نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پ_ن (۸۲ تصویر)

#دیدار_آخر هرگز فراموش نخواهیم ڪرد. نہ اشڪ هاے فرمانده را و نہ عبارات اختصاصـے ڪہ در نماز سردارش خواند

#دیدار_آخر هرگز فراموش نخواهیم ڪرد. نہ اشڪ هاے فرمانده را و نہ عبارات اختصاصـے ڪہ در نماز سردارش خواند "غوطہ ور در خون" و روزے خواهد رسید کہ معادلات جهان را برهم خواهیم زد و اینبار در خون شما غوطه ور خواهیم شد و نه خون خودمان . "نصر من ...

۲ هفته پیش
5K
تا به حال به موسیقی طور دیگری نگاه کردید ؟ گاهی اوقات هیچ راه دَر رویی تو دنیا نیست جز موسیقی ! من میتونم با هر آدمی موزیک گوش کنم ، سعی میکنم همه سبک ...

تا به حال به موسیقی طور دیگری نگاه کردید ؟ گاهی اوقات هیچ راه دَر رویی تو دنیا نیست جز موسیقی ! من میتونم با هر آدمی موزیک گوش کنم ، سعی میکنم همه سبک موسیقی رو تست کنم و مزه اش بره توی گوشم ، مابین این ها بعضی ...

۱ آذر 1398
473
شهر من #تهران 🗼 💖 • • • • • • • #پ_ن نیسان آبی😂

شهر من #تهران 🗼 💖 • • • • • • • #پ_ن نیسان آبی😂

۳۰ آبان 1398
340
از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار ...

از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار اونقدر پرم از حس اعتماد به زندگی بخاطر وجود تکیه گاهی محکم که هیچ ترسی ...

۲۵ آبان 1398
721
این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ ...

این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ میگوید و مجبورم رهایش کنم که همین هانمیگذارد نوشته هایم به اتمام برسد که حالا ...

۱۲ آبان 1398
1K
#پ_ن، زِ غوغای ِ جهان فارغ روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد ...

#پ_ن، زِ غوغای ِ جهان فارغ روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم. صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید! این ساعت از شب که در ...

۲۰ مهر 1398
841
دارم فک میکنم چه داستانی پشت این برگای نارنجی مخفی شده که پاییز رو اینقد #عاشقانه_ودلگیر کرده ... ایا واقعن تمام وصل ها و فصل ها تو پاییز اتفاق می افته که اینقدر نبض داره ...

دارم فک میکنم چه داستانی پشت این برگای نارنجی مخفی شده که پاییز رو اینقد #عاشقانه_ودلگیر کرده ... ایا واقعن تمام وصل ها و فصل ها تو پاییز اتفاق می افته که اینقدر نبض داره این فصل .....؟ اما من تو بهار عاشق شدم .. میگن عشق مهم نیست چیزای ...

۱۷ مهر 1398
121
کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بود و یک پایش به دیوار و پای دیگرشم به زمین منتظر بود از خانه بیرون بیایم.. ...

کنار تیرِ چراغ برق، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بود و یک پایش به دیوار و پای دیگرشم به زمین منتظر بود از خانه بیرون بیایم.. باران بی وقفه می بارید چشم دوخته بود به پنجره ی اتاقم و با ولع ...

۱۴ مهر 1398
135
باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی ...

باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی دیگری میگیرد،یک پاییز دیگر ویک تولددوباره دیگربرای داشتنت ؛که توهدیه خاصِ این عروس خوش پوش ...

۶ مهر 1398
569
گاه آدم دلش میخواهد روی صفحه مجازی اش بنویسد:

گاه آدم دلش میخواهد روی صفحه مجازی اش بنویسد: " لعنتی ترین...! دلتنگم... آنقدر که بلند ترین فریادها هم نمی تواند ذره ای از این حناق کم کند " بنویسد و خلاص... آنقدر که حتی فکرش را نکند اینهمه ماه صبوری کردنش باد هوا میشود، که کسی آن دور ها ...

۲۹ شهریور 1398
131
اینستاگرام عزیز از تو ممنونم که آمدی و با آمدنت غوغا بپا کردی فیسبوک را از میدان به در کردی اینهمه مدل و نویسنده و عکاس و شاعر گمنام را تو به مردم معرفی کردی ...

اینستاگرام عزیز از تو ممنونم که آمدی و با آمدنت غوغا بپا کردی فیسبوک را از میدان به در کردی اینهمه مدل و نویسنده و عکاس و شاعر گمنام را تو به مردم معرفی کردی زندگی خصوصی افراد با تو عمومی شد هم برای وصل کردن آمدی و هم دلیل ...

۲۳ شهریور 1398
144
خیابان های رشت وقتی که باران ببارد .. #شهر_باران #پ_ن۱ ؛کارشناس هواشناسی هفته قبل که در تاکسی بودم با انرژی بالایی داد می‌زند:

خیابان های رشت وقتی که باران ببارد .. #شهر_باران #پ_ن۱ ؛کارشناس هواشناسی هفته قبل که در تاکسی بودم با انرژی بالایی داد می‌زند: " تا پاییز چیزی نمونده..." بعد ادامه می‌دهد..‌. "اولین بارون پاییزی رو همین هفته اول خواهیم داشت" به بیرون خیره می‌شوم،کنار دکه‌ی روبروی پارک ساعی مردی ایستاده ...

۱۱ شهریور 1398
110
همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی ...

همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی اگر مغرور ترین فردِ این کره ی خاکی باشی دردهایت جوری به چشمهایت میتازند که ...

۹ شهریور 1398
599
البوم دوستداشتنی این هفته من ... #پ_ن۱؛ نمی‌دونم چه دردیه وقتی کلِ پنج‌شنبه و جمعه‌ رو در کنارِ بهترین دوستات به خیر می‌گذرونی و باز هم در نهایت در اوج خستگی تا میای کپه‌ی مرگت ...

البوم دوستداشتنی این هفته من ... #پ_ن۱؛ نمی‌دونم چه دردیه وقتی کلِ پنج‌شنبه و جمعه‌ رو در کنارِ بهترین دوستات به خیر می‌گذرونی و باز هم در نهایت در اوج خستگی تا میای کپه‌ی مرگت را بزاری، به یه نقطه‌ی نامعلوم خیره می‌شی چنان بغض می‌کنی که انگار دارن سربِ ...

۹ شهریور 1398
129
پ ن ؛هم قدم با طلوع خورشید #خصیل_دشت_به_وقت_دلتنگی نوشتن آن‌هم بعد ماه‌ها سکوت، کار راحتی به نظر نمی‌رسد! یک جور حسِ غریبی داری! وقتی آن‌قدر با خودت دوست شده‌ای که دوست نداری احساسات دورنی‌ات را ...

پ ن ؛هم قدم با طلوع خورشید #خصیل_دشت_به_وقت_دلتنگی نوشتن آن‌هم بعد ماه‌ها سکوت، کار راحتی به نظر نمی‌رسد! یک جور حسِ غریبی داری! وقتی آن‌قدر با خودت دوست شده‌ای که دوست نداری احساسات دورنی‌ات را به کسی منتقل کنی . آن قدر گفتنی دارم که شاید با آنها بشود یک ...

۵ شهریور 1398
116
ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم ...

ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم وآن تک شاخه رز آبی که پایه ثابت قرارهایمان بود یکجایی نزدیک دستهایت درانتظاردستهایم بود...به ...

۱۲ مرداد 1398
781
هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه به خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد ...

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه به خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ ...

۱۶ تیر 1398
127
دیروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ! و زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش. وقتی رسیدم خونه تا در رو باز کردم دلم خواست عطر سیب ...

دیروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ! و زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش. وقتی رسیدم خونه تا در رو باز کردم دلم خواست عطر سیب زمینی های که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم! دیر رسیدم طبق معمول اما ...

۹ تیر 1398
101
روز یکی شدن با حضرتِ جان،ازاون روزاییه که آدم هیچوقت فراموش نمیکنه اصلاانگاری حک میشن روتقویمِ ذهن و توهرشرایطی خاطرشون باقی میمونه... چندسالم که بگذره وقتی واسه یه لحظه مرورشون میکنی انحنای لب کمترین تاثیریِ ...

روز یکی شدن با حضرتِ جان،ازاون روزاییه که آدم هیچوقت فراموش نمیکنه اصلاانگاری حک میشن روتقویمِ ذهن و توهرشرایطی خاطرشون باقی میمونه... چندسالم که بگذره وقتی واسه یه لحظه مرورشون میکنی انحنای لب کمترین تاثیریِ که میذاره... من وتو،تواین روزِ ناب، قشنگ ترین لحظه هامون واسه یه عمر خاطره شد،نه ...

۲۷ خرداد 1398
207
کلاس 106 | درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی کلاسش همیشه ...

کلاس 106 | درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت من کمتر ...

۱۹ اردیبهشت 1398
109