نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

داستانهای_شاهنامه (۴۰ تصویر)

#داستانهای_شاهنامه #سیاوش افراسیاب به گرسیوز می گوید تو نزد اوبرو. گرسیوز وقتی به آنجا رسید سوی کاخ رفتن وقتی گرسیوز آن همه شکوه رادید به سیاوش حسادت کرد .گرسیوز یک هفته آنجا بود و سپس ...

#داستانهای_شاهنامه #سیاوش افراسیاب به گرسیوز می گوید تو نزد اوبرو. گرسیوز وقتی به آنجا رسید سوی کاخ رفتن وقتی گرسیوز آن همه شکوه رادید به سیاوش حسادت کرد .گرسیوز یک هفته آنجا بود و سپس گرسیوزبازگشت به سیاوش هم حسادت می برد . وقتی نزد افراسیاب آمد شروع به بدگویی ...

۲ هفته پیش
55K
#داستانهای_شاهنامه #سیاوش به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران به فرماندهی سیاوش و رستم آمد جنگ سختی درگرفت‌یک نیمه شب که همه در خواب بودند ناگهان خروشی از سرای افراسیاب برخاست گرسیوز نزد افراسیاب رفت ...

#داستانهای_شاهنامه #سیاوش به افراسیاب خبر رسید که سپاه ایران به فرماندهی سیاوش و رستم آمد جنگ سختی درگرفت‌یک نیمه شب که همه در خواب بودند ناگهان خروشی از سرای افراسیاب برخاست گرسیوز نزد افراسیاب رفت افراسیاب گفت :در خواب بیابانی پر از مار دیدم و زمین پراز گرد و خاک ...

۳ هفته پیش
45K
‍ #داستانهای_شاهنامه #سیاوش روزی طوس به همراه گودرز و گیو به نخچیرگاه رفتند چشمشان به زیبارویی افتاد . طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟ دختر گفت: دیشب پدر ...

‍ #داستانهای_شاهنامه #سیاوش روزی طوس به همراه گودرز و گیو به نخچیرگاه رفتند چشمشان به زیبارویی افتاد . طوس به او گفت : چه کسی تو را به این بیشه آورد؟ دختر گفت: دیشب پدر مرا زد و من خانه را رها کردم‌ . . طوس و گیو هر دو ...

۳ هفته پیش
107K
#داستانهای_شاهنامه #رزم_رستم_و_سهراب سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت اورا باتحقیر خطاب کرد رستم ببر بیان پوشید. رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت ...

#داستانهای_شاهنامه #رزم_رستم_و_سهراب سهراب عزم جنگ کرد و تا قلب سپاه کاووس رفت اورا باتحقیر خطاب کرد رستم ببر بیان پوشید. رستم به نزدیک سهراب رسید گفت: و تقاضای جنگ تن به تن کرد و گفت : تو فرسوده ای و توان جنگ با مرا نداری . رستم گفت: آرام باش ...

۴ هفته پیش
113K
#داستانهای_شاهنامه #ازدواج تهمینه ورستم روزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . ...

#داستانهای_شاهنامه #ازدواج تهمینه ورستم روزی رستم هوای رفتن به شکار کرد و با رخش به سوی مرز توران رفت پس آنجا را پر از گورخر دید شاد شد و شکاری زد و آتش بیفروخت . پس از صرف غذا و نوشیدن آب خوابید . هفت هشت تن او راا دیدند ...

۲۴ مهر 1398
85K
#داستانهای_شاهنامه رستم نخست پیامی برای کاوس فرستاد: « من با سپاهی گران برای نجات تو می آیم!» و آنگاه نامه ای هاماوران نوشت که :« این چه رفتار نامردانه ای بود که تو کردی.که کاوس ...

#داستانهای_شاهنامه رستم نخست پیامی برای کاوس فرستاد: « من با سپاهی گران برای نجات تو می آیم!» و آنگاه نامه ای هاماوران نوشت که :« این چه رفتار نامردانه ای بود که تو کردی.که کاوس را با نیرنگ گرفتار کنی. اکنون یا او را رها کن و یا آماده کارزا ...

۲۱ مهر 1398
58K
#داستانهای_شاهنامه . کاووس به لشکریان گفت : دیگر از کشتن دست بکشید سپس به رستم گفت :باید مرد دانایی یافت که نزد سالار مازندران رود و او را روشن کند .پس وفرهاد را فرستاد تا ...

#داستانهای_شاهنامه . کاووس به لشکریان گفت : دیگر از کشتن دست بکشید سپس به رستم گفت :باید مرد دانایی یافت که نزد سالار مازندران رود و او را روشن کند .پس وفرهاد را فرستاد تا نامه را به او برساند .وقتی شاه مازندران فهمید که فرهاد از طرف کاووس آمده ...

۱۹ مهر 1398
87K
#داستانهای_شاهنامه خوان هفتم : کشتن دیو سپید رستم با اولاد به راه افتاد وقتی به هفتکوه رسید و نزدیک غار شد و در اطراف لشکر دیوان را دید به اولاد گفت : هرچه از تو ...

#داستانهای_شاهنامه خوان هفتم : کشتن دیو سپید رستم با اولاد به راه افتاد وقتی به هفتکوه رسید و نزدیک غار شد و در اطراف لشکر دیوان را دید به اولاد گفت : هرچه از تو پرسیدم درست پاسخ دادی اگر این سؤالم را هم درست جواب دهی تو را خوشبخت ...

۱۵ مهر 1398
56K
#داستانهای_شاهنامه خوان ششم : جنگ رستم با ارژنگ دیو رستم مغفر بر سر و ببر بیان بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت و در میان لشکر دیو نعره زد . ارژنگ دیو ...

#داستانهای_شاهنامه خوان ششم : جنگ رستم با ارژنگ دیو رستم مغفر بر سر و ببر بیان بر تن کرد و به سوی ارژنگ دیو رفت و در میان لشکر دیو نعره زد . ارژنگ دیو بیرون آمد و وقتی رستم او را دید با اسب به سوی او تاخت و ...

۱۵ مهر 1398
28K
#داستانهای_شاهنامه خوان پنجم : گرفتاری اولاد به دست رستم رستم به راهش ادامه داد تا به جایی رسید که روشنایی آنجا نبود پس حرکت کرد تا به دشتی سرسبز با آبهای روان دید . از ...

#داستانهای_شاهنامه خوان پنجم : گرفتاری اولاد به دست رستم رستم به راهش ادامه داد تا به جایی رسید که روشنایی آنجا نبود پس حرکت کرد تا به دشتی سرسبز با آبهای روان دید . از رخش پایین آمد دشتبان وقتی رستم و رخش را در کشتزارش مشاهده کرد به نزد ...

۱۵ مهر 1398
31K
#داستانهای_شاهنامه خوانچهارم :کشتن زن جادوگر رستم به سفرش ادامه داد به جایی رسید پراز درخت و گیاه و آب روان . چشمه ای دید و در کنارش جامی پراز شراب و غذا و نان یافت ...

#داستانهای_شاهنامه خوانچهارم :کشتن زن جادوگر رستم به سفرش ادامه داد به جایی رسید پراز درخت و گیاه و آب روان . چشمه ای دید و در کنارش جامی پراز شراب و غذا و نان یافت و متعجب شد . زن جادوگر وقتی رستم را دید خود را به شکل زیبایی ...

۱۵ مهر 1398
50K
#داستانهای_شاهنامه خوان سوم : جنگ رستم با اژدها ناگاه در دشت اژدهایی ظاهر شد که از سر تا پایش حدود هشتاد گز بود وقتی آمد و رستم را خفته و اسب را هم در حال ...

#داستانهای_شاهنامه خوان سوم : جنگ رستم با اژدها ناگاه در دشت اژدهایی ظاهر شد که از سر تا پایش حدود هشتاد گز بود وقتی آمد و رستم را خفته و اسب را هم در حال چرا دید پیش خود گفت : چه کسی جرات کرد اینجا بخوابد ؟ حتی دیوان ...

۱۵ مهر 1398
32K
#داستانهای_شاهنامه #خوان دوم : یافتن چشمه آب همینطور که به رفتن ادامه می داد از گرمای شدید هوا تشنه شد و آبی نمی یافت سر به آسمان فرو برد و از خدا کمک خواست . ...

#داستانهای_شاهنامه #خوان دوم : یافتن چشمه آب همینطور که به رفتن ادامه می داد از گرمای شدید هوا تشنه شد و آبی نمی یافت سر به آسمان فرو برد و از خدا کمک خواست . در همان زمان میشی در برابرش ظاهر شد پیش خود گفت : آبشخور این میش ...

۱۴ مهر 1398
89K
#داستانهای_شاهنامه #خوان اول # جنگ رخش با شیر رستم از پیش زال حرکت کرد دو روز را در یک روز طی کرد پس به فکر افتادغذایی تهیه کند پس به دشتی پراز گورخر رسید و ...

#داستانهای_شاهنامه #خوان اول # جنگ رخش با شیر رستم از پیش زال حرکت کرد دو روز را در یک روز طی کرد پس به فکر افتادغذایی تهیه کند پس به دشتی پراز گورخر رسید و رخش را تازاند و با کمند گورخری شکار کرد وخورد . لگام از سر رخش ...

۱۴ مهر 1398
67K
#داستانهای_شاهنامه #پادشاهی کی کاووس پادشاهی کی کاووس صدوپنجاه سال بود . پس از اینکه او بر تخت نشست و تمام مردم را گوش به فرمان خود دید به خود مغرور شد وچنین گفت: الان زمان ...

#داستانهای_شاهنامه #پادشاهی کی کاووس پادشاهی کی کاووس صدوپنجاه سال بود . پس از اینکه او بر تخت نشست و تمام مردم را گوش به فرمان خود دید به خود مغرور شد وچنین گفت: الان زمان باده نوشی است . له کی کاووس خبر می رسه که از مازندران رامشگری آمده ...

۱۲ مهر 1398
104K
#داستانهای_شاهنامه افراسیاب‌ به پدرش گفت چگونه نامداران خود را از دست دادیم و من هم بی گناه نیستم که اغریرث را کشتم . مرا ببخشید و از گذشته یاد مکنید و با کیقباد آشتی نمایید ...

#داستانهای_شاهنامه افراسیاب‌ به پدرش گفت چگونه نامداران خود را از دست دادیم و من هم بی گناه نیستم که اغریرث را کشتم . مرا ببخشید و از گذشته یاد مکنید و با کیقباد آشتی نمایید . وقتی پشنگ سخنان افراسیاب را شنید عاقل مردی به نام ویسه را که برادرش ...

۱۲ مهر 1398
29K
#داستانهای_شاهنامه #پادشاهی کیقباد پادشاهی او صد سال بود .و‌سپاهی گرد آورده و تا جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود ...

#داستانهای_شاهنامه #پادشاهی کیقباد پادشاهی او صد سال بود .و‌سپاهی گرد آورده و تا جنگ ترکان برود . پس ایرانیان آماده جنگ شدند .دریک سو مهراب گستهم در قلب قارن و در ته سپاه کشواد بود و در پیشاپیش سپاه رستم و پشت او پهلوانان دیگر و پشت آنها زال با ...

۱۰ مهر 1398
55K
#داستانهای_شاهنامه رخش زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اسبانی آوردند و در آن میان مادیانی بود پاهایی کوتاه و گوشهایی چون خنجر آبدار و با یال ...

#داستانهای_شاهنامه رخش زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اسبانی آوردند و در آن میان مادیانی بود پاهایی کوتاه و گوشهایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان . او کره ای زاده بود با چشمانی سیاه با تنی پرنگار و با ...

۱۰ مهر 1398
67K
#داستانهای_شاهنامه کشته شدن نوذر به دست افراسیاب چون افراسیاب آگاه شد که سرداران وی چنان کشته شدند و سپاهیان ایشان از پای در آمدند گفت « ما کین بارمان و دیگر پهلوانان را از نوذر ...

#داستانهای_شاهنامه کشته شدن نوذر به دست افراسیاب چون افراسیاب آگاه شد که سرداران وی چنان کشته شدند و سپاهیان ایشان از پای در آمدند گفت « ما کین بارمان و دیگر پهلوانان را از نوذر بخواهیم.» پس به دژخیم فرمان داد تا نوذر را بیاورد. گروهی از سپاه روی به ...

۵ مهر 1398
12K
#داستانهای_شاهنامه افراسیاب گفت هماورد سالار سپاه ایران منم که اگر شمشیر برکشم در آنجا دیگر کسی بزرگی نخواهد کرد. پشنگ فرمان داد افراسیاب تا با سپاهی به ایران حمله کنند. اغریرث به پدر گفت سپهبدی ...

#داستانهای_شاهنامه افراسیاب گفت هماورد سالار سپاه ایران منم که اگر شمشیر برکشم در آنجا دیگر کسی بزرگی نخواهد کرد. پشنگ فرمان داد افراسیاب تا با سپاهی به ایران حمله کنند. اغریرث به پدر گفت سپهبدی چون سام سپاه ایران پهلوانانی چون کشواد و قارن در آن سپاه هستند. تو میدانی ...

۳۱ شهریور 1398
23K