+درباره عشقت به سیمین برام بگوچنان زد رویه ترمز ک  صدایه جیغ...

+درباره عشقت به سیمین برام بگو

چنان زد رویه ترمز ک صدایه جیغ لاستیک ها بلند شد
با ابرو هایه بالا رفته گفت
×از چی بگم برات!
+شنیدی کِ
×بِ تو هیچ گونه ربطی نداره
ماشین و به حرکت دراورد
×عکس ها تویه مجازی پخش شده،خبر داری ک
با ناراحتی گفتم
+نه
×اون مدلیاش و نزاشته،گوشیش و بیرون اورد و همین جور که رانندگی میکرد حواسش به گوشیش بود و گوشیش و گرفت سمت من
×بیا ببین خودت
یه پیج اینستا بود عکس هامون همه یهوی بود،یکیش در حال راه رفتن بودیم،یکیش در حال ورزش کردن،یکیش تویه ماشین،یعنی کار چه کسی میتونه باشه،هر چه فکر میکنم نمیفهمم امکان داره کار چه کسی باشه،گوشیش و بهش دادم و گفتم
+هنوز سیمین زنته؟
شیشه رو پایین داد
×آره
+چرا رفت؟
×بازم که تو سوالات شخصی پرسیدی
+این و جواب بده دیگه چیزی نمیگم
×خوشم نمیاد از حرف زدن با کسیو تعریف کردن از اون چیزی که قبلا تویه زندگیم اتفاق افتاده یا چیزی که میخواد انفاق بیفته.
زیر لبی جوری که بشنوه گفتم
+حالا انگار میمیره اگر بگه
دوهزار درصد که شنید چون یه مین بعد گفت
×بیشتر از این کنجکاوی نکنن،چیز های که لازمه بگم و میگم
لبخندی زدم و گفتم
+دیدی از زیر زبونت کشیدم
×پنهون کردن یک چیز از کسی که چشماش قشنگه واقعا سخته
زوق کردم این الآن از من تعریف کرد
×با سیمین بودما،به خودت نگیری
قشنگ خورد تو برجم،میدونم که با من بود
×من و سیمین با هم تویه یه سفر کاری اشنا شدیم،اون خوشکل بود،کاررهایه جالب میکرد و خلاصه کم کم عاشقش شدم اونم عاشقم شد،نه این عشق الکیاها نه،عشقمون عشقی بود برا خودش،ما نامزد کردیم،یک روز سیمین به من گفت امیر میرم با دوستام بیرون منم اجازه دادم ولی اون رو تعقیب کردم، خیلی بهش اعتماد داشتم خیلی زیاد،ولی چون باردار بود خواستم مراقبش باشم،وارد یک هتل شد و زنگ در و فشرد،یک نفر اومد تا در رو باز کنه،یه پسره بود،خوشکل بود از حق نگذریم،ولی این حق من نبود،از اونجا خارج شدم با قیافه داغون و رفتم خونه،دیگه باورم شده بود بچه از من نیست
پریدم وسط حرفش و گفتم
+چند ماهش بود؟
×اول که تویه حرفم نپر،۹ماهه بود،صبح از خواب که بلند شدم خونه بود رفتم و نزاشتم حرفی بزنه و اون رو از خونه انداختم بیرون،چون اون من رو فقط برا پولم میخواست،بهم خبر دادن همون جا دردش گرفته و بردنش بیمارستان
دیگه چیزی نگفت که پرسیدم
+خوب اِدامش؟
×نه دیگه بسته،فوزولی موقوف،تا همینجاشم زیادی گقتم.
مظلوم گفتم
+آخه من رو تو خماری نزار
یه نگاه به قیافم کرد،چند بار تویه موهاش دست کشیدو دید نه بابا از این چشما نمیتونه پنهون کنه
×من اصلا نرفتم تا بچه رو ببینم چون میدونستم اون ازم نیست،بعد از یک هفته سیمین برام پیام داد هر وقت خواستی مثل سابق شی برام زنگ بزن..
23پایان پارتـ

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...