نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

آرشین (۶ تصویر)

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳۰ من:خیل خب مامان و بابا لبخند زدن من:ولی... مامان و بابا:ولی چی؟ من:بعد نامزدی فراموش کنین که اروینی هم هست به مامان تنه زدم و رفتم بالا اتاقم اعصابم شدید خورد بود میز رو با پام چپه کردم آیینه رو شکستم داد زدم:از همتون متنفرم #آرشین از کلاس ...

۲۶ شهریور 1398
31K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۸ #آرشین آرتا رو گذاشتم رو پام و تکونش دادم من:انقد نق نزن بچه اون مادر خیر ندیده ات معلوم نیس کجا قایم شده آرتا گریه کرد من:چه رو مامانشم غیرتیه فسقل خان صدای گریش بلندتر شد من:خیل خب آرتا خان مامانتم قرص ماه خندید نیم وجب بچه سر ...

۲۳ شهریور 1398
20K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۲۵ #گلنار داشتم غذا درست میکردم که مارتین از پشت بغلم کرد مارتین:خانومی من چی درست میکنه من:غذا واسه آقاش مارتین سرشو برد تو گلوم و بوسه های ریز میزد من:آقاش قربونش در قابلمه رو بستم برگشتم و فرو رفتم بغلش مارتین:گلنارم من:جانم مارتین:من بچه میخام من:مارتین هنوز ۵ ...

۲۰ شهریور 1398
30K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۰ #آرشین با سردرد چشامو باز کردم به سقف نگاه کردم آویز های رنگی خوشگل به اطراف نگاهی انداختم یه اتاق سنتی خوشگل روی تشک مخمل قرمز بودم اتاق هم دورش پشتی های قرمز ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۱۰ #آرشین با سردرد چشامو باز کردم به سقف نگاه کردم آویز های رنگی خوشگل به اطراف نگاهی انداختم یه اتاق سنتی خوشگل روی تشک مخمل قرمز بودم اتاق هم دورش پشتی های قرمز و سبز با فرش سبز از دیوار ها و سقف آویز های رنگارنگ آویزون بود ...

۱۴ شهریور 1398
41K
#خاطرات_تنهایی #پارت_۳ #آرش خسته با مامان از شرکت بیرون اومدیم و سوار ماشینم که کوپه سفید بود شدیم حرکت کردم سمت خونه بوق زدم که مش رحیم درو باز کرد مش رحیم:سلام آقا آرش سر ...

#خاطرات_تنهایی #پارت_۳ #آرش خسته با مامان از شرکت بیرون اومدیم و سوار ماشینم که کوپه سفید بود شدیم حرکت کردم سمت خونه بوق زدم که مش رحیم درو باز کرد مش رحیم:سلام آقا آرش سر تکون دادم و ماشینو بردم تو پارکینگ با مامان پیاده شدیم و رفتیم خونه خدیجه ...

۱۳ شهریور 1398
36K
شخصیت #آرشین در رمان #خاطرات_تنهایی

شخصیت #آرشین در رمان #خاطرات_تنهایی

۱۳ شهریور 1398
4K