نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

هم_قدم_باشهدا (۸ تصویر)

#هم_قدم_باشهدا » #شهید_مصطفی_ردانی_پور « - میخوام وصیت کنم. دست هام رو گذاشتم روی گوشهایم. گفتم: نمیخوام بشنوم. آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت: بیا امروز یه قولی به من بده. صورتم را برگرداندم. گفتم: ...

#هم_قدم_باشهدا » #شهید_مصطفی_ردانی_پور « - میخوام وصیت کنم. دست هام رو گذاشتم روی گوشهایم. گفتم: نمیخوام بشنوم. آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت: بیا امروز یه قولی به من بده. صورتم را برگرداندم. گفتم: ول کن مصطفی. به من از این حرف ها نزن. من قول بده نیستم. حال ...

۴ دی 1394
1K
#هم_قدم_باشهدا گفتم: مادرجان! درس ات تمام شده، وقت ازدواجته! زود بهانه آورد که باید بره سربازی. ° گفتم: مادرجان! سربازیت تمام شده، دیگه وقت ازدواجته! زود بهانه آورد که باید بره تسویه حساب و وسایلش ...

#هم_قدم_باشهدا گفتم: مادرجان! درس ات تمام شده، وقت ازدواجته! زود بهانه آورد که باید بره سربازی. ° گفتم: مادرجان! سربازیت تمام شده، دیگه وقت ازدواجته! زود بهانه آورد که باید بره تسویه حساب و وسایلش رو جمع کنه. وقتی میرفت گفت: #امام رو نباید تنها گذاشت. ° این تسویه حسابش ...

۲۴ آذر 1394
658
#هم_قدم_باشهدا #شهید_علی_صیادشیرازی خیلی اشکش را نگه می داشت توی چشمش. همسرش فقط یکبار گریه اش را دید؛ وقتی امام رحلت کرد. ° دوستش می گفت: ما که توی نماز قنوت می گیریم، از خدا می ...

#هم_قدم_باشهدا #شهید_علی_صیادشیرازی خیلی اشکش را نگه می داشت توی چشمش. همسرش فقط یکبار گریه اش را دید؛ وقتی امام رحلت کرد. ° دوستش می گفت: ما که توی نماز قنوت می گیریم، از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما عطا کنه و یا هر حاجت ...

۱۵ آذر 1394
2K
#هم_قدم_باشهدا می گفتی : آب! می خورد و می گفت : #شکرخدا ! ° می گفتی: غذا! می خورد و می گفت : شکرخدا! ° می گفتی : شربت! می خورد و می گفت : ...

#هم_قدم_باشهدا می گفتی : آب! می خورد و می گفت : #شکرخدا ! ° می گفتی: غذا! می خورد و می گفت : شکرخدا! ° می گفتی : شربت! می خورد و می گفت : شکرخدا! ° می گفتی : #ترکش ! می خورد و می گفت : ...! ° ...

۱۰ آذر 1394
1K
#بسیج #هم_قدم_باشهدا داشت #بیسیم اش را دستمال می کشید که پیک گردان اومد تو چادر. - برادر تقی پور، مسئول گردان کارت داره! ° رفت و برگشت. مانده بود مستأصل. پرسیدیم چی شده؟ گفت: حاجی ...

#بسیج #هم_قدم_باشهدا داشت #بیسیم اش را دستمال می کشید که پیک گردان اومد تو چادر. - برادر تقی پور، مسئول گردان کارت داره! ° رفت و برگشت. مانده بود مستأصل. پرسیدیم چی شده؟ گفت: حاجی گفته محور 3 با توئه، می خوای تنهایی بزن به خط، می خوای دسته تشکیل ...

۹ آذر 1394
929
#هم_قدم_باشهدا حین حرکت، پایش را از روی سنگ برداشت. جاپایش خونی بود. گفتم: وایسا ببینم. اشاره کردم به سنگ. گفت: خب؟ - پات چی شده؟ خندید. رفتم جلو. - راستش رو بگو. - هیچی بابا. ...

#هم_قدم_باشهدا حین حرکت، پایش را از روی سنگ برداشت. جاپایش خونی بود. گفتم: وایسا ببینم. اشاره کردم به سنگ. گفت: خب؟ - پات چی شده؟ خندید. رفتم جلو. - راستش رو بگو. - هیچی بابا. کف کفشم دراومده و پاهام یکم زخمی شده. - یه کمی؟ پایش را آوردم بالا. ...

۹ آذر 1394
642
#فکر_نو #هم_قدم_باشهدا هرکس بهش می رسید، می گفت: نور بالا می زنی! ° گفتم: نور بالا می زنی! گفت: کلیدش اتصالی کرده! ° هرچه بیشتر می گشتم، کمتر پیدایش می کردم. باﻷخره دیدم پشت سنگی ...

#فکر_نو #هم_قدم_باشهدا هرکس بهش می رسید، می گفت: نور بالا می زنی! ° گفتم: نور بالا می زنی! گفت: کلیدش اتصالی کرده! ° هرچه بیشتر می گشتم، کمتر پیدایش می کردم. باﻷخره دیدم پشت سنگی پنهان شده؛ هم گریه می کند و هم گریه و ناله و مناجات بچه ها ...

۵ آذر 1394
780
#هم_قدم_باشهدا #شهید_محمود_کاوه هرچی می گفت اول خودش عمل می کرد، بعد نیروهاش. گفت: به نظر می رسه پشت این کوه ها، حرم آقاست. خاکی پشت این کوه ها خوابیده که بوی کربلا می ده. مگه ...

#هم_قدم_باشهدا #شهید_محمود_کاوه هرچی می گفت اول خودش عمل می کرد، بعد نیروهاش. گفت: به نظر می رسه پشت این کوه ها، حرم آقاست. خاکی پشت این کوه ها خوابیده که بوی کربلا می ده. مگه ما به عشق آقا اینجا نیومدیم، مگه ما نیومدیم برای آزادی کربلا! مگه نیومدیم جونمون ...

۲۷ آبان 1394
854