fatemeh8181


life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم


نویسنده رمان پایان روزهای تلخ و آنوشا
fatemeh_i(فاطمه پور... )
کاربر انجمن یک رمان...

رمان «کابوس‌آن‌شب‌مهتابی» در حال تایپ...

#نویسنده
#هنرمند_نقاشی_طراحی

رشتم تجربیه ولی هدفم یه چیزه دیگه...


[به سمت هدف هایی قدم وردار که
بهشون علاقه ای داشته باشی، رفتن به سمت هدف هایی که علاقه ای نداشته باشی مثل این ممیمونه که
راهی رو بری که پایانی نداره...]

[ fatemeh_i ]



آقایون کامنت ممنوع❌

#کپی_ممنوع❌
#هرگونه_کپی_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد

#پارت۱۳۲ شهریار: به این چیزا فکر نکن، به روزای خوبمون فکر کن، به بچه‌هایی که قراره به دنیا بیاریم و بزرگ کنیم. ـ دوست دارم پسرم مثل تو باشه، یه مرد کامل! شهریار میون اون ...

#پارت۱۳۲ شهریار: به این چیزا فکر نکن، به روزای خوبمون فکر کن، به بچه‌هایی که قراره به دنیا بیاریم و بزرگ کنیم. ـ دوست دارم پسرم مثل تو باشه، یه مرد کامل! شهریار میون اون بغض و اشک توی چشماش خندید و گفت: زیادی داری اغراق می‌کنی! سم رو از ...

۲ روز پیش
40K
#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم ...

#پارت۱۳۱ با لبخند بهش خیره شدم، موهای شقیقش سفید شده بود ولی خیلی کم، با این وجود بازم همون شهریار سابق منه، جذاب و مهربون! شهریار: دلم برات یه ذره شده بود! با بغض سرم رو پایین انداختم و گفتم: ـ هر روز بعد از نماز دعا می‌کردم خدا تو ...

۲ روز پیش
58K
#پارت۱۳۰ دو سه سالی با جنگ گذشت، اوضاع هر روز خراب‌تر از قبل می‌شد. ما شمال کشور بودیم و با هر بار صدای آژیر خطر به پناهگاه پناه می‌بردیم و از شدت ترس نفسمون توی ...

#پارت۱۳۰ دو سه سالی با جنگ گذشت، اوضاع هر روز خراب‌تر از قبل می‌شد. ما شمال کشور بودیم و با هر بار صدای آژیر خطر به پناهگاه پناه می‌بردیم و از شدت ترس نفسمون توی سینه‌هامون حبس میشد. بیچاره مردم خوزستان، مخصوصا خرمشهر که کلی شهید داد. وقتی به اوضاعشون ...

۲ روز پیش
46K
#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ...

#پارت۱۲۹ گلبهار: من که تو همین یکیش موندم...کی بزرگ بشه! خندیدم و گفتم: ـ تا دلتم بخواد...پسر به این خوبی، امیدوارم خدا به منم یه پسر بده مثل یوسف، شیرین و بانمک! گلبهار: ایشالله. یک ساعتی با شوخی و حرف گذشت. *** بالاخره انقلاب شد، همه از رفتن شاه خوشحال ...

۲ روز پیش
61K
#پارت۱۲۸ چند روز بعد برامون خبر آورد که همه جا رو دنبال شما می‌گردن، پدربزرگم گفته که اگر پیدامون کنه همون لحظه جونمون رو می‌گیره، کمی ترسیدم ولی حاج محمد بهم اطمینان داد که نمی‌تونن ...

#پارت۱۲۸ چند روز بعد برامون خبر آورد که همه جا رو دنبال شما می‌گردن، پدربزرگم گفته که اگر پیدامون کنه همون لحظه جونمون رو می‌گیره، کمی ترسیدم ولی حاج محمد بهم اطمینان داد که نمی‌تونن پیدامون کنن. روزای خیلی خوبی کنار شهریار داشتم؛ هر روز عشقمون نسبت به هم بیشتر ...

۲ روز پیش
53K
#پارت۱۲۷ دور خونه‌هاشون با چوب های کوتاه حصار کشیده بودن و از بیرون داخل خونه کاملا مشخص بود. حاج محمد در حالی که درب کوتاه چوبی رو باز می‌کرد گفت: یالله یالله...عیال مهمان داریم. خانم ...

#پارت۱۲۷ دور خونه‌هاشون با چوب های کوتاه حصار کشیده بودن و از بیرون داخل خونه کاملا مشخص بود. حاج محمد در حالی که درب کوتاه چوبی رو باز می‌کرد گفت: یالله یالله...عیال مهمان داریم. خانم مسنی از در خارج شد، لباسای قشنگ شمالی به تن داشت. دامن سفید و پیراهن ...

۲ روز پیش
47K
#پارت۱۲۶ شهریار: چیزی نمونده تا شهر، اونجا میریم مسافرخونه اتاق می‌گیریم. ـ باشه. نیم ساعت بعد به نزدیک ترین شهر رسیدیم و به مسافرخونه رفتیم. چمدون رو باز کردم و گفتم: ـ بهتره بریم حمام ...

#پارت۱۲۶ شهریار: چیزی نمونده تا شهر، اونجا میریم مسافرخونه اتاق می‌گیریم. ـ باشه. نیم ساعت بعد به نزدیک ترین شهر رسیدیم و به مسافرخونه رفتیم. چمدون رو باز کردم و گفتم: ـ بهتره بریم حمام کنیم و لباس تمیز و نو برای فردا بپوشیم، ناسلامتی عروس و دامادیم! شهریار: هر ...

۲ روز پیش
46K
۳ هفته پیش
4K
♥♥

♥♥

۳ هفته پیش
3K
#پارت۱۲۵ بابا: خداحافظ. با لبخند تلخی پشتش رو کرد، موقع رفتن صداش کردم. ـ بابا؟ بابا: جانم؟ ـ خیلی دوستون دارم، مواظب خودتون باشید. بابا: منم خیلی دوست دارم، تو هم مواظب خودت باش. با ...

#پارت۱۲۵ بابا: خداحافظ. با لبخند تلخی پشتش رو کرد، موقع رفتن صداش کردم. ـ بابا؟ بابا: جانم؟ ـ خیلی دوستون دارم، مواظب خودتون باشید. بابا: منم خیلی دوست دارم، تو هم مواظب خودت باش. با رفتن بابا با گریه به سمت پنجره رفتم و بهش خیره شدم. شهریار اومد و ...

۴ هفته پیش
117K
#پارت۱۲۴ بوسیدمش و گفتم: ـ ممنونم. بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابا...خیلی خیلی ازت ممنونم! بابا محکم منو تو آغوشش نگه داشت و گفت: منو ببخش که باعث ...

#پارت۱۲۴ بوسیدمش و گفتم: ـ ممنونم. بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابا...خیلی خیلی ازت ممنونم! بابا محکم منو تو آغوشش نگه داشت و گفت: منو ببخش که باعث ناراحتیت شدم! بابا گونم رو بوسید و ادامه داد: خوشبخت بشی دخترم! بابا شهریار رو ...

۴ هفته پیش
105K
#پارت۱۲۳ کلافه به پشتیه صندلی تکیه دادم و دست به سینه منتظر رسیدن به مقصد چشم به بیرون دوختم. بابا نگه داشت. اطرافم رو نگاه کردم، بابا پیاده شد و منم همراهش از ماشین پیاده ...

#پارت۱۲۳ کلافه به پشتیه صندلی تکیه دادم و دست به سینه منتظر رسیدن به مقصد چشم به بیرون دوختم. بابا نگه داشت. اطرافم رو نگاه کردم، بابا پیاده شد و منم همراهش از ماشین پیاده شدم. بابا زنگ یه خونه رو زد! مردی در رو باز کرد و ما وارد ...

۴ هفته پیش
92K
#پارت۱۲۲ حرفم که تموم با قدم هایی به شدت عصبی از بیمارستان خارج شدم. نفسام از شدت عصبانیت به شمارش افتاده بود، اون حق نداشت به من تهمت بزنه و منو متهم کنه! با گرفتن ...

#پارت۱۲۲ حرفم که تموم با قدم هایی به شدت عصبی از بیمارستان خارج شدم. نفسام از شدت عصبانیت به شمارش افتاده بود، اون حق نداشت به من تهمت بزنه و منو متهم کنه! با گرفتن تاکسی به عمارت برگشتم. چند روزی گذشت، شاهرخ قرار بود امشب مرخص بشه؛ همه قراره ...

۴ هفته پیش
89K
#پارت۱۲۱ حوصلم سر رفته بود. توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد. به چهرهٔ هراسون مامان خیره شدم. بلند شدم و گفتم: ـ چیشده مامان؟ مامان: بلند شو بریم بیمارستان! متعجب و هراسون ...

#پارت۱۲۱ حوصلم سر رفته بود. توی همین فکرا بودم که در اتاق باز شد. به چهرهٔ هراسون مامان خیره شدم. بلند شدم و گفتم: ـ چیشده مامان؟ مامان: بلند شو بریم بیمارستان! متعجب و هراسون گفتم: ـ بیمارستان چرا؟ چیشده؟! مامان دستش رو روی قفسهٔ سینش گذاشت. نفس عمیقی کشید ...

۴ هفته پیش
102K
#پارت۱۲۰ بدون توجه بهش توی ماشین نشستم و دست به سینه از پنجره به بیرون خیره شدم. سوار شد، جلوی آرایشگاه نگه داشت و گفت. شاهرخ: عزیزم رسیدیم. چشمام رو محکم بستم، نفس عمیقی کشیدم ...

#پارت۱۲۰ بدون توجه بهش توی ماشین نشستم و دست به سینه از پنجره به بیرون خیره شدم. سوار شد، جلوی آرایشگاه نگه داشت و گفت. شاهرخ: عزیزم رسیدیم. چشمام رو محکم بستم، نفس عمیقی کشیدم و با خداحافظ آرومی پیاده شدم. وارد که شدم خانمی سمتم اومد و گفت: خوش ...

۴ هفته پیش
165K
#پارت۱۱۹ جوابی ندادم، دوباره گفت: شاهرخ پسر بدی نیست، هم دوست داره هم هر چیزی که بخوای برات فراهم می‌کنه، می‌تونه زندگیه خوبی برات فراهم کنه. ـ پس عشق چی میشه؟ بابا قلیون رو توی ...

#پارت۱۱۹ جوابی ندادم، دوباره گفت: شاهرخ پسر بدی نیست، هم دوست داره هم هر چیزی که بخوای برات فراهم می‌کنه، می‌تونه زندگیه خوبی برات فراهم کنه. ـ پس عشق چی میشه؟ بابا قلیون رو توی دهنش گذاشت، پک محکمی کشید و دودش رو از سوراخای بینیش خارج کرد. بابا: ازدواج ...

۴ هفته پیش
118K
#پارت۱۱۸ با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد. همه چیز رو تموم شده می‌دونستم. دلم می‌خواست خدا جونم رو همون لحظه می‌گرفت؛ ولی نه مثل اینکه من باید بیشتر ...

#پارت۱۱۸ با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد. همه چیز رو تموم شده می‌دونستم. دلم می‌خواست خدا جونم رو همون لحظه می‌گرفت؛ ولی نه مثل اینکه من باید بیشتر از این زجر و درد می‌کشیدم. عمارت که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و ...

۴ هفته پیش
112K
#یلداتون_مبارک ❤

#یلداتون_مبارک ❤

۳۰ آذر 1398
5K
#پارت۱۱۷ شهریار در حالی که از عصبانیت رگ گردنش متورم شده بود به سمت شاهرخ رفت و داد زد: صدات رو بیار پایین! شاهرخ اول نگاهی به شهریار انداخت و بعد نگاهی برزخی به من ...

#پارت۱۱۷ شهریار در حالی که از عصبانیت رگ گردنش متورم شده بود به سمت شاهرخ رفت و داد زد: صدات رو بیار پایین! شاهرخ اول نگاهی به شهریار انداخت و بعد نگاهی برزخی به من که داشتم از شدت استرس پس میوفتادم. عصبی داد زد: که اینجا زنونست و مرد ...

۲۷ آذر 1398
28K
#پارت۱۱۶ ـ چند وقتیه میرم یه آموزشگاه و نقاشی یاد می‌گیرم. پدربزرگ: بدون اجازهٔ من؟ بی‌حوصله نگاهم رو ازش گرفتم. پدربزرگ بعد از کمی مکث و خیره توی صورتم گفت: خیلی خب...ولی همراه شاهرخ میری ...

#پارت۱۱۶ ـ چند وقتیه میرم یه آموزشگاه و نقاشی یاد می‌گیرم. پدربزرگ: بدون اجازهٔ من؟ بی‌حوصله نگاهم رو ازش گرفتم. پدربزرگ بعد از کمی مکث و خیره توی صورتم گفت: خیلی خب...ولی همراه شاهرخ میری و همراهم شاهرخ برمی‌گردی. تمام ذوقم بخاطر قبول کردنش با شنیدن اسم شاهرخ کور شد. ...

۲۷ آذر 1398
31K