نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

خان_مغرور_من (۴۳ تصویر)

#خان_مغرور_من #part99 لبخند ریزی زدم که یهو یادم اومد امروز دوشنبس ومــــن با آرتین قرار دارم تند تند بلند شدم و دوییدم سمت اتاق و یه دست مانتو و شلوار مشکی به همراه شال و ...

#خان_مغرور_من #part99 لبخند ریزی زدم که یهو یادم اومد امروز دوشنبس ومــــن با آرتین قرار دارم تند تند بلند شدم و دوییدم سمت اتاق و یه دست مانتو و شلوار مشکی به همراه شال و کالجای مشکیم برداشتم و تند تند دوباره رفتم پایین... اون وسط امیر فقط با تعجب ...

۱۴ مهر 1398
4K
#خان_مغرور_من #part98 با فکری درگیر آب جوش و آماده کردم . فکرم درگیر اون کلمه ی سه حرفی بود . عشق ... چی میتونه باشه یعنی من عاشق امیرم ؟!نه آیناز چرند نگو . یه ...

#خان_مغرور_من #part98 با فکری درگیر آب جوش و آماده کردم . فکرم درگیر اون کلمه ی سه حرفی بود . عشق ... چی میتونه باشه یعنی من عاشق امیرم ؟!نه آیناز چرند نگو . یه لحظه حواسم پرت شد و اب جوش و رو دستم ریختم که جیغم به هوا ...

۱۴ مهر 1398
4K
🐻 #خان_مغرور_من #part97 & راوی & ساعدش را روی چشمانش میگذارد و در دلش با خود میگوید _ لعنتی چرا اون ؟! چرا من و نمیخوای چرا؟؟؟! دوباره بغض میکند ولی قورتش میدهد و پوزخندی ...

🐻 #خان_مغرور_من #part97 & راوی & ساعدش را روی چشمانش میگذارد و در دلش با خود میگوید _ لعنتی چرا اون ؟! چرا من و نمیخوای چرا؟؟؟! دوباره بغض میکند ولی قورتش میدهد و پوزخندی روی لبای مردونه اش میاید ... اهی میکشد و مشغول نقشه کشی میشود.... **** & ...

۱۴ مهر 1398
3K
#خان_مغرور_من #part94 بعد حدود 30 مین ماشین ایستاد . اروم لای چشمامو باز کردم که دیدم محیط ناآشناس سریع برگشتم سمت امیر و گفتم _ ما کجاییم !! با لبخند جذابی گفت _ خونه ی ...

#خان_مغرور_من #part94 بعد حدود 30 مین ماشین ایستاد . اروم لای چشمامو باز کردم که دیدم محیط ناآشناس سریع برگشتم سمت امیر و گفتم _ ما کجاییم !! با لبخند جذابی گفت _ خونه ی جدید دهنم باز موند که ادامه داد _ برای راحتی تو اون خونه رو فروختم ...

۱۴ مهر 1398
4K
#خان_مغرور_من #part92 صبح با سر و صدایی از خواب پریدم . با چشمای نیمه باز سمت بیرون اتاق حرکت کردم که با شنیدن صدای آشنایی قفل شدم . لعنتی از کجا میدونست میام اینجا ...

#خان_مغرور_من #part92 صبح با سر و صدایی از خواب پریدم . با چشمای نیمه باز سمت بیرون اتاق حرکت کردم که با شنیدن صدای آشنایی قفل شدم . لعنتی از کجا میدونست میام اینجا ... کلافه پوفی کشیدم و رفتم سمت هال که دیدم داره بحث میکنه . سریع رفتم ...

۱۴ مهر 1398
3K
#پارت_۹۰ #خان_مغرور_من با تعجب و ترس گفت _ آیناز تو که باهاش حرفشو قطع کردم و گفتم _معلومه که نه من باهاش هیچوقت دعوا نمیکنم ولی دستش درد نکنه یه چک مشتی ازش خوردم با ...

#پارت_۹۰ #خان_مغرور_من با تعجب و ترس گفت _ آیناز تو که باهاش حرفشو قطع کردم و گفتم _معلومه که نه من باهاش هیچوقت دعوا نمیکنم ولی دستش درد نکنه یه چک مشتی ازش خوردم با اخمای درهم نگام کرد و دستشو اروم رو گونم کشید . اونم زخم خورده ی ...

۱۲ مهر 1398
5K
#پارت_۸۹ #خان_مغرور_من با پوزخندب نگاهمو به آیلین دوختم ، ای خبر چین فضول . اونم با چشمای پیروز شدش زل زده بود بهم . با صدای آلیا دست از نگاه کردن به آیلین برداشتم _ ...

#پارت_۸۹ #خان_مغرور_من با پوزخندب نگاهمو به آیلین دوختم ، ای خبر چین فضول . اونم با چشمای پیروز شدش زل زده بود بهم . با صدای آلیا دست از نگاه کردن به آیلین برداشتم _ آیناز واقعا خیلب بی شرمی که گذاشتی اون پسره اینجا خونه بگیره با این حرفش ...

۱۲ مهر 1398
4K
#پارت_۸۸ #خان_مغرور_من برزین _ اون اومد امیر سپهرسالان امیر !!! با تعجب و بهت نگاش کردم که ادامه داد _ تو 5 سالت بود و اون15 با این وجود تو خیلی بهش میچسبیدی و دوسش ...

#پارت_۸۸ #خان_مغرور_من برزین _ اون اومد امیر سپهرسالان امیر !!! با تعجب و بهت نگاش کردم که ادامه داد _ تو 5 سالت بود و اون15 با این وجود تو خیلی بهش میچسبیدی و دوسش داشتی البته اونم همینطور مات موندم یعنی عشق بچگیام همین امیر .... ناخوداگاه اشک تو ...

۱۲ مهر 1398
4K
#پارت_۸۷ #خان_مغرور_من هردو از اعصبانیت نفس نفس میزند که مرد مسن میگوید _ امیر عاقلانه تصمیم بگیر میدونی اگه همینطوری بریم جلو به زور آیناز و به عقد برزین در میارن ! امیر سرش را ...

#پارت_۸۷ #خان_مغرور_من هردو از اعصبانیت نفس نفس میزند که مرد مسن میگوید _ امیر عاقلانه تصمیم بگیر میدونی اگه همینطوری بریم جلو به زور آیناز و به عقد برزین در میارن ! امیر سرش را بالا میاورد ، رگ گردنش کاملا مشخص است. با حالت پرخاش میگوید _ غلط کردن ...

۱۲ مهر 1398
5K
#پارت_۸۶ #خان_مغرور_من آلیا محکم زد رو گونش و گفت _ دخترم این چه حرفیه میزنی . بعد با چاپلوسی برگشت سمت اون خواهر عفریتش و گفت _ ببخشید تورو خدا آیناز یکم خستس نه مادر ...

#پارت_۸۶ #خان_مغرور_من آلیا محکم زد رو گونش و گفت _ دخترم این چه حرفیه میزنی . بعد با چاپلوسی برگشت سمت اون خواهر عفریتش و گفت _ ببخشید تورو خدا آیناز یکم خستس نه مادر و با چشمای عصبانی نگام کرد . منم دست به سینه و حق به جانب ...

۱۲ مهر 1398
5K
#پارت_۸۵ #خان_مغرور_من آلیا تا اونا رو دید رفت سمتشون و شروع کرد به قربون صدقه رفتو اینا آیلینم رفت فقط من موندم /= با قیافه ی پوکر داشتم نگاشون میکردم که یهو اون پسره متوجه ...

#پارت_۸۵ #خان_مغرور_من آلیا تا اونا رو دید رفت سمتشون و شروع کرد به قربون صدقه رفتو اینا آیلینم رفت فقط من موندم /= با قیافه ی پوکر داشتم نگاشون میکردم که یهو اون پسره متوجه ی من شد و خشک زده نگام کرد کرد . منم شروع کردم به انالیزمش ...

۱۰ مهر 1398
6K
#پارت_۸۴ #خان_مغرور_من مکثی کرد و جلو اومد تره ایی از موهام و گرفت و تو صورتم لب زد _ چه به روشای اسون چه به روشای سخت و بعد ولم کرد و به عقب برگشت ...

#پارت_۸۴ #خان_مغرور_من مکثی کرد و جلو اومد تره ایی از موهام و گرفت و تو صورتم لب زد _ چه به روشای اسون چه به روشای سخت و بعد ولم کرد و به عقب برگشت اما انگار چیزی یادش اومده باشه ایستاد اما برنگشت و گفت _ راستی تو به ...

۱۰ مهر 1398
5K
#پارت_83 #خان_مغرور_من از پشت به صحفه ی گوشیش نگاه کردم که با دیدن عکس ‌دختر مو بلندی جا خوردم . یکم نگاش کردم چقد خوشگل بود . ناخوداگاه لبخندی زدم و با شیطنت گفتم _ ...

#پارت_83 #خان_مغرور_من از پشت به صحفه ی گوشیش نگاه کردم که با دیدن عکس ‌دختر مو بلندی جا خوردم . یکم نگاش کردم چقد خوشگل بود . ناخوداگاه لبخندی زدم و با شیطنت گفتم _ اقا علی شما هم علی که انگار متوجه اومدنم از خیلی قبل شده بود . ...

۱۰ مهر 1398
6K
#پارت_۸۲ #خان_مغرور_من امیر و علی اینجا چیکار میکنن . کم کم به خودم اومد و با صدای تقریبا بلندی گفتم _ شما دوتا اینجا میکنید ؟!!! علی مظلوم بهم نگاه کرد که اخم بدی کردم ...

#پارت_۸۲ #خان_مغرور_من امیر و علی اینجا چیکار میکنن . کم کم به خودم اومد و با صدای تقریبا بلندی گفتم _ شما دوتا اینجا میکنید ؟!!! علی مظلوم بهم نگاه کرد که اخم بدی کردم اما امیر خونسرد و مغرور با اون اخمش گفت _ اومدیم امانتیمونو ببریم مگه نه ...

۱۰ مهر 1398
6K
#پارت_۷۹ #خان_مغرور_من بی خیال به داد و فریاداشون نگاه میکردم که آلیا سمتم و اومد دستمو کشید واکنشی نشون ندادم ... دستمو میکشیدم که امیر داد زد _ تو ببرش اگه من اون عمارتو رو ...

#پارت_۷۹ #خان_مغرور_من بی خیال به داد و فریاداشون نگاه میکردم که آلیا سمتم و اومد دستمو کشید واکنشی نشون ندادم ... دستمو میکشیدم که امیر داد زد _ تو ببرش اگه من اون عمارتو رو سرت خراب نکردم ... آلیا برگشت سمتشو و با لبخند مسخره ایی گفت _ اوکی ...

۱۰ مهر 1398
4K
#پارت_۷۸ #خان_مغرور_من & آیناز & با لبخندی رو به علی گفتم _ خب چطور اومدی علی لبخند عریضی زد : _ برای دیدن تو اومدم تک خنده ایی کردم ... بعد یه یک ساعت شوخی ...

#پارت_۷۸ #خان_مغرور_من & آیناز & با لبخندی رو به علی گفتم _ خب چطور اومدی علی لبخند عریضی زد : _ برای دیدن تو اومدم تک خنده ایی کردم ... بعد یه یک ساعت شوخی و خنده با علی ، شب بخیری گفتم راهی اتاق شدم ... وارد اتاقم که ...

۱۰ مهر 1398
5K
#پارت_۷۷ #خان_مغرور_من سرم انقد سنگین بود که نتوستم تحمل کنم دوباره چشمام رفت رو هم ..... ************************************** با سر و صدایی که میومد چشمامو باز کردم اما با دیدن صحنه ی جلو روم نمیدونستم بخندم ...

#پارت_۷۷ #خان_مغرور_من سرم انقد سنگین بود که نتوستم تحمل کنم دوباره چشمام رفت رو هم ..... ************************************** با سر و صدایی که میومد چشمامو باز کردم اما با دیدن صحنه ی جلو روم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ... علی یقه ی امیر و گرفته بودو تو دستش و با ...

۹ مهر 1398
4K
#پارت_۷۴ #خان_مغرور_من آیلین شرمنده سرش را پایین می اندازد ... آلیا پر از خشم میشود ... بلند میشود و به سمت اتاقش میرود از کمد مدرنش یک مانتوی زرشکی ، روسری زرشکی و شلوار مشکی ...

#پارت_۷۴ #خان_مغرور_من آیلین شرمنده سرش را پایین می اندازد ... آلیا پر از خشم میشود ... بلند میشود و به سمت اتاقش میرود از کمد مدرنش یک مانتوی زرشکی ، روسری زرشکی و شلوار مشکی در می اورد و بر تن میکند ... با چشمای خونین قدم بر میدارد که ...

۹ مهر 1398
4K
#پارت_۷۳ #خان_مغرور_من رو به آیلین گفتم _ من نمیام میخوام پیش... مکثی کردم و سمت امیر رفتم، دستش و محکم تو دستام گرفتم و ادامه دادم _ من میخوام پیش شوهرم بمونم آیلین پوزخندی زد ...

#پارت_۷۳ #خان_مغرور_من رو به آیلین گفتم _ من نمیام میخوام پیش... مکثی کردم و سمت امیر رفتم، دستش و محکم تو دستام گرفتم و ادامه دادم _ من میخوام پیش شوهرم بمونم آیلین پوزخندی زد و بدون هیچ حفی از اتاق زد بیرون. کلافه پوفی کشیدم و برگشتم رو تخت ...

۹ مهر 1398
4K
#پادت_۷۲ #خان_مغرور_من اروم برگشتم سمتش و با لنکت گفتم _چ..چی.. لبخندی رو لبای رژ خوردش بود . با صدای ارومی گفت _مامان خواست برات تعریف کنم. مکثی کرد و ادامه داد _ اینکه چرا ترکت ...

#پادت_۷۲ #خان_مغرور_من اروم برگشتم سمتش و با لنکت گفتم _چ..چی.. لبخندی رو لبای رژ خوردش بود . با صدای ارومی گفت _مامان خواست برات تعریف کنم. مکثی کرد و ادامه داد _ اینکه چرا ترکت کردو... سعی کردم به خودم مسلط باشم و راه رفته رو برگشتم ... رو تخت ...

۹ مهر 1398
4K