ویژه کنید
عکس و تصویر #Part_298 ضربان قلبم روی هزار میزد. انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود! گفتم ...

#Part_298
ضربان قلبم روی هزار میزد.
انقدر استرس گرفته بودم که دستشوییم گرفته بود!

گفتم
_چشم الان چایی بریزم. میرم پیششون..

در عرض چند ثانیه خودمو به دستشویی رسوندم و کلی چک کردم که جاییم خراب نباشه.

توی آشپزخونه برگشتم و چایی خوش‌رنگی ریختم.
انقدر توی رنگ چایی وسواس به خرج دادم که صدای خنده گلاره بلند شد.

چهرم رو مظلوم کردم و گفتم
_خوب تازه به هوش اومده. چایی پر رنگ خوب نیست براش.

گلاره هم لبخند مرموزی زد و گفت
_اره اره..

ظرف شیرینی و شکلاتی آماده کرد و توی سینی چید.

تشکری کردم و با کلی احتیاط سینی رو به اتاق هیراد رسوندم.

بعد چند تا تقه به در که از پام کمک گرفته بودم هل کوچکی بهش دادم و باز شد
#Part_299
هیراد روی تخت دراز کشیده بود با دیدن من لبخندی زد و گفت
_ به به خانوم خانوما.. خیلی خوش اومدین. شما که همش توی آشپزخونه هستین. بالاخره تشریف اوردین ما هم ببینیمتون

نگاهش شیطون شده بود
خندیدم و گفتم
_ا مسخره بازی در نیار هیراد..

چایی رو روی میز کنار تخت گذاشتم و لبه تخت نشستم
_بهتری الان؟

هیراد از جاش پاشد و مثل من لبه تخت نشست
یکی از دست هاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت
_حالا که دیدمت بهترم
چرا دیروز تنهام گذاشتی؟؟

خندم گرفته بود. با تته پته گفتم
_خوب اگه نمیومدم کی اتاق رو انقدر تمیز میکرد برات؟

هیراد خندید و گفت
_وقتی اینجوری حرف میزنی جذاب تر میشی خانومم..

هنوز تو کف حرفش بودم که نرمی لبش رو روی لبم حس کردم

نرم میبوسید.. مثل دفعه ی قبل
لب هام رو از هم فاصله دادم و شروع به همراهیش کردم

دستش دور کمرم به حرکت دراومده بود

داغ کرده بودم و دلم کل وجودش رو میخواست

گرمای تنش.. عطر دیوونه کنندش..

دستش که زیرلباسم لغزید ناخوداگاه اهی کشیدم

با تمام وجود میخواستمش اما..

#Part_300
حرف مادرم توی ذهنم چرخ میخورد..
"تو نباید بچه دار بشی"

با دست هام به سینه هیراد فشاری اوردم و از خودم جداش کردم..

چشم های خمار و بسته هیراد با موج ناباورانه ای از شوک باز شد..

معلوم بود که اونم دیگه قدرت کنترل خودش رو نداره:
_چی شده دلارام؟ اتفاقی افتاده؟

سکوت کرده بودم
چی داشتم در جوابش بگم؟ اینهمه برام صبر کرده بود ولی...

بغضم گرفته بود که هیراد ادامه داد
_دیروز توی چشم هات شوق خاصی بود
ولی الان.. اون شوق رو نمی‌بینم..

قبل اینکه فکر بدی بکنه گفتم
_نه اونجور که فکر میکنی نیست..

هیراد منتظر بهم زل زده بود
چاره ای جز گفتن حقیقت نداشتم. حقیقتی که معلوم نبود هیراد چه‌ واکنشی در برابرش داره.

دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و گرمی اشک رو روی گونه هام حس کردم

هیراد با دست هاش صورتم رو قاب گرفت
_ هیشش..اروم باش..چرا گریه می‌کنی عزیزم؟ بهم بگو چی شده باهم حلش میکنیم باشه؟

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی انگار زیاد موفق نبودم
_هم..ه ‌ چی تموم نشد..نشده..مادرم..و دیدم..

هیراد گفت
_خوب اینکه خوبه..درباره پدرت خبری بهت داده؟

_ن..نه اون.. نمیدونم چ..چه بلایی سرش اومده.. در..درباره خودمه.
من..من نمیتونم بچه دار بشم.

وقتی به چشم های هیراد نگاه کردم دلم خیلی براش سوخت.
خیلی منتظر این لحظه بود ولی...

هیراد بهت زده گفت
_چرا؟ مگه مادرت چی گفته؟

_چون بچ..بچه من توانایی های منو دار..ه و اگ..اگه مدیوم بد ذاتی بشه می‌تونه خیلی ها رو نا..نابود کنه..

هیراد با انگشتش اشک هام رو پاک کرد و گفت
_خوب حالا از کجا معلوم بد ذات بشه؟ اون بچه توئه.. تو مادرشی. امکان نداره این اتفاق بیفته!

با اینکه حرف هیراد قوت قلب زیادی بهم داد ولی نمی‌دونستم باید همه چیز رو به هیراد بگم یا نه..

اینکه این بچه ممکنه منو بکشه!
خواستم حرفمو ادامه بدم که صدای در بلند شد و متعاقبش صدای حسین آقا:
_آقا.. آقا هیراد..آقا هومن پشت خط هستن.میگن هرچی به موبایلتون زنگ زدن خاموش بودین.. خیلی نگرانتون شدن..


#Part_301
هیراد سمت در رفت و موبایل رو از حسین آقا گرفت
_سلام هومن جان.. ببخشید من بیمارستان بودم و شارژ گوشیم تموم شده بود.

_آره الان بهترم. اوضاع کار و بار چطوره؟

کاملا مشخص بود داره به زور باهاش حرف میزنه..

بقیه حرف هاش رو گوش نکردم
همش حرف مادرم توی ذهنم اکو میشد

یه حسی بهم میگفت که باید بچه دار بشم.

نباید به نسل مدیوم های شبیه خودم پایان بدم..

به خودم دلداری دادم که طاقت به دنیا اوردن بچه رو دارم

_دلارام؟ حواست کجاست عزیزم؟

گیج سری تکون دادم و گفتم
_ببخشید حواسم نبود. مگه تو با گوشی حرف نمیزدی؟

هیراد لبخندی زد و سمتم اومد.
_چند دقیقه هست که تموم شده و دارم خانوم رو صدا میزنم..

و بی مقدمه لباشو روی لبام گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد.

دیگه نفس کم اورده بودم که با بی میلی عقب کشید و سرشو روی پیشونیم گذاشت

به چشم هام خیره شد و زمزمه کرد
_ ببین دختر خوب هر اتفاقی بیفته من ولت نمیکنم.
چه با بچه و چه بدون بچه من می‌خوام با تو باشم..

چشمکی زد و ادامه داد
_ولی دربارش فکر کن. من میتونم پدر خوبی باشم هااا...

ایندفعه من برای بوسیدنش پیش قدم شدم

بعد از چند لحظه ازش جدا شدم و گفتم
_خب دیگه بریم نهار

وقتی که چهره هیراد رو دیدم خندم گرفت.

نگاهی به سینی چایی انداختم و ادامه دادم
_چاییتم که نخوردی آقا..

با حالت وسوسه کننده ای گوشه لبم رو گاز کوچیک گرفتم و لبخند محوی زدم

هیراد خواست سمتم بیاد که سریع بیرون رفتم و باخنده در رو بستم

بعد از چند دقیقه هیراد هم برای نهار پایین اومد.

چشماش برقی میزد که انگار میخواست بگه امشب من میدونم و تو!!

بعد خوردن نهار حسین آقا گفت
_امروز پلیس برای کامل کردن تحقیقات میاد. تماس گرفتن و برای عصر قرار گذاشتیم آقا..

هیراد سری تکون داد و گفت
_باشه. ممنون..

بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه با مریم و گلاره از آشپزخونه بیرون اومدم که هیراد رو دیدم

روی کاناپه لم داده بود و داشت تلویزیون نگاه می‌کرد

کنارش نشستم و گفتم
_خب حالا چی باید به پلیس بگیم؟

هیراد لبخندی زد و گفت
_ تا الان چی گفتیم؟
همون رو با آب و تاب بیشتر تعریف میکنیم.
من و تو نامزدیم و برای تفریح بیرون رفته بودیم
چند تا آدم مریض برای اخاذی کردن مزاحممون میشن و کار به درگیری میکشه
وقتی من بخاطر خونریزی بیهوش میشم ما رو همونجا ول میکنن و میرن

لبخندی زدم و گفتم
_خوب اگه خواستن مطمئن بشن که نامزدیم چی؟؟

هیراد خندید و گفت
_خوب تا اون موقع نامزد میکنیم..

چشم غره ای به هیراد رفتم و با اشاره گفتم هیییس می‌شنوه خالم.
بعدشم باید بیای اجازمو از خاله جونم بگیری.

هیراد یهو صداش رو بالا برد
_ گلاره خانوم.؟
چند لحظه میشه بیای..

#part_303
_هیراد جان..هیراد.. باشه شکر خوردم. هرچی تو بگی.. یه موقعی بهش بگو که من نباشم.. هیرادددد

گلاره اومد و من با التماس به هیراد خیره شده بودم.

هیراد هم با لبخند شیطونی به تلویزیون زل زده بود..

گلاره گفت
_جانم آقا. با من کاری داشتین؟؟

قلبم روی هزار میزد و خیس عرق بودم که هیراد گفت
_میخواستم بگم یه مدت دیگه شمال میمونیم.
یه کاری پیش اومده شاید چند روز دیر تر برگردیم.
هر وسیله ای که نیازه به حسین آقا بگین تهیه کنن و اگه چیزی از خونه لازم دارین بگین هومن برامون پست می‌کنه..

گلاره لبخندی زد و گفت
چشم حتما. خیلی خوبه اینجا می‌مونیم.. حال و هوامون خیلی عوض میشه

بعد رفتن گلاره به هیراد گفتم
_خیلی لوسی. چرا اذیتم میکنی؟

هیراد خندید و گفت
_تا تو باشی پررو بازی درنیاری..

پوفی کشیدم..دلم میخواست لهش کنم
_ حالا چرا میخوای اینجا بمونیم.؟
ما که دیگه کاری نداریم..

هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت
_چرا نداریم عزیزم؟
قراره اینجا ازدواج کنیم..

انگار کیلو کیلو قند تو دلم آب میکردن.. گفتم
_خوب یکم زود نیست؟

دلم نمیخواست هیراد فکر کنه که هولشم ولی در واقع بودم.. خیلی دلم میخواست زودتر عروسش شم

توی فکر بودم که هیراد دستش رو جلوم تکون داد
_ کجایی دلارام؟
میگم چرا زوده؟

چهره متفکری به خودم گرفتم و گفتم
_اوووم الان بهت میگم چیکار داریم.. قول دادم به فرنگیس..

هیراد پرسید
_ خوب بعدش؟

با شنیدن صدای پلیس...

#part304
لبخند ملیحی زدم و از هیراد فاصله گرفتم
_خب دیگه آقا پلیسا هم اومدن.. بریم تعریف کنیم..

هیراد با حرص گفت
_نوبت منم میشه خانمی..

زبونی درآوردم و توی آشپزخونه پریدم

صدای سلام و احوال پرسی حسین آقا میومد و بعدش دوتا مرد وارد پذیرایی شدن

پشتشون به آشپزخونه بود و ما رو نمیدیدن

سینی چایی رو پر کردم و براشون بردم
و بعد دادن سلام زیر لبی کنار هیراد نشستم

یکیشون که نسبتا مسن بود خودش رو سروان محمدی و اون یکی که چهره ش جوون تر میزد و موهای بور داشت هم خودش رو سرگرد سلطانی معرفی کرد

هیراد با روی باز ازشون استقبال کرد و خودشو معرفی کرد و با اشاره ای به من گفت
_نامزدم هستن. دلارام جان..

همون طور که با هیراد قرار گذاشته بودیم جریان رو تعریف کردیم و با آرامش به سوال های اون دوتا جواب دادیم

چیز هایی رو روی کاغذ نوشتن و سروان احمدی پرسید
_خب پس واقعا شما شکایتی از اون راهزن ها ندارین؟

هیراد سری به نشونه نه تکون داد وگفت
_نه.. چیزی ازمون نبردن و اینکه حین درگیری همش تکرار میکرده بخاطر مادرش مجبوره این کار رو بکنه..

سروان نگاه مشکوکی بهمون انداخت و گفت
_باشه حالا که شکایتی ندارین پرونده همین جا بسته میشه..

بعد چند دقیقه پلیس ها رفتن و حسین آقا هم مریم رو به خونشون رسوند.

توی دلم عروسی بود که شر مریم از این خونه کنده شد.

اصلا حس خوبی بهش نداشتم.
بعد شام خودمو سرگرم جمع کردن وسایل کردم.

همش سعی میکردم که کارمو طول بدم چون میدونستم هیراد مثل ببر زخمیه.!

ظرف ها رو که حسابی ساییدم مشغول حرف زدن و بگوبخند با گلاره شدم

با خمیازه ای که گلاره کشید نگاهم به ساعت افتاد.

دوازده و نیم بود.
دیگه چاره ای نبود و باید به اتاق برمیگشتم.

با عذر خواهی از گلاره جدا شدم و پاورچین پاورچین سمت اتاقم رفتم.

درو باز کردم و..

#part_305
درو باز کردم ،
اتاق توی ظلمات مطلق بود.

یه قدم برداشتم تا چراغ رو بزنم که توی آغوش هیراد فرو رفتم.

هیچ چیز رو نمی‌دیدم و فقط بدن هیراد رو حس میکردم.

منو تو آغوش کشیده بود و دست هاش رو دور کمرم قفل کرده بود

بوسه ای به پیشونیم زد و منو به سمت اتاق پدرش هدایت کرد.

نفهمیدم چی شد که چند لحظه بعد داخل اتاق مخفی بودیم..

هیراد هلم داد روی تخت و خودشم روم خیمه زد

انقدر نزدیکم بود که نفس های داغش توی صورتم میخورد

لبم رو به دندون گرفت و
با شیطنت گفت
_دیگه چه بهونه ای برای فرار داری خانوم کوچولو؟

و بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده مشغول بوسیدنم شد

با تمام وجود میخواستمش.. میخواستم که باهاش باشم

بعد از این همه مدت. که برام صبر کرده بود.. کمکم کرده بود..

دوستم داشت و دوستش داشتم..
ولی
نمی‌خواستم اینجوری ادامه پیدا کنه.

دلم میخواست بعد از اینکه که توی اون قبرستون عقد کردم خودمو در اختیار هیراد قرار بدم.

با چند بوسه آروم خودم رو به گوش هیراد نزدیک کردم و توی یه تصمیم ناگهانی گوشش رو گاز گرفتم
_هوووی پسره.. یادت رفته عقد نکردیم؟
تازه هنوز جنازه فرنگیس هم مونده. بهش قول دادم و تو هم قبول کردی..

هیراد با چهره دمق از روم پاشد و گفت
_خیلی بی ذوقی..

لبخند ژکوند زدم و گفتم
_میدونم


.
کلافه از جاش پاشد
توی جام نشستم و گفتم
_دلایلم منطقیه دیگه.. تو که اینهمه صبر کردی.. بیا بازم صبر کنیم..

دستمو گرفت و گفت
_باشه. پاشو بریم.

پرسیدم
_کجا بریم؟!..

_مگه قرار نبود جنازه فرنگیس رو بیاریم؟
خوب بیا زودتر تمومش کنیم

#Part_306
با تعجب گفتم
_الان بریم.؟ دیر وقته..

هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت
_نکنه انتظار داری توی روز بریم که همه ما رو ببینن.
پاشو بریم باید دونه دونه بهونه هات رو ازت بگیرم..

حرفش از طرفی درست بود.. ولی از طرفی هم دلم نمیخواست شب بریم جنگل..
به ناچار سری تکون دادم و گفتم
_باشه.

توی اتاقم رفتم و پالتو و شلوار گرمی پوشیدم
شال سفید و کلاه مشکی رنگی هم روی سرم کشیدم و از اتاق بیرون زدم

هیراد به دیوار تکیه زده بود و منتظرم بود

اونم مثل من تقریبا کل تیپش مشکی بود
فقط کفش های اسپورتش هاله های سفید رنگ داشت

لبخندی زدم و گفتم
_بریم

چند دقیقه بعد جلوی خونه فرنگیس بودیم
نمیدونم چطور ولی راه رو بلد بودم..

چند دقیقه ای پیاده روی کرده بودیم تا به کلبه رسیدیم.

هیراد در حالی که بیل ها رو از صندوق عقب در می‌آورد پرسید
_ دل آرام تو از چیزی نمی‌ترسی؟

خندیدم و گفتم
_ چیه؟ نکنه تو ترسیدی.؟
نوچ نوچ نوچ.. وقتی با یه مدیوم هستی نباید بترسی..

هنوز قصد ادامه ی حرفم رو داشتم که هیراد سمتم اومد

جیغ خفیفی کشیدم و گفتم
_باشه باشه.نزن.. من از تو میترسم آقا.

هیراد خندید و گفت
_خوبه آفرین عزیزم..
دوباره تکرار نشه..

باشه ای گفتم و مشغول کندن زمین شدم
هیراد پرسید
_مطمئنی همین‌جاست؟

سری تکون دادم و گفتم
_اره حسش میکنم. بیا کمک


بعد از چند دقیقه بیل زدن و خاک برداری با بدن تکه و پاره فرنگیس مواجه شدیم..

هینی کشیدم..
انگار یه حیوون بهش حمله کرده بود...

#Part_307
هینی کشیدم و عقب عقب رفتم....
هیراد هم بیل از دستش افتاد و چند قدمی عقب نشینی کرد.

شوکی که بهم وارد شده بود باعث شده بود نتونم حرف بزنم..

بدن فرنگیس خورده نشده بود ولی به شکل وحشیانه ای تکه پاره شده بود..

هیراد بعد از چند لحظه جلو رفت و مشغول خاک ریختن روی جسد شد که دستمو روی بازوش گذاشتم و گفتم
_نه هیراد.. باید ببریمش..

هیراد با جدیت گفت
_مگه نمیبینی چکارش کردن؟
میخوای بازم به اون ماجرا برگردیم.؟
همون یه بار برای هفت پشتمون بس بود. تو سر قولت موندی
ولی میبینی که شرایط خوب نیست...

مصرانه گفتم
_نه باید ببریمش هیراد.
این قضیه مال قبل اون اتفاقه. این تاوانیه که به خاطر کمک به من داده..
میتونست کمکمون نکنه..
ولی کرد. از خودش گذشت.. میدونست جونش تو خطر میفته ولی بازم اومد

هیراد نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد.
ولی وقتی گونه های خیسمو دید گفت
_چرا گریه می‌کنی؟ اون ماجرا تموم شده. اینم الان تمومش میکنیم دیگه

مشخص بود کلافه ست
لبخند تلخی زدم و گفتم
_این بلا به خاطر من سرش اومد. حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که باقی مونده جسدش رو انتقال بدم
تا حداقل روحش به آرامش برسه..

هیراد پوف کشید و از صندوق عقب ماشین چند تا پلاستیک زباله بزرگ آورد.

_خب عیبی نداره با خاک هاش بکنیمش تو پلاستیک؟ بهش برنخوره ها..

بین اشک هام خندیدم
_خیلی دیوونه ای هیراد

و مشغول کمک کردن بهش شدم
انقدر بدن فرنگیس وحشیانه دریده شده بود که تکه های بدنش رو با خاک توی پلاستیک می‌ریختیم..

کارمون که تموم شد پلاستیک ها رو توی صندوق گذاشتیم

هیراد پشت فرمون نشست و گازی به ماشین داد

با صدای خرد شدن تکه های چوب که زیر لاستیک ها بودن حرکت کردیم و زودتر از چیزی که فکر میکردم به عمارت رسیدیم..

#Part_308
بس که خسته بودم حس میکردم تک تک اعضای بدنم داره متلاشی میشه.

ولی چاره ای نبود. باید فرنگیس رو دفن میکردیم.

جای قبر ها رو به هیراد نشون دادم و هیراد هم نزدیک قبر ها ترمز زد

نگاهی به باغچه ی به ظاهر زیبا انداختم و پیاده شدم
جارو رو برداشتم و مشغول جارو کردن برگ های اضافه شدم

هیراد پلاستیک ها رو ردی زمین گذاشت و با بیل مشغول کنار زدن خاک ها شد

پلاستیک ها رو داخل گودال گذاشت و روش رو پوشوند

آهی کشیدم و برگ ها رو سر جای خودشون برگردوندم

ماشین رو سر جای خودش برگردوندیم و توی اتاق مخفی رفتیم

انقدر خسته بودم که با همون لباس روی تخت دراز کشیدم و کنار هیراد خواب رفتم

انگار بار سنگینی رو از روی شونه هام برداشته بودن و میتونستم هرچقدر بخوام بخوابم..

هیراد دستش رو دورم انداخت و پشت گردنم رو بوسید
ولی پیشروی نکرد

ازش ممنون بودم که هنوز هم صبر میکنه برام..

چشم هام رو بستم و به عالم بی خبری خواب فرو رفتم

دم دم های ظهر بیدار شدم.
هیراد کنارم نبود. انگار زودتر از من بیدار شده.

تلو تلو خوران خودمو به اتاق پدر هیراد رسوندم. با دیدن ساعت هینی کشیدم
ساعت نزدیک دو ظهر بود.

_ای وای من چقدر خوابیدم

سریع بیرون رفتم و بعد یه دوش سرسرکی و عوض کردن لباس هام خودم رو به آشپزخونه رسوندم.

گلاره با شنیدن صدام بلند گفت
‌_به به عروس خانوم..ظهرت بخیر.. خوب خوابیدی؟

با اینکه از کلمه عروس خانوم توی شوک بودم ولی خودم رو به اون راه زدم
لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم
_سلام خاله.مرسی.. چرا بیدارم نکردی؟؟
خیلی خوابیدم..

گلاره خندید و گفت
_میخواستم ولی دستور آقا هیراد بود که بزارم هرچی خواستی بخوابی..
گفتن شب قبل نخوابیدی

نمیدونستم چطوری جمعش کنم. دستپاچه گفتم
_آهان.. از دست هیراد...
دیشب رفته بودیم قدم بزنیم. خیلی طول کشید.حتما برای این گفته..

گلاره چشمکی زد و گفت
_حتما با ماشین رفتین قدم زدن دیگه؟

از خجالت سرخ شدم. حالا اینو چطور جمع کنم؟
گفتم
_ نه ولی هیراد گفت برای احتیاط ماشین رو هم ببریم..
حالا خودش کجا رفته؟

گلاره خندید و گفت
_خاله قربونت بره آقا دوماد بیرون کار داشت. تا عصر میاد..

#Part_309
با گفتن کلمه دوماد دیگه مطمئن شدم که هیراد دسته گل به آب داده.

توی دلم فحشی نثارش کردم و سری برای گلاره تکون دادم

دست هام عرق کرده بود و میلرزید
اینهمه استرس برای چی بود

خواستم برای خودم چایی بریزم که گلاره گفت
_بشین خاله جون. من برات میریزم. یه سری حرف دارم باهات عزیزم ..

روی صندلی کنار اپن نشستم.
گلاره هم رفت که برام چایی بریزه. مطمئن بودم که گلاره میخواد درباره هیراد باهام حرف بزنه.

تموم وجودم از ذوق حرف های گلاره درباره هیراد پر بود ولی نمی‌دونستم چی باید به گلاره بگم.

از وقتی هم که فهمیده بودم خالمه که دیگه بدتر.کلی خجالتم میشد..

توی همین فکر ها بودم که گلاره بشکنی جلوی صورتم زد و گفت
_کجایی دختر...
تکونی خوردم و گفتم
_ببخشید اینجام اینجام..

گلاره ادامه داد
_ببین خاله جون داری عروس میشی. باید بیشتر حواست جمع باشه..

با تعجب نگاهش کردم که گلاره دستام گرفت و گفت
_صبح آقا هیراد ازت خواستگاری کردن. البته گفته که قبلش با تو هم صحبت کرده.

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_آ.. آره به منم گفت ولی من گفتم باید با شما صحبت کنه...

_آفرین دخترم. کار خوبی کردی. بالاخره هر چیزی آدابی داره.

حقیقتش خاله جون هیراد ازم خواسته با تو صحبت کنم و به خاطر رفتار گذشتش ازت معذرت بخوام.

گفته که اون زمان ذهنیت بدی راجب تو داشته.

البته توضیحی راجب اون زمان نداره. فقط پشیمونه و میخواد تو زندگی با تو جبران کنه...

البته خاله جون تو پاره تنمی. اگه نمیتونی فراموش کنی من جواب آقا هیراد رو میدم.

اگرم فوقش عذر ما رو بخواد من و حسین آقا حاضریم که از پیش آقا بریم کلا..

یاد خاطرات گذشته افتادم. رفتار روزهای اول هیراد.
رفتاری که از پدرش به ارث برده بود.

همون خان بودن که تو خونش بود. بقیه حرفای گلاره مثل پتک تو سرم میخورد....

#Part_310
خیلی وقت بود به اون اتفاقات فکر نکرده بودم.

خیلی روزهای بدی بود. تموم خاطرات داشت توی ذهنم مرور میشد.

به خصوص که الان خیلی ذهنم قوی شده بود.

اون برخورد بد و تحقیر آمیز هیراد که منو فقط به عنوان یه موجود بی ارزش خریده بود و اصلا جونم براش اهمیتی نداشت..

همش توی ذهنم وول میخورد

به گلاره گفتم که باید راجب این قضیه فکر کنم و ازش خواستم فعلا جوابی به هیراد نده و دست نگه داره.

چند دقیقه ای طول نکشید که هیراد و حسین آقا رسیدن.

نگاه کوتاهی به هیراد انداختم و توی آشپزخونه رفتم.. باید فکر میکردم

انقدر ذهنم درگیر بود که دستم رو سوزوندم و حتی موقع نهار هم نتونستم درست غذا بخورم

نگاه هیراد رو روم حس میکردم و مشخص بود که متوجه تغییر حالت من شده..

بعد از تموم شدن کارها برای خودم قهوه ای درست کردم و به آلاچیق بیرون عمارت پناه بردم.

دلم میخواست تنها باشم. ولی هرچی تنها می‌بودم خاطرات اون روز بیشتر برام تداعی میشد و حس خوب من نسبت به هیراد تبدیل به دو دلی میشد...

قبرهای فرنگیس و خانوادش جلوی چشمم بود.

سعی کردم ذهنمو درگیر زندگی فرنگیس کنم.

زندگی فرنگیس هم خیلی شبیه من بوده.. کل زندگیش تنها بود بخاطر چی؟


زیاده خواهی های یه نفر؟
آهی کشیدم که دستی دور بدنم حلقه شد

از جا پریدم
صدای هیراد باعث شد اروم بگیرم
_خانم من چطوره؟

لبخندی زدم و گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟

هیراد خندید و گفت
_درسته من قابلیت های تو رو ندارم ولی انقدر هوش دارم که بفهمم بعد دیشب کجا میای..
برای من قهوه نیاوردی؟!

گفتم
_خوب من که نمی‌دونستم میای..

هیراد قهوه منو برداشت و گفت
_حالا من این رو میخورم تا دوباره فراموش نکنی..

لبخندی زدم و گفتم
_ بخور عزیزم.

هیراد روبه روی من نشست و گفت
_ باز چی شده دلارامم؟
نهار هم که نخوردی.
نکنه از دست من دلخوری که با خالت حرف زدم؟!

گیج و منگ حرفای هیراد بودم. کاملا ناراحتی منو حس کرده بود. گفتم
_نمی‌دونم چمه..

هیراد گفت
_خوب من پیش خودم فکر کردم از راه آداب و رسومش وارد بشم بهتره.
بالاخره که خالت باید میفهمید عزیزم. چرا ناراحت شدی...

بغضم ترکید
_نه اصلا بحث این نیست...

#Part_311
مکثی کردم و ادامه دادم
_ امروز وقتی خالم داشت راجبت حرف میزد حرف گذشته پیش اومد.

گلاره می‌گفت تو بابت کارای روزهای اولت خیلی شرمنده ای و ازش خواستی که با من حرف بزنه.

از وقتی گلاره باهام حرف زده تموم اون روزها جلوی چشمامه.

برام سخته بخوام اون روز ها رو فراموش کنم.

انگار اون روزها خودت نبودی هیراد... انگار میخواستی انتقام روز های بد گذشتت رو از من بگیری

اشک هام بیشتر شده بود و نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم..

هیراد روبه روم زانو زد و دست هام رو گرفت .
_ عزیزم.. عزیزم. آروم باش

بوسه ای به پشت دستم زد و روی صورتش گذاشت
_من توجیهی واسه کارام ندارم.
همینجور که گفتی انگار یه آدم دیگه بودم

ولی الان عوض شدم. تنها حرفی که میتونم بزنم بهت اینه که ازت بخوام منو ببخشی.

الانم من آماده ام. تموم ذهنم در اختیار تو.. تو که میتونی وارد ذهن من بشی.

میتونی تموم فکر ها و گذشته منو ببینی. ازت میخوام که وارد ذهنم بشی و تموم این ها رو بخونی..

اینجوری شاید بتونی منو ببخشی و بفهمی من حاضرم هرکاری بکنم تا گذشته رو برات جبران کنم..

پیشنهاد هیراد باعث شد یکم آروم بگیرم. دوست داشتم که وارد ذهنش بشم ، الان هم که اجازشو داشتم.

سمت هیراد خم شدم و پیشونیم رو به پیشونیش تکیه دادم..

#Part_312
توی تموم رویاهاش سر کشیدم.
هیچ اثری از هیراد اون روزها نبود.

انگار توی اون قبرستون همش رو جا گذاشته بوده باشه و فقط کودک درونش وجود داشت.

همون کودکی که تموم طول روز رو با عشق به مادر من سرکرده..

توی دلم داشتم به مادرم حسودی میکردم.

هیراد منو خیلی دوست داشت ولی جای جای ذهنش حضور مادرم رو احساس میکردم.

دوباره گونه هام خیس شد ولی ایندفعه دیگه اشک ناراحتیم نبود.

با تموم وجود میخواست که جبران کنه
انقدر که واقعا نمیتونستم بهش اعتماد نکنم.

ولی حسابی بهم خوش گذشته بود و دوست داشتم همه خاطرات هیراد رو ثانیه به ثانیه مرور کنم ولی با ترس عجیبی رو به رو شدم..

وقتی که دلیل ترس هیراد رو فهمیدم سرم رو عقب کشیدم.

هیراد بعد چند لحظه مکث سرش رو بالا آورد و گفت بازم که داری گریه می‌کنی

به روی خودم نیاوردم که ترس هیراد رو فهمیدم.
خندیدم و گفتم
_ اشک شوقه عزیزم. مرسی از این همه حس خوب..
من می‌خوام بقیه عمرمو کنار تو باشم هیراد ولی برای اینکه ببخشمت یه شرط دارم ..

هیراد گفت
_هرچی که باشه قبوله.

#Part_313
گفتم
_باشه پس یادت باشه که قبول کردی عزیزم. بعدا نزنی زیرش..

هیراد کنجکاو گفت
_خیلی خوب باشه، حالا چی هست؟

خندیدم و گفتم
_نه دیگه تو خماریش بمون تا بعدا بهت بگم..

بعدش هم لپ هیراد رو کشیدم و ادامه دادم
_ آفرین پسر خوب.

هیراد که روی دو زانو بود تعادلش بهم خورد و پخش زمین شد.

با دیدنش توی اون وضعیت از خنده ریسه رفتم و قبل از اینکه دستش بهم برسه پا به فرار گذاشتم..

به سمت محوطه اصلی عمارت رفتم و هیراد داشت تقریبا بهم می‌رسید

برگشتم تا پشت سرم رو نگاه کنم که سکندری خوردم و نزدیک بود پخش زمین شم

هر لحظه منتظر بودم هیراد بهم برسه که با شنیدن صدای حسین آقا و گلاره خجالت زده سرم رو بالا اوردم

_خوبی دخترم؟ چی شده؟

نگاهی به هیراد که تقریبا پشت سرم بود انداختم و چیزی نگفتم
هیراد خواست جمع و جورش کنه که بذار گند زد
_کارش داشتم ولی نمیومد.. مجبور شدم بدوم..

سرخ شده بودم.. گلاره گفت
_فقط مراقب باغچه من باشین..

با گفتن این حرف هممون زدیم زیر خنده.
حسین آقا گفت
_خوب پس الان جریمتون هم اینه که با هم باغچه رو مرتب کنیم.

برخلاف انتظارم هیراد قبول کرد و بعد از بالا ردن پاچه های شلوارش توی باغچه پرید

منم که اوضاع رو اینجور دیدم پشت سرش رفتم

توی مرتب کردن باغچه انقدر هیراد دلقک بازی درآورد و خندیدم که دل درد گرفته بودم..

***
بعد خوردن شام وقتی که داشتم ظرف ها رو میشستم گلاره گفت
_خاله جون اگه هنوز فکراتو درباره زندگی با هیراد نکردی صلاح نیست اینقدر به آقا نزدیک باشی.

خدایی نکرده اگه نخوای این وصلت سر بگیره خودت اذیت میشی گلم..

دستامو شستم و کنار گلاره نشستم.گلاره داشت گوشت فریز میکرد.
دستاشو گرفتم و گفتم
_ ببین خاله من از زندگی کنار هیراد مطمئنم ولی خوب میترسم هنوز آمادگیشو نداشته باشم برای ازدواج..

گلاره خوشحال گفت
_خب مگه خالت مرده عزیزکم، خودم آمادت میکنم.
تو پاره تن منی دختر، من و حسین آقا هم که بچه دار نمیشیم. تو مثل دختر خودمونی.

حسن آقا مثل بچه خودش دوستت داره. عصری انقدر خواهش کرد که بفهمه نظر تو چی بوده..

خندیدم و گفتم
_ میدونم کار هیراده. اون هی میپرسه. بنده خدا حسین آقا هم مونده تو رودربایستی..

با هم خندیدیم که گلاره گفت
_ پس من برم جواب مثبت رو به آقا بدم.

هنوز میخواستم به گلاره بگم هنوز زوده که
هیراد با شوق و ذوق وارد آشپزخونه شد

من و گلاره با تعجب به هیراد زل زده بودیم که هیراد گفت
_چیه؟! اومدم آب بخورم...

#Part_314
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و پقی زدم زیر خنده

هیراد خیلی خونسرد سمت یخچال رفت و بعد خوردن آب گفت
_ به چی میخندی؟

لبخند شیطونی زدم و گفتم
_ یعنی تو هیچی از حرفامون رو نشنیدی؟

هیراد گفت
_چرا ولی خوب می‌خوام دوباره بشنوم.

ایندفعه گلاره پیش دستی کرد و گفت
_آقا مژدگونی بدین که عروس خانوم قبول کردن.

هیراد لبخندی زد و گفت
_حتما.. مژدگونی شما هم روی چشم. دیگه الان میتونم برم راحت بخوابم.

یه لحظه دلم سوخت. یعنی انقدر اذیتش کرده بودم؟

قبل اینکه از آشپزخونه بیرون بره روشو به سمت من کرد و گفت
_عروس خانوم اومدی بالا برای من چای زنجبیل با بیسکوییت بیار..

با این حرفش نظرم کاملا عوض شد.. هیراد فقط بلد بود روی اعصاب من راه بره.

بعد رفتن هیراد گلاره از خنده پخش زمین شد.

با حرص پاشدم و زیر سماور رو زیاد کردم.

مشغول شستن ظرف ها شدم که گلاره اومد و ظرف ها رو از دستم کشید.
_برو چایی دم بده عروس خانوم. من بقیه کارا رو انجام میدم..

در حالی که بشقاب کفی رو دست گلاره میدادم گفتم
_خاله این از الان اینقدر پروئه. بعدا چیکار می‌کنه.
بذار یکم منتظر بمونه بفهمه چه خبره.

گلاره خندید و گفت
_باشه عزیزم. چایی دم بدی طول هم می‌کشه.
بعدشم باید زود بخوابی. فردا کلی کار داریم. بازار باید بریم. کلی خرید داریم..

گفتم
_حالا من گفتم باشه ولی نه اینکه به این زودی.

من آمادگیشو ندارم خاله...
بزارین یکم از اون قضیه بگذره.

گلاره گفت
_عزیزم من خودم آمادت میکنم. نگران نباش دخترم.

بعدشم با گفتن اینکه '' در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست'' منو از جلوی سینک کنار زد.

غرولند کنان چایی دم دادم و با بیسکوبیت سمت اتاق هیراد بردم.

انقدر حرص داشتم که به پام تقریبا لگدی به در زدم و باز شد

هیراد پشت میز پدرش در حال کتاب خوندن بود که با باز شدن در متعجب نگاهم کرد

با لبخند کجی سینی چایی رو روی میز گذاشتم.
هیراد تشکری کرد و خواست که بشینم.

کنارش رفتم و به میز تکیه زدم
_امرتون رو بفرمایید آقا داماد؟

هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت
_ ببین عشقم حالا که تصمیم گرفتی خودتو بدبخت کنی باید خیلی زود ازدواج کنیم.

من واقعا دیگه طاقت ندارم تو همینجوری صاف صاف جلو من راه بری و کاریت نداشته باشم...

#Part_315
خندیدم و گفتم
_دیگه دیگه..
باید تحمل کنی. هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

هیراد کتاب رو بست و روی میز گذاشت.
پاشد و سمت در رفت و درو قفل
کرد.

خوب طاووس خانوم الان کی گفته که من باید منتظر بمونم.

تو که راضی هستی منم که راضی هستم. خالتم که می‌دونه.

الان چی باعث میشه که من بخوام به تو رحم کنم.

با لبخند ژکوندی آروم آروم عقب رفتم و داشتم میز رو دور میزدم. هیراد هم داشت آروم آروم به سمتم میومد..

از خنده سرخ شده بودم
_ببین عشقم تو باید آروم باشی. اینجوری که تو گرفتی چند روز بیشتر نمونده.
پس صبر کن عزیزم..

هرچی بیشتر حرف میزدم حرکت هیراد تند تر میشد.

و قبل اینکه تکون بخورم هیراد منو تو بغلش کشید و گفت
_خوب حالا میای مثل یه دختر خوب تو بغل من تاریخ تعیین می‌کنی.

منو سمت تخت برد و خودش هم کنارم خوابید.

گوشیش رو آورد و گفت از الان تا ده روز دیگه وقت داری یه روز رو انتخاب کنی..

خجالت زده گفتم
_ خیلی زوده هیراد. بذاریم چند ماه دیگه.

هیراد با لب هاش ساکتم کرد
آرامش خاصی به کل وجودم تزریق شد

به نفس نفس افتاده بودم که ازم جدا شد و سرشو بالا آورد

بریده بریده گفت
_دفعه.. بعدی.. تاریخ رو.. اشتباه بگی دیگه.. بهت رحم نمیکنم.. عزیزم..

شاکی گفتم
_باشه بابا. لبامو داغون کردی ا.ِ ..
هفته دیگه خوبه؟
فقط بذار من کلی کار دارم. به خصوص که الان خالمم خیلی گیر داده.

هیراد دستش رو دورم حلقه کرد و گفت
_باشه عزیزم. برو خرید هرچی خواستی بخر
فقط طولش نده که طاقت ندارم.

باشه ای گفتم و سرم رو به سینش چسبوندم

صدای قلبش رو میشنیدم
چه قشنگ میزد

با لبخند چشم هام رو روی هم گذاشتم و به عالم بی خبری خواب فرو رفتم

''
_بابا خودتی.. چقدر دیر اومدی پیشم. خوبی بابا؟ بابا..

#Part_316
خودمو توی بغلش پرت کردم.
خود خودش بود

با ذوق گفتم
-بابا میدونستی چقدر دلم میخواست بغلت کنم.؟
چقدر دلم برات تنگ شده بود.

همینجوری که گریه میکردم خودمو توی بغلش جا میدادم.

بابام فقط دست هاش رو دورم حلقه کرده بود و موهامو نوازش میکرد

نالیدم
_خیلی دلم برات تنگ شده بود

دستش نوازش وار روی موهام حرکت می‌کرد
-آروم باش دختر بابا. آروم باش عزیز دلم. من حالم خوبه..

فقط نمیذارن بیام پیشت.
اگه بیام برای تو بد میشه دخترم ولی امشب باید میومدم..


سرمو از بغلش آوردم بیرون و گفتم
_چرا. چیزی شده؟
یعنی دیگه نمیای پیشم؟
نمیتونم ببینمت؟

حلقه ی دستش دورم محکم تر شد
_جزو قوانینه.. نمیذارن بهت نزدیک شم

ولی دلارامم..امشب اومدم بهت بگم که تصمیم درستی گرفتی.

از هیراد مطمئن نیستم.
ولی از اینکه ازدواج کنی و نسلت ادامه پیدا کنه مطمئنم ..

میدونم مادرت نگرانته و شاید بخواد منصرفت کنه

ولی دخترم تو باید قوی باشی و بچتو مثل خودت بزرگ کنی..

از حرفای پدرم جا خوردم و البته کمی هم ناراحت.. بعد از اینهمه مدت که حال و احوال الم رو نگرفته بود امشب اومده بود که روی ادامه ی نسلم تاکید کنه؟

بابا انگار دلخوریم رو فهمید
بوسه ای روی موهام زد و گفت
_منو ببخش دخترم.. ولی اینکه منو نمیبینی دلیل این نیست که کنارت نیستم

من همیشه مراقبت بودم و هستم
فقط یادت باشه دخترم بدی پایان نداره..

حرفش توی ذهنم اکو شد و از خواب پریدم.

انگار هوا برای نفس کشیدن کم بود
گلوم رو چنگ زدم و توی جام نشستم

حالم که بهتر شد نگاهم به هیراد افتاد
مثل بچه ها خوابیده بود.

لبخندی روی لبم اومد
مطمئن بودم که مرد زندگیمه.

دستم رو به حالت نوازش روی گونه ش کشیدم
چقدر این مرد دوست داشتنی بود

چند لحظه طول نکشید که هیراد چشم هاش رو باز کرد
- چی شده عزیزم.؟
اول صبحی مهربون شدی..

خودم رو لوس کردم و گفتم
_هیچی آقام..
فقط گرسنمه.
نون داغ می‌خوام.. اونم نون داغی که آقام بخره.

هیراد که خندش گرفته بود گفت
_باشه خانوم کوچولو باشه..
بذار یکم دیگه بخوابم.

موهای سینشو گرفتم و کشیدم.
_پاشو هیراد. اِ پاشو باید بریم خرید. خیلی کار دارم ..

#Part_317
_باشه بابا. چی شده تو اینقدر مشتاق شدی. حالا دوساعت دیرتر چه فرقی داره ...

با لج گفتم
_باشه ، اصلا بخواب . به من چه. خودت عجله داشتی.

روی تخت نشستم و پشتمو به هیراد کردم و ادامه دادم
_اصلا منم الان آمادگی ندارم. همون بهتر تو کف بمونی تا آدم بشی..

هیراد پاشد و دستشو روی شونم گذاشت.
_باشه عشقم. چقدر هم زود به خانوم برمیخوره.

با لج گفتم
_نمی‌خوام اصلا. دستتو بردار..

هیراد یکم موهامو نوازش کرد و گفت
_حالا قهر نکن دیگه عزیزم. نون لواش بیشتر دوست داری یا سنگک؟

با بوسه ی هیراد که روی لپم حس کردم ،نگاهی بهش انداختم و گفتم
_اممم نون سنگک داغ بگیر.
دوباره هم منو اذیت کنی دیگه باید حسابی منتظر بمونی.

هیراد همینجور که داشت از روی تخت بلند میشد گفت
_باشه خانوم. باشه..

#Part_318
بعد از خوردن صبحونه مفصلی که به لطف نون سنگک داغ خیلی بهم چسبید،

با گلاره و هیراد به بازار رفتیم.

بعد از رفتن چند تا مزون و طلا فروشی یه چیزایی دستمون اومد.

ظهر بیرون نهار خوردیم و خواستیم دوباره بازار بریم که هیراد گفت
_من کم آوردم. شما برین بقیه بازار رو بگردین و پسند کنین. فردا میایم همه رو می‌خریم.

سری تکون دادم و گفتم
_نوچ نوچ اگه از الان زود خسته بشی که بعداً به مشکل برمی‌خوریم.

هیراد خندید و گفت
_خوب منم قرار نیست برگردم خونه. می‌خوام برم دنبال کارای تالار و مراسم.

زبونی درآوردم و گفتم
_باشه تو راست میگی.
کارت تموم شد بیا دنبالمون.
تا اون موقع من و گلاره هم خرید های زنونه رو انجام میدیم..

هیراد چپ چپ نگاهم کرد و زیر لب گفت
_دارم برات خانمی

و با یه تیکاف ازمون دور شد
خنده ی ریزی کردن و با گلاره دوباره وارد بازار شدیم

دلم میخواست عروسی رو همینجا بگیریم و به هیراد هم گفته بودم

بازار پر بود از لباس های محلی.. با ذوق روی تک تکشون دست میذاشتم و به گلاره نشون میدادم

اینقدر با گلاره اینطرف و اونطرف رفتیم که واقعا نمیتونستم روی پام وایستم.

وقتی که هیراد رسید نفس عمیقی کشیدم و با گلاره سوار ماشین شدیم..
هیراد خسته نباشیدی گفت و ادامه داد
_ تالار رو برای هفته آینده رزرو کردم. فقط چند تا منو برای برگزاری مراسم دارن که خانوم خانوما باید تشریف بیارن و انتخاب کنن.

اصلا باورم نمیشد انقدر مراسم نزدیکه. همه چیز داشت توی چشم بهم زدن اتفاق نیفتاد. باید خودم رو آماده میکردم..

وقتی به خونه رسیدیم حسین آقا با ذوق و شوق غذایی که سفارش داده بود رو چیده بود.

به محض دیدن مون گفت
_خوش اومدین خسته نباشین
به خاطر خبر خوب ازدواجتون امشب مهمون من هستین..

اونشب انقدر حسین آقا و هیراد از خاطراتشون گفتن و خندیدیم که دل درد گرفته بودم..

دیگه خبری از هیراد قبلی نبود. هیرادی که به زور یه کلمه از دهنش بیرون میومد.به خصوص که کلماتش به حسین آقا امری بود.

ولی امشب جوری داشت با حسین آقا همراهی میکرد که انگار داداش بزرگش بود...

#Part_319
موقع خواب سرم روی بازوی هیراد بود و نگاهم رو به سقف دوخته بودم.

_هیراد یه سوال بپرسم؟!

هیراد چرای زد و اوهومی گفت
ادامه دادم
_ موافقی که عقدمون رو توی اون قبرستون برگزار کنیم؟

حس خاصی به اونجا دارم. دلم میخواد شروع زندگیم با تو اونجا باشه..

هیراد با تعجب گفت
_عزیزم دیوونه شدی؟
اونجا خاطرات خوبی رو برای تو زنده نمیکنه. همینطور برای من..

با اصرار گفتم
_هیراد ولی اونجا حس خوبی بهم میده
نمیدونم چرا ولی دلم میخوام عقدم اونجا باشه

هیراد پوف کشید و گفت
_باشه عزیزم هرچی توبگی...

لپش رو بوسیدم و گفتم
_خوب خوب حالا یه سوال دیگه بپرسم؟

هیراد که مشخص بود کلافه س گفت
_جانم عزیزم؟

دمق گفتم
_هیچی بیخیال.. بعدا میپرسم.

هیراد دوباره چرخی زد و دستش رو دورم انداخت
_ چرا قهر میکنی خانم کوچولو.. بگو سوالتو..

#Part_320
لب هام رو غنچه کردم و گفتم
_بچمون رو بیشتر دوست داری یا منو؟

هیراد لحظه ای مکث کرد و پقی زد زیر خنده
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_خنده نداشتا ..

هیراد لپم رو کشید و گفت
_آخه جوجه طلایی اینم سواله که تو میپرسی؟ معلومه تو رو دوست دارم..

از جوابش خوشحال نشدم که هیچ.. ناراحت بودم..

اگه حین زایمان طاقت نمیاوردم و...؟
تکلیف بچم چی میشد.. نکنه هیراد اونو مقصر میدونست؟

تموم شب سعی کردم به این موضوع فکر نکنم ولی نشد.. جوری که صبحش هیراد بخاطر چشم های قرمزم کلی سوال پیچم کرده بود

روز ها پشت سر هم می‌گذشت و کار من و هیراد فقط شده بود خرید کردن.

هیچوقت باورم نمیشد بتونم انقدر خرید کنم. انگار به یه منبع بی نهایت وصل بودم..

البته انقدر توی خرید وسواس داشتم که اعصاب هیراد رو هم خورد کرده بودم.

شب قبل از عروسی رسیده بود و خونه غرق خنده و شادی بود.

چهار نفری داشتیم وسایل رو میچیدیم

استرس فردا رو داشتم و دلم پیچ و تاب میخورد

گلاره و هیراد مدام مسخرم میکردن و میگفتن دفعه اولی هست که میخوای عروس بشی دلشوره داری

ولی خودم دلشوره م رو فراتر از یه استرس ساده میدونستم

شب با بوسه های هیراد خوابیدم.
جوری باهام حرف زده بود که انگار قرار بود فردا شب منو بخوره..

البته خودمم بدم نمیومد..!

صبح با نوازش موهام بیدار شدم. چشم هام رو که باز کردم هیراد کنارم نشسته بود و با لبخند نگاهم میکرد

حاضر بودم تا ابد توی همین حالت بمونم و به مرد زندگیم زل بزنم..

ولی وقتی نبود
از جام پاشدم تا حموم برم و اصرار های هیراد برای اینکه با هم دوش بگیریم رو نادیده گرفتم

بعد گرفتن یه دوش آب سرد توی آینه به خودم خیره شدم

این من بودم.. دلارام کریمی.. امروز عروسیم بود با کسی که عاشقش بودم..

قدرت هایی رو کشف کردم که شاید خیلیا باورشون نشه..

از کجا به کجا رسیدم.. شاید هیچ وقت فکر نمیکردم که رنگ خوشبختی رو ببینم

آهی کشیدم و بخار روی اینه رو پاک کردم که مادرم رو دیدم....
#Part_321
نا خودآگاه سرمو برگردوندم و خودمو توی بغل مادرم جا دادم..

_مامان امروز جات خیلی خالیه..
کاش پیشم بودی.. امروز خیلی بهت احتیاج دارم.

مامان پیشونیم‌ رو بوسید و گفت
_بالاخره کار خودت رو کردی دختر..
تو هم به پدرت رفتی.کله شق و یه دنده هستی.

چقدر بهت گفتم ازدواج برای تو برابره با مرگ
زندگی منو نگاه میکردی. یه روز خوش ندیدم.

نالیدم
_مامان..تو رو خدا شروع نکن
امروز رو خراب نکن..

_باشه دخترم.
منم اومدم بهت بگم پشتتم.
فقط از امروز به حرفم گوش بده.
شاید تو اینقدر خاصی که میشه نجاتت بدم...

امروز حتما اون جنی که خودش رو جای من جا زده بود رو توی قبرستون میبینی.

روی ذهنش تمرکز کن تا گمش نکنی. اون خیلی می‌تونه کمکمون کنه..

لبخندی روی لبم اومد.. گفتم
_باشه مامان.
فقط قول بده ساقدوشم باشی کنار خاله. می‌خوام حضورت رو حس کنم..

مامان خواست چیزی بگه که هیراد چند بار به در حموم زد.
_ بیام تو؟؟

جیغی کشیدم
_نه. کجا بیای؟
دارم میام بیرون.
الان تموم میشه..

بیرون که رفتم هیراد لبشو گاز گرفت و گفت
_ دفعه دیگه برای اومدن اجازه نمیگیرم

و بلافاصله توی حموم پرید..
داد زدم
_پس من چی؟؟ هی بیا منو برسون بعد برو حموم..

هیراد از توی حموم داد زد
_حسین آقا تو و گلاره رو میرسونه آرایشگاه بعدش ماشین رو می‌بره واسه گل..

چهار عصر جلوی آرایشگاه منتظرتم .

پامو روی زمین کوبیدم و با حرص سمت لباس هام رفتم..

###


#Part_322
آرایشگر داشت موهامو درست میکرد ولی من حواسم نبود

توی آینه به چشمای خودم زل زده بودم..

همه زندگیم جلوی چشمم بود.
یاد خواهرام و مادر ناتنیم افتاده بودم.

پدر ناتنیم که چقدر بهم نزدیک بود، یاد تموم خاطراتی که داشتم.

با اینکه از همشون متنفر بودم ولی دوست داشتم امشب اونا هم اینجا بودن.

به خصوص مرد اون خانواده که در حقم واقعا پدری کرده بود.

توی این فکرا بودم که با حرفای گلاره و آرایشگر از جا پریدم.

_کجایی دلارام؟ توی باغ نیستیا

نگاهم رو به گلاره انداختم
با آرایش خیلی خوشگل شده بود
بیشتر شبیه مادرم شده بود

با یادآوری مادرم آهی کشیدم و گفتم
_چه خوشگل شدی گلاره..

ساعت چهار شده بود که هیراد با بوق هاش حضورش رو جلوی در آرایشگاه اعلام کرد.

آرایشگر هنوز نذاشته بود خودمو توی آینه ببینم.. خیلی استرس داشتم که چه شکلی شدم

لباسم رو که پوشیدم جلوی آینه وایستادم

چشمم به خودم افتاد.. وای این من بودم؟
موهای هایلایت شده ای که به طرز قشنگی بالای سرم جمع شده بود

و نصفش هم روی شونه هام ریخته بود
خط چشم مشکی و سایه نقره ای رنگی که با رژ قرمز کامل میشد ازم یه عروس به تمام معنا ساخته بود..

با سر و صدایی که اومد پشتم رو به در کردم.. میخواستم وقتی هیراد سر میرسه خشکش بزنه

که همینطور شد.. وقتی اسمم رو صدا زد سمتش برگشتم و به چهره مبهوتش خیره شدم

بی حرف بهم زل زده بود
لبخندی زدم و جلو رفتم
_چطور شدم عشقم؟

بالاخره زبون باز کرد و گفت
_وای دلارام.. خیلی خوشگل شدی.. خیلی عوض شدی.. خیلی..

ریز خندیدم و مشغول برانداز کردنش شدم
کت شلوار کرم و پیرهن مشکی..
و در نهایت کفش و کراوات قهوه ای..

ترکیب رنگش خیلی قشنگ بود و هیراد رو جنتلمن تر از چیزی که بود نشون میداد

وقتی دست هام رو گرفت نگاه از لباسش گرفتم و به چشم هاش خیره شدم
لب زد
_فرشته ی زمینی من..
دوستت دارم..

لپام گل انداخت.
هیراد تورم رو عقب داد و بوسه ای روی پیشونیم زد

گلاره جلو اومد و کل کشید..

#Part_323
کل کشیدنش که تموم شد گفت
_ایشالا خوشبخت شین..

هیراد تشکری کرد و کمکم کرد تا سوار ماشین شم

موقع حرکت پرسیدم
_پس گلاره چی؟

هیراد در حالی که پاش رو روی پدال گاز می‌فشرد گفت
_گلاره و حسین با هومن میان..

آهان گفتم که هیراد دست برد و ضبط رو روشن کرد
با خوشی به صدای شاد خواننده گوش کردم..

''
اینجوری که من آخه دلمو دادم برا تو
اینجوری دلم داره هی میکنه هواتو
عاشقت شدم کسی ام نمیاد به جا تو
توی دل من آخه حک شد اون چشاتو
کوک کوکه حالم آخه عشقه تو دست و بالم
دل تو رو میخواد میگن شده خوش به حالم
شوخی که ندارم عشق شوخی سرش نمیشه
جوری تورو میخوام هیشکی باورش نمیشه
کوک کوکه حالم آخه عشقه تو دست و بالم
دل تو رو میخواد میگن شده خوش به حالم
شوخی که ندارم عشق شوخی سرش نمیشه
جوری تورو میخوام هیشکی باورش نمیشه

''
با بوقی که ماشین کناری زد حواسم از آهنگ پرت شد و سمتش نگاه کردم

هومن پشت ماشین مدل بالای سفید رنگش نشسته بود و دستی تکون میداد

با لبخند دستی تکون دادم
دوباره بوق زد و اون هم صدای آهنگش رو بالا برد

با این تفاوت که اهنگ اون محلی بود و کلی ادا اطوار همراه آهنگ در می‌آورد

از خنده رو به موت بودم که به قبرستون رسیدیم.. خاطرات اون روز رو کاملا حس میکردم.

سعی کردم توجهی نکنم و ذهنم رو خالی کنم..

هیراد پیاده شد و در طرف منو باز کرد
لبخندی زدم و پیاده شدم

منو سمت دنج ترین جای قبرستون هدایت کرد و نشستیم

عاقد هم بعد از چند دقیقه تاخیر اومد.

با اینکه میدونستم گلاره و هیراد اصلا دل خوشی ندارن و فقط به خاطر من اومدن ولی این قبرستون آرامش خاصی بهم میداد..

عاقد دو بار خطبه رو خوند و هومن و گلاره مسخره بازی درآوردن ،

منم همراهی میکردم و زیر چشمی نگاهی به هیراد که سرخ شده بود مینداختم

بعد از گرفتن زیر لفظی که گردنبند طلا با پلاک D&H شکلش عاقد برای بار سوم شروع به خوندن خطبه عقد کرد

دوشیزه مکرمه دلارام کریمی....
آماده بودم بقیش رو بگه تا بله بگم ولی حضور اون جن رو احساس کردم.

بقیه ی خطبه رو نشنیدم و فقط سعی کردم روش تمرکز کنم و گمش نکنم..

با صدای هیراد به خودم اومدم
_دلارام؟ عزیزم.. دلارام؟

#Part_324
گیج گفتم
_بله؟

با صدای کل کشیدن گلاره سقلمه ای بهش زدم و گفتم
_بزار هنوز نگفتم که. این بله اون بله نبود

و رو به عاقد ادامه دادم
_با اجازه بزرگترها مخصوصا خاله عزیزم بله..

زبونی برای هیراد درآوردم که عاقد شروع به خوندن خطبه برای هیراد کرد

هیراد نیشش رو بست و بعد از گفتن بله حلقه طلا رو دست من گذاشت

منم حلقه طلای ست رو دستش انداختم و با لبخند به دست هامون خیره شدم.. چه قشنگ شده بود

گلاره ظرف عسل رو جلوم گرفت
_بیا عزیزکم.. دهن دومادو شیرین کن

انگشتم رو توی عسل ها فرو بردم و دهن هیراد گذاشتم

چشمکی زد و مک زد
جوری مک میزد که انگار هدفش خوردن انگشت منه نه عسل روش..

به زور انگشتم رو بیرون آوردم و فحش زیر لبی بهش دادم
_پسره خنگ هوسباز

وقتی انگشتش رو جلوم گرفت با لبخند دهنم رو باز کردم و طی یه تصمیم آنی گازش گرفتم

هیراد که از شدت درد نه میتونست چیزی بگه نه کاری بکنه فقط مبهوت به من خیره شده بود

خوب که دندون هام رو توی گوشتش فرو بردم لیسی به عسل ها زدم و عقب کشیدم

چهره ی هیراد جوری بود که هنوزم باور نکرده چه تلافی ای سرش دراوردم

خندیدم و با گلاره سمت ماشین رفتیم
توی راه هیراد گفت
_موقع بله گفتن حواست کجا بود خانومم؟
بعدشم که منو گاز گرفتی.

دستش رو که روی فرمون بود ناخونی کشیدم و گفتم
_ تو فکر تو بودم عزیزم..
اون گاز هم حقت بود
تا تو باشی منو مسخره نکنی..

هیراد خندید و گفت
_باشه باشه. حالا بزار شب بشه عشقم. الان منو با این گاز هات آتیشی نکن جلوی مهمونا زشته..
دیدی وسط مراسم دستتو گرفتم و بردم تو اتاق و ترتیبتو دادم..

جیغ زدم
_ا عزیزم. . عزیزم...

هیراد چشمکی زد و گفت
_چیه نکنه می‌ترسی جوجو؟
هنوز میخوایم باهم برقصیم.. وقت دا ی به ترست غلبه کنی

ایشی گفتم و روم رو اونور کردم
وقتی که به تالار اصلی رسیدیم دهنم باز موند

خیلی خوشگل بود
اول از همه راه سنگفرش شده ای داشت که اطرافش با چراغ های فانوس شکل روشن شده بود

درخت های نه چندان بلندی داشت که همراه با بوته های گل رز زیبایی دوچندانی به خودش گرفته بود

داخل تالار از بیرونش هم قشنگ تر بود
دیوار هاش کاملا سفید بودن با طرح های خطی مشکی

میز های مربعی و صندلی های کوچک و تزئینات شیک روشون

جوری منو به وجد آورده بود که نزدیک بود دوبار زمین بخورم

با دیدن سفره عقد از هیراد پرسیدم
_ما که عقد کردیم .. این یارو دوباره اینجا چی میخواد؟

هیراد دستم رو فشرد و گفت
_اون عقد به خواست تو بود.. اینم برای دل خودمه

چیزی نگفتم.. ازش ممنون بودم

عاقد داشت دوباره خطبه عقد رو میخوند
اون موقع بود که تازه فهمیدم هیراد کل عمارت شمال رو پشت قباله عقد من انداخته..

با اینکه از قبل قرار کرده بودیم تا اندازه ی سال تولدم گل رز باشه

از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم.چه بذل و بخششی..
اصلا شبیه پدرش نبود.

گلاره هم یه سرویس تمام برلیان بهم داد که مطمئنم باز هم از طرف هیراد بود..

به قدری این سرویس قشنگ بود که از نگاه کردن بهش خسته نمی‌شدم..

ولی خود هیراد کادویی بهم نداد.
خورد تو ذوقم ولی به روی خودم نیاوردم.

همش توی دلم میگفتم بابا اینهمه به نامت کرده.. بسه برات


#Part_325
بعد از امضامون و تموم شدن مراسم عقدی که در واقع صوری بود نفس آسوده ای کشیدم..

بالاخره داشت تموم میشد
با اشاره هیراد صدای آهنگ بالا رفت و همزمان با صدای آهنگ قر تو کمر منم بیشتر!!

بعد از چند لحظه دیگه طاقت نیاوردم و همراه گلاره بین خانما رفتم

بقیه با دیدن من عقب کشیدن تا برقصم
با ناز شروع به تکون دادن دست ها و بعدش کمرم کردم

همزمان پاهامم با ریتم آهنگ عقب و جلو میذاشتم

هیراد با لبخند بهم زل زده بود و بعد از چند لحظه بلند شد و سمتم اومد

دست هام رو گرفت و سمت خودش کشید
جیغ و سوت مهمونا بلند شد

با خجالت سرم رو پایین انداختم که هیراد یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و با یه دستش هم دست دیگم رو گرفت

زیر گوشش گفتم
_هی من بلد نیستم

خندید و گفت
_فقط ذهنم رو بخون باهوش

باشه ای گفتم و روش تمرکز کردم
دست دیگم روی سینش ثابت شد

پام رو متناسب با پاش عقب و جلو بردم
انقدر حواسم جمع حرکات هیراد شده بود که نفهمیدم اون آهنگ شاد کی تبدیل به یه آهنگ ملایم شد؟

چهره هیراد زیر نور کمرنگ تالار مات و زیبا شده بود
خواستنی.. همونجور که میخواستم..

حرکت دستش روی کمرم شروع شد و نفس های من تبدار
سرش رو به گوشم چسبوند و همراه آهنگ زمزمه کرد
_از خواب برگشتم به تنهایی
پل میزنم از تو به زیبایی

چشمامو میبندمو میبینم
دنیا رو با چشم تو میبینم

دنیای من با عشق درگیره
عشقی که تو نباشی میمیره

عشقی که تو دست تو گل داده
عشقی که به دست من افتاده

جمله ی اخرش رو دوباره تکرار کرد و لاله ی گوشم رو بوسید

چون چراغ های اصلی رو خاموش کرده بودن و نور ملایم بود کسی متوجه نشد اما من از درون گر گرفته بودم..

##
سلام. میدونم گفتیم که رمان در حال اتمامه ولی هنوز ادامه داره.. نمیتونم فقط تمومش کنم .. یه سری صحنه ها هست که اگه توصیف نشه از زیبایی رمان کم میکنه
ولی بهتون قول میدم پارت های پایانیه و چیزی نمونده
پارت از نواده ی شیطان نداریم و در عوض فردا دوپارت هیجانی ازش میذارم

#Part_326
با جیغ و سوت بقیه از هم جدا شدیم و به جایگاه برگشتیم

جامون با بقیه ی دخترایی که میخواستم برقصن پر شد

خوشم نمیومد هیراد اونا رو ببینه پس سرش رو سمت خودم چرخوندم
_اوی منو نگاه کن..

خندید و چشم زیر لبی گفت
ولی وضعیت بدتر شد چون زیر نگاه تب دارش داغ کرده بودم

دستی به لباسم کشیدم و مرتبش کردم
با لبخند مسخره ای گفتم
_خب دیگه چه خبر؟

با این حرفم هیراد نتونست خودشو کنترل کنه و بلند خندید
مرتیکه ی دیوانه نمی‌فهمه من الان استرس دارم..

خندش که تموم شد دستم رو بین دست هاش محصور کرد
_چیه خانوم کوچولو.. شما که زبونت دراز بود.. الان از من میپرسی چه خبر؟

_اصلا هم اینطور نیست.. برای عوض کردن بحث گفتم

با چشمک گفت
_اصلا بحثی نبودا ..

جوابش رو ندادم. در واقع گند زده بودم و حق با اون بود
استرس داشت دیوونم میکرد

وقت شام هم هیراد با مسخره بازیاش نذاشت یه لقمه غذا از گلوم پایین بره

مدام شوخی می‌کرد یا با چشمک دستش رو روی پا یا بازوم میکشید

زودتر از چیزی که فکر میکردم مراسم تموم شد و توی ماشین در حال ویراژ دادن بودیم

لب خشکم رو تر کردم و با صدای بلندی گفتم
_خب الان داریم کجا میریم؟

هیراد صدای آهنگ رو کمتر کرد و گفت
_میریم ماه عسل عزیزم

جیغ زدم
_چی؟ پس گلاره و بقیه چی؟

پاش رو پدال گاز فشرد و گفت
_خب اونام میرن خونه هاشون

بعد از چند دقیقه جلوی هتل بزرگی توقف کردیم
پرسیدم
_ماه عسل اینجاست؟

پیاده شد و در رو برام باز کرد
_نه اینجا یه استراحتی میکنیم
بعلاوه اینکه خانم لباس هاش رو عوض کنه

دستم رو توی دستش گذاشتن و پیاده شدم
_ولی من که لباسی ندارم..

از توی جعبه چمدونی برداشت و گفت
_خودم برات خریدم..

#Part_327
لبخند ژکوندی زدم و گفتم
_عجب عجب..
بعد اونوقت کی رفتی خرید که من متوجه نشدم؟
بعدشم چرا منو نبردی؟

هیراد یکم اهم اهم کرد و گفت
_خب اون روزایی که برای هماهنگ کردن تالار میرفتم..

بعدشم اگه تو رو می‌بردم که دیگه سوپرایز نمیشدی..

آهانی گفتم و راهی هتل شدم. وارد لابی هتل شدیم و قسمت پذیرش رفتیم

یه چیز اینحا مشکوک بود
مسوول پذیرش کاملا هیراد رو می‌شناخت و برخورد خیلی خوبی کرد.

خواستم وارد ذهنش یشم تا بفهمم چه خبره ولی یاد قولی که به خودم داده بودم افتادم

پوفی کشیدم و همراه مسئول و هیراد سمت آسانسور رفتم

اتاقمون طبقه سوم بود
مسئول بعد از تحویل دادن کلید شب بخیری گفت و رفت..

هیراد دستم رو بوسید و همزمان درو باز کرد

داخل اتاق که رفتم چشمم خیره به اتاق موند

یه سوییت دو نفره ساده بود که یه تخت
وسطش بود و مقابل تخت هم میز دراور با آینه تمام قد بود..

ولی چیزی که باعث تعجب من شده بود این نبود

روی تخت یه قلب با گلبرگ های گل رز درست شده بود و تا تخت هم یه حالت جاده مانند با شمع درست شده بود

هیچوقت تصورش رو هم نمی‌کردم که کسی برای من این کارو بکنه.

گلبرگ های رنگارنگ گل رز علاوه بر زیبایی، فضا رو هم معطر کردن بودن.

زیر چشمی نگاهی به هیراد انداختم
چمدون ها رو یه گوشه گذاشت و بهم خیره شد.

نگاهم رو که دید با شیطنت گفت
_خب خانومم امشب دیگه شب وصاله
جلو اومد که عقب رفتم و گفتم
_ام.. میتونه هم نباشه

با اون لباس عروس نمیتونستم عین ادم راه برم. انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم چکار کنم

چشماشو ریز کرد و با خباثت گفت
_من میخوام که باشه. امشب باهم به اوج میرسیم..

سرعت قدم هاش زیاد شد..
متعاقبش سرعت منم زیاد شد..
نمیدونستم چی بگم.. نالیدم
_هیرادددد..جیش دالم..

هیراد یهو وایستاد و با قیافه جمع شده ای گفت
_عزیزم تر زدی به صحنه ی احساسیمون

قبل اینکه خودشو بهم برسونه توی سرویس رفتم و با زبون بیرون اومده گفتم
_میتونی با بالشت و ملحفه به اوج برسی. فقط یکم خلاقیت لازمه

قبل از اینکه بهم برسه داخل شدم و درو قفل کردم.

نیم ساعت بعد مطمئن بودم که خوابش برده.

اروم در رو باز کردم.. همه جا تاریک بود
کورمال کورمال تو تاریکی سعی کردم خودمو به کمد برسونم که دستم کشیده شد و به دیوار کوبونده شدم..

هیراد با نفس های داغش کنار گوشم گفت
_تا توهستی چرا بالشت عشقم...؟

#Part_328
نفس هام تند شده بود و قلبم داشت از سینم بیرون میزد.

هیراد مهلت حرف زدن بهم نداد و لباشو روی لبام قفل کرد..

بین هیراد و دیوار محصور شده بودم و هیچ راه فراری نبود..

هیراد یکی از دست هاشو روی سینم گذاشت و با دست دیگش گردنم رو گرفت

با این کارش ناخودآگاه آهی از بین لب هام خارج شد

دیگه توان مقاومت نداشتم.. منم میخواستمش ..

دستم رو دور گردنش انداختم و شروع به همراهیش کردم

هیراد که همراهیم رو دید دستش رو پشت لباسم برد و زیپش رو از پشت باز کرد

با افتادن لباسم فقط لباس زیر به تنم مونده بود

هیراد برای لحظه ای ازم جدا شد و خیره ی تنم موند

انگار طاقت نیاورد و با یه حرکت بلندم کرد
روی تخت که افتادیم گلبرگ ها پخش شدن و روی تنم ریختن

هیراد دستش رو به لباس زیرم گرفت و به چشم هام زل زد

انگار منتظر اجازه م بود
لب هام رو روی لبش گذاشتم و اجازه دادم لباسم رو دربیاره و با هم یکی بشیم...

*
دست هیراد رو گرفته بودم و از ته دل جیغ میزدم

هیراد مرتب تکرار می‌کرد که طاقت بیارم..
ولی فقط خودم و خودم میدونستم که شاید از پس این زایمان برنیام..

خاطرات چند ماه زندگی خوبی که با هیراد داشتم از جلوی چشمم رد شد

شوق و ذوقی که بخاطر بارداریم و پدر شدنش داشت

با کلی مسخره بازی اسم بچه رو انتخاب کرده بودیم

و وقتی بعد از سونو فهمیده بودم بچم دختره کلی برای هیراد زبون درآورده بودم

همزمان با موج درد بعدی که توی بدنم پیچید حس کردم کل بدنم داره از هم متلاشی میشه

با صدای لرزون گفتم
_م.. مراقب.. بچ.. بچم باش..
نذ.. نذار بی سر.. پناه... بزرگ شه..
هی.. هیراد.. خواهش.. خواهش میکنم..

هیراد دستم رو محکم تر فشار داد و گفت
_عشقم اینجوری نگو حالت خوب میشه

و همزمان داد زد
_لعنتیا ببریدش اتاق عمل.. نمیتونه طبیعی زایمان کنه

تنها چیزی که شنیدم صدای مرد دیگه ای بود که داد زد
_داره از دست نیره منتقل کنین جراحی..

و بعد از اون صدایی که توی سرم میپیچید
_و گذشته تکرار خواهد شد..

****
با باز کردن چشم هام اولین چیزی که دیدم نگاه نگران هیراد بود

بهم زل زده بود
چشم هاش بارونی بودن یا اشتباه میدیدم؟

انگار تو دنیای خودش نبود
ناله کردم
_هیر.. هیراد..

به خودش اومد و سمتم اومد
_عشقم.. خانومم.. خوبی؟ خدا روشکر.. خدایا شکرت..

لبخندی زدم ولی با یادآوری بچم روی لبم خشک ‌شد
_بچ.. بچم..

هیراد لبخندی زد و پتوی کوچک توی دستش رو کمی کنار زد

و اونجا بود که چهره ی زیبای دخترم رو دیدم

با اینکه نوزاد بود ولی زیبایی خیره کننده ای داشت

چشم هاش رو که باز کرد و بهم نگاه کرد دوباره جمله ای توی سرم اکو شد
''_و گذشته تکرار خواهد شد! ''


مهم نیست چقدر از سرنوشت خودت فرار کنی
مهم اینه با تصمیمت اونو بسازی
چون سرنوشت چیزی جز انتخاب های تو نیست
و تو سرنوشت من بودی!

تقدیم به همسر مهربانم که تا پایان این رمان همراهیم کرد
دوستت دارم❤ ️

پایان

تمممممممممممممممممموم شد😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤 😤
کللللللللیش😂 😂 😂 😂
بلاخره تمااااااام شد😉

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...