#پارت_19

با بستن چشماش موجی از استرس کشتیِ دلمو به تب و تاب انداخت ... تنها دفترچه ای که تو داشبرد بود بیرون کشیدم و توی دومین صفحه آدرس حسام رو از بین خط خوردگی های فراوون پیدا کردم ...

سرمو بلند کردم و به چهره سفیده شده طناز خیره شدم ، بغضی که سعی داشت توی گلوم بشینه رو به سختی فرو فرستادم ....

هنوز وارد بزرگراه نشده بودیم که اول صدای تیر اندازی و بعد خورد شدن شیشه عقب ماشین تنم را بلرزه انداخت ... صدایی توی ذهنم اکو شد :

_فکر کردی ردیابی یه گوشی ساده برای من سخته؟

از ایینه جلو به پشت سرمون نگاه کردم و با دیدن 4 ماشین مشکی و همون ون بدنم شروع به لرزیدن کرد پامو تا اخرین حد روی پدال گاز فشار دادم .....

با دیدن تابلوی خروجی روی مسیرم تمرکز کردم و جوری نشون دادم که نمیخوام از خروجی برم درست تو آخرین لحظه فرمان رو چرخاندم وبه سرعت وارد خروجی شدم....

از اینه جلو دیدم که هر چهار تا از خروجی عبور و ترمز کردن قبل از اینکه وارد خروجی بشن نزدیک ترین خروجی بعدی رو پیچیدم ....

با اطمینان از اینکه ایندفعه رسما گممون کردن کوله پشتیم رو از پشتم کشیدم و گوشیمو در اوردم ، تنها راه گم کردنمون همین بود سیم کارتو از گوشیم در آوردم و از پنجره پایین انداختم ...

چندتا خیابان دیگه ام محض اطمینان گذروندم و وقتی خیالم راحت شد

با ترس به چهره طناز خیره شدم بخاطر خون زیادی که از دست داده بودچهره اش سفید شده بود ....

دستمو با احتیاط روی صورتش گذاشتم با حس سرمای صورتش سریع دستمو پس کشیدم

با تمام سرعتی که میتونستم خودمونو به خونه حسام رسوندم و جلوی درب بزرگش ترمز کردم .

از دیدن خونه باغ روبه روم کمی تردید کردم اما با دیدن طناز تردید و کنار گذاشتم ، اون بخاطر نجات من داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه ...

دست سالم طناز رو دور گردنم انداختم و بلندش کردم با رسیدن به درب ورودی ایفونو زدم و طنازو به دیوار چسبوندم برای من بی جون یکمی سنگین بود...!

خودمو کشیدم تا دوباره زنگو فشار بدم که درب حیاط به یکباره باز شد ...

پسری که درو باز کرده بود با وحشت ابتدا به دست خون آلود طناز و بعد چهره مهتابیش خیره شد و اروم لب زد:

_خدای من طـــناز!!!

دستمو کنار زد و با انداختن دستش زیر پاهای طناز اونو به راحتی بلند کرد و به سمت عمارت رفت .

چرخیدم مسیرمو برگردم که دست مردونه و محکمی دور پنجه های ظریفم حلقه شد و به داخل کشیدم ...

با کوبیدن در منم محکم به در کوبید و با اخم هایی تو هم گره خورده و تُن صدای خشمگینی که تا بحال نشنیده بودم زیر گوشم زمزمه کرد:

_کجا تشریف میبری ؟

با وحشت به چشمای مشکی اش خیره شدم ، قبل از اینکه لب باز کنم دستبندی از پشتش در اورد یک طرفش رو به دست خودش و طرف دیگر رو به دست من زد ..


#فندک_طلایی
#پارت_20

نا خودآگاه با وحشت دستمو عقب کشیدم که با خونسردی اول به دستامون و بعد به چشمای هراسون من خیره شد و زمزمه کرد:

_ راه بیوفت ،برو تو ...

ضربان محکم قلبم رو به وضوح میشنیدم و حس میکردم صداش انقدر بلنده که حتی این مرد ترسناک هم هر کوبشش رو می شمارد ...!!

بشدت ترسیده بودم ، ذره ای تکون نخوردم و سرمو به نشونه نه تکون دادم که با فک منقبض شده دست ازادم که بر روی در چسبانده بودم را در دستان داغ و پر حرارتش گرفتو محکم فشارداد .!!

_آیی ولم کن روانی مگه مرض داری ، دستمو شکستی!

با همون صدای بم و خشمگینش گفت:

_اگه به خودت تکون بدی دستتو نمیشکنم ...
اما اگه بخوای همینجوری جلوم وایسی اونوقت بهت نشون میدم یه روانی چه کارایی میتونه بکنه ...!!

با وجود ترسی که از حرفش بر دلم افتاده بود ذره ای تکون نخوردم و با قاطعیت گفتم:

_دستمو باز کن من با تو هیچ جایی نمیام و توام نمیتونی با تهدیدات ...

قبل از اینکه جمله ام تموم بشه خم شد منو روی دوشش گذاشت ...

با مشت کوچک دست آزادم به شانه پهن و محکمش کوبیدم و جیغ بلندی کشیدم :

_منو بزار پایین ولم کن .... کــــمک ، کــــــــــمک ، ولم کن دیووونه ...

بخاطر دستبندی که به دست منو خودش زده بود وقتی بلندم کرد ، دستشو روی کمرم گذاشت و باعث شد دستم کنار دستش ثابت بشه ....!!

اروم لب زدم:

_ولم کن تو ...

با دستش محکم روی باسنم کوبید و با صدای نسبتا بلندی سرم داد زد:

_فقط خفه شو میتونی؟

از صدای بلندش واقعا ترسیدم و ساکت شدم ....

چند پله بالا رفت و از در ورودی عمارت رد شد ....

همه چیز رو وارونه میدیدم سمت چپ سالن از پله های چوبی بالا رفت وپس از طی کردن راهروی عریضی وارد اتاق تاریکی شد و درب رو محکم بهم کوبید ....


با دیدن تاریکی اطرافم قلبم دوباره روی دور تند افتاد و نفس هام به سختی بالا می امد که از روی شونه های محکمش به روی تخت پرتم کرد...

جیغ خفیفی کشیدم و به سرعت نشستم که خم شد و چراغ کم نور روی پاتختی رو روشن کرد ....

با وحشت به اتاق خواب بزرگ و نیمه تاریکی که توش بودم خیره شدم ...

دستبند رو از دست خودش باز کرد و با رد کردن از میله ی بالای تخت دست دیگرم رو هم به طرف دیگرش بست ...

با عقب کشیدن صورتش با خشمی که سراسر وجودم رو گرفته بود گفتم:

_نمیتونی اینجا زندانیم کنی ...

با جلو کشیدن صورتش روبه روی صورتم جوری که نفس های گرمش مستقیما روی پوستم میخورد ،چشمامو محکم روی هم فشار دادم و سرمو کج کردم ....

چونمو میون دو انگشتش گرفت و به سمت خودش چرخوندو .....
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
تافردا ادامه پارت،روزی۲۰پارت کافیه دیگه😊

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...