نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

فصل_ (۲۹ تصویر)

#پارت_30 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع -بابا میریم میشینیم رو مبل عین بچه آدم همه از هر گلی که به سرخودشون و بقیه زدن تعریف میکنن مثلا فلانی میگه امروز من 2تا عمل سنگین داشتم یکی دیگه میگه ...

#پارت_30 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع -بابا میریم میشینیم رو مبل عین بچه آدم همه از هر گلی که به سرخودشون و بقیه زدن تعریف میکنن مثلا فلانی میگه امروز من 2تا عمل سنگین داشتم یکی دیگه میگه من توی بیزینسم پیشرفت کردم ولی من چی کلی ساله یه طور موندم نه روی ...

۲۱ مرداد 1398
50K
#پارت_29 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع + بعدظهر با بابات قرار داری؟الان ساعت 11 شدااا سرشو از زیر پتو به سختی بیرون و آورد و لای پلکاشو کمی باز کرد -تو چرا دست از سر من بر نمیداری ...

#پارت_29 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع + بعدظهر با بابات قرار داری؟الان ساعت 11 شدااا سرشو از زیر پتو به سختی بیرون و آورد و لای پلکاشو کمی باز کرد -تو چرا دست از سر من بر نمیداری اقا من خوابم میاد خودم حواسم به ساعت هست +باشه حالا چرا شاکی میشی...من برا ...

۱۹ مرداد 1398
84K
#پارت_28 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دست به جیب از دادگاه بیرون اومدم و دوباره به راه شدم ضمن حرکت به طرف خونه به این هم دقت میکردم که اگه مصالح فروشی دیدم وایسم و وسایلی که نیاز ...

#پارت_28 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دست به جیب از دادگاه بیرون اومدم و دوباره به راه شدم ضمن حرکت به طرف خونه به این هم دقت میکردم که اگه مصالح فروشی دیدم وایسم و وسایلی که نیاز دارمو بخرم تا خونه چشم چرخوندم به دنبالش ولی ندیدم و نشد که نشد ماشینو ...

۱۸ مرداد 1398
33K
#پارت_27 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع سوییچو اول تو قفل در بعد توی جعبه استارت چرخوندم بعد از چن ثانیه معطلی بالاخره روشن شد کلاچو گرفته نگرفته عجول دنده رو با صدای ناهنجاری سمت دنده یک اوردم و ...

#پارت_27 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع سوییچو اول تو قفل در بعد توی جعبه استارت چرخوندم بعد از چن ثانیه معطلی بالاخره روشن شد کلاچو گرفته نگرفته عجول دنده رو با صدای ناهنجاری سمت دنده یک اوردم و به راه شدم سمت مقصد اول که یه بوتیک بود مزیت این ساعت از روز ...

۱۷ مرداد 1398
65K
#پارت_26 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع علاوه بر چرخیدن پاهامو از تخت پایین انداختم و نشستم -احسان چی تو سرته؟من بزرگت کردم میدونم الان میخوای یه حرکتی بزنی +کی من؟نه بابا ... حالا یه نقشه کوچیکی هست یه ...

#پارت_26 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع علاوه بر چرخیدن پاهامو از تخت پایین انداختم و نشستم -احسان چی تو سرته؟من بزرگت کردم میدونم الان میخوای یه حرکتی بزنی +کی من؟نه بابا ... حالا یه نقشه کوچیکی هست یه سفره ایه که پهن شده خودم و خودت دو لقمه دور هم میزنیم هوم؟ توی ...

۱۶ مرداد 1398
36K
#پارت_25 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دستشو بالا اورد و بین حرفم پرید -استوپ...رو چه حسابی فک کردی من بهت وکالت میدم اونم از نوع تااااام!!!مگه خدا زدتم +دست شما درد نکنه یعنی به من اعتماد نداری...منو باش ...

#پارت_25 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دستشو بالا اورد و بین حرفم پرید -استوپ...رو چه حسابی فک کردی من بهت وکالت میدم اونم از نوع تااااام!!!مگه خدا زدتم +دست شما درد نکنه یعنی به من اعتماد نداری...منو باش گفتم خونه رفیقمو بش برگردونم غلت زدم و رومو طرف دیوار کردم -ببین احسان تو ...

۱۵ مرداد 1398
22K
#پارت_24 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع فقط ای کاش مثل باقی وسایل این خونه درب و داغون نباشه و کار کنه پا شدم و چند قدمی سمتش رفتم از دستگیره مخصوص گرفتمش و بلندش کردم تا کنار نزدیک ...

#پارت_24 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع فقط ای کاش مثل باقی وسایل این خونه درب و داغون نباشه و کار کنه پا شدم و چند قدمی سمتش رفتم از دستگیره مخصوص گرفتمش و بلندش کردم تا کنار نزدیک ترین پریز برق به تخت دستمو به اول سیمش گرفتم و کشیدم تا به اخر ...

۱۰ مرداد 1398
28K
#فصل_2 #پارت_23 #رمان_اقای_سریع قبل از رفتن به آمریکا یه سری کار بود که باید سازماندهی میشد که فعلا اصلی ترین کار برگردوندن خونه یاور بود دم در خونه ماشینو پارک کردم و خیلی اروم چند ...

#فصل_2 #پارت_23 #رمان_اقای_سریع قبل از رفتن به آمریکا یه سری کار بود که باید سازماندهی میشد که فعلا اصلی ترین کار برگردوندن خونه یاور بود دم در خونه ماشینو پارک کردم و خیلی اروم چند بار به در ضرب دادم خبری از کسی نشد تلفنمو از جیبم بیرون اوردم و ...

۷ مرداد 1398
66K
#پارت_22 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع بعد از دیوونه بازی های فراوون بالاخره به مقصد رسیدیم جلوی در آپارتمان ماشینو نگه داشتم +خوب دیگه...وقت خدافظیه -اوهوم +فقط یه چیزی -بله +خیلی مواظب خودت باش و هر مشکلی پیش ...

#پارت_22 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع بعد از دیوونه بازی های فراوون بالاخره به مقصد رسیدیم جلوی در آپارتمان ماشینو نگه داشتم +خوب دیگه...وقت خدافظیه -اوهوم +فقط یه چیزی -بله +خیلی مواظب خودت باش و هر مشکلی پیش اومد رو من حساب کن ... لبخندی زدم و ادامه دادم +آها راستی بهت تلفن ...

۵ مرداد 1398
33K
#پارت_21 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع +نمیدونم...طمع و حرص کار دستم داد -اوهوم...دیروقته...میشه بریم +آره حواسم نبود سمت ماشین راه افتادیم و بین راه پلاستیک و کارتون خالی آبمیوه هارو دست سطل آشغال سپردیم نزدیک ماشین سوییچو سمتش ...

#پارت_21 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع +نمیدونم...طمع و حرص کار دستم داد -اوهوم...دیروقته...میشه بریم +آره حواسم نبود سمت ماشین راه افتادیم و بین راه پلاستیک و کارتون خالی آبمیوه هارو دست سطل آشغال سپردیم نزدیک ماشین سوییچو سمتش گرفتم -خودت بشین اگه میشه...ذهنم درگیره +البته...میفهمم پشت فرمون نشستم +کمربندتو ببند -عادته هرکی میشینه ...

۵ مرداد 1398
42K
#پارت_20 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دوباره دستمو خیس کردم و صورتشو شستم از جعبه دستمال برگ دیگه ای بیرون کشیدم و صورتشو خشک کردم +بیا بریم یکم بشینیم روی نیمکتی نشستیم پارک خلوت بود شاید کسی غیر ...

#پارت_20 #فصل_2 #رمان_اقای_سریع دوباره دستمو خیس کردم و صورتشو شستم از جعبه دستمال برگ دیگه ای بیرون کشیدم و صورتشو خشک کردم +بیا بریم یکم بشینیم روی نیمکتی نشستیم پارک خلوت بود شاید کسی غیر ما اونجا نبود +همینجا بشین تا بیام سمت دکه ای همون نزدیکی رفتم و دوتا ...

۳ مرداد 1398
44K
#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم ...

#پارت_17 #فصل_2 #رمان_آقای_سریع -مرسی بابت ضیافتتون...شب بخیر آقایون از ماشین پیاده شد غیر ارادی دستم به سمت در رفت و نذاشتم درو ببنده +صب کن وحید و یاور سرشونو به عقب چرخوندن خود شیرین هم متعجب از رفتارم بهم نگاه میکرد -بله؟ +کارت دارم...برو تو ماشینت الان میام -پس فعلا ...

۳۱ تیر 1398
79K
#پارت_16 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 +باید یه اسپانسر گیر بیاریم توجه بقیه جلب شد +باید تقسیم کار کنیم و یه سری کار قبل رفتن باید انجام بدیم وحید پرسید -خوب چه کاری با کی باشه +از فردا ...

#پارت_16 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 +باید یه اسپانسر گیر بیاریم توجه بقیه جلب شد +باید تقسیم کار کنیم و یه سری کار قبل رفتن باید انجام بدیم وحید پرسید -خوب چه کاری با کی باشه +از فردا خودت میافتی دنبال یه اسپانسر خوب شیرین خانم شمام کارای رفتن همه رو درست میکنی ...

۳۱ تیر 1398
23K
#پارت_14 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 ... چند ساعت بعد ... نمیدونم چندمین بار بود که طول اتاقو میرفتم و میومدم یا چندمین قدمی بود که برمیداشتم و هرچند دقیقه به نتیجه ای متفاوت با نتیجه قبلی میرسیدم ...

#پارت_14 #رمان_آقای_سریع #فصل_2 ... چند ساعت بعد ... نمیدونم چندمین بار بود که طول اتاقو میرفتم و میومدم یا چندمین قدمی بود که برمیداشتم و هرچند دقیقه به نتیجه ای متفاوت با نتیجه قبلی میرسیدم -احسان...باید بریم +میام الان وقت تنگ بود مزیت دزدیده شدن این بود که لازم نبود ...

۲۷ تیر 1398
59K
#پارت_13 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -از رفیقا اسفندیارم ننه در حیاط باز شد -گودرز وایس همینجا...پولای اینم بده بره و نگاه چپکی به سر تا پای پسر انداخت و داخل حیاط رفت +چشم اوسا...بیا بگیر دوتا پنج ...

#پارت_13 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -از رفیقا اسفندیارم ننه در حیاط باز شد -گودرز وایس همینجا...پولای اینم بده بره و نگاه چپکی به سر تا پای پسر انداخت و داخل حیاط رفت +چشم اوسا...بیا بگیر دوتا پنج تومنیو سمتش گرفتم پولا رو بوسید و توی جیبش گذاشت -فقط نگید من بتون آدرسو ...

۱۳ تیر 1398
120K
#پارت_12 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 زیر نور چراغ برق چندتایی نوجوون ایستاده بودن با لباس های کهنه و سیگار هایی لای انگشتاشون از برند بهمن بود کلفت و پر ازدود و بدبو به روزای جاهلیت خودم فک ...

#پارت_12 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 زیر نور چراغ برق چندتایی نوجوون ایستاده بودن با لباس های کهنه و سیگار هایی لای انگشتاشون از برند بهمن بود کلفت و پر ازدود و بدبو به روزای جاهلیت خودم فک کردم ... دلتنگی و دود خریت محض -احسان نگاش کردم -بیا اینا رو بزار جیبت ...

۱۱ تیر 1398
33K
#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 تا ماشین به راه افتاد -گودرز +ها؟ -اسمتو اون پایین مایینا میزاریم گودرز +تو که خودت بریدی و دوختی...بفرما تنمونم بکن دیگه -یه چیزی میگم جوش نیار...یکم تند تر برو امروز این ...

#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 تا ماشین به راه افتاد -گودرز +ها؟ -اسمتو اون پایین مایینا میزاریم گودرز +تو که خودت بریدی و دوختی...بفرما تنمونم بکن دیگه -یه چیزی میگم جوش نیار...یکم تند تر برو امروز این دزد و پلیس بازیا رو تموم کنیم +جوش که نمیارم...منتها یکم تند تر یعنی چقد ...

۸ تیر 1398
47K
#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -نگو که صبرت تموم شده +نه بابا یه فکری دارم -خوب؟ خودمو رو تخت جابجا کردم +ببین برو ایفون بزن تا اینا بیان تو خونه و بگن کیه و توهم یه بهونه ...

#پارت_10 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 -نگو که صبرت تموم شده +نه بابا یه فکری دارم -خوب؟ خودمو رو تخت جابجا کردم +ببین برو ایفون بزن تا اینا بیان تو خونه و بگن کیه و توهم یه بهونه خوب برا کشیدنشون به دم در پیدا کنی من هم قالب میزنم هم از در ...

۷ تیر 1398
58K
#پارت_9 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کمربندمو مرتب کردم و دور و گوشی دادم فعلا که پرنده هم پر نمیزد بعدشو چی میدونست خدا بخیر کنه خمیرو تو جیب شلوارم انداختم و پیش دیوار رفتم پریدم و دستامو ...

#پارت_9 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کمربندمو مرتب کردم و دور و گوشی دادم فعلا که پرنده هم پر نمیزد بعدشو چی میدونست خدا بخیر کنه خمیرو تو جیب شلوارم انداختم و پیش دیوار رفتم پریدم و دستامو به لبه دیوار قلاب کردم با این کفشای ورنی بالا کشیدن از دیوار کار حضرت ...

۶ تیر 1398
81K
#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل ...

#پارت_8 #رمان_اقای_سریع #فصل_2 کت شلوار مشکی و ماتی که چندان نو هم به نظر نمیرسید با پیرهن سفیدی که دوتا دکمه بالاش باز بود و لنگی که دور مشتش پیچیده بود کلاهیو از روی مبل برداشت و مشتی و آقا منشانه رو سرش گذاشت -خوب شدم؟ +یکم متفاوت و غیر ...

۳ تیر 1398
109K