رمان زندگی دوبارهپارت۲۲همینطور ک سرمو پایین انداخته بودم ب م...

رمان زندگی دوباره

پارت۲۲ همینطور ک سرمو پایین انداخته بودم ب مدیر بیمارستان نگاه کردم ک قدم رو میرفتم و با اخم نگام میکرد بی شک دادشت فوش بارونم میکرد آخع مردع خیلی حالش بد شدع بود و تحدید میکرد از مدیر بیمارستان هم شکایت میکنه.. با صدای در سرمو بلند نکردم آخع رومم نمیشد سرمو بلند کنم -سلام آقای سلطانی من برادر دلژین هستم با شنیدن صدای میلان با خوشحالی نگاش کردم ک اخمی بهم کرد باز لبام آویزون شد و سرمو انداختم پایین مدیر بیمارستان:چ سلامی آقا سینایی خوهرتون با کارش آبرو برای بیمارستانم نزاشتع میلان نگاه تعجب واری بهم کردو گفت: -حتما اشتباهی شدع حالا چ کاری کردع!؟ مدیر با تعجب گفت:اشتباه!!..باید بگم خواهر سما بدون هیچ آمادگی از پزشکی ب بیماری تزریق کردع یوقت با تزریق خواهر شما فلج نشدن!.. بعد آروم‌گفت:هنوزم ک هنوزع اون قسمت کبودع با این حرف میلن سرفه ای کرد و دستشو روی لبش کشید ک نخنده..میلان قیافشو اخمو کرد و چشمک نامحصوصی زدو گفت: -آرع دلژین منم سرمو تکون دادم ک مدیر گفت: -آقای سینایی اگع از من یا بیمارستانم شکایتی بشع قطعا خواهرتونو از دانشگاه اخراج میکنم میلان ابرویی بالا دادوگفت: -ببخشید شما!! از اونجایی ک میدونم شما مدیر بیمارستانید نع مدیر دانشگاه با اجازتون نیازی نمیبینم خواهرم اینحا باشع..تلاشمو میکنم بیمارو راضی کنم.. وبعد دستمو گرفتو از اتاق مدیر بیرون اورد.. میلان:بعد باید همع اتفاقاتو تعریف کنی برام بعد سویچ ماشینو بهم دادوگفت: -برو تو ماشین تا من اون مردع رو راضی کنم سرمو تکون دادم ب سمت پارکینگ بیمارستان رفتم..بعد از پیدا کردن ماشین میلان سوار شدم خدارو شکر اون یکی ماشین عجیبع ولی خوشگل نبود و یکی دیگع بود ک اسم اینم نمیدونستم.. با اومدن میلان دست از فضولی توی داشبرد برداشتم.. میلان بعد از روشن کردن ماشین گفت: -خوب خانوم خانوما میبینم مردع رو فلج کردی با ترس گفتم:راست میگی؟ -نع -بیشعور ترسیدم لپمو کشیدو گفت: -باید اون لحظه ک آمپولو عین دارت نشونع گرفتع بودی میترسیدی. -خوب پیش میادهر آدمی اشتباهی میکنه..تو بگو مردع راضی شد؟ -آرع کیع ک با پول راضی نشع پوزخندی روی لبم اومدن واقعا کیع ک با پول راضی نشع! میلان:فقط ی مشکلی هست؟ -چی؟ -اینکه فعلا نمیتونی برای تعلیم به بیمارستان بری با خوشحالی آخجونی گفتم ک خندید میلان:ولی اگع خبر ب گوش بابات برسع دردسر میشع -اولا بابات نع بابامون دوما ب درک بابا ک چیزی نمیگع میلان با تعجب گفت: -بهت چیزی نمیگع!!کاری میکنه دیگع باهام نیای بیرون -جدن!؟پس تروخدا چیزی بهش نگو -مگع خلم کاری کنم ک خواهرم زجر بکشع لبخندی زدم و ب بیرون نگاهی کردم و باز خوشبحالی نسیب دلژین کردم ک داداش ب این خوبی دارع.. #mahi*-*

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...