نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

مدافع_حرم (۲۲۰۳ تصویر)

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پانزده مقدمه چینی بلاخره گفتم راستش حمید فردا میخواد بره اومدیم برای خداحافظی عمه یا شنیدن این خبر شروع کرد به گریه کردن. گریه هایش جان سوز بود هر چقدر خواستم آرام باشم نشد ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پانزده مقدمه چینی بلاخره گفتم راستش حمید فردا میخواد بره اومدیم برای خداحافظی عمه یا شنیدن این خبر شروع کرد به گریه کردن. گریه هایش جان سوز بود هر چقدر خواستم آرام باشم نشد گریه هایمان نوبتی شده بود. یکسری عمه گریه میکرد من آرامش میکردم بعد من گریه ...

۱ ساعت پیش
8K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهارده از آنجا به خانه پدر شوهرم رفتیم. گریه های من تا خانه عمه ادامه داشت. صورتم را به پشت حمید چسبانده بودم و گریه میکردم. حمید گفت عزیزم گریه نکن صورتت خیس میشه ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهارده از آنجا به خانه پدر شوهرم رفتیم. گریه های من تا خانه عمه ادامه داشت. صورتم را به پشت حمید چسبانده بودم و گریه میکردم. حمید گفت عزیزم گریه نکن صورتت خیس میشه روی موتور یخ میزنی. وقتی رسیدیم صورتم را داخل حیاط شستم تا کسی متوجه گریه ...

۱ ساعت پیش
8K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سیزده به خواست من اعلام کرده بود اگر شهید شد پدرم خبر شهادت را بدهد. چون فکر میکردم هرکس دیگری به جز پدرم بخواهد چنین خبری را بدهد تا سال های سال از او ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سیزده به خواست من اعلام کرده بود اگر شهید شد پدرم خبر شهادت را بدهد. چون فکر میکردم هرکس دیگری به جز پدرم بخواهد چنین خبری را بدهد تا سال های سال از او متنفر می شدم و هربار اورا می دیدم یاد این خبر تلخ می افتادم. دلم ...

۱ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دوازده هم باور نمی شد آن قدر قضیه جدی شده که حتی به این لحظه هم فکر میکنم. در مخیله ام هم نمی گنجید که چطور این حرف ها را به زبان آوردم. انگار ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دوازده هم باور نمی شد آن قدر قضیه جدی شده که حتی به این لحظه هم فکر میکنم. در مخیله ام هم نمی گنجید که چطور این حرف ها را به زبان آوردم. انگار فرد دیگری در کالبدم رفته بود و از جانب من سخن می گفت. تا کجا ...

۱ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_یازده بلند بخونی. فکر کن بین جمعیت ایستادی داری وصیت نامه همسر شهید می خونی!)| وادارم کرد همان شب با صدای بلند ده بار وصیت نامه اش را بخوانم. وقتی تمام شد، دفتر شعرش ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_یازده بلند بخونی. فکر کن بین جمعیت ایستادی داری وصیت نامه همسر شهید می خونی!)| وادارم کرد همان شب با صدای بلند ده بار وصیت نامه اش را بخوانم. وقتی تمام شد، دفتر شعرش را خواست. عاشورای همان سال شعر سروده بود. سه بیت از همان اشعار پایین برگه ...

۱ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_ده قرار شد در دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد، یکی عمومی برای دوستان، همکاران و مردمی که بعدا میخوانند، یکی هم خصوصی برای پدر و مادرهایمان، برادرها، خواهرها و اقوام ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_ده قرار شد در دو برگه جدا از هم دو وصیت نامه بنویسد، یکی عمومی برای دوستان، همکاران و مردمی که بعدا میخوانند، یکی هم خصوصی برای پدر و مادرهایمان، برادرها، خواهرها و اقوام نزدیک. شروع کرد به نوشتن. دست به قلم خوبی داشت. چون تازه دوش گفته بود، ...

۱۹ ساعت پیش
5K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_نه میکنم همه عاقبت بخیر بشیم. لبخند روی لبهایش نشست. لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود. کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_نه میکنم همه عاقبت بخیر بشیم. لبخند روی لبهایش نشست. لبخندی که مرهم دل زخمی ام بود. کاش می توانستم این لبخند را قاب کنم و به دیوار بزنم و تا همیشه نگاهش کنم تا ایمانم از سختی روزگار متزلزل نشود. این حرف ها حمید را آرام کرد و ...

۱۹ ساعت پیش
5K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هشت کردم تا زود تر خشک بشود. بعد رفتم سراغ درست کردن غذا. سیب زمینی ها را داخل تابه ریختم. گویی با هر هم زدنی، تمام روح و روانم هم می خورد. حمید هم ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هشت کردم تا زود تر خشک بشود. بعد رفتم سراغ درست کردن غذا. سیب زمینی ها را داخل تابه ریختم. گویی با هر هم زدنی، تمام روح و روانم هم می خورد. حمید هم مثل من وضعیت روحی مناسبی نداشت. چیزی نمیگفت، ولی همین سکوت دنیایی از حرف داشت. ...

۱۹ ساعت پیش
5K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هفت پرسیدم: چرا این همه دیر کردی؟ اینها چیه با خودت آوردی؟ چه کاریه؟ میری برمی‌گردی دیگه چه نیازیه که همه چی رو از محل کار جمع کردی؟ وسایل را روی اُپن، کنار اتیکت ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_هفت پرسیدم: چرا این همه دیر کردی؟ اینها چیه با خودت آوردی؟ چه کاریه؟ میری برمی‌گردی دیگه چه نیازیه که همه چی رو از محل کار جمع کردی؟ وسایل را روی اُپن، کنار اتیکت ها گذاشت و گفت: خانوم! مطمئن باش دیگه به پادگان بر نمی‌کردم. من زیاد خواب ...

۱۹ ساعت پیش
5K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_شش اگر روی لباس دست کشید، متوجه دوخت اتیکت ها میشود یا نه؟ لباس را بو میکردم و آهسته اشک می‌ریختم. دلم و آرام و قرار نداشت. زیر لب شروع کردم به قران خواندن ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_شش اگر روی لباس دست کشید، متوجه دوخت اتیکت ها میشود یا نه؟ لباس را بو میکردم و آهسته اشک می‌ریختم. دلم و آرام و قرار نداشت. زیر لب شروع کردم به قران خواندن و از خدا خواستم مواظب حمید باشد. جنس تنهایی روز سه شنبه برایم خیلی غریب ...

۱۹ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پنج بودیم. دیسی که میوه ها را در آن چیده بودم بزرگ بود، برای همین میوه ها کمتر از تعداد مهمان ها به نظر می آمد. حمید هر بار با دیدن دیس میوه ها ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_پنج بودیم. دیسی که میوه ها را در آن چیده بودم بزرگ بود، برای همین میوه ها کمتر از تعداد مهمان ها به نظر می آمد. حمید هر بار با دیدن دیس میوه ها می گفت: «خانومم! برم دو، سه کیلو موز بگیرم. کم میاد میوه ها.»میگفتم: «نه خوبه. ...

۱۹ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهار می شنوی چی میگن؟ خوبه والا! من اینجا حی و حاضرم. یکی داره میگه طلاقش بده. یکی میگه طلاقش نمیدم! ما هم که این وسط کشک! دوشنبه از سرکار که آمد، لباس های ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_چهار می شنوی چی میگن؟ خوبه والا! من اینجا حی و حاضرم. یکی داره میگه طلاقش بده. یکی میگه طلاقش نمیدم! ما هم که این وسط کشک! دوشنبه از سرکار که آمد، لباس های نظامیش را هم آورده بود. گفت: خانم زحمت میکشی این اتیکت ها رو دربیاری؟ چون ...

۱۹ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سه جواب دادم نیازی نیست زود برگردی. چند ساعتی پیش پدر و مادرت بمون. ساعت شش بود که رفت. تا از خانه خرج شد خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. خیلی دیر آمد ساعت ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_سه جواب دادم نیازی نیست زود برگردی. چند ساعتی پیش پدر و مادرت بمون. ساعت شش بود که رفت. تا از خانه خرج شد خودم را در آشپزخانه مشغول کردم. خیلی دیر آمد ساعت یازده را هم رد کرده بود که آمد. فهمیدم عمه خیلی ناراحتی کرده. تا رسید ...

۱۹ ساعت پیش
6K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دو کنند. ولی نشد حتی بعضی هابا حرف هایشان نمک روی زخمم پاشیدند. فهمشان این بود که چون حمید من را دوست ندارد راضی شده برود سوریه می گفتند جای تو باشیم نمیزاریم بره. ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست_و_دو کنند. ولی نشد حتی بعضی هابا حرف هایشان نمک روی زخمم پاشیدند. فهمشان این بود که چون حمید من را دوست ندارد راضی شده برود سوریه می گفتند جای تو باشیم نمیزاریم بره. اگر تو رو دوست داشته باشه می مونه نمی دانستند من و حمید واقعا عاشق ...

۱۹ ساعت پیش
6K
#رمان_بادت_باشد #پارت_دویست_و_یک حمید می‌گفت: سری قبل که تنها رفتم کربلا نشد برات چادر عروس بخرم. این سری باهم بریم با انتخاب خودت بخریم. اعتبار گذرنامه هایمان تمام شده بود. چند روزی درگیر ارسال مدارک برای ...

#رمان_بادت_باشد #پارت_دویست_و_یک حمید می‌گفت: سری قبل که تنها رفتم کربلا نشد برات چادر عروس بخرم. این سری باهم بریم با انتخاب خودت بخریم. اعتبار گذرنامه هایمان تمام شده بود. چند روزی درگیر ارسال مدارک برای تمدید گذرنامه شدیم. همهٔ کارها را انجام دادیم، ولی وام ما جور نشد. انگار قسمت ...

۱۹ ساعت پیش
6K
۱۴ فروردین بود که شیربچه های لشکر ۲۵ کربلا‌ بار سفر بستند و به سمت سوریه حرکت کردند،هنوز هم که هنوزه خیلی هاشون برنگشتند...😔 #شهدای_مظلوم_خان_طومان #کربلای_خان_طومان #مدافع_حرم #شهدا #شهدای_مدافع_حرم

۱۴ فروردین بود که شیربچه های لشکر ۲۵ کربلا‌ بار سفر بستند و به سمت سوریه حرکت کردند،هنوز هم که هنوزه خیلی هاشون برنگشتند...😔 #شهدای_مظلوم_خان_طومان #کربلای_خان_طومان #مدافع_حرم #شهدا #شهدای_مدافع_حرم

۳ روز پیش
1K
#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه. از خیلی وقت پیش راه خودش رو انتخاب کرده. پدرم اصرار من را که دید کوتاه آمد. قرار شد صحبت کند تا اسم حمید را به ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_دویست حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه. از خیلی وقت پیش راه خودش رو انتخاب کرده. پدرم اصرار من را که دید کوتاه آمد. قرار شد صحبت کند تا اسم حمید را به لیست اعزامی های دورهٔ جدید اضافه کنند. روز شنبه شانزدهم آبان، ساعت پنج، از دانشگاه ...

۳ روز پیش
5K
#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_نه بابا پشت تلفن خبر داد که اسمت رو از لیست اعزام خط زده. از من خواست بهت اطلاع بدم. ماجرا را که شنید، خیلی ناراحت شد. گفت: دایی نباید این کارو میکرد. من ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_نه بابا پشت تلفن خبر داد که اسمت رو از لیست اعزام خط زده. از من خواست بهت اطلاع بدم. ماجرا را که شنید، خیلی ناراحت شد. گفت: دایی نباید این کارو میکرد. من خیلی دوست دارم برم سوریه. یکی دو ساعتی هیچ صحبتی نمی‌کرد. حتی بر خلاف روزهای ...

۳ روز پیش
4K
#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_هشت گفت: خانوم نمیشه این کتاب رو بخونیم. ما که این کتاب رو امانت نگرفتیم. جایی هم به نام ما ثبت نشده. پس حق خوندنش رو نداریم. کتاب جزء اموال عمومی کتابخونه است. ما ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_هشت گفت: خانوم نمیشه این کتاب رو بخونیم. ما که این کتاب رو امانت نگرفتیم. جایی هم به نام ما ثبت نشده. پس حق خوندنش رو نداریم. کتاب جزء اموال عمومی کتابخونه است. ما وقتی میتونیم بخونیم که به اسم خودمون از کتابخونه گرفته باشیم. ◻️⁩⁦◼️⁩⁦⁦◻️⁩ تلفنی مشغول صحبت ...

۳ روز پیش
4K
#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_هفت خوب که مزه مزه کرد،خوشش آمد و لقمه های بعدی را با اشتها خورد. بعد از آن هم نظرش کاملا برگشت. جوری شده بود که خودش می‌گفت: فرزانه امشب پیتزا درست کن. اون ...

#رمان_یادت_باشد #پارت_صد_و_نود_و_هفت خوب که مزه مزه کرد،خوشش آمد و لقمه های بعدی را با اشتها خورد. بعد از آن هم نظرش کاملا برگشت. جوری شده بود که خودش می‌گفت: فرزانه امشب پیتزا درست کن. اون چیزی که ما بیرون خوریم، با این چیزی که تو درست می‌کنی زمین تا آسمان ...

۳ روز پیش
1K