نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بانومیم (۹ تصویر)

از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار ...

از بچگی همیشه رویای ۲۰ساله شدن داشتم وفکرمیکردم این سن پرِاز اتفاقات رنگارنگ و تازه باهرتصوری که بود ۲۰سال گذشت ومن الان دقیقا نقطه شروع اون روزای همیشه خواهانشم... ۲۰ساله شدم و۲۰پاییز وگذروندم اما اینبار اونقدر پرم از حس اعتماد به زندگی بخاطر وجود تکیه گاهی محکم که هیچ ترسی ...

۲۵ آبان 1398
1K
چقدر لعنتی شده اند این روزها،این ساعت ها واین پنج شنبه ها!! و وای از پنج شنبه ها که عجیب بوی عصر جمعه میدهند وقتی تو باشی و پاییزی که خزان زده بر خیابان ها...از ...

چقدر لعنتی شده اند این روزها،این ساعت ها واین پنج شنبه ها!! و وای از پنج شنبه ها که عجیب بوی عصر جمعه میدهند وقتی تو باشی و پاییزی که خزان زده بر خیابان ها...از خانه بیرون بزنی وزمان راس دلتنگیت بایستد!دست توی جیبت ببری و زمین را زندگی کنی!! ...

۱۶ آبان 1398
1K
این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ ...

این روزها حال وهوای قلمم اصلا خوب نیست،نه اینکه پرازغم باشدها...نه! فقط انگار اوهم به جمع ویروس گرفته های این پاییز جان ماپیوسته... یکجوری که انگار استخوان هایش دردگرفته باشد بعد هر سطرکوتاه ناله سرمیدهد...آخ میگوید و مجبورم رهایش کنم که همین هانمیگذارد نوشته هایم به اتمام برسد که حالا ...

۱۲ آبان 1398
2K
باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی ...

باز سروکله ی سوگولی جان پیداشدوما ماندیم ودنیای نارنجیِ خوش آب ورنگی که صدای خش خش گوشنوازش بعد هرنوازشِ زمین ملودیِ روح نوازِساعات خوش دونفره مان میشود... پاییزکه ازراه میرسددنیایِ خوشِ باهم بودنمان رنگ وبوی دیگری میگیرد،یک پاییز دیگر ویک تولددوباره دیگربرای داشتنت ؛که توهدیه خاصِ این عروس خوش پوش ...

۶ مهر 1398
1K
همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی ...

همیشه مردهای عاشق دست کم یکبار ازشدتِ عجز درپنهانی ترین کنجِ تنهایی شانه هایشان لرزان شده وچشمهایشان تر... اصلا عشق حال وهوایش همین است،آنقدرناتوانت میکند که محال ترین هارا ممکن میسازد وآنوقت است که حتی اگر مغرور ترین فردِ این کره ی خاکی باشی دردهایت جوری به چشمهایت میتازند که ...

۹ شهریور 1398
933
ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم ...

ازهمان ابتداسرآن میزِ انتهای سالن،دنج ترین وگوشه ترین قسمت کافه بابغضی به وسعتِ گفتن آن :(مثل همیشه نشد)هایِ خانه خراب کن؛ پرازحس دلتنگی وعطش برای کاویدن میمک جذاب صورتت باهم قرارداشتیم...توقبل ترومن بعد تر میرسیدم وآن تک شاخه رز آبی که پایه ثابت قرارهایمان بود یکجایی نزدیک دستهایت درانتظاردستهایم بود...به ...

۱۲ مرداد 1398
1K
همیشه بعد هر قهرودعوا بساطمان همین بود!تامیتوانستم خودم رادرآشپزخانه سراجاق وظرفشویی سرگرم میکردم تامبادا نگاهم لحظه ای به سمتت خطارودوزیرچشمی تمام هوش وحواسم درپِیَت...وتو مشغول باآن لپ تاپِ سیاهه بدقواره سرت گرم کاروحساب وکتابهایت؛ اما ...

همیشه بعد هر قهرودعوا بساطمان همین بود!تامیتوانستم خودم رادرآشپزخانه سراجاق وظرفشویی سرگرم میکردم تامبادا نگاهم لحظه ای به سمتت خطارودوزیرچشمی تمام هوش وحواسم درپِیَت...وتو مشغول باآن لپ تاپِ سیاهه بدقواره سرت گرم کاروحساب وکتابهایت؛ اما خوب میدانم درظاهر!آنقدری که مطمئنم اگربجای آن معادلات پیچیده نوشته باشد?= 2×2 بیجهت درفکرمیروی و ...

۵ مرداد 1398
1K
روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی تنگ وخفقان آورشده بود ومنی که پربودم ازسوال هایی که جایی درست سرزبانم بلعیده میشد وسکوت تنهاصدای بینمان بود... کلافه از وقتی که تلف ...

روبروی هم چشم درچشم ساکت وصامت،درجزیره ذهنمان شناوربودیم؛فضای کافه مثل قفسی تنگ وخفقان آورشده بود ومنی که پربودم ازسوال هایی که جایی درست سرزبانم بلعیده میشد وسکوت تنهاصدای بینمان بود... کلافه از وقتی که تلف میشد واویی که مثل یک مجسمه صامت وگیج بارنگ ورویی پریده ترازبرف های تلنبارشده میان ...

۳۰ تیر 1398
264
همیشه قبل تر هرآدمی یه روزایی وجودداشته سیاه ترازآسمون بی ستاره ی شبای تنهایی وبغضایی که سربه فلک کشیده شده. من قبل تو شبای زیادی وتوتنهاییام اشک ریختم و بعداینکه خورشیدزد یه نقاب زدم پراز ...

همیشه قبل تر هرآدمی یه روزایی وجودداشته سیاه ترازآسمون بی ستاره ی شبای تنهایی وبغضایی که سربه فلک کشیده شده. من قبل تو شبای زیادی وتوتنهاییام اشک ریختم و بعداینکه خورشیدزد یه نقاب زدم پراز بیتفاوتی واسه این دردای بی درمونِ هرروزه! چه ساعتاودقیقه هاوثانیه هایی که گذشت ونشدکه به ...

۲۲ تیر 1398
222