نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

شروین (۶۰ تصویر)

🎷 🎧 اهنگ جدید شروین 🎷 🎧 ... 💝 💝 💝 عاشق نشانی از سادگیست....خواستن شروع آوارگیست...آتش سزای پروانگیست.... 💝 💝 💝 . #اهنگ #موزیک #آهنگ #شروین ...دانلود این آهنگ: https://is.gd/parvaneDL

🎷 🎧 اهنگ جدید شروین 🎷 🎧 ... 💝 💝 💝 عاشق نشانی از سادگیست....خواستن شروع آوارگیست...آتش سزای پروانگیست.... 💝 💝 💝 . #اهنگ #موزیک #آهنگ #شروین ...دانلود این آهنگ: https://is.gd/parvaneDL

۱ هفته پیش
6K
#دلبر #پارت41 #شروین سامان_آره...حق باتوئه...من اشتباه کردم +الان دیگه دیره...خیلی دیره دلبر_ چی دارین میگین شما؟ گیج شدم!! سامان_چیزی نیست دلبر خودتو درگیر نکن +عه اره واسه تو چیزی نیست واسه تووو چیزی نیست. نمیدونم ...

#دلبر #پارت41 #شروین سامان_آره...حق باتوئه...من اشتباه کردم +الان دیگه دیره...خیلی دیره دلبر_ چی دارین میگین شما؟ گیج شدم!! سامان_چیزی نیست دلبر خودتو درگیر نکن +عه اره واسه تو چیزی نیست واسه تووو چیزی نیست. نمیدونم چیشد ک تیغ به دست اومدم داخل اتاق . سامان با چشمای گرد چند ثانیه ...

۱ هفته پیش
76K
#دلبر #پارت40 #شروین همینطور الکی و بی هدف داشتم رانندگی میکردم . داشتم دیوونه میشدم بعد از رفتن اون لعنتی دیگه هیچوقت حالو روزم مثل اولش نشد!! نمیدونم اون لعنتی چی داشت که من عاشقش ...

#دلبر #پارت40 #شروین همینطور الکی و بی هدف داشتم رانندگی میکردم . داشتم دیوونه میشدم بعد از رفتن اون لعنتی دیگه هیچوقت حالو روزم مثل اولش نشد!! نمیدونم اون لعنتی چی داشت که من عاشقش شده بودم. اخه چرا بعد از رفتنش متوجه عشقم نسبت به اون شدم؟ چرا من ...

۱ هفته پیش
106K
پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد ...

پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد چشم ازش برداشت.... داشتم نگاش می کردم که گفت... ستاره _ هوی اقا چشمات رو ...

۲۵ دی 1398
31K
پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل ...

پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل _واییی.. باورت میشه بعد از پنج سال بلاخره دیدیمشون... ستاره_ ...هم آره ...هم نه.... عسل_ ...

۲۵ دی 1398
40K
پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما ...

پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما به جز فوتبال نمیتونه یه چیز دیگه پخش کنه .... چیکار کنم خب از فوتبال ...

۲۴ دی 1398
2K
پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما ...

پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما به جز فوتبال نمیتونه یه چیز دیگه پخش کنه .... چیکار کنم خب از فوتبال ...

۱۵ دی 1398
2K
پارت شصت و هشتم دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما به ...

پارت شصت و هشتم دیدن دوباره ی تو #شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما به جز فوتبال نمیتونه یه چیز دیگه پخش کنه .... چیکار کنم خب از فوتبال بدم ...

۱۵ دی 1398
2K
پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور ...

پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور میشن برن شیراز... عسل هم خیلی غمگینه فکر میکنم که اونم یه حس هایی به ...

۱۵ دی 1398
62K
پارت شصت و پنج رمان دیدن دوباره ی تو قبلا ها یعنی وقتی دبستان بودیم... عسل بعضی شب ها پیش من میخوابید چون روابط خونوادگیمون هم باهم خیلی خوب بود و هم پدرش دوست بابام ...

پارت شصت و پنج رمان دیدن دوباره ی تو قبلا ها یعنی وقتی دبستان بودیم... عسل بعضی شب ها پیش من میخوابید چون روابط خونوادگیمون هم باهم خیلی خوب بود و هم پدرش دوست بابام بود و هم مادرش دوست مامانم بود .... با یاد اون موقعه ها یه لبخند ...

۱۵ دی 1398
23K
پارت پنجاه و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو بالاخره رسیدیم خونه..... از شروین خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه... در خونه رو باز کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاقم... حتی به مامان ...

پارت پنجاه و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو بالاخره رسیدیم خونه..... از شروین خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه... در خونه رو باز کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاقم... حتی به مامان و بابا هم سلام نکردم... چون واقعا حالم خوب نبود...... #شروین ستاره جواب سوالم رو ...

۲۹ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه و پنج رمان دیدن دوباره ی تو #شروین برگه رو دادم دست ستاره و سریع با اشکان از مدرسه اومدم بیرون... دم در مدرسه وایساده بودم و خدا خدا میکردم...که لو نرن.. #ستاره ...

پارت پنجاه و پنج رمان دیدن دوباره ی تو #شروین برگه رو دادم دست ستاره و سریع با اشکان از مدرسه اومدم بیرون... دم در مدرسه وایساده بودم و خدا خدا میکردم...که لو نرن.. #ستاره اخـــیـــــش امتحان تموم شد ..مطمئن بودم نمرم بالای ۱۸میشه .... داشتم...از سالن میومدم بیرون که ...

۲۵ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین با این حرفا بلاخره تصمیم گرفتیم بریم خونه.... منو اشکانم باید نقشمونو اجرا میکردیم... #ستاره وای بلاخره رسیدم خونه باید درسامو زود میخوندم ..ولی اصلا وقت ...

پارت پنجاه سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین با این حرفا بلاخره تصمیم گرفتیم بریم خونه.... منو اشکانم باید نقشمونو اجرا میکردیم... #ستاره وای بلاخره رسیدم خونه باید درسامو زود میخوندم ..ولی اصلا وقت نبود اونوقت خواب میموندم... وایییی خدا چیکار کنم تو همین فکرا بودم که خوابم برد.... ...

۲۴ مرداد 1398
1K
پارت پنجاه و دوم رمان دیدن دوباره ی تو #پنج _ساعت_بعد #شروین وای خـدا مردم از خستگی ....دیگه نمیتونم...واییییی..ننه من:مانے ساعت چنده ؟؟؟ مانی:نمیدونم سینا ساعت چنده؟؟ سینا همینجوری که داشت خمیازه میکشید گفت:نمیدونم ایلین ...

پارت پنجاه و دوم رمان دیدن دوباره ی تو #پنج _ساعت_بعد #شروین وای خـدا مردم از خستگی ....دیگه نمیتونم...واییییی..ننه من:مانے ساعت چنده ؟؟؟ مانی:نمیدونم سینا ساعت چنده؟؟ سینا همینجوری که داشت خمیازه میکشید گفت:نمیدونم ایلین ساعت چنده؟؟ ایلین تا خواست جواب بده ستاره گفت :ای بابا این بدبخت یه سوال ...

۲۳ مرداد 1398
1K
پارت چهل و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم پایین...... ایوللللللل........قربون مامان گاوه ی خودم برم.... زرشک پلو با مرغ ...... وایییی... که من میمیرم واسه این غذا از بس خوشمزه... بود... با ولع ...

پارت چهل و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم پایین...... ایوللللللل........قربون مامان گاوه ی خودم برم.... زرشک پلو با مرغ ...... وایییی... که من میمیرم واسه این غذا از بس خوشمزه... بود... با ولع شروع کردم به خوردن..... دیگه کل میز رو دروع کرده بودم ..... و چیزی رو ...

۲۰ مرداد 1398
2K
پارت چهل و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو بیخیالش شدم و سعی کردم زیاد .... بهش اهمیت ندم... دیگه بد جور داشت خوابم میبرد.... هی سرم میرفت ایین و باصدای خنده ی بچه ها ...

پارت چهل و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو بیخیالش شدم و سعی کردم زیاد .... بهش اهمیت ندم... دیگه بد جور داشت خوابم میبرد.... هی سرم میرفت ایین و باصدای خنده ی بچه ها سه متر میپریدم هوا.... کمکم دوباره چشمام داشت گرم میشد..... که دوباره صدای خندش اومد...... ...

۱۹ مرداد 1398
443
پارت بیست و نهم رمان دیدن دوباره ی تو ‌ #شروین اوففف..... بالاخره .... به خیر گذشت..... اگه پلیس خبر می کردن بد بخت می شدم..... رانندگیم خوب بود ولی ... خب هنوز هفده سالم ...

پارت بیست و نهم رمان دیدن دوباره ی تو ‌ #شروین اوففف..... بالاخره .... به خیر گذشت..... اگه پلیس خبر می کردن بد بخت می شدم..... رانندگیم خوب بود ولی ... خب هنوز هفده سالم بود و باید تا سه ماه دیگه صبر می کردم....... تا هجده سالم شه........ رفتم ...

۱۶ مرداد 1398
1K
پارت بیست و ششم رمان دیدن دوباره ی تو ووویییی ....... من عاشق این خانم قرآنه بودم..... خیلی مهربون ...بود..... با این که من قرآنم افتضاح بود.... ولی لون همیشه باهم مهربون بود..... خانم قرآن ...

پارت بیست و ششم رمان دیدن دوباره ی تو ووویییی ....... من عاشق این خانم قرآنه بودم..... خیلی مهربون ...بود..... با این که من قرآنم افتضاح بود.... ولی لون همیشه باهم مهربون بود..... خانم قرآن اومد و بعد از کلی شوخی و خنده درس رو شروع کرد...... اخـــــیش........ بالاخره تموم ...

۱۴ مرداد 1398
1K
پارت بیست و پنجم رمان دیدن دوباره ی ‌‌ #شروین داشتم به مامان و بابام فکر میکردم .... که گوشیم زنگ خورد..... ا ....چه عجب زنگ زد..... شروین‌ _ به به..... داداش اشکان.... چه عجب ...

پارت بیست و پنجم رمان دیدن دوباره ی ‌‌ #شروین داشتم به مامان و بابام فکر میکردم .... که گوشیم زنگ خورد..... ا ....چه عجب زنگ زد..... شروین‌ _ به به..... داداش اشکان.... چه عجب شما زنگ زدید... اشکان _ شروین میشه بس کنی..... شروین _ داداش ... تو چیزیت ...

۱۴ مرداد 1398
943
پارت بیست و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو خیلی آروم یه تشکر زیر لبی کردم...... که شروین یکی از دست هاش رو گذاشت پشت گوشش و گفت....... شروین _ یه حسی بهم می گه... ...

پارت بیست و چهارم رمان دیدن دوباره ی تو خیلی آروم یه تشکر زیر لبی کردم...... که شروین یکی از دست هاش رو گذاشت پشت گوشش و گفت....... شروین _ یه حسی بهم می گه... از پنج کیلومتر اونورتر صدای ... وز وز پشه میاد..... توهم میشنوی...... دیگه کارد میزدی ...

۱۲ مرداد 1398
1K