fatemeh8181


life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم


نویسنده رمان پایان روزهای تلخ و آنوشا
fatemeh_i(فاطمه پور... )
کاربر انجمن یک رمان...

رمان سراب خیال به زودی در حال تایپ

#نویسنده
#هنرمند_نقاشی_طراحی

رشتم تجربیه ولی هدفم یه چیزه دیگه...


[به سمت هدف هایی قدم وردار که
بهشون علاقه ای داشته باشی، رفتن به سمت هدف هایی که علاقه ای نداشته باشی مثل این ممیمونه که
راهی رو بری که پایانی نداره...]

[ fatemeh_i ]



آقایون کامنت ممنوع❌

#کپی_ممنوع❌
#هرگونه_کپی_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد

رمانش قشنگه، حمایتش کنید مرسی❤ @sh.h.k

رمانش قشنگه، حمایتش کنید مرسی❤ @sh.h.k

۱ روز پیش
2K
جلد رمان آنوشا رسید. 😍

جلد رمان آنوشا رسید. 😍

۳ روز پیش
3K
رمان سراب خیال به زودی... مقدمه: خیالات من درست مثل یه سراب بود. هر چقدر می‌رفتم جلو بهش نمی‌رسیدم و فقط تشنه تر میشدم. تشنهٔ خیالاتی میشدم که هیچ وقت حقیقت نداشتن. من چشمام رو ...

رمان سراب خیال به زودی... مقدمه: خیالات من درست مثل یه سراب بود. هر چقدر می‌رفتم جلو بهش نمی‌رسیدم و فقط تشنه تر میشدم. تشنهٔ خیالاتی میشدم که هیچ وقت حقیقت نداشتن. من چشمام رو بستم و این راه رو انتخاب کردم ولی آیا آخر این خیالاتم پایانی داره؟! هر ...

۱ هفته پیش
6K
به وقت طراحی😂 😍 چطوره؟ #سیاه‌قلم #ذغال #طراحی

به وقت طراحی😂 😍 چطوره؟ #سیاه‌قلم #ذغال #طراحی

۱ هفته پیش
4K
#عکس‌نوشته

#عکس‌نوشته

۲ هفته پیش
3K
گاهی لازمه توی زیباییه زندگی اغراق کنیم! شاید با این کار خیلی از تلخی ها رو بشه پاک کرد. «fatemeh_i»

گاهی لازمه توی زیباییه زندگی اغراق کنیم! شاید با این کار خیلی از تلخی ها رو بشه پاک کرد. «fatemeh_i»

۲ هفته پیش
5K
۲ هفته پیش
3K
#پارت‌آخر روناک بعد از یک سال تونست کاوه رو فراموش کنه و همین هفتهٔ پیش با پسر عموش ازدواج کرد. و اما عمو، همون سال اعدام شد و جواب تمام کارای پلیدی که کرد رو ...

#پارت‌آخر روناک بعد از یک سال تونست کاوه رو فراموش کنه و همین هفتهٔ پیش با پسر عموش ازدواج کرد. و اما عمو، همون سال اعدام شد و جواب تمام کارای پلیدی که کرد رو داد. عمو بهزاد هم بهوش اومد و حالش الان عالیه عالیه. امروز قرار شد خانوادهٔ ...

۲ هفته پیش
14K
#پارت۲۳۲ رادمهر با خنده گفت: یادته گفتی اگر چشمام رو تونستی بکشی می‌فهمم که نقاش ماهری هستی؟ کشیدم تا بهت ثابت کنم چقدر عاشقتم! با لبخند بهش خیره شدم، همون موقع عسل اومد و گفت: ...

#پارت۲۳۲ رادمهر با خنده گفت: یادته گفتی اگر چشمام رو تونستی بکشی می‌فهمم که نقاش ماهری هستی؟ کشیدم تا بهت ثابت کنم چقدر عاشقتم! با لبخند بهش خیره شدم، همون موقع عسل اومد و گفت: من آمادم، پس کی میریم؟ با دیدن تابلو نیشش باز شد و گفت: چقدر خوشجله، ...

۲ هفته پیش
15K
#پارت۲۳۱ ـ صبر کن ببینم، بیا لباست رو بپوش الان بابات میاد باید بریم. زبونش رو برام درآورد و با لحن بچگونش گفت: ـ نمیام، به بابایی هم میگم دعوات کنه. سر جام ایستادم، با ...

#پارت۲۳۱ ـ صبر کن ببینم، بیا لباست رو بپوش الان بابات میاد باید بریم. زبونش رو برام درآورد و با لحن بچگونش گفت: ـ نمیام، به بابایی هم میگم دعوات کنه. سر جام ایستادم، با اخم دستم رو زدم به کمرم و گفتم: ـ تا حالا بابات از گل به ...

۲ هفته پیش
17K
#پارت۲۳۰ سرم رو به سمت عمو گرفتم که دیدم دستش تیر خورده، رد نگاه عمو رو گرفتم و به شایان که جلو اومد و کنار رادمهر ایستاد خیره شدم. شایان نفس پر از حرصی کشید ...

#پارت۲۳۰ سرم رو به سمت عمو گرفتم که دیدم دستش تیر خورده، رد نگاه عمو رو گرفتم و به شایان که جلو اومد و کنار رادمهر ایستاد خیره شدم. شایان نفس پر از حرصی کشید و گفت: اگر فکر کردی من می‌زارم برادر تازه پیدا شدم رو بکشی سخت در ...

۲ هفته پیش
20K
#پارت۲۲۹ قلبم به شدت می‌زد، دیگه طاقت نیاوردم چند قدم جلو رفتم و باعث شدم نگاه هر دو به سمتم برگرده. پوزخندی زدم و گفتم: ـ واقعا چقدر عجیب شده همه چیز، اول که فهمیدم ...

#پارت۲۲۹ قلبم به شدت می‌زد، دیگه طاقت نیاوردم چند قدم جلو رفتم و باعث شدم نگاه هر دو به سمتم برگرده. پوزخندی زدم و گفتم: ـ واقعا چقدر عجیب شده همه چیز، اول که فهمیدم کسی که خانوادم رو کشته مثلا عمومه! با بغض ادامه دادم: ـ بعد قصد جون ...

۲ هفته پیش
11K
#پارت۲۲۸ سرهنگ لبخند تلخی زد و گفت: نگران نباش، نمی‌تونه به رادمهر آسیب بزنه در غیر این صورت پستیه خودش رو نشون میده. من که از هیچی خبر نداشتم با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟ ...

#پارت۲۲۸ سرهنگ لبخند تلخی زد و گفت: نگران نباش، نمی‌تونه به رادمهر آسیب بزنه در غیر این صورت پستیه خودش رو نشون میده. من که از هیچی خبر نداشتم با تعجب گفتم: ـ یعنی چی؟ سرهنگ: رادمهر خودش همه چیز رو بهت میگه. سرهنگ به سمت مامورا رفت، شایان رو ...

۲ هفته پیش
13K
#پارت۲۲۷ که باعث شد به شدت گریم افزوده شه، با لبخند گفت: چقدر دلم برات تنگ شده بود. بوسه ای روی پیشونیم زد که همون موقع گوشیش زنگ خورد. جواب داد: رادمهر: بله سرهنگ؟ سرهنگ:... ...

#پارت۲۲۷ که باعث شد به شدت گریم افزوده شه، با لبخند گفت: چقدر دلم برات تنگ شده بود. بوسه ای روی پیشونیم زد که همون موقع گوشیش زنگ خورد. جواب داد: رادمهر: بله سرهنگ؟ سرهنگ:... رادمهر: آره خوبه، پیشمه. سرهنگ:... یهو رادمهر با عصبانیت داد زد: یعنی چی که نیستش! ...

۲ هفته پیش
9K
#پارت۲۲۶ ـ چیشده؟ من رو کجا می‌برید؟ یکیشون که با اسلحه اطراف رو می‌پایید گفت: خفه شو خیلی حرف... با اصابت گلوله به پیشونیش حرفش نصفه موند و افتاد روی زمین، با ترس بهش خیره ...

#پارت۲۲۶ ـ چیشده؟ من رو کجا می‌برید؟ یکیشون که با اسلحه اطراف رو می‌پایید گفت: خفه شو خیلی حرف... با اصابت گلوله به پیشونیش حرفش نصفه موند و افتاد روی زمین، با ترس بهش خیره شدم. کسی که بازوم رو گرفته بود با ترس به اطرافش نگاه کرد و گفت: ...

۲ هفته پیش
13K
#پارت۲۲۵ رادمهر کمی فکر کرد، بخاطر آنوشا هم که شده باید بهش اعتماد کنه. رادمهر با تردید گفت: باشه. شایان لبخندی زد و گفت: امشب بابا توی خونه باغ جلسه داره، بنظرم امشب فرصت خوبیه ...

#پارت۲۲۵ رادمهر کمی فکر کرد، بخاطر آنوشا هم که شده باید بهش اعتماد کنه. رادمهر با تردید گفت: باشه. شایان لبخندی زد و گفت: امشب بابا توی خونه باغ جلسه داره، بنظرم امشب فرصت خوبیه برای دستگیری بابا و بقیه! رادمهر: آنوشا توی همون خونست؟ شایان: اره! رادمهر کمی دست ...

۲ هفته پیش
10K
#پارت۲۲۴ رادمهر: اون عوضی با احساسات خواهرم بازی کرده! شایان: می‌خواست از سرهنگ انتقام بگیره، انگار سرهنگ مسئول پروندهٔ پدره حسام بوده...پدر حسام رو دستگیر می‌کنه و دادگاه حکم اعدام براش بریده، حسام از پدرت ...

#پارت۲۲۴ رادمهر: اون عوضی با احساسات خواهرم بازی کرده! شایان: می‌خواست از سرهنگ انتقام بگیره، انگار سرهنگ مسئول پروندهٔ پدره حسام بوده...پدر حسام رو دستگیر می‌کنه و دادگاه حکم اعدام براش بریده، حسام از پدرت کینه به دل می‌گیره، برای انتقام میره دانشگاه افسری و اسم و فامیلش رو عوض ...

۲ هفته پیش
10K
#پارت۲۲۳ رادمهر: چرا باید بیام وقتی نمی‌دونم کی هستی؟! شایان: بخاطر آنوشا هم که شده میای! رادمهر که از شنیدن اسم آنوشا عصبی و نگران شده بود، با صدای نسبتا بلندی گفت: آنوشا کجاست عوضی، ...

#پارت۲۲۳ رادمهر: چرا باید بیام وقتی نمی‌دونم کی هستی؟! شایان: بخاطر آنوشا هم که شده میای! رادمهر که از شنیدن اسم آنوشا عصبی و نگران شده بود، با صدای نسبتا بلندی گفت: آنوشا کجاست عوضی، چه بلایی سرش آوردید. شایان: تا یک ساعت دیگه توی کافه... منتظرتم، بخاطر آنوشا فقط! ...

۲ هفته پیش
12K
#پارت۲۲۲ ادامهٔ حرفش رو خورد و سرش رو پایین انداخت. محسن عصبی گفت: چرا حرفت رو می‌خوری؟ حرفت رو کامل بزن منو عصبی نکن! آروم تر و کنجکاو تر ادامه داد: پسره کیه؟ حسام لبش ...

#پارت۲۲۲ ادامهٔ حرفش رو خورد و سرش رو پایین انداخت. محسن عصبی گفت: چرا حرفت رو می‌خوری؟ حرفت رو کامل بزن منو عصبی نکن! آروم تر و کنجکاو تر ادامه داد: پسره کیه؟ حسام لبش رو گاز گرفت و آروم گفت:ش...شما! محسن با تعجب به حسام نگاه کرد، بعد از ...

۳ هفته پیش
10K
#پارت۲۲۱ از حرفایی که شنیدم ناراحت شدم، عمو واقعا یه آدم پست سنگ دل بود. بهش لبخند زدم و چشمام رو به نشونهٔ اره باز و بسته کردم. با لبخند از اتاق خارج شد و ...

#پارت۲۲۱ از حرفایی که شنیدم ناراحت شدم، عمو واقعا یه آدم پست سنگ دل بود. بهش لبخند زدم و چشمام رو به نشونهٔ اره باز و بسته کردم. با لبخند از اتاق خارج شد و رفت. اونقدری که از شنیدن صدای رادمهر و زنده بودنش خوشحال بودم که توی تمام ...

۳ هفته پیش
11K