ویژه کنید
عکس و تصویر #Part_201 روی تختم دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم.

#Part_201
روی تختم دراز کشیدم و مشغول خوندن شدم. "دنیای ماورا:
ماوراء الطبیعه آن چیزیست در ورای طبیعت میباشد؛
مراد از طبیعت،
عالم مادّه و منظور از ماورای آن، عوالم غیر مادّی (عالم مجرّدات) است.
ماوراء الطبیعه را در متون اسلامی عالم غیب گفته اند.
عالم غیب نیز همان عالمی است که از نگاه حسی ما پوشیده است. که می توانیم با عقل، نشانه هایی از آن بیابیم و با استفاده از وحی، جزئیات آن را به دست آوریم "

ترس کل وجودمو فرا گرفته بود.
کتاب رو ورق زدم و به صفحه ی بعد خیره شدم
"موجودات ماورایی:

ارواح : ارواح به ۲ دسته تقسیم میشوند ، یکی ارواح انسانها و دوم ارواحی که خدا انها را افریده است تا این جهان و جهان های دیگر را اداره کنند و هر کدام نیز وظیفه ای بر عهده دارند

جن : جنیان موجوداتی شبیه به انسانند ولی با تفاوت هایی از جمله چشمانشان عمودیست ، پاهایشان کوتاه و گرد است  چیزی شبیه سم و نه خود سم ، جنسشان از اتش است و قدشان کوتاهتر از انسان است .

موکل : از خانواده جن هاست و با اوراد مخصوص میتوان او را بخدمت گرفت.

دیو : ریشه دیو به معنی درخشیدن و فریب دادن است ، بعضی ها فکر میکنند که دیو ها تنها در افسانه ها وجود دارند اما اینطور نیست ، دیو ها موجوداتی خشن و ترسناکند و رنگشان خاکستری و قد بلند تر از انسان است و چشمانشان حد وسط افقی و عمودیست.

جن کافر تبدیل به دیو میشود و با اوراد مخصوص میتوان او را به کار شیطانی وادار کرد ، گروهی از این دیوان ، اهریمنان بیماری و انتشاردهندگان انواع بیماری‌ها هستند.

پری : جن های مونث را پری میگویند ، انها بسیار زیبا و سفید روی هستند ، چشمانشان مانند چشم انسان افقی است و هیکل و شکل انها همانند انسان است .

همزاد : همان جن هایی هستند که در زمان تولد شما متولد میشوند و تا پایان عمر با شما خواهند بود و پس از مرگ شما آزادانه برای خویش زندگی خواهند نمود.

شیاطین : همه شیاطین از خانواده جنیان هستند که از فرزندان و یاران ابلیس اند."

نگاهی به اطرافم کردم. انگار از در و دیوار صدا میومد
بیخیال خوندن ادامه ی توضبحات شدم و سرسری کتاب رو ورق زدم تا چیزی از هویت خودم پیداکنم!

گلاره اومده بود و سرجاش خوابیده بود و خوشبختانه به خاطر من برق رو روشن گذاشته بود .

از توی سینی لیوان آبی رو برداشتم و بقیه آب که مونده بود رو سرکشیدم.

درحال ورق زدن کتاب نگاهم به سرفصل آخر خورد
"مدیوم ها"

حس خاصی داشتم
با دست های لرزون صفحه بعدی رو زدم ولی با جای خالی برگه ها مواجه شدم
انگار کسی اون ها رو کنده بود!

باید به هیراد میگفتم. مطمئن بودم مطلب مهمی توی اون صفحات نوشته شده.

برق رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم
انقدر توی جام غلت زدم که هوا روشن شد
کلافه پوفی کشیدم و پیش خودم فکر کردم که حتما باید پیش هیراد برم.

این دلشوره و اضطراب ولم نمیکرد!
از در بیرون رفتم و روی پله های عمارت نشستم.

منتظر هیراد بودم. توی دلم کلی فحش نثارش کردم تا از راه برسه.

صدای پایی از پشت سرم اومد که باعث شد از جا بپرم
هیراد جا خورد و گفت
_نترس منم. چی شده اینجا نشستی؟ کتاب رو به کجا رسوندی؟

کتاب رو از زیر لباسم درآوردم و گفتم
_یه فصل از کتاب نیست. چرا بهم نگفتی؟

هیراد با تعجب نگاهم کرد و گفت
_نیست؟مگه میشه؟ نمیدونستم. تاحالا نخونده بودمش

کتاب رو جلوش باز کردم و نشونش دادم
هیراد مکثی کرد و گفت
_حتما تو اتاق کار پدرمه

نگاهی به هیراد کردم و با چهره مظلوم گفتم
_خوب الان باید چیکار کنیم؟ مطمئنم اون فصل میتونه کمکمون کنه

هیراد خندید و گفت
_الان که باید ورزش کنم و بعدشم صبحونه بخورم
بعد صبحونه دربارش تصمیم میگیریم.

از حرفش حرصم گرفته بود وای هیراد توجه نکرد و مشغول دویدن شد

با غرغر توی اتاق برگشتم.
کتاب رو زیر تشکم گذاشتم و سینی رو برداشتم.

به آشپز خونه رفتم و بساط صبحونه رو آماده کردم.
هیراد بعداز چند دقیقه با نون تازه اومد.

از نیش بازش مشخص بود داره اذیتم می‌کنه.

انقدر با مکث صبحونه خورد و کشش داد که حوصلم سر رفت و گفتم
_هنوز تصمیم نگرفتی باید چیکار کنیم؟

بادهن پر گفت
_باید بریم شمال. اینکه از اول معلوم بود!

#Part_202
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟ کجا بریم؟
هیراد مکثی کرد تا لقمه غذاش پایین بره، لیوان آب پرتقال رو برداشت گفت
_مگه نمیگی یه فصلش کمه؟

_خوب آره.

یه ذره اب پرتقال ‌سر کشید
_این کتابو از اتاق پدرم برداشتم. در نتیجه الان باید بریم کجا؟

از اینکه قرار بود باهیراد به شمال برم استرس داشتم و از طرفی خیلی دوست داشتم دریا رو ببینم
با ذوق گفتم
_خوب حالا کی میریم؟

هیراد سری تکون داد و گفت
_فعلا که کار دارم. عصر حرکت می‌کنیم.

همش حرصم میداد.
پوفی کشیدم و مشغول خوردن صبحانه شدم.

بعد از صبحانه مشغول شستن ظرف ها بودم که صدای هیراد رو شنیدم که داشت با کسی پشت تلفن صحبت می‌کرد:
_اره دیگه خودت همه چی رو زیر نظر بگیر
_.....
_نه طوری نشده. میبینی که تو مرخصیم
_.....
_کافر همه را به کیش خود پندارد! برو زیادی داری حرف میزنی. حواست به چیزایی که گفتم باشه. کار ها رو خراب نکنین تا بیام.

منظورش چی بود؟ انگار از مرخصی شغلیش استفاده کرده بود
لحظه ای خندم گرفت
من حتی شغلشم نمیدونستم!

با اومدن گلاره رشته ی افکارم پاره شد
_چه خبر شده؟ قراره برین شمال؟

آخرین تکه ی ظرف روهم آب کشیدم و گفتم
_هیراد چه زود بهت گفت.

گلاره لبخندی زد و گفت
_آره آقا چند لحظه پیش بهم گفت

حس کردم کلمه ی آقا رو با تحکم گفت ولی اهمیت ندادم
_هیراد راهی پیدا کرده که شاید بتونه بهم کمک کنه. قراره بریم توی کتاب های پدرش بچرخه.

گلاره روی یکی از صندلی ها نشست
_چه راهی؟

با نگاهی به ساعت هول زده از آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم
_حالا توی راه کاملشو برات توضیح میدم. میرم وسایلمو جمع کنم.

سر کمد رفتم و هرچی که فکر میکردم لازمه داخل ساک گذاشتم.
عکس بابا رو هم وسط کتاب گذاشتم و همراهم برداشتم.

این عکس قوت قلب خاصی بهم میداد.
با برگشتنم به آشپزخونه گلاره گفت
_چقدر هول بودی. حالا که اومدی میتونی چایی دم بدی و حواست به غذاها باشه؟

#Part_203
گفتم
_آره چطور مگه؟

گلاره همینجور که دست هاش رو میشست گفت
_باید حاضر بشم. آقا دستور داده من و حسین آقا هم بیایم.

این عالی بود. اینجوری برخورد مستقیم هم باهیراد نداشتم
کف دست هام رو به هم کوبیدم
_پس حسابی خوش میگذره. حالا چرا انقدر غذا درست کردی؟

گلاره درحالی که از آشپزخونه بیرون میرفت گفت
_آخه آقا هومن هم ظهر میاد اینجا.

پوفی کشیدم و مشغول انجام دادم کارها شدم. پس کی میرفتیم شمال اخه؟

کتری رو روی گاز گذاشتم و یه گوشه نشستم
با شنیدن صدای هومن که با خنده یا الله میگفت تا بناگوش سرخ شدم

یاد سوتی هایی که پیشش داده بودم ولم نمیکرد!
چایی دم دادم و تو یه سینی براشون بردم

هومن با دیدنم بشکنی زد و گفت
_یعنی حلال زاده هستینا. همین الان بحثتون بود

و چشمکی به هیراد زد
با دیدن اخم های درهم رفته ی هیراد خودش رو جمع و جور کرد و حالم رو پرسید

فنجون چای رو جلوش گذاشتم و کوتاه حواب دادم
_خداروشکر بهترم.

بعد از این حرفم ترجیح دادم تنهاشون بزارم. چون واقعا حوصله ی یه دعوای دیگه نداشتم!
#Part_204
چون پشت سر راننده نشسته بودم هم میتونستم بیرون رو ببینم هم هیراد رو زیر زیرکایی نگاه کنم.

توی مسیر از هر دری با گلاره حرف زدیم.
کل ماجرا رو براش تعریف کردم و اون فقط سر تکون میداد و گاهی اوقات هم میخندید

نیم نگاهی به هیراد انداختم. سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود

اول فکر کردم خوابه ولی با بحث بعدی که با گلاره کردم لبخند محوی روی لبش اومد

خودش رو به خواب زده بود!

با صدای غرشی که از بیرون اومد از جا پریدم
گلاره ریز خندید
_تو که انقدر ترسو نبودی. یه رعد و برق سادست ها!

قیافه مظلومی به خودم گرفتم و گفتم
_اخه دلت میاد اینجوری بگی؟

گلاره چشمکی زد و گفت
_چرا دلم نیاد؟

لب هام رو غنچه کردم
_خیلی لوسی گلی!

نگاهم به بیرون افتاد
قطرات بارون که روی شیشه میریخت
هوای دلگیری شده بود

سرم رو به شیشه تکیه دادم
کم کم چشم هام گرم شد و دیگه چیزی از صحبت های گلاره درباره خاطرات قدیمش نفهمیدم!

« توی جنگل تاریکی بودم. با تموم وجودم می‌دویدم.
دو تا نفر که نمیتونستم ببینمشون دنبالم بودن.
سرعتم که کم میشد جلوم ظاهر میشدن و با جیغ بلندی سمت دیگه ای می‌دویدم

برگشتم تا ببینم پشت سرمن که پام به ریشه درختی گیر کرد و زمین خوردم.

سیاهی دورم رو گرفت و دوتا دست روی گردنم قفل شد. با وحشت دست و پا زدم که صدای زمختی گفت
_دلارام. دلارام..»

#Part_204
با حس خفگی چشم هام رو بازکردم
گلاره شونه هام رو گرفته بود و تکون میداد
_دلارام؟ خوبی عزیزم؟ بیدارشو

اطرافم رو نگاه کردم. انگار میترسیدم هندز دنبالم باشن
وقتی از امن بودن اطرافم مطمئن شدم سری تکون دادم و گفتم
_خوبم.کجا رسیدیم؟

_رسیدیم یزد عزیزم. آقا میگه شبو همینجا بمونیم

از ماشین پیاده شدم که نگاهم به هتل مجلل روبروم افتاد
ساکم رو برداشتم و همراه گلاره داخل لابی رفتم
_گلاره عجب هتلیه.

گلاره زیر لب اوهومی گفت
محیط داخلش خیلی قشنگ تر از محوطه درختکاری شده و سرسبزش بود

لوستر بزرگی از سقف لابی اویزون بود که نور ملایمی پخش میکرد
ست مبل چرم قهوه ای دور تا دورش چیده شده بود و میز بزرگ نیمه شیشه ای که حدس میزدم قسمت پذیرشش باشه روبرو قرار داشت

هیراد از سمت پذیرش اومد و گفت
_دو تا اتاق گرفتم.

کلیدی به گلاره داد و پرسید
_ میخوای با شوهرت باشی یا می‌خواین آقایون خانوما جدا باشن؟

گلاره مکث کرده بود که سقلمه ای بهش زدم
و زیر لب گفتم
_گلاره!

نگاهی بهم انداخت و با بی میلی گفت
_منو دلارام با هم میریم.

هیراد لبخندی زد و گفت
_باشه ، گفتم شام بیارن تو اتاقتون.
تشکر زیرلبی کردم و سمت آسانسور رفتیم.

در آسانسور که باز شد وارد راهروی نسبتا طویلی شدیم که با فرش قرمز پوشیده شده بود

شاید یه روز توی مخیله م هم نمیگنجید که بخوام اینجور جایی پا بذارم!

روبروی شماره اتاقمون مکث کردیم
313
گلاره کارت مخصوص رو روی قفل در کشید و در با صدای تیکی باز شد

دهنم باز مونده بود. دستم رو نمایشی روی فکم گذاشتم و به سمت بالا کشیدم
گلاره خندید و دستش رو پشت کمرم گذاشت و داخل رفتیم

#Part_205
گلاره لباس هاش رو عوض کرد و گفت
_عزیزم میری دوش بگیری یا من برم؟

گفتم
_من برم با اجازت

حوله و وسایل مورد نیازم رو برداشتم و توی حموم رفتم
وان بزرگی گوشه ی حموم خودنمایی میکرد

از وسوسه ی خوابیدن داخلش گذشتم و دوش سرسری گرفتم و بیرون اومدم

با دیدن گلاره که شام رو چیده بود با خجالت گفتم
_ببخشید توی زحمت افتادی

گلاره گفت
_نه عزیزم چه زحمتی. بیا بخور پوست و استخون شدی. من برم یه دوش بگیرم زود میام
اگه کاری داشتی در بزن.

باشه ای گفتم و گلاره سمت حموم رفت.
تند تند شامم رو خوردم و سمت ساکم رفتم
کتاب رو درآورم و جاهایی که خوشم اومده بود رو مرور کردم.

چیزهای جالبی نوشته بود
حتی چند جا هم به ارتباط با اجنه و... اشاره کرده بود ولی فصل اصلی که دربارش توضیح میداد همچنان سر جاش نبود

کتاب رو بغل کردم و به سقف خیره شدم
تو فکر بودم که خوابم برد.

صبح با صدای گلاره بیدار شدم.
میز صبحانه آماده بود.
نگاهی به ساعت کردم و خوابالود گفتم
_گلاره ساعت شیشه هنوز.

گلاره فنجون های چای رو روی میز گذاشت و گفت
_خوب عزیزم باید حرکت کنیم که شب برسیم.

به زور پاشدم و سمت دستشویی رفتم...
#Part_206
توی آسانسور چشم هام بسته بود و کلا خواب بودم

هیراد که قیافه کسل من رو دید لبخندی زد و گفت
_انگار یه نفر دیشب رو خوب نخوابیده

جوابش رو ندادم و ساکم رو کشون کشون بیرون بردم
به کمک حسین آقا وسایلم رو توی جعبه گذاشتم و توی ماشین نشستم

بعد از اومدن هیراد و گلاره راه افتادیم
به مناظر اطراف نگاه میکردم که هیراد ضبط رو روشن کرد

آهنگ ملایمی پخش شد. از هیراد بعید بود!
با شنیدن متن آهنگ کپ کردم

همه میگن که تورفتی
همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره
دل تنگمو شکستی
دروغه...

چجوری دلت میومد
منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک
منو تو دوری ببینی

همه گفتن که تو رفتی
ولی گفتم که دروغه...

نگاهم به آینه افتاد. هیراد بهم خیره شده بود
پس با دیدن من هنوز هم یاد ملودی میفتاد.

سرم رو پایین انداختم. حس عجیبی داشتم.
ظهر بود که به تهران رسیدیم.

از دیدن تهران کلی ذوق کرده بودم.
هیراد به حسین آقا گفت که از جاده چالوس بره و وارد شهر نشه

دلم میخواست بیشتر تهران رو ببینم ولی با این حرفش پنچر شدم

اول جاده چالوس جلوی یکی از رستوران ها توقف کردیم
جای باصفایی بود.
دو طرف جاده دره عمیق با درخت های سربه فلک کشیده که رودخونه از زیرش جاری بود

و رستوران هم همراه یه سوپر مارکت کنارش قرار داشت

دست هام رو شستم و با گلاره سمت یکی از میزها رفتیم.

اکثر ماشین ها دختر و پسرهای جوون و پولداری بودن که مشخص بود برای چه کاری اومدن!

میز ما توی فضای باز بود و جاده رو میدیدیم

انقدر توی نخ ماشین ها و صاحب هاشون بودم که متوجه نگاه خیره ی هیراد نمیشدم

با صدایی به خودم اومدم
_دلارام؟

#Part_207
رو به هیراد گفتم
_ببخشید چی شد؟ حواسم نبود

هیراد نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و به سفره غذا اشاره کرد

چند تا فحش نصیب بی حواسی خودم کردم و مشغول خوردن غذا شدم
و سعی کردم لذت خاصی که بخاطر شنیدن اسمم از زبون هیراد بود رو نادیده بگیرم

بعد از خوردن غذا با فکر اینکه اگه خودم رو به دستشویی نرسونم حتما خرابکاری میکنم سمت سرویس بهداشتی ها دویدم

سرویس ها پشت رستوران بودن و از طریق راهرویی که حصارهای باریکی داشت از دره جدا میشدن

از دسشویی که بیرون اومدم نگاهم به جنگل روبه روم افتاد

دو تا موجود عجیب روی یکی از درخت ها نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن و گهگداری هم به هم می پریدن

از ترس جرات تکون خوردن نداشتم و ماتشون مونده بودم.

با حس دستی که روی شونم قرار گرفت سه متر بالا پریدم.
سرم رو که برگردوندم با چهره غضبناک هیراد روبه رو شدم
_حواست کجاست؟ اینجا بخوای سر به هوا بازی دربیاری کلاهمون میره تو هم

انگار لال شده بودم. دستم رو سمت جنگل گرفتم و جای قبلی اون دوتا موجود رو نشون دادم ولی ناپدید شده بودن

آب دهنم رو قورت دادم و با تته پته گفتم
_ب.. بخدا همونجا بودن. رو درخت نشسته بودن.

هیراد دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید
_ببین دختر، تنها هیچ جا نرو
نیم ساعت داشتیم دنبالت میگشتیم.
اینجا شهر خودمون نیست. خطرناکه پس پیش خودم بمون

به ماشین که رسیدیم سوار شدم.
گلاره هم با دیدن چهره تو هم رفته ی هیراد چیزی نگفت.

فقط تو فکر اون دو تا موجود بودم
حس میکردم چند روزی شده که حواسم پرته.
ذهنم روی یه چیز متمرکز میشد و نمیتونستم از اون حالت خارج بشم.

سری تکون دادم و خودم رو مشغول دیدن مناظر اطراف کردم
باید فکرم رو منحرف میکردم

انقدر جاده چالوس شلوغ بود که شب شده بود ولی هنوز به شمال نرسیده بودیم.

هیراد پوفی کشید و گفت
_اینا چه مرگشونه. چرا امروز اینجوری شده؟؟

بعد از چند دقیقه فهمیدیم کوه ریزش کرده و حالا حالاها اونجا موندگاریم!


#Part_208
کم کم به جایی رسید که ماشین ها اصلا حرکت نمی‌کردن

هر نیم ساعت در حد چند متر جابه جا می‌شدیم.

هیراد پیاده شد تا سر و گوشی آب بده. بعد چند دقیقه که برگشت، به حسین آقا گفت
_چند نفری میگن اگه از راه خاکی بریم به روستا میرسیم و میتونیم از اون طرفش دوباره به جاده اصلی برگردیم.
راهش چند متر اونور تره

با موافقت حسیا آقا وارد جاده خاکی شدیم ولی هرچی رفتیم به روستایی نرسیدیم.

هیراد به حسین آقا گفت
_ولش کن دور بزن. ریسکش زیاده
داری از جاده اصلی دور میشی.

قبل ازاینکه دور بزنیم گلاره گفت
_صبر کن یه نور دیدم

حسین آقا چراغ ماشین رو خاموش کرد و متوجه نور کمرنگی شدیم که توی همون مسیر بود


حسین آقا بشکنی زد و گفت
_خودشه.

چند صد متر جلو تر که رسیدیم وارد روستای کوچک ترسناکی شدیم

شاید ترسناکیش بخاطر درختهای بلند و سر به فلک کشیده ی اطرافش بود

با توقف ماشین حواسم از لین موضوع پرت شد
کنار خونه ای بودیم
_میرم بپرسم راه اصلی کجاست.

هیراد همزمان با این حرفش پیاده شد تا در بزنه

بعد چند دقیقه هیراد توی ماشین برگشت وگفت
_مثل اینکه بارون اون جاده فرعی رو هم مسدود کرده

به خونه اشاره ای کرد و ادامه داد
_رفت به کدخدا خبر بده و کلید مدرسه رو برامون بگیره. امشبو موندگاریم

با اومدن کدخدا و راهنماییشون سمت مدرسه رفتیم

از حرف های کدخدا فهمیدم که قبلا روستای پرجمعیت و پر رونقی بوده ولی بخاطر اتفاقاتی که افتاده اکثرا از روستا رفتن.

ولی حرفی از اون اتفاق ها نزد. جالب اینجا بود که انقدر جمعیت کم شده بود که کسی مدرسه هم نمیرفت و حالا رسما داشتیم توی یه خرابه میرفتیم!

نگاهی به ساختمان ترک خورده ی روبروم انداختم
حدسم درست بود
از یه خرابه چیزی کم نداشت

با گلاره توی یکی از کلاس ها رفتیم و وسایلمون رو گذاشتیم.

هوا سرد بود و تاریکی و صدای باد هم باعث میشد بیشتر روی ویبره بریم

بازوی گلاره رو چسبیدم و گفتم
_تو نمیترسی؟

گلاره خندید و گفت
_نه عزیزم. عادیه.عادت میکنـ..

هنوز حرفش تموم نشده بود که کسی در زد.
چون یهویی بود جیغ خفیفی کشیدم و از جا پریدم

گلاره نچ نچی کرد و سمت در رفت
با دیدن حسین آقا که سینی غذایی به دستش گرفته بود دستم رو روی قلبم گذاشتم

یکی نیست بگه مرد حسابی تو سکتمون نده ما غذا نمیخوایم

_کدخدا این ها رو فرستاده. ما برای خودمون برداشتیم.شما هم بخورین. صبح زود حرکت می‌کنیم، آماده باشین

سری تکون دادم و حسین آقا بعد از بوسیدن گونه ی گلاره از اتاق بیرون رفت
واو چه رمانتیک!

با دیدن نون و سبزی و پنیر محلی که توی سینی چیده شده بود دهنم آب افتاد

غذای مجللی نبود ولی توی اون وضعیت از هر غذایی خوشمزه تر میزد

شامم که تموم شد چسبیده به گلاره خوابیدم و سعی کردم صدای زوزه باد رو که از همه جای مدرسه میومد نادید بگیرم.

با حس دستی روی دهنم ترسیده چشم هام رو باز کردم

کسی توی گوشم گفت
_نترس منم، ملودی

با شنیدن این حرفش تا حدودی خیالم راحت شد و گفتم
_ترسوندیم.حداقل یکم پر سر و صدا تر بیا

ملودی لبخندی زد و گفت
_همرام بیا. باید جایی رو نشونت بدم

#Part_209
بی سر وصدا پاشدم و همراه ملودی از اتاق بیرون رفتم

از مدرسه که دور شدیم ملودی داخل جنگل رفت

با تردید پشت سرش رفتم. تو اون تاریکی حتی جلوی پام روهم نمیدیدم چه برسه به درخت ها

صداهای عجیب و غریبی هم که از اطرافم میومد باعث ترس و حواس پرتی بیشترم میشد

نگاهی به پشت سرم انداختم. روشنایی کم رنگ چراغ مدرسه داشت محو میشد

سرجام ایستادم و گفتم
_وایسا. من بیشتر از این نمیام. داریم خیلی دور میشیم

ملودی ساکت سر جاش موند
دوباره پرسیدم
_اصلا داریم کجا میریم؟

با برگردوندن سرش جیغی کشیدم.
موهاش توی صورتش ریخته بود و از چند جای صورتش خون میومد. سیاهی چشم هاش معلوم نبود و کره ی چشمش فقط سفید بود

نور سفیدی که نمیدونستم از کجا منشا میگیره هم چهره ش رو روشن تر کرده بود

قدرت هیچ کاری رو نداشتم. فقط ماتش مونده بودم. خیلی ترسناک شده بود

لبخند چندشی زد و به سمتم اومد
با تته پته گفتم
_ج.. جلو نیا... جلو نیا.

تو یه چشم به هم زدن روبروم ایستاد و دستم رو محکم گرفت

لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت که...

#Part_210
که ملودی صدام زد
_ دلارام

صداش دوباره نرم و لطیف شده بود ولی انقدر توی شوک بودم که جیغ زدم
_ولم کننن

چشم هام رو باز کردم که دیدم ملودی به شکل اولش برگشته و داره نگاهم میکنه

آرومتر که شدم با گریه گفتم
_چرا اینجوری شدی؟ چرا منو آوردی اینجا؟
اصلا تو کی هستی؟

ملودی دستم رو فشار داد و گفت
_درس دومت اینه که بتونی به ترست غلبه کنی.اونا بهت رحم نمیکنن. اگه ترس توی وجودت باشه نمیتونی تمرکز کنی

بعد از گفتن این جمله از جلوی چشمم ناپدید شد.
صحنه ای روبروم شکل گرفت

دختر مو بوری که پشت بهم ایستاده بود و داشت با کسی حرف میزد
_چطوری باید به ترسم غلبه کنم؟ هی وایسا کجا میری

بعد از گفتن این حرف چرخی زد و اطرافش رو نگاه کرد. انگار دنبال کسی میگشت

لحظه ای نگاهش به من افتاد
جا خوردم. این چهره من بود! این دختر، من بودم!

به سمت من حرکت کرد و وقتی توی یه قدمیم رسید دستش رو جلو اورد

منتظر بودم چیزی بگه یا بخواد من رو لمس کنه اما دستش از بدنم رد شد و درخت پشت سرم رو لمس کرد
_خوب شد نشونه گذاری کردم وگرنه بیچاره بودم. فکرکنم ازهمین درخت رد بشم حله

بعد از گفتن این حرف زیر لب از ۱ تا ۳ شمرد
به ۳ نرسیده شروع به دویدن کرد و بلند بلند تکرار میکرد
_بسم الله.. بسم الله.. بسم الله..

انقدر این رو گفت تا از جلوی دیدم محو شد
با ترس اطرافم رو نگاه کردم. حالا چطوری برمیگشتم؟

از راهی که اومده بودم برگشتم ولی این بار با تموم وجود می‌دویدم و با صدای بلند بسم الله میگفتم

#Part_211
به اتاق که رسیدم همه چی طبیعی بود و گلاره هم تو خواب خرخر میکرد

توی رخت خواب برگشتم ولی از ترس گریم گرفته بود.

انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خواب رفتم

صبح با صدای گلاره از خواب بیدار شدم.
چشم هام میسوخت و گلوم هم خیلی درد میکرد

به زور جواب گلاره رو دادم که بفهمه بیدارشدم و دست از سرم برداره

با تعجب نگاهم کرد و گفت
_سرما خوردی؟ چرا صدات گرفته؟ چشماتم که کاسه خون شده

توجیهی برای دیشب نداشتم. سری تکون دادم و گفتم
_نمیدونم فقط گلوم خیلی درد می‌کنه.

وسایل رو برداشتیم و بیرون رفتیم
حسین آقا مشغول جابجایی ماشین بود

ساکم رو توی ماشین گذاشتم و کنار گلاره نشستم
توجهم به حرف های هیراد و کدخدا جلب شد
_دیشب صدای جیغ میومد. اتفاقی افتاده؟!

کدخدا بین خنده هاش گفت
_اینجا شماله پسرم. این صداها طبیعیه.

هیراد آهانی گفت و بعد از تشکر و خداحافظی کردن سوار ماشین شد

متوجه حرف کد خدا نشدم. منظورش از گفتن اینکه این صداها طبیعیه چی بود!؟

یعنی هرشب این صداها رو میشنیدن؟
پوفی کشیدم و به صندلی تکیه دادم

از روستا که دور شدیم هیراد پرسید
_شما هم صداهای دیشبو شنیدین؟ یه دختر داشت جیغ میزد. یه سر به اتاقتون زدم ولی همتون خواب بودین

گلاره کمی فکر کرد و گفت
_والا چیزی یادم نمیاد. خوابم یکم سنگینه. شاید واسه همین متوجه نشدم.

هیراد از توی آینه نگاهی به من انداخت
سریع گفتم
_نه منم چیزی نشنیدم

از کلفتی صدام خودمم تعجب کردم
انگار اوضاع گلوم وخیم تر شده بود
_سرما خوردی؟

به هیراد خیره شدم و گفتم
_آره. دیشب حالم خوب نبود

هیراد دستی به پیشونیش کشید و چیزی نگفت
انتظار داشتم حداقل یه چرا بگه ولی ...
صدایی توی وجودم گفت
_اون وظیفه ای نداره که احوال تورو بپرسه. تو فقط نوکرشی همین.

بغض توی گلوم رو قورت دادم و گوشه ی صندلی کز کردم
دلم بابام رو میخواست

اینکه یه گوشه بشینم و موهام رو ببافه. برام از خاطرات جوونی هاش بگه و منم با دقت گوش بدم.

وارد جاده ی اصلی شدیم
نگاهی به راه خاکی و جنگل پشت سرم انداختم و نفسم رو با خیال راحت ازادکردم

حداقل از اون محیط ترسناک دور شده بودیم
توی مسیر حرفی رد و بدل نشد.

به اتفاقات دیشب فکر کردم
چطور هیراد من رو توی اتاق دیده بود اونم وقتی که من توی جنگل بودم؟

اصلا توجیهی واسش نداشتم.
فقط ترجیح میدادم کسی از این موضوع چیزی نهمه. مخصوصا هیراد با رفتار دلسرد کنندش

دو ساعتی که جلو رفتیم ماشین کنار رستوران کوچکی توقف کرد

هیراد نگاهی به عقب انداخت و گفت
_کسی گرسنه ش نیست؟ بیاین صبحانه بزنیم بر بدن

لحنش خنده دار بود ولی با یاداوری کارهاش جلوی لبخندم رو گرفتم

بعد از سفارش صبحانه هیراد همراه پیشخدمت رفت و با دمنوش گیاهی برگشت

گلاره کنار گوشم گفت
_اوه چه هواتو هم داره. این دمنوش ها توی شمال خیلی معروفنا.

چیزی نگفتم. حتی اجازه ی ذوق کردن هم به خودم ندادم چون میدونستم هیراد بخاطر علاقه یا نگرانی اینکارو نکرده

به پیشنهاد گلاره صبحانه کره و عسل خوردم تا گلوم بهتر بشه.

#Part_212
بعد از خوردن صبحانه دوباره حرکت کردیم
طولی نکشید که چالوس رو پشت سر گذاشتیم و حالا تو مسیر رامسر بودیم

شهر های شمال پیوسته بودن و فاصله شهرها خیلی کم بود جوری که اصلا فکر نمیکردم شهر جداگانه ای باشه!

توی مسیر تا چشم کار میکرد آبادی و جنگل به چشمم میخورد. ذوق داشتم. تا حالا شمال نرفته بودم.
با اینکه وضع مالیمون قبل از فوت بابام خوب بود ولی هیچوقت سفر نمیرفتیم.

با شنیدن صدای "ترق ترق" بارون که به شیشه های ماشین میخورد از فکر و خیال در اومدم و دوباره لبخندی روی لبم جا خوش کرد.

روبروی خونه ای توقف کردیم و هیراد پیاده شد
از گلاره پرسیدم
_اینجا خونه خانه؟!

گلاره جواب داد
_نه عزیزم. اینجا خونه سرایه دار خانه.

آهانی گفتم و به هیراد که در میزد خیره شدم
توی همون چند ثانیه شبیه موش آب کشیده شده بود

دختر جوونی در رو باز کرد و با هیراد مشغول حرف زدن شد

با حرص به هیراد نگاه کردم که دختر رو به سمت ماشین هدایت میکرد
گند اخلاقیاش برای من بود. خوش برخوردیاش واسه این دختره ست.
مشغول جویدن ناخون هام شدم تا کمتر حرص بخورم

دختره که سوار ماشین شد نگاهم به چهرش افتاد
چشم های در‌شت و ابروهای پیوندی و لبای قلوه ای سرخی داشت. مثل دخترهای اصیل ایرانی ای بود که چهره شونو توی تابلوهای نقاشی یا فرش های دستباف میکشیدن.

لحظه ای بهش حسودیم شد. بعد از سلام و احوال پرسی با گلاره و حسین آقا دستش رو سمت من دراز کرد و با خوشرویی گفت
_سلام عزیزم. من مریمم. از آشناییت خوشوقتم

متقابلا لبخندی زدم و دستش رو فشردم
_سلام.دلارامم همچنین.

هیراد گوشه ی لباسش رو فشار داد تا آبهای اضافه ازش خارج شه و گفت
_خوب. بریم؟

مریم سری تکون داد و حرکت کردیم.
با تعجب به هیراد نگاه میکردم. کجا بریم؟ چرا مریم رو آورده بود؟

بعد از رد کردن جاده خاکی ای که دوطرفش باغ بود به عمارت بزرگی رسیدیم
اونجا بود که متوجه شدم باغ های دوطرف جاده مربوط به همین عمارت بود!

خودم رو جمع و جور کردم تا مثل ندید بدیدا رفتار نکنم. مریم از ماشین پیاده شد و مشغول ور رفتن با قفل ورودی شد

علاوه بر قفلی که زده بودن چند لایه زنجیر هم دور دسته های در کشیده شده بود

از هر جهت که عمارت رو نگاه میکردم متوجه میشدم چند ساله کسی توش رفت و آمد نداره.

بعد از چند دقیقه مریم با لباسهای خیس برگشت و گفت
_بالاخره باز شد! میتونین برین داخل

هیراد گفت
_باشه ممنون. میرسونیمتون. توی بارون از این هم خیس تر میشین

نگاه چپی به هیراد کردم. چکار دختر مردم داری بوزینه؟ شاید دوست داره تو بارون قدم بزنه تو باید مزاحم خلوتش شی؟

همه ی این حرف ها رو توی دلم میزدم و مخاطب همشون هم هیراد بود
بماند چقدر فحش توی دلم تلنبار شده بود که دوست داشتم بهش بگم.

#Part_213
مریم تشکری کرد و به من و گلاره کمک کرد تا وسیله هامون رو ببریم

به ورودی عمارت که رسیدم با شنیدن صدایی پشت سرم رو نگاه کردم

کسی بین درخت ها برام دست تکون میداد
چشم هام رو ریز کردم تا بهتر ببینمش که گلاره دستم رو کشید و گفت
_بیا بریم الان موش آب کشیده میشی.

با فکر اینکه توهم زدم بیخیال اون شخص شدم و داخل رفتم

سالن بزرگی با وسایل کامل و حتی مبل های شیکی که توی شهر هم نمونه شون پیدا نمیشد روبروم بود

کل تصوراتم از عمارت به هم ریخته بود

فکر میکردم یه بنای درب و داغون و چند تا فرش پوسیده باشه ولی چیزی که توی ذهنم بود خیلی با این سالن مرمر کاری شده ی روبروم فرق داشت

قبل اینکه پا روی گلیم های کوچک بین راه بذارم مریم با چندتا حوله اومد و گفت
_خودتونو خشک کنین الان زحمات منو به باد میدین

چپ نگاهش کردم. انتر خانم مارو با گاو اشتباه گرفته بود

درسته ظاهر خونه مرتب بود ولی از روی یه متر خاکی که روی وسایل و حتی گلیم های گرد وسط سالن نشسته بود میشد بفهمی چقدر برای اینجا زحمت کشیده!

چیزی نگفتم و مشغول خشک کردن خودم شدم
هیراد سویچ رو سمت حسین آقا پرت کرد و گفت
_زحمت رسوندن مریم خانم با شما

ناخود اگاه لبخند محوی روی لبم اومد
اصلا دوست نداشتم هیراد مریم رو برسونه
#Part_214
بعد از رفتن مریم دنبال گلاره که از پله های چوبی کنار سالن بالا میرفت دویدم
_ا صبرکن منم بیام

گلاره ساکی رو دستم داد
_بیا ساکتم بگیر دستم شکست دختر. چی برداشتی؟

بدون توجه به سوالش گفتم
_راستی گلاره. چرا هیراد نه چیزه ببخشید آقاهیراد خودش در رو باز نکرد و رفت دنبال این دختره؟

گلاره با لحنی که توش خنده موج میزد جواب داد
_حالا چی شده انقدر پیگیر جزئیات مربوط به کارای آقاهیراد شدی؟

انگار منتظر جواب من نبود چون خودش بلافاصله ادامه داد
_اول اینکه پدر و مادر اون دختر از قدیم الایام اینجا بودن. درست مثل من و حسین. خشایار خان احترام زیادی براشون قائل بود و اقاهیراد هم همینطور.
دوم اینکه قفل این عمارت قلق داره. کسیم تا حالا عوضش نکرده چون به اینجا رفت و امدی نداشتیم.
سوم هم اینکه اقاهیراد خیلی وقته اینجا نیومده و مطمئنم حتی کلیدهای اینجا روهم نداره و کلا همه چی رو دست اون زن و شوهر سپرده.

آهانی گفتم و ساکم رو داخل یکی از اتاق ها کشوندم
_خب اینجا مال من

گلاره همراهم داخل اتاق اومد و گفت
_مال ما. یک درصد فکرکن بذارم تنها باشی!

قیافه مظلومی به خودم گرفتم و گفتم
_خوب اخه حسین آقا چی؟ همیشه مزاحمتون میشـ...

با ضربه ای که پشت گردنم خورد بقیه ی حرف توی دهنم ماسید
گلاره خندید
_بار آخرت باشه ازاین حرفا میزنیا. دفعه بعد به این ارومی نمیزنم

غرولند کنان ساکم رو باز کردم و گفتم
_دست بزن پیدا کردی. باشه بزن مظلوم تر از من دیگه کی گیرت میاد!

لباسم رو با تونیک و شلوار راحتی عوض کردم و شالم رو روی سرم انداختم
رو به گلاره که نگاهم میکرد گفتم
_اوی هیزبازی نداشتیم

خندید و روی تخت دراز کشید
سمت پنجره رفتم و پرده رو کشیدم.
اتاق زیبایی بود. دکور کرم قهوه ای با پرده های حریر با ترکیب رنگ مشکی و کرم

تخت دونفره ی شیک با پاتختی های هم جنس خودش گوشه ی اتاق و میز آرایش و دراور بزرگی هم گوشه ی دیگه قرار داشت

از چیدمان اتاق خوشم نیومد. خیلی به هم ریخته و بی سلیقه چیده بودنش


خیلی دلم میخواست شهر رو ببینم.
از گلاره پرسیدم که کی قراره داخل شهر بریم؟

گلاره خودش رو کشید و گفت
_عزیزم حالا وقت زیاده ولی چون هیچی نداریم شاید اقاهیراد بخواد برای خرید کردن تا شهر بره. میتونی باهاش بری

#Part_215
با گفتن ای خدا از اتاق بیرون رفتم

توی راهرو رفتم و توی تک تک اتاق ها سر کشیدم
بالاخره یکیش مال هیراد بود

با دیدن چمدون داخل اتاق ته راهرو حدس زدم که اتاقش همینه

وارد اتاق شدم ولی کسی داخلش نبود
صدای دوش توجهم رو جلب کرد. پس حموم بود

دو دل بودم بمونم تا از حموم بیاد یا برم و بعدا باهاش حرف بزنم

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم خواستم از اتاق بیرون برم که در حموم باز شد و هیراد با حوله کوچکی که دور کمرش بسته بود بیرون اومد

از موهای خیسش اب چکه میکرد
با دیدنش جا خوردم و هینی گفتم
ریلکس جلو اومد و پرسید
_چیزی شده؟

درحالی که سعی میکردم به بالا تنه ش نگاه نکنم گفتم
_ا.. چیزه.. میخواستم برم بیرون. حالا بیخی.. بیخیال بعدا میام حرفـ...

دستش که روی بازوم نشست بقیه ی حرفم رو یادم رفت
سمت تخت کشیدم و گفت...

#Part_216
_ببین دختر خوب اومدنت با خودت بود ولی دیگه رفتنت با خودت نیست.

از حرف هیراد جا خوردم
خواستم عقب بکشم ولی ناخوداگاه یاد حرف ملودی افتادم
"_نباید بترسی!"

توی چشم های هیراد خیره شدم و محکم گفتم
_منظورت چیه؟

هیراد چند لحظه خیره م موند و بعد بازوم رو ول کرد
سمت کمد دیواری رفت. روی لبه تخت نشسته بودم و هیراد هم جلوی من مشغول لباس عوض کردن بود.

پرسیدم
_چرا نمیتونم برم؟

هیراد سمتم چرخید و گفت
_باید به سوال هام جواب بدی. بعدش حاضر میشم و باهم میریم

در حالی که به دیوار رو به روم زل زده بودم و سعی میکردم نگاهم سمت هیکل ورزیده ی هیراد منحرف نشه گفتم
_خوب چه سوالی؟

هیراد تیشرتش رو پوشید و گفت
_توی روستا چی شد؟
مطمئنم اون شب تو هم مثل من صدای اون جیغ ها رو شنیدی

اوه اوضاع خراب بود.پس هیراد شک کرده بود
دلم نمیخواست موضوع رو بفهمه
داشتم فکر میکردم که چیزی سر هم کنم و تحویلش بدم که هیراد کنارم نشست و ادامه داد
_و اتفاق جالب این بود که درست امروز صبح گلوت گرفته

آب دهنمو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. انگار دیگه چاره ای جز گفتنش نداشتم
سرم رو پایین انداختم و گفتم
_اون شب ملودی دنبالم اومد و همراه خودش به جنگل کنار مدرسه برد ولی وقتی خواستم نگاهش کنم اصلا شبیه قیافه همیشگیش نبود

با یاداوری اون شب چشم هام رو بستم و ادامه دادم
_شبیه موجود وحشتناکی شده بود که به عمرم ندیده بودم
اره جیغ های اون شب صدای من بود چون واقعا ترسیده بودم و نمیدونستم چکارکنم

انقدر جیغ زدم تا اینکه دستمو گرفت و به قیافه اصلیش برگشت.
بعدشم بهم گفت نباید بترسم وگرنه اونا منو میکشن

سرمو پایین انداختم و سعی کردم جلوی بغضم رو بگیرم.

هیراد اروم گفت
_نگران نباش درستش میکنیم. فقط دوباره نه بهم دروغ بگو نه سعی کن چیزی رو از من پنهون کنی. چون در اون صورت نمیتونم کمکت کنم.

و همزمان دستش رو...

#Part_217
و همزمان دستش رو دور کمرم انداخت و منو بلند کرد.
تازه نگاهم به هیراد افتاد.
چه تیپی زده بود.
داشتم براندازش میکردم که گفت
_ کجایی؟ بریم خرید. نهار نداریم

سری تکون دادم و همراه هیراد از اتاق خارج شدم.

به پله ها که رسیدم صدایی از ته راهرو اومد
چشم هام رو ریز کردم تا بهتر ببینم
در روبرویی اتاق هیراد خود به خود باز و بسته میشد

پوفی کشیدم و زیر لب گفتم
_لعنت به همتون. امروز وقت کاراگاه بازی ندارم.

و سمت طبقه پایین رفتم
همون لحطزه حسین آقا داخل اومد

دستش چند تا نایلون حاوی ظرفهای غذا بود و بوی قرمه سبزی هم نشون میداد غذای داخل ظرف ها چیه!

هیراد روبهم گفت
_خب انگار نهار رو گرفتن. میخوریم و بعد میریم

و سر میز نشست
پیش گلاره رفتم و مشغول چیدن میز شدیم

***
بعد از نهار تند تند میز رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم
جوری که گلاره خندش گرفته بود
_اروم باش دختر. بیرون رفتنتون دیر نمیشه

کارم که تموم شد از آشپزخونه بیرون رفتم و گفتم
_نخیر دیرمیشه.

هیراد روی کاناپه مشغول بالا و پایین کردن شبکه های تلویزیونی بود

دوست داشتم زودتر بریم بیرون تا بتونم شهر رو ببینم اونوقت آقا روی کاناپه لم داده

جلوش ایستادم و گفتم
_نمیریم؟

هیراد چشم هاش رو بست و گفت
_بذار نهار پایین بره.

پوفی کشیدم و کنارش نشستم
کارم کاملا غیرعمدی بود ولی وقتی به خودم اومدم دست هیراد دورم حلقه شد

نگاهی به گلاره و حسین آقا انداختم که توی آشپزخونه داشتن باهم حرف میزدن

خداروشکر حواسشون به ما نبود
لبخند محوی زدم و خودم رو بیشتر به هیراد نزدیک کردم

بعد از چند دقیقه هیراد کنار گوشم گفت
_پاشو بریم که داره دیر میشه.

پشت سرش راه افتادم و توی حیاط رفتیم
نگاهم که به ماشین افتاد دهنم باز موند
انگار یه تیکه گل و خاک کنار عمارت بود

همه جای ماشین پر از لکه های بارون و یا آب و گل مخلوط شده بود

نچ نچی کردم و خواستم سمت در عقب ماشین برم که هیراد در جلو رو برام باز کرد

ذوق توی دلم رو نادید گرفتم و با تشکر زیرلبی سوار شدم

مسافت چند کیلومتری تا مرکز شهر بود ولی جنگل انبوه همراه مغازه هایی که دو طرف جاده کشیده بود اصلا حس اینکه عمارت خارج شهر بود رو به آدم نمی‌داد.

با توقف ماشین هیراد روبهم کرد و پرسید
_ همراهم میای یا تو ماشین میمونی؟

کمر بندم رو باز کردم و گفتم
_میخوام بازارو ببینم

هیراد نیشخندی زد که دلیلش رو نفهمیدم ولی وقتی پیاده شدم و بوی گند ماهی توی بینیم پیچید دلیل نیشخند هیراد رو فهمیدم

مرتیکه میمون. نمیتونست قبل از پیاده شدن علتش رو بهم بگه؟ دست هام رو مشت کردم و سعی کردم بوی ماهی رو نادید بگیرم
ولی واقعا تحمل کردن بوی ماهی تازه برای منی که عادت نداشتم سخت بود.

دنبال هیراد توی مغازه نسبتا بزرگی رفتیم
هیراد چند تا ماهی بزرگ و تازه گرفت و دوباره توی ماشین برگشتیم

پلاستیک دیگه ای برداشتم و دور ماهی ها پیچیدم
_اه از بوی گندشون متنفرم

هیراد ماشین رو روشن کرد و درجوابم گفت
_چه جالب ولی من از بوی گندشون خوشم میاد

اول فکر کردم جدی میگه ولی با دیدن لبخند مرموزش فهمیدم سرکارم گذاشته
با حرص مشغول جویدن لبم شدم که ماشین توقف کرد

اطراف رو نگاه کردم و با دیدن جاده خلوت متعجب خواستم از هیراد چیزی بپرسم که نرمی لبش رو روی لبم حس کردم

دستش رو بلافاصله پشت سرم برد تا از فاصله گرفتنم جلوگیری کنه ولی نمیدونست انقدر توی شوک رفته بودم که توانایی تکون خوردن نداشتم

#Part_218
چشم هام رو ناخوداگاه بستم
نمیدونستم باید چکار کنم ولی همینکه هیراد منو میبوسید حس خوبی میگرفتم

با حس دستش روی پام به خودم اومدم
من داشتم چکار میکردم؟
نباید میذاشتم اینجوری بشه. شوک زده عقب کشیدم

که با چهره در هم رفته هیراد رو به رو شدم
_چرا اینجوری می‌کنی؟

اشک تو چشم هام جمع شده بود. جوابش رو ندادم
چجوری بهش میگفتم که نمیخوام مثل عروسک خیمه شب بازیاش بشم؟

اون بوسه رو دوست داشتم و به کل حالم عوض شده بود ولی میدونستم عاقبتش چیه.

هیراد وقتی سکوتم رو دید ماشین رو روشن کرد و قبل از حرکت گفت
_دیگه لبتو نجو.

بعد از چند دقیقه کنار فروشگاه بزرگی توقف کردیم

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_نمیخواین پیاده شین بانو؟

با حرص پیاده شدم و در رو محکم بستم.
از دستش خیلی عصبانی بودم

داخل فروشگاه هیراد برای خریدن هرچیزی ازم سوال میپرسید
انگار به عمرش تجربه ی خرید کردن نداشت

با سردی جوابش رو میدادم و بعضی وقت ها به روی خودم نمیاوردم
اون هم از لج هر چیزی که دم دستش میرسید رو برمیداشت

انقدر که چند تا چرخ دستی رو پر کرده بود. بعد از حساب کردن خریدهامون داشتم فکر میکردم هیراد اینهمه پول از کجا میاره؟!

دو تا از شاگردهای فروشگاه کمک کردن تا وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم.

سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم ولی توی دلم از خرید های زیادی که کرده بودیم ذوق کرده بودم.

" باید تو رو پیدا کنم
شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی ،
بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ،
تو با خودت هم دشمنی"

چشم هام رو بسته بودم و با لذت به اهنگی که هیراد گذاشته بود گوش میدادم که با توقف ماشین پیش خودم گفتم چه زود رسیدیم

با باز کردن چشم هام با هتل بزرگی روبرو شدم
با تعجب به هیراد نگاه کردم
برای چی کنار هتل نگهداشته بود؟ کم کم ترس به جونم افتاد
_چرا اینجا وایستادی؟ بریم خونه دیگه دیر شد

هیراد لبخند مشکوکی زد و گفت
_پیاده شو. کارت دارم...

#Part_219
نمیدونستم چکار کنم. پیاده بشم یا..؟
انتخاب دیگه ای نداشتم پس پیاده شدم و دنبالش داهل هتل رفتم

تابلوی زیبای ورودی نظرم رو جلب کرد
"هتل جهانگردی ونوس"
چقدر زیبا بود. حتی از عمارت خان هم قشنگ تر

دلهره عجیبی که داشتم باعث شد بیشتر ازاین دوتا مکان رو باهم مقایسه نکنم

هیراد جلو رفت و از زنی که قسمت پذیرش بود آدرس رستوران هتل رو پرسید

باورم نمیشد که هیراد منو رستوران آورده بود
کلی قند تو دلم آب شد.حسابی ذوق کرده بودم.
چه فکرهایی که درباره هیراد میکردم. فکر میکردم اومدیم هتل که...

پوفی کشیدم و همراه هیراد وارد رستورانش شدیم

میز دنجی رو انتخاب کردیم و نشستیم
نمیدونستم چی بگم. به میز روبه روم خیره شده بودم که هیراد منو رو جلوم گرفت و گفت
_چی میخوری؟

نگاه گذرایی به منو انداختم و گفتم
_ما که نهار خوردیم. چرا اومدیم رستوران؟

هیراد به پشتی صندلیش تکیه زد و گفت
_ما؟ تو که هیچی نخوردی. بعدشم الان شبه.... دیگه ظهر نیست

ازاینهمه توجهی که بهم داشت قند تو دلم آب شده بود. منو رو کنار زدم و گفتم
_آهان. خب هر چی خودت میخوری واسه منم بگیر.

از اینکه خودمونی خطابش کرده بودم خجالت میکشیدم ولی هیراد به روی خودش نیاورد.

گارسون که اومد هیراد دو تا شیش لیگ سفارش داد

بعد از رفتن گارسون، گفت
_میشه ساکت نباشی؟

درجوابش گفتم
_نمیدونم چی باید بگم. تو یه چیز بگو

هیراد بهم خیره شد
_از خانوادت بگو. قبلا چکار میکردی؟ زندگیتون چطور بود؟

#Part_220
با این حرف هیراد تو فکر رفتم.
یاد خاطرات خوبم افتادم. اون زمان که بابا زنده بود

قسمتی از وجودم نمیخواست که راز زندگیم رو برای هیراد بگم و قسمت دیگه هم کشش عجیبی به درد دل کردن با هیراد داشت

شاید باید میگفتم و میفهمید که بی گناه بودم. اینکه چرا و چجوری سر از خونه ش دراوردم.

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره گفتم.
گفتم از وقت هایی که بابام زنده بود و زندگی خوبی که داشتیم.

می گفتم و انگار به گذشته ها برگشته بودم
انگار به اون خانواده با زندگی معمولی ولی باصفا برگشته بودم

انقدر گفتم تا به لحظه ی مرگ بابام رسیدم
قسمت خاطرات تلخی که با مرگ بابا و تموم شدن پس اندازمون شروع شد
و درنهایت، خود فروشی خواهرام...

کلمات به سختی از دهنم خارج میشد.
انگار دستی گلوم رو فشار میداد و وقتی که هیراد دستمالی رو جلوم گرفت متوجه گونه های خیسم شدم


با اومدن گارسون سرم رو پایین انداختم
مطمئن بودم چشم هام قرمز شده

هیراد ظرف غذا رو جلوم گذاشت و به شوخی گفت
_بسه هرچی آبغوره گرفتی. بقیش باشه برای بعد از غذا

و برای عوض کردن بحث برام از جاذبه های شمال گفت.

از جنگل هایی که با پدرش رفته بود و مسیر هایی رو که یاد گرفته بود.

درجواب حرف هاش فقط لبخند مصنوعی میزدم. شاید نصف حرف هاش رو به زور فهمیده بودم

وگرنه فکرم هنوز پیش خانوادم بود. حتی خواهرام که انقدر درحقم بدی کرده بودن.

ناخونکی به غذای روبروم زدم و پرسیدم
_میشه بریم؟

هیراد خندید و گفت
_آره حتما میریم ولی بعد ازاینکه غذات رو کامل خوردی. میدونی چقدر پول براش دادم؟

و همزمان چشمکی بهم زد و مشغول غذا خوردن شد
توقع داشتم چنگال دستش بگیره و با ژست همیشگیش مشغول غذا خوردن بشه ولی این بار انگار براش مهم نبود!

با دست تیکه های گوشت رو می کند و با لذت به نیش میکشید

وقتی دید بهش زل زدم لقمه توی دهنش رو به زور قورت داد و گفت
_پیشنهادم اینه که خودت غذاتو بخوری تا به شخصه وارد عمل نشدم.

نگاهی به شیشلیگ های جلوم انداختم. خودمم حیفم میومد که همینجور دست نخورده ولشون کنم!


بعد از غذا هیراد دو پرس غذای دیگه هم سفارش داد و بعد از حساب کردنش از هتل بیرون رفتیم

حدس میزدم اون غذاها برای گلاره و حسین آقا باشه. توی برخورد اول اصلا فکر نمیکردم هیراد اینجور آدمی باشه

شخصیت خشن و مغروری که توی ذهنم تصور کرده بودم خیلی با فرد روبروم فرق داشت.

سوار ماشین که شدیم هیراد سمتم خم شد
چون کارش ناگهانی بود ترسیدم و خودم رو به شیشه چسبوندم

به دوسانتی صورتم که رسید لبخندی زد و کمر بند رو از کنار شونم کشید و توی قفلش زد

نفسم رو با صدا بیرون دادم که گفت
_یه لحظه حس کردم هیولام..!

#Part_221
زیر لب گفتم
_یه هیولای خوشگل.

برای عوض کردن بحث هم سریع گفتم
_خودم بلد بودم کمربند ببندم

هیراد لبخند مسخره ای زد و حرکت کرد
بعد از چند لحظه پرسید
_خب نگفتی؟

پرسیدم
_چیو؟

هیراد پاش رو بیشتر روی پدال گاز فشار داد و گفت
_ادامه ی حرف های تو رستوران.

خواستم جوابش رو بدم که یه لحظه دیدم چیزی جلوی ماشین پرید

فکر کردم توهم زدم ولی با ترمزی که هیراد زد و ضربه ی محکمی که به جلوی ماشین خورد فهمیدم توهم نبود!

هیراد نفس نفس میزد
_تو هم دیدیش؟

شوک زده گفتم
_ندیدمش. هرچی بود فکر کنم زدی بهش

هیراد ماشین رو کنار جاده پارک کرد و با قفل فرمون از ماشین پیاده شد

خواستم همراهش برم ولی موقع بستن در با تشر گفت
_تو ماشین بمون

#Part_222
بغ کرده سر جام نشستم
هیراد چرخی دور ماشین زد و مشغول بررسی کردن اطراف شد

ترسیده بودم ولی دلم میخواست منم همراه هیراد می بودم تا بفهمم اون موجود چیه

مرتب از پشت شیشه سعی میکردم ببینم چه خبره و اینکه هیراد چیزی پیدا کرده یا نه

هیراد که توی ماشین برگشت بلافاصله پرسیدم
_چیزی پیدا کردی؟ چی بود؟

از شدت استرس مرتب انگشت هام رو توی هم می پیچیدم که گفت
_نه.هیچی نبود. بدنه ماشین سالم بود. لاشه ی حیوونی هم این اطراف ندیدم

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_ولی مطمئنم زدیم بهش. اصلا حیوون نبود. یه لحظه دیدمش..

دست هام رو روی سرم گذاشتم و ادامه دادم
_حیوون نبود.

هیراد ماشین رو روشن کرد و گفت
_اگه به چیزی هم خورده بودیم حداقل باید یه فرو رفتگی روی بدنه ماشین میبود. هیچ اثری نیست. حتما توهم زدیـ...

بین حرفش پریدم و گفتم
_ملودی. هیراد اون بهم گفته بود نباید بترسم. شاید خودش بود و داشت امتحانم میکرد.

تقریبا از فکری که کرده بودم مطمئن بودم ولی با جمله ای که هیراد گفت مات موندم
_اگه ملودی بود چرا من هم دیدمش؟

سری تکون دادم و گفتم
_میشه از اینجا بریم؟حس خوبی ندارم.

هیراد پاش رو روی پدال گاز فشرد و حرکت کردیم.

تا عمارت حرفی بینمون رد و بدل نشد. شاید اتفاقی که افتاده بود جفتمون رو توی شوک فرو برده بود

جلوی عمارت که رسیدیم حسین آقا با کمک مختصر هیراد خرید ها رو توی عمارت بردن

من هم غذاها رو برداشتم و توی آشپز خونه رفتم.

گلاره که تو آشپز خونه بود با تعجب نگاهم کرد و گفت
_سلام اومدی؟ اینا چیه؟

نزدیک اومد و سر پلاستیک رو باز کرد
_باز غذا گرفتین؟

با طعنه گفت
_نکنه خودتونم غذا خوردین؟ خوش گذشته دیگه؟

چهره م رو مظلوم کردم و گفتم
_خوب چیه خسته شدیم. گرسنمون شد.

نمیدونستم چطوری از زیر نگاه خیره ی گلاره در برم که هیراد از توی حیاط صدام زد
_دلارام بیا اینجا

#Part_223
از خدا خواسته غذاها رو روی اپن گذاشتم و گفتم
_بخورین تا سرد نشده

و سریع از آشپزخونه بیرون رفتم.
خداروشکر هیراد نجاتم داد وگرنه نمیتونستم تو چشم های گلاره نگاه کنم

مخصوصا با اون طرز نگاهی که داشت. انگار جرم مرتکب شده بودم!

به حیاط که رسیدم هیراد رو کنار ماشین دیدم

سرم رو خاروندم و پرسیدم
_مگه هنوز چیزی مونده؟ من که همرو بردم

هیراد گفت
_نه ولی بیا اینجا رو ببین

دور ماشین چرخیدم و کنارش رفتم
به در اشاره کرد و گفت
_ماشین گلی بوده. یکی روی در ماشین نوشته "death"

گیج پرسیدم
_خب این یعنی چی؟

هیراد دستش رو به پیشونیش گرفت و گفت
_یعنی "مرگ"

پوفی کشیدم و گفتم
_خوب شاید کسی نوشته

هیراد نگاهی بهم انداخت و گفت
_چرا روی در سمت تو نوشته شده؟

نفس عمیقی کشیدم و به خودم دلداری دادم
آروم باش دلارام. آروم..

که هیراد ادامه داد
_باید حواسمون رو بیشتر جمع کنیم.

#Part_224
پوفی کشیدم و گفتم
_باشه. من برم کمک گلاره بدم وسایلو جا بدیم. بعدش میام دنبال کتاب بگردیم.

هیراد واکنشی نشون نداد. معلوم بود اصلا حرف هام رو نفهمیده و حواسش نیست.

نفس عمیقی کشیدم و توی آشپز خونه رفتم.

حسین آقا و گلاره اپن رو جای میز استفاده کرده بودن و مشغول خوردن شام بودن

باید خودم رو بیخیال نشون میدادم.سلامی کردم و مشغول باز کردن پلاستیک ها و تفکیک وسایل شدم.

گلاره با دهن پر گفت
_صبر کن الان میام کمکت

بعد چند دقیقه گلاره هم به من ملحق شد و دوتایی مشغول چیدن وسایل شدیم

چون نمیدونستم چی رو کجا بذارم گلاره جاها رو نشونم میداد و من هم وسایلا رو می‌چیدم.

باورم نمیشد انقدر وسیله خریده بودیم. یخچال دیگه جا نداشت و نصف وسایل بیرون مونده بودن!

چیدنمون که تموم شد دستی به کمرم زدم و گفتم
_اوف له شدم. حالا لازم بود انقدر بخریم. ما که زیاد نمیمونیم

گلاره خندید
_چه زود خسته میشی

زبونی دراوردم و مشغول شستن ظرف ها شدم

گلاره هم توی سالن برگشت و مشغول جارو زدن شد

چند تا تیکه بهش پروندم و متقابلا چند تا تیکه هم گرفتم! انقدر سر به سر هم گذاشتیم که حسین آقا با تشر گفت
_ آرومتر باشین. شاید آقا خوابیده باشن.

لبم رو گاز گرفتم که گلاره چشمکی بهم زد

شستن ظرف ها که تموم شد قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم.

گلاره با دیدن قهوه ها گفت
_بیا چند تیکه کیکم کنارش بذارم برای آقا هم ببر.

از خدا خواسته باشه ای گفتم
دو تا قهوه ریختم و با چند تیکه کیک توی سینی راهی طبقه بالا شدم

نگاهم به اتاق مشکوک صبح افتاد. اینبار درش نیمه باز بود
ناخودآگاه سمتش رفتم

تقه ای به در زدم و منتظر شدم
بعد از چند لحظه هیراد روبروم بود

لبخند نصفه و نیمه ای زدم و سینی رو جلوش گرفتم
_امم یکم قهوه اوردم بخورین

هیراد نگاهی به سینی انداخت و گفت
_ولی من دوتا قهوه نمیخورما. بیا داخل باهم بخوریمشون

با حرفش و فهمیدن سوتی ای که دادم دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم

خجالت زده پشت سرش حرکت کردم و وارد اتاق شدم.

#Part_225
چشمم به اتاق فوق العاده ی روبروم افتاد
سینی رو روی میز کار توی اتاق گذاشتم و مشغول برانداز اتاق شدم

میز کار و تخت نسبتا ساده ای که گوشه ی اتاق قرار گرفته بود و پاتختی های کوچکی که کنارش خودنمایی میکردن

همه چیز اتاق نسبتا ساده بود بغیر از یکی از دیوارهاش!

یه طرف اتاق کلا کتابخونه ی دیواری ای پر از کتاب بود و توی هر طبقه ش کتاب های قطوری چیده بودن

دستی روی خاک روی کتاب ها کشیدم و گفتم
_وای چقدر قشنگه.

حضور هیراد رو پشت سرم احساس کردم
_اره قشنگ ترم میشه

و همزمان با حرفش فشاری به لبه ی کتابخونه وارد کرد که باعث شد کمی تکون بخوره و راه باریکی معلوم شه

با بهت گفتم
_این چیه

هیراد دستش رو پشت کمرم گذاشت و داخل هلم داد
_جایی که باید دنبال نصفه ی کتاب بگردیم!

#Part_226
با استرس از پله های روبروم پایین رفتم ولی هیراد هم پشت سرم حرکت کرد

به اتاقک کوچک تاریکی رسیدیم
هیراد چراغ قوه ی توی دستش رو روشن کرد و گفت
_حس خوبی ندارم. زودتر بگردیم و بریم

توی اتاق تنها چیزی که به چشم میخورد میز و کمد چوبی شکسته ی کنارش بود

با دست های لرزون مشغول بررسی میز و کشوهای زیرش شدم

هیراد چراغ قوه ی دیگه ای بهم داد و خودش مشغول گشتن کمد شد

کشوی اول پر از کاغذ های مچاله شده و دستمال های خونی خشک بود

اولین کاغذ رو باز کردم
"فروردین ماه ۱۳۸۰
دو ساله که روش تحقیق میکنم. این پدیده ماورایی میتونه خیلی برام سودمند باشه

با نیرویی که اون داره میتونم دنیای ماورا رو تحت سلطه ی خودم دربیارم
فقط نمیدونم چطوری. نیروش غیر قابل کنترله و با هربار باز کردن دروازه ها جونش توی خطر میفته

به تازگی رفتارهای عجیبی رو مشاهده کردم که علتش رو نمیدونم. امیدوارم جلسه ی امروز بتونه کمکم کنه "

نامه از دستم افتاد. اینا یادداشت های خشایار بود؟ با دست های لرزون نامه ی بعدی رو باز کردم

"دی ماه ۱۳۷۹
فالگیری که امروز اوردم هم نتونست نیروش رو به دست بگیره
جیغش کل شیشه های عمارت رو لرزوند

به سختی تونستیم برش گردونیم ولی به گفته ی فالگیر بهتره دیگه توی این موقعیت قرار نگیره

امروز جسم نحیفش رو که توی بغل گرفتم متوجه تورم شکمش شدم. باید چیز غیر عادی ای باشه. حتما باید با دکتر هماهنگ کنم "

نامه رو روی میز گذاشتم. خدایا. اینجا چه خبر بود؟!
هیراد هنوز مشغول گشتن کمد بود
نامه ی بعدی رو برداشتم

"تیر ماه سال ۱۳۸۰
جلسه ی قبلی رو نتونستم تشکیل بدم. خبر اوردن که اون زن فالگیر به طرز فجیعی کشته شده

امروز قراره شخص جدیدی بیاد و جلسات رو ادامه بدیم
ملودی بی قراری میکنه و کل بدنش عرق کرده
حس میکنم درد داره ولی حاضر نیست با کسی حرف بزنه

____ "

ادامه ی نامه با خط های کج و معوجی تموم شده بود
انگار اتفاقی مانع از نوشتن خشایار شده بود

با شنیدن صدای هیراد کنار گوشم از جا پریدم
_داری چکار میکنی؟ چیزی پیدا کردی؟

نامه ها رو مچاله کردم و توی کشو برگردوندم
_نه فقط چند تا کاغذ پاره ست. تو تاحالا اینجا نیومدی؟

هیراد در حالی که سعی داشت کشوی دوم رو بازکنه گفت
_نه. پدرم نمیذاشت کسی به اینجا نزدیک شه.

#Part_227
کشو رو بستم و گفتم
_خوب بعد از مرگ پدرت چرا اینجا نیومدی؟

هیراد دستی به پیشونیش زد و گفت
_اولا که من اون زمان هنوز بچه بودم
بعدشم پدرم بعد مرگ ملودی ما رو کرمان برد.

کنجکاو پرسیدم
_خوب یعنی دیگه شمال نرفتین؟

هیراد دوباره مشغول کلنجار رفتن با کشو شد
_چرا. بعد از یه مدت پدرم دوباره به شمال رفت ولی بازم زیاد نموند و بعد از چند روز برگشت. اون آخرین سفر پدرم بود...

بعد از این حرفش بیخیال کشو شد
انگار اونم تو فکر رفته بود
کلافه سری تکون داد و گفت
‌_بیا بریم. این همینجوری باز نمیشه باید یه چیزی بیارم بازش کنم.

از خدا خواسته قبول کردم و گفتم
_آره بهتره بریم.

به محض دور شدن هیراد از توی کشو نامه ها رو برداشتم و زیر لباسم گذاشتم

با بالا اوردن سرم حس کردم یه جفت چشم توی اتاقه و داره منو نگاه می‌کنه.

هینی کشیدم و سمت پله ها دویدم
وقتی به اتاق اصلی رسیدم نفشم بالا نمیومد

بریده بریده گفتم
_ا..اون.. در.. ببن..ببندش..

هیراد به طرف دیگه ی کتابخونه فشاری داد و کتابخونه سر جاش برگشت

دستم روی قلبم بود. تند تپیدنش رو حس میکردم
هیراد با تعجب نگاهم کرد و گفت
_چی شد؟

چشم هام رو بستم تا نفسم بالا بیاد و لحظه ای آروم بگیرم

#Part_228
چشم هام بسته بود که توی آغوش نرمی کشیده شدم

بوی عطر هیراد توی بینیم پیچید و ناخوداگاه نفس عمیقی کشیدم و دست هام رو روی سینش گذاشتم

دلم نمی‌خواست این لحظات تموم بشه
ولی وقتی که فهمیدم تو چه موقعیتی هستیم سعی کردم از بغل هیراد بیرون بیام.

با فاصله گرفتنم، هیراد دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت
_بهم بگو چی شدی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_من اون موجودو دیدم. یعنی خودشو نه. چشم هاش. توی تاریکی برق میزد
ملودی گفته بود که اگه بترسم منو میکشن. ولی من ترسیدم. فرار کردم.

به اینجا حرفم که رسیدم بغضم ترکید
هیراد با شصت دستش اشک هام رو پاک کرد و گفت
_هیش..آروم باش آروم. من پیشتم.
نمیذارم بلایی سرت بیاد

و همزمان پیشونیم رو بوسید
حالم بهتر شد. بعد از پدرم اولین کسی بود که بهم حس آرامش میداد

نگاه خیره ی هیراد رو که روی خودم دیدم گفتم
_اممم. قهوه هام که سرد شدن. میخوای دوباره بیارم؟

هیراد خیره ی لبهام شد و گفت
_نه ممنون. اگه بخورم خوابم نمیبره.

انگشت هام رو توی هم قفل کردم و گفتم
_خب پس من برم دیگه.

هیراد دساش رو پشت کمرم گذاشت و گفت
_همرات میام.

سینی رو به آشپز خونه برگردوندم و بدون اینکه هیراد ببینه چاقوی کوچکی رو از توی جا قاشقی برداشتم

به طبقه بالا برگشتیم. از هیراد خداحافظی کردم و وارد اتاقم شدم

اتاق تاریک بود و کلید روهم پیدا نمیکردم
با کمک دست خودم رو به تخت رسوندم و آباژور رو روشن کردم

نامه ها رو از توی لباسم دراوردم و دور چاقو پیچیدم. شاید خرافات بود ولی امیدوار بودم سر آهنی چاقو بتونه از نامه ها و من حفاظت کنه.

زیر تشک جاسازیشون کردم و سمت کلید برق رفتم و چراغ رو روشن کردم

خبری از گلاره نبود.
به امید گلاره توی اتاق برگشته بودم.
تو دلم فحشی نثارش کردم.

بعد از چند دقیقه خود درگیری به این نتیجه رسیدم که امشب نمیتونم تنها بخوابم.
در اتاق رو باز کردم که ...

#Part_229
که سینه به سینه ی هیراد شدم
باتعجب گفتم
_مگه تو نرفتی

نگاهی به داخل اتاق انداخت
_گلاره نیست؟

با این سوالش دوباره یاد نبودن گلاره افتادم
عقب تر رفتم و گفتم
_اره.تو ندیدیش؟ بدون اون نمیتونم بخوابم

هیراد نچ نچی کرد و زیر گوشم گفت
_یه شب تنهاش بذار. شاید حسین آقا کارش داشته باشه

از حرفش قرمز شدم. بیشعور تو چکار اونا داری. چرا اصلا اینا رو به من میگی؟

برای عوض کردن بحث گفتم
_خب دیگه. پس من بخوابم.

هیراد داخل اتاق اومد و نگاهی به اطراف انداخت
_میخوای تنها بخوابی؟

سری تکون دادم و پرسیدم
_اره دیگه.پس با کی بخوابم؟

ولی با شنیدن جواب هیراد از سوال خودم پشیمون شدم:
_بامن بخواب!
#Part_230
_ولی من..من..

زبونم قفل شده بود و نمیتونستم ادامه ی حرفم رو بگم.

هیراد با جدیت گفت
_تو چی؟!

جرقه ای توی ذهنم زده شد
و گفتم
_من جام عوض بشه نمیتونم بخوابم.

هیراد قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت
_خوب شب اولیه که اینجا میخوابی پس چه فرقی داره؟

با این حرفش تازه متوجه سوتی ای که دادم بودم شدم و چند تا فخش آبدار نصیب خودم و هیراد کردم

هیراد با لبخند مرموزی منو کنار زد و داخل اتاق اومد
_خوب مثل اینکه تخت اینجا دو نفره ست. امشب پیشت می‌خوابم.

پوفی کشیدم و نق نق کنان گوشه ی تخت دراز کشیدم
این بشر دیگه شورش رو دراورده بود

ولی از طرفی خوشحال شده بودم که امشب تنها نیستم..

چشم هام نیمه بسته بود ولی زیر چشمی هیراد رو میپاییدم.

برق ها رو خاموش کرد.
تیشرتش رو درآورد و توی رخت خواب اومد

سعی کردم چشم هام رو ببندم و بخوابم. ولی بودن کنار هیراد حس هیجان خاصی بهم میداد و باعث میشد مرتب پهلو به پهلو شم

با حلقه شدن دستی دور کمرم...
🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹 🌹

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...