نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت_صد (۸۹ تصویر)

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد گفت مامان جان خسته راهید گفتم براتون ناهار بیارم تشکر کردم و بعد از گرفتن غذا به خانه برگشتم به حمید گفتم شنیدی حاج خانم منو چی صدا کرد غذای امروزمون رسید حمید ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد گفت مامان جان خسته راهید گفتم براتون ناهار بیارم تشکر کردم و بعد از گرفتن غذا به خانه برگشتم به حمید گفتم شنیدی حاج خانم منو چی صدا کرد غذای امروزمون رسید حمید در حالی که به غذا ناخنک می زد گفت آره شنیدم بهت گفت مامان خیلی ...

۲ هفته پیش
13K
#همسر_اجباری #پارت_صد و نود با یه ببخشید از بچه ها جدا شدم و رفتم بیرون آالچیق واستادم. ومثال الکی شماره هانگ رو گرفتم. شروع کردم به حرف زدن وسطاش میخندیدم.وبعد از چند دقیقه شمارشو گرفتمو ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و نود با یه ببخشید از بچه ها جدا شدم و رفتم بیرون آالچیق واستادم. ومثال الکی شماره هانگ رو گرفتم. شروع کردم به حرف زدن وسطاش میخندیدم.وبعد از چند دقیقه شمارشو گرفتمو اونم با لحن خوب و متشخص باهام حرف میزد. واسم کامل توضیح داد و بعد ...

۲۲ شهریور 1398
75
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و نه سرم پایین بود . و چایی رو تو دستم گرفته بودم. وگه گاهی نگاهمو به آریا میدوختم. پولیوری که من واسش گرفته بودم تنش بود. آریا:آنا پرونده هایی که ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و نه سرم پایین بود . و چایی رو تو دستم گرفته بودم. وگه گاهی نگاهمو به آریا میدوختم. پولیوری که من واسش گرفته بودم تنش بود. آریا:آنا پرونده هایی که الزم نداریو بزار باید روشون کارم کنم. -چشم آقا آریا. -صبحونه تو بخور چشمت بی ...

۲۲ شهریور 1398
71
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و هشت آنا تویی. ای کوفت ای درد. و شروع کردو افتاد دنبالم. میخندیدمو فرار میکردم . -آنا ینی بگیرمت شهیدی -آقای عشقی خوب بود احسی جون.و خندیدم. امیر داشت چایی ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و هشت آنا تویی. ای کوفت ای درد. و شروع کردو افتاد دنبالم. میخندیدمو فرار میکردم . -آنا ینی بگیرمت شهیدی -آقای عشقی خوب بود احسی جون.و خندیدم. امیر داشت چایی میریخت تو فالکسا. داد زدم امیییییر . امیر با حالت تعجب برگشت -آنا چرا میدویی ...

۲۲ شهریور 1398
81
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و هفت سالم عزیزم صبحت بخیر دیشب خوب خوابیدی؟ نگاهی به آریا کردو گفت مگه میشه آریا باشه و من خوب نخوابم. خیلی خوبه تو وآریا خیلی به هم میایید. -وای ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و هفت سالم عزیزم صبحت بخیر دیشب خوب خوابیدی؟ نگاهی به آریا کردو گفت مگه میشه آریا باشه و من خوب نخوابم. خیلی خوبه تو وآریا خیلی به هم میایید. -وای ممنون عزیزم.اینو همه میگن. آریا چنان اخمش تو هم که با خودم گفتم االنه که ...

۲۲ شهریور 1398
324
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و شش با احساس درد گردنم از خواب بیدار شدم.رو تخت نشستمو یکم گردنم چپ و راست تکون دادم.امروز روز تعطیل رود از چهارده روز امروز پنجمین روز بود که اومدیم ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و شش با احساس درد گردنم از خواب بیدار شدم.رو تخت نشستمو یکم گردنم چپ و راست تکون دادم.امروز روز تعطیل رود از چهارده روز امروز پنجمین روز بود که اومدیم تو این خراب شده.هوای اتاق خفه بود. در رالکن باز کردمو رفتم رو بالکن یه ...

۲۲ شهریور 1398
185
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و چهار احسان خان تو که داری اینطوری میگی. همین آریا از اول تا همین چند رو پیش تو گوشم میخوند که نباید عالقه ای بینمون باشه. ما فقط هم خونه ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و چهار احسان خان تو که داری اینطوری میگی. همین آریا از اول تا همین چند رو پیش تو گوشم میخوند که نباید عالقه ای بینمون باشه. ما فقط هم خونه ایم. احسان لعنتی چطوری منو با زیبا یکی میکنی ها. اصن تو چی از دل ...

۲۲ شهریور 1398
208
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و پنج هیچی. -گلو گرفتم از دستش . -ووووووای بدای دل مهربونت آجی. ولی اگه من بودم نمیبخشیدما. -اگه ناراحتی قهر کنیم با هم . -نه ...نه من غلط بکنم آجی. ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و پنج هیچی. -گلو گرفتم از دستش . -ووووووای بدای دل مهربونت آجی. ولی اگه من بودم نمیبخشیدما. -اگه ناراحتی قهر کنیم با هم . -نه ...نه من غلط بکنم آجی. بعد از بحث کردنم با احسان که همش باعث خندههای امیر و عسل میشد و ...

۲۲ شهریور 1398
164
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و سه فایده نداشت بی تاب پا شدم از رو تخت لباسامو در اوردم یه شلوار ورزشی مشکی با خط های طوسی و یه گرمکن هم رنگشو پوشیدم. یه روسری سرم ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و سه فایده نداشت بی تاب پا شدم از رو تخت لباسامو در اوردم یه شلوار ورزشی مشکی با خط های طوسی و یه گرمکن هم رنگشو پوشیدم. یه روسری سرم و گوشه هاشو از دور گردنم رد کردم و از جلو آویز کردم ... یکم ...

۲۱ شهریور 1398
389
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و دو با این حرفش اشکم چکید. دیگه عشق چی میگه وقتی دنیا هم نمیخواد منو آریا مال هم باشیم. -ای بابا غلط کردم.تقدیم به بهترین خواهر دنیا. آنا ببخشید تند ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و دو با این حرفش اشکم چکید. دیگه عشق چی میگه وقتی دنیا هم نمیخواد منو آریا مال هم باشیم. -ای بابا غلط کردم.تقدیم به بهترین خواهر دنیا. آنا ببخشید تند حرف زدم. -قهر نیستم. -پس چی؟ -هیچی. -گلو گرفتم از دستش . -ووووووای بدای دل ...

۲۱ شهریور 1398
68
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و یک میدونی چی تحمل کردم میدونی چقدر تعنه خوردم که دست دومم از آریا چقدر همین آریا دست روم بلند کرد .دست شکستنم بخاطر دل سوزی بود دماغم بخاطر چی ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد و یک میدونی چی تحمل کردم میدونی چقدر تعنه خوردم که دست دومم از آریا چقدر همین آریا دست روم بلند کرد .دست شکستنم بخاطر دل سوزی بود دماغم بخاطر چی شکست.احسان آریا اگه عاشق من شد گول منو نخورد عاشق مهربونیم شد .من توخونه آریا ...

۲۱ شهریور 1398
483
#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد امیر تو چطور این نقشه رو تونستی بکشی. آنا جلو شوهر خودش بره با یکی دیگه فاز دوستی بده. -احسان این نزدیک ترین راه واسه رسیدن به هدف.درضمن تو آنا نیستی ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هشتاد امیر تو چطور این نقشه رو تونستی بکشی. آنا جلو شوهر خودش بره با یکی دیگه فاز دوستی بده. -احسان این نزدیک ترین راه واسه رسیدن به هدف.درضمن تو آنا نیستی ک به جاش جواب بدی.آنا موافقی یا نه. چی میگفتم مگه راه دیگه ای جز ...

۲۱ شهریور 1398
449
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و نه همسر اجباری 285 -د بگوووو اه.ه.ه.ه -باشه باشه رادیاتورت داغ کرد االن میگم. امروز وقتی داشتم قرار داد هارو چک میکردم فهمیدم این شرکت یه فضای مجازی واسه ردو ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و نه همسر اجباری 285 -د بگوووو اه.ه.ه.ه -باشه باشه رادیاتورت داغ کرد االن میگم. امروز وقتی داشتم قرار داد هارو چک میکردم فهمیدم این شرکت یه فضای مجازی واسه ردو بدل کردن اطالعات و پرونده های شرکت داره نود درصد پرونده کامپیوتری شدن و اونییم ...

۲۱ شهریور 1398
437
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هشت غذا هارو گرفت و از ماشین پیاده شدیم یه میز سنگی که زیر آالچیق بود آریا داشت به سمتش میرفت. امیرم تکیه عسل و به خودش داده بود که ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هشت غذا هارو گرفت و از ماشین پیاده شدیم یه میز سنگی که زیر آالچیق بود آریا داشت به سمتش میرفت. امیرم تکیه عسل و به خودش داده بود که میلنگید. رسیدیمو دور هم نشستیم . و احسان پالستیکو باز کردم به همه مون غذاهامونو ...

۲۱ شهریور 1398
105
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و شش نه امیر درد دارم. -بردار شاید در رفته باشه مچ پات. عسل دستشو برداشت. امیر آروم و با احتیاط کفشو از پاش در اورد. که باز داد عسل باال ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و شش نه امیر درد دارم. -بردار شاید در رفته باشه مچ پات. عسل دستشو برداشت. امیر آروم و با احتیاط کفشو از پاش در اورد. که باز داد عسل باال رفت. -عسل پات در رفته. باید جا بندازمش. کم جیغ جیغ کن خیر سرت ...

۲۱ شهریور 1398
142
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هفت چرا انقد عصبی بودی؟ -هیچی داداش هیچی نپرس چیز خاصی نبود. -نمیخوای بپرسی آریا رفته کجا؟ -نه به خودش مربوطه. -پس حتما چیزی شده که نمیگی. هیچی نگفتم. -آریا ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و هفت چرا انقد عصبی بودی؟ -هیچی داداش هیچی نپرس چیز خاصی نبود. -نمیخوای بپرسی آریا رفته کجا؟ -نه به خودش مربوطه. -پس حتما چیزی شده که نمیگی. هیچی نگفتم. -آریا قبل از رفتن اومد پیش من خیلی داغون بود .معدش به شدت درد میکرد ماشینو ...

۲۱ شهریور 1398
170
#همسر_اجباری #پارت_صد هفتاد و پنج بگو کجای دلتنگی داره پشت سر هم اشک همش میاد روی گونه ام چقد طوفانیه امشب ببین دریای دلتنگی کم واست غصه نخوردم کم واسه تو جوون نکندم نکنه توقع ...

#همسر_اجباری #پارت_صد هفتاد و پنج بگو کجای دلتنگی داره پشت سر هم اشک همش میاد روی گونه ام چقد طوفانیه امشب ببین دریای دلتنگی کم واست غصه نخوردم کم واسه تو جوون نکندم نکنه توقع داری توی این لحظه بخندم تو که می گقتی تموم ادما دیوونه هاتن حاال این ...

۲۱ شهریور 1398
78
#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و چهار من-برنارد احسان-اسکار. عسل داشت غش میکرد از خنده. امیر:اه بس کنید عین دوتا بچه تا فردا کل کل میکنن.پاشید بریم دیره دیگه رفتیم سرکارامون و بعد از از دوساعت ...

#همسر_اجباری #پارت_صد و هفتاد و چهار من-برنارد احسان-اسکار. عسل داشت غش میکرد از خنده. امیر:اه بس کنید عین دوتا بچه تا فردا کل کل میکنن.پاشید بریم دیره دیگه رفتیم سرکارامون و بعد از از دوساعت کارمون تموم شد و از انبار زدیم بیرون.آریا نبود. گوشیشم جواب نداد.البته من بهش زنگ ...

۲۱ شهریور 1398
440
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش داشتن یه بغض لعنتی بود. رفتم بوفه تنها رو یه صندلی نشسته بود. یه میز ...

۲۰ شهریور 1398
108