عمارنامه (۵ تصویر)

#عمارنامه وقتی وارد #سوریه شدیم، #مردم از ما انتظار داشتند وارد #عملیات بشویم. ما هم یک #گردان نیرو را آماده کردیم تا با آن‌ها علیه #اسرائیل وارد عملیات بشویم. وقتی این گردان را برای وارد ...
۳

#عمارنامه وقتی وارد #سوریه شدیم، #مردم از ما انتظار داشتند وارد #عملیات بشویم. ما هم یک #گردان نیرو را آماده کردیم تا با آن‌ها علیه #اسرائیل وارد عملیات بشویم. وقتی این گردان را برای وارد شدن به عملیات آماده کردیم، #آمبولانس نداشتیم، #خودرو نداشتیم، حتّی #مهمّات هم نداشتیم! و #دولت ...

#عمارنامه قبل از شهادتش خیلی به من می گفت که برای شهید شدنش #دعا کنم، ولی روز های آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد! #ناراحت می شدم و می گفتم: حرف دیگه ...
۳

#عمارنامه قبل از شهادتش خیلی به من می گفت که برای شهید شدنش #دعا کنم، ولی روز های آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد! #ناراحت می شدم و می گفتم: حرف دیگه ای پیدا نمی کنی که بگی؟ بار آخر گفت: نه خانم! من می دونم همین ...

#عمارنامه یکیشان با آفتابه آب می ریخت، آن یکی سرش را می شست! . - بهت می گم کم کم بریز! . -خیلی خب! حالا چرا این قدر می گی؟ . -می ترسم #آب آفتابه ...
۲

#عمارنامه یکیشان با آفتابه آب می ریخت، آن یکی سرش را می شست! . - بهت می گم کم کم بریز! . -خیلی خب! حالا چرا این قدر می گی؟ . -می ترسم #آب آفتابه تموم بشه! . - خب بشه! می رم یه آفتابه دیگه آب می آرم! . ...

#عمارنامه عبدالرسول توی #پادگان دشمن نفوذ کرد و همان جا یک #کمین درست کرد. چشمش افتاد به فردی که با محافظان زیادی برای #سخنرانی آمده بود. #اسلحه ‌اش را آماده کرد. چشمش را هدف گرفت ...
۱

#عمارنامه عبدالرسول توی #پادگان دشمن نفوذ کرد و همان جا یک #کمین درست کرد. چشمش افتاد به فردی که با محافظان زیادی برای #سخنرانی آمده بود. #اسلحه ‌اش را آماده کرد. چشمش را هدف گرفت و #شلیک کرد! همه افراد #دشمن به هم ریختند! نمی‌دانستند چه کسی شلیک کرده! همه ...

#عمارنامه از خانومش پرسیدم: وقتی #شوهر جانبازت تعادلش رو از دست میده، #کتک هم میزنه؟ با #لبخند گفتش: چه جورم! گفتم: دردتون نمیاد، ناراحت نمیشید؟ باز هم خندید و گفت: هر چه از #دوست رسد، ...
۶

#عمارنامه از خانومش پرسیدم: وقتی #شوهر جانبازت تعادلش رو از دست میده، #کتک هم میزنه؟ با #لبخند گفتش: چه جورم! گفتم: دردتون نمیاد، ناراحت نمیشید؟ باز هم خندید و گفت: هر چه از #دوست رسد، نیکوست! بهش گفتم: خب چرا اون لحظه از اتاق خارج نمیشید؟ اون که شما رو ...