نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کابوس‌آن‌شب‌مهتابی (۲۰۴ تصویر)

#پارت۲۱۰ اهورا خیره توی چشمام با پوزخندی که مثل تیری زهر آلود به قلبم بود اشاره به فربد گفت: بخاطر اینه که ازم دور شدی؟ جوابم رو نمیدی؟ پا گذاشتی رو قلب و غرورم تا ...

#پارت۲۱۰ اهورا خیره توی چشمام با پوزخندی که مثل تیری زهر آلود به قلبم بود اشاره به فربد گفت: بخاطر اینه که ازم دور شدی؟ جوابم رو نمیدی؟ پا گذاشتی رو قلب و غرورم تا خوردش کنی؟(با فریاد بلندی که بدنم رو به لرزه درآورد ادامه داد)آره ماهرخ؟! افرادی که ...

۵ روز پیش
1K
#پارت۲۰۹ ماهور: معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟! حدس می‌زدم برای چی زنگ زده. خودم رو به به اون راه زدم و پرسیدم: ـ چیکار می‌کنم؟ ماهور: آخه دختر چت‌شده؟ کلافه گفتم: ـ ماهور بسه، خب؟ ...

#پارت۲۰۹ ماهور: معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟! حدس می‌زدم برای چی زنگ زده. خودم رو به به اون راه زدم و پرسیدم: ـ چیکار می‌کنم؟ ماهور: آخه دختر چت‌شده؟ کلافه گفتم: ـ ماهور بسه، خب؟ با صدای آروم و دلخوری گفت: باشه، کاری نداری؟ عصبی کلافم رو فشوردم و گفتم: ...

۵ روز پیش
1K
#پارت۲۰۸ قلب من تا ابد مطعلق به اهوراست، اون تمام قلب منو اشغال کرده و تا ابد صاحب قلبمه! گوشیم زنگ خورد. به اسم خانم‌بزرگ خیره موندم و ناراحت صداش رو بستم. اگر خانم‌بزرگ بفهمه ...

#پارت۲۰۸ قلب من تا ابد مطعلق به اهوراست، اون تمام قلب منو اشغال کرده و تا ابد صاحب قلبمه! گوشیم زنگ خورد. به اسم خانم‌بزرگ خیره موندم و ناراحت صداش رو بستم. اگر خانم‌بزرگ بفهمه چه فکری راجب من می‌کنه?! ممکنه ازم متنفر بشه؟! قطعا متنفر میشه. اشک توی چشمام ...

۵ روز پیش
1K
#پارت۲۰۷ از روی صندلی بلند شدم، دست کردم داخل کیفم و جعبه مربی و کوچیک قرمز رنگ رو درآوردم. روی میز گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت و لحنی که به شدت سرد ...

#پارت۲۰۷ از روی صندلی بلند شدم، دست کردم داخل کیفم و جعبه مربی و کوچیک قرمز رنگ رو درآوردم. روی میز گذاشتم و بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت و لحنی که به شدت سرد بود گفتم: ـ بخاطر همه چیز ممنونم...خداحافظ! من رفتم و اهورا رو توی شوک و ...

۵ روز پیش
4K
#پارت۲۰۶ من باید کاری که می‌خوام رو انجام بدم، باید! . فردا عصر سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم. . تا لحظه آخر قبل از ورودم به کافه هزاران بار تصمیم به ...

#پارت۲۰۶ من باید کاری که می‌خوام رو انجام بدم، باید! . فردا عصر سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم. . تا لحظه آخر قبل از ورودم به کافه هزاران بار تصمیم به برگشت گرفتم، هزار بار خواستم راهی رو که اومدم برگردم ولی به خودم که اومدم ...

۱ هفته پیش
2K
#پارت۲۰۴ دلم می‌خواست با ماشین از روش رد بشم، اونقدر رد بشم که با آسفالت خیابون یکسان بشه! فربد: مشکلی پیش اومده؟ نفسم رو حرصی فوت کردم. با همون اخم و جدیت گفتم: ـ نه! ...

#پارت۲۰۴ دلم می‌خواست با ماشین از روش رد بشم، اونقدر رد بشم که با آسفالت خیابون یکسان بشه! فربد: مشکلی پیش اومده؟ نفسم رو حرصی فوت کردم. با همون اخم و جدیت گفتم: ـ نه! فربد نگاهی به چرخ ماشین انداخت و گفت: می‌رسونمتون، می‌سپارم ماشینتون رو درست کنن ببرن ...

۱ هفته پیش
2K
#پارت۲۰۳ هضمشون برام خیلی سخت بود! . تکیه به دیوار، عمیق در فکر فرو رفته بودم که در باز شد و بابا اومد بیرون، با دیدن چهره گرفتش و اشک توی چشماش فهمیدم چه اتفاقی ...

#پارت۲۰۳ هضمشون برام خیلی سخت بود! . تکیه به دیوار، عمیق در فکر فرو رفته بودم که در باز شد و بابا اومد بیرون، با دیدن چهره گرفتش و اشک توی چشماش فهمیدم چه اتفاقی افتاده. پاهام سست شد و روی صندلی افتادم؛ الان دیگه بی‌صدا گریه نمی‌کردم، صدای گریم ...

۱ هفته پیش
2K
#پارت۲۰۲ صدای به‌شدت ناراحت و غمگین بابا باعث شد با ترس پام رو روی ترمز بذارم. ـ چیشده بابا؟ بابا: ماهرخ جان می‌تونی بیای بیمارستان؟! با ترس و قلبی که ضربانش به اوج رسیده بود ...

#پارت۲۰۲ صدای به‌شدت ناراحت و غمگین بابا باعث شد با ترس پام رو روی ترمز بذارم. ـ چیشده بابا؟ بابا: ماهرخ جان می‌تونی بیای بیمارستان؟! با ترس و قلبی که ضربانش به اوج رسیده بود گفتم: ـ چیشده بابا؟ دارم سکته می‌کنم از نگرانی! بابا: چیزی نیست فقط بیا، هر ...

۱ هفته پیش
2K
#پارت۲۰۱ ماهور با لبخند نگاهم کرد و گفت: دوستش داری؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ آره! ماهور دستم رو گرفت و گفت: الهی خوشبخت بشی عزیز دلم! یک ساعتی پیشم موند و رفت. مامان هر ...

#پارت۲۰۱ ماهور با لبخند نگاهم کرد و گفت: دوستش داری؟ لبخندی زدم و گفتم: ـ آره! ماهور دستم رو گرفت و گفت: الهی خوشبخت بشی عزیز دلم! یک ساعتی پیشم موند و رفت. مامان هر چقدر بهش اصرار کرد که شام بمونه ولی قبول نکرد. خسته و کوفته بدون شام ...

۱ هفته پیش
3K
#پارت۲۰۰ ـ نمی‌دونی که چقدر مهربونه اهورا! اهورا با لبخند گفت: پس بریم که این خانم مهربون رو زودتر ملاقات کنیم! اهورا پول سفارشات رو حساب کرد و از کافه خارج شدیم. توی راه یه ...

#پارت۲۰۰ ـ نمی‌دونی که چقدر مهربونه اهورا! اهورا با لبخند گفت: پس بریم که این خانم مهربون رو زودتر ملاقات کنیم! اهورا پول سفارشات رو حساب کرد و از کافه خارج شدیم. توی راه یه جعبه شیرینی گرفت. بخاطر اینکه کلید همراهم نبود زنگ واحد رو زدم. کمی بعد در ...

۲ هفته پیش
3K
#پارت۱۹۹ اهورا: چرا هستم...دیونه توهم! با لبخند نگاهش کردم؛ این حرفا از اهورا خیلی بعید بود! . تا شب با اهورا توی خیابونا چرخ زدیم، توی یه رستوران خوب شام خوردیم و اهورا با رسوندن ...

#پارت۱۹۹ اهورا: چرا هستم...دیونه توهم! با لبخند نگاهش کردم؛ این حرفا از اهورا خیلی بعید بود! . تا شب با اهورا توی خیابونا چرخ زدیم، توی یه رستوران خوب شام خوردیم و اهورا با رسوندن من برگشت عمارت. روز خیلی خوبی بود، منتها تمام این خوشی‌ها موقع جدا شدن از ...

۲ هفته پیش
2K
#پارت۱۹۸ متعجب برگشتم و با دیدن کلی گل سرخ روی صندلی های عقب که تا سقف می‌رسیدن متعجب و هیجان‌زده گفتم: ـ اینجا چه خبره! اهورا لبخندی زد و گفت: خیلی خبرا! اهورا استارت زد ...

#پارت۱۹۸ متعجب برگشتم و با دیدن کلی گل سرخ روی صندلی های عقب که تا سقف می‌رسیدن متعجب و هیجان‌زده گفتم: ـ اینجا چه خبره! اهورا لبخندی زد و گفت: خیلی خبرا! اهورا استارت زد و راه افتاد. توی راه گوشیش زنگ خورد؛ تماس تصوریری از طرف فراز بود! اهورا: ...

۲ هفته پیش
3K
#پارت۱۹۷ مامان با ناراحتی گفت: بیچاره اهورا...حتما دلش برای پدر و مادرش خیلی تنگ شده! با حرف مامان یاد نازگل افتادم؛ اگر زنده بود منو به عنوان عروسش قبول می‌کرد؟! ای کاش زنده بودن! شب ...

#پارت۱۹۷ مامان با ناراحتی گفت: بیچاره اهورا...حتما دلش برای پدر و مادرش خیلی تنگ شده! با حرف مامان یاد نازگل افتادم؛ اگر زنده بود منو به عنوان عروسش قبول می‌کرد؟! ای کاش زنده بودن! شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم. امشب بهترین شب عمرم بود؛ هیچوقت فراموشش نمی‌کنم! خوشحالم ...

۲ هفته پیش
3K
#پارت۱۹۶ حرفاش خیلی به دلم می‌نشست؛ سراسر وجودم رو سرشار از لذت می‌کرد. خیره به حلقه ظریف و قشنگ توی جعبه بودم. منتظر چی بودم؟! تردید برای چیه من که دیوانه‌وار دوستش دارم! دستم رو ...

#پارت۱۹۶ حرفاش خیلی به دلم می‌نشست؛ سراسر وجودم رو سرشار از لذت می‌کرد. خیره به حلقه ظریف و قشنگ توی جعبه بودم. منتظر چی بودم؟! تردید برای چیه من که دیوانه‌وار دوستش دارم! دستم رو به سمت جعبه بردم، حلقه رو توی انگشتم گذاشتم و دستم رو مقابل چشماش گرفتم. ...

۲ هفته پیش
2K
#پارت۱۹۵ منتظر نگاهش کردم؛ اهورا بهم لبخند زد و گفت: هیچوقت روز اولی که دیدمت رو یادم نمیره؛ زمانی که فکر کردی من دزدم و بخاطرش کلی جیغ و داد راه انداختی(خندید و ادامه داد)اولش ...

#پارت۱۹۵ منتظر نگاهش کردم؛ اهورا بهم لبخند زد و گفت: هیچوقت روز اولی که دیدمت رو یادم نمیره؛ زمانی که فکر کردی من دزدم و بخاطرش کلی جیغ و داد راه انداختی(خندید و ادامه داد)اولش فکر کردم یه تختت کمه ولی نه اشتباه می‌کردم تو یه دختر زبون دراز بودی ...

۲ هفته پیش
2K
#پارت۱۹۴ تا قبل از اینکه اردشیرخان دهن به حرف باز کنه فکر می‌کردم دلیلشون برای اومدن به اینجا فقط یه دیدار سادست ولی حرف اردشیرخان هم روشنم کرد هم شگفت‌زدم! اردشیرخان تک سرفه‌ای کرد و ...

#پارت۱۹۴ تا قبل از اینکه اردشیرخان دهن به حرف باز کنه فکر می‌کردم دلیلشون برای اومدن به اینجا فقط یه دیدار سادست ولی حرف اردشیرخان هم روشنم کرد هم شگفت‌زدم! اردشیرخان تک سرفه‌ای کرد و با غرور همیشگیش رو به بابا با لحنی کاملا محترمانه گفت: دلیل اومدنمون به اینجا ...

۲ هفته پیش
2K
#پارت‌۱۹۳ پوفی توی دلم کشیدم، فردا روز گندیه خیلی گنده! بعد از شام تشکر کردم و با شستن بشقابم بالا رفتم. گوشیم رو قبل از خواب چک کردم و با خاموش کردنش خوابیدم؛ البته دو ...

#پارت‌۱۹۳ پوفی توی دلم کشیدم، فردا روز گندیه خیلی گنده! بعد از شام تشکر کردم و با شستن بشقابم بالا رفتم. گوشیم رو قبل از خواب چک کردم و با خاموش کردنش خوابیدم؛ البته دو ساعتی از این پهلو به اون پهلو شدم و بعد از کلی فکر و خیال ...

۲ هفته پیش
6K
#پارت۱۹۲ ناراحت‌تر از قبل شدم؛ لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ خدافظ. اهورا که کمی بخاطر رفتارم متعجب شده بود آروم جوابم رو داد. سوار ماشینم شدم و از عمارت خارج شدم. . اشکایی که ...

#پارت۱۹۲ ناراحت‌تر از قبل شدم؛ لبخند تلخی زدم و گفتم: ـ خدافظ. اهورا که کمی بخاطر رفتارم متعجب شده بود آروم جوابم رو داد. سوار ماشینم شدم و از عمارت خارج شدم. . اشکایی که روی گونم می‌ریختن رو حرصی پاک کردم و گوشه‌ای از خیابون ایستادم. سرم رو روی ...

۲ هفته پیش
4K