نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان_همسر_اجباری (۱۷۷ تصویر)

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وهفتاد 276 دو ساعت اونجا بدون حرف کارامو کردم باز دید این بخش تموم شد تو طول ای مدت فکر میکرد یه خورده شیشه￾بیا . ای تو گلوم گیر کرده و تنها دلیلش داشتن یه بغض لعنتی بود. رفتم بوفه تنها رو یه صندلی نشسته بود. یه میز ...

۲۰ شهریور 1398
112
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ونهم دست از لب گرفتن با آریا بر نمیداشت دهنم وا موند عشقم وجودم تو بغل یکی دیگست جلو چشمم دارم میبینمشون این صحنه مگه چیزی از روح آدم باقی میزاره روحم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ونهم دست از لب گرفتن با آریا بر نمیداشت دهنم وا موند عشقم وجودم تو بغل یکی دیگست جلو چشمم دارم میبینمشون این صحنه مگه چیزی از روح آدم باقی میزاره روحم از تنم جدا شد. آریا جلو چشم من. یکی دیگه بغلش بود...اونقدر دندونامو رو هم ...

۲۰ شهریور 1398
1K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهشتم رفتار شین با من فرق کرده بود. خیلی سرد شده بود. و یه پوز خند روی لبش. منم سرد تر از خودش حتی نیگاشم نکردم.هی آنا نیم ساعت دیگه بیا تو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهشتم رفتار شین با من فرق کرده بود. خیلی سرد شده بود. و یه پوز خند روی لبش. منم سرد تر از خودش حتی نیگاشم نکردم.هی آنا نیم ساعت دیگه بیا تو اتاق منو بقیه پرونده هارو ببر. احسان:ببخشید خانم شین کلمه هی تو جمله چه معنی ...

۲۰ شهریور 1398
274
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهفتم بگوووو. -چششششم. -خب بگو عشقم. -میگم آری گیان بقربان اوقدوباالی تومه. ینی آری جان قربون قدو باالت بشم. -الهی ای جونم ....آریا قربون قد باالی تو بشا عشقم. --اینو دیگه فهمیدم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهفتم بگوووو. -چششششم. -خب بگو عشقم. -میگم آری گیان بقربان اوقدوباالی تومه. ینی آری جان قربون قدو باالت بشم. -الهی ای جونم ....آریا قربون قد باالی تو بشا عشقم. --اینو دیگه فهمیدم ینی خدا نکنه￾خوانکه آریا. -اونوقت گیان ینی جان￾آفرین آری گیان -خندیدمو گفتم آره. - آنا ...

۲۰ شهریور 1398
682
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهفتم بگوووو. -چششششم. -خب بگو عشقم. -میگم آری گیان بقربان اوقدوباالی تومه. ینی آری جان قربون قدو باالت بشم. -الهی ای جونم ....آریا قربون قد باالی تو بشا عشقم. --اینو دیگه فهمیدم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وهفتم بگوووو. -چششششم. -خب بگو عشقم. -میگم آری گیان بقربان اوقدوباالی تومه. ینی آری جان قربون قدو باالت بشم. -الهی ای جونم ....آریا قربون قد باالی تو بشا عشقم. --اینو دیگه فهمیدم ینی خدا نکنه￾خوانکه آریا. -اونوقت گیان ینی جان￾آفرین آری گیان -خندیدمو گفتم آره. - آنا ...

۲۰ شهریور 1398
529
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وششم ز این که عسل این حرفو زده بود خیلی خوشحال شدمو اما یه نگاه به آیا کردم معلوگ بود اونم از خداشه .اول رفتیم کنار هم وایسادی.یکی گرفت. یکم صمیمی تر ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وششم ز این که عسل این حرفو زده بود خیلی خوشحال شدمو اما یه نگاه به آیا کردم معلوگ بود اونم از خداشه .اول رفتیم کنار هم وایسادی.یکی گرفت. یکم صمیمی تر هرکی ندونه ما که میدونیم زنو شوهرین. احسان-ایش واهلل به خدا. آریا خندیدو گفت باشه ...

۲۰ شهریور 1398
1K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وپنجم احسان :بسوزه پدر عاشقی.هعییییی. فلشو کشید بیرون یه فلش دیگه جاش گذاشت و آهنگ و که پلی شد صدای امید جهان پیچید تو ماشین پخش شد این آهنگ ماست داداش. ماکه ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وپنجم احسان :بسوزه پدر عاشقی.هعییییی. فلشو کشید بیرون یه فلش دیگه جاش گذاشت و آهنگ و که پلی شد صدای امید جهان پیچید تو ماشین پخش شد این آهنگ ماست داداش. ماکه عاشق نیستم. در طول مسیراحسان میرقصدو با آریا ادای عاشق معشوق در میورد و خیلی ...

۲۰ شهریور 1398
662
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وچهار میکشتم. و این صدای خنده های مکرر احسان بود که از تو راهرو میومد. -چرا عشقم . با چشم و ابرو به مدل واستادنمون اشاره کردمو گفتم فدای سرت شیرینی. .. ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وچهار میکشتم. و این صدای خنده های مکرر احسان بود که از تو راهرو میومد. -چرا عشقم . با چشم و ابرو به مدل واستادنمون اشاره کردمو گفتم فدای سرت شیرینی. .. و رفتیم پایین باهم .و سوار ماشین شدیم خوب بچه ها باید کلی با هم ...

۲۰ شهریور 1398
501
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وسه -حاال تو بیار بعدا چطورشو میفهمی من تو اتاقمم. وان رفت تو اتاقش و منم رفتم تو اتاقم. یه جین آبی. یه مانتوی مشکی که از جلو تماش با منجاق کار ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت وسه -حاال تو بیار بعدا چطورشو میفهمی من تو اتاقمم. وان رفت تو اتاقش و منم رفتم تو اتاقم. یه جین آبی. یه مانتوی مشکی که از جلو تماش با منجاق کار شده بود و یه شال مشکی یه شالو کاله آبی یه کت کوتاه مشکی. و ...

۲۰ شهریور 1398
717
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ودو -مشکلی نیست داداش.عیب نداره االن آریا اومد پایین میگم چی گفتی. -منو از بچه می ترسونی. بزار آریا بیااااد ....اصن باهات قهرم احسان بد. نماز خوندیمو صبحونه رو خوردیم البته برعکس ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ودو -مشکلی نیست داداش.عیب نداره االن آریا اومد پایین میگم چی گفتی. -منو از بچه می ترسونی. بزار آریا بیااااد ....اصن باهات قهرم احسان بد. نماز خوندیمو صبحونه رو خوردیم البته برعکس همیشه با خنده چون احسان لقمه میگرفتو میزاشت دهن امیرو ادای این دخترایی که واسه ...

۲۰ شهریور 1398
139
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ویک ینی ...ینی...دردت به جونم همه کس من. -وای خدا منو این همه خوش بختی محاله. الهیییی دردت تو ب جونم عشقم. و من کشید تو بغلش بیا بینم شیرینی. -آری تورو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ویک ینی ...ینی...دردت به جونم همه کس من. -وای خدا منو این همه خوش بختی محاله. الهیییی دردت تو ب جونم عشقم. و من کشید تو بغلش بیا بینم شیرینی. -آری تورو خدا بیخیال سریع بیا پایین نمازمون بخونیم.و از بغلش بیرون اومدم. -همیشه فرار میکنی شیرینی.نوبت ...

۲۰ شهریور 1398
274
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وشصت ینی اومد بیرون دمپاییاشو پاش کرد و با صدای پاش فهمیدم داره نزدیکم میشه باالو پایین اومدن سینه ام کم کردم . -آنا....آنا...بیا اینورتر . جواب ندادم. -آنی باتوام ها. .... -اومد جلو وبا ترس صدام زد آنا و چن تا سیلی زد تو صورتم. دلم نیومد ...

۲۰ شهریور 1398
682
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و نهم دوییدمو داد زدم آریا ....عسل... صدای خنده شون میومد انگار به پایان خط رسیده بودن میدوییدم و گریه ام گرفته بود هنوز به شکستگی مسیر نرسیده بودم که ببینمشون وقتی ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و نهم دوییدمو داد زدم آریا ....عسل... صدای خنده شون میومد انگار به پایان خط رسیده بودن میدوییدم و گریه ام گرفته بود هنوز به شکستگی مسیر نرسیده بودم که ببینمشون وقتی رسیدم آریا رو دیدم داشت با گام های بلند داشت میومد سمتم. چی شده آنا؟ ...

۲۰ شهریور 1398
699
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و هشتم اشو در اوردمو خواست بگیرتم که جیغ زدمو درو بستم. و فرررراررر￾گفت زنمی سهممی قلبمی حقمی. آنا وایسا من که دستم به تو میرسه رفتم پایین نشستم کنار عسل رو ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و هشتم اشو در اوردمو خواست بگیرتم که جیغ زدمو درو بستم. و فرررراررر￾گفت زنمی سهممی قلبمی حقمی. آنا وایسا من که دستم به تو میرسه رفتم پایین نشستم کنار عسل رو مبل دو نفره. عسل-خوبی آنا چرا دوییدی چیزی شده. لبخندی زدمو گفتم نه عزیزم چیز ...

۲۰ شهریور 1398
279
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و هفتم خب منم شوخی کردم. وباهم خندیدیم. اومد جلو و رو تا زانواش وایساد و در جعبه شیشه شکالتو باز کرد شکالت قلبی بودن یکی بر داشت و یکی گذاشت دهن ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و هفتم خب منم شوخی کردم. وباهم خندیدیم. اومد جلو و رو تا زانواش وایساد و در جعبه شیشه شکالتو باز کرد شکالت قلبی بودن یکی بر داشت و یکی گذاشت دهن باز آ ..آ..آ. دهنمو بازکردم و گفتم مممممم. یکم که جوییدمش خیلی خوش مزه بود. ...

۲۰ شهریور 1398
537
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و ‌ششم آنا اگه دلتو شکستم تمروز و نگات نکردم واسه خجالت بود که نمیشد تو چشمات نگاه کنم .آخه من آدمم ها دل تور اینطوری میشکنم. آریا تا اون لحظه اشک ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و ‌ششم آنا اگه دلتو شکستم تمروز و نگات نکردم واسه خجالت بود که نمیشد تو چشمات نگاه کنم .آخه من آدمم ها دل تور اینطوری میشکنم. آریا تا اون لحظه اشک تو چشمش نبود.و اون لحظه گفت. بخدا آنا وقتی گریه اتو میبینم دلم آتیش میگیره.دوس ...

۲۰ شهریور 1398
3K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و پنجم داشتم میرفتم بیرون درو باز کردم که برم آریا با دستش مانع باز شد در شد.دستمو گرفت برگردوند سمت خودش و تکیه ام خورد به در. با صدای خش داری ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و پنجم داشتم میرفتم بیرون درو باز کردم که برم آریا با دستش مانع باز شد در شد.دستمو گرفت برگردوند سمت خودش و تکیه ام خورد به در. با صدای خش داری گفت اینجوریاس.ها. میخوای بدونی چه مرگمه؟با دست زد رو سینه اش میخوای بدونی چی تواین ...

۲۰ شهریور 1398
1K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و چهار چیزای دیگه ام هست. دوست داشتم بی پرده باهاش حرف بزنم. میخواست خودشو ازم بگیره تمام وکمال مال من نبود اما به همینم راضی بودم.اون از بودنم خوشش نمیوند این￾آنا ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و چهار چیزای دیگه ام هست. دوست داشتم بی پرده باهاش حرف بزنم. میخواست خودشو ازم بگیره تمام وکمال مال من نبود اما به همینم راضی بودم.اون از بودنم خوشش نمیوند این￾آنا چرا ساکتی.فردا میفرستمت ایران اینجا همه هستن احسان کارتو انجام میده. برعکس من بود چه ...

۲۰ شهریور 1398
2K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و سه نمیدونم چرا دوستداشتم امشب تموم عشقمو نشون بدم دکست داشتم آریا بدونه من دوسش دارم دوست داشتم نره سمت کس دیگه مگه این عشق نیست.حسودیم مشدو به شین به دختری ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه و سه نمیدونم چرا دوستداشتم امشب تموم عشقمو نشون بدم دکست داشتم آریا بدونه من دوسش دارم دوست داشتم نره سمت کس دیگه مگه این عشق نیست.حسودیم مشدو به شین به دختری که آریارو ازم دور میکنه.من یه امتیاز مثبت داشتم آریا منو تاحدودی دوست داشت شاید ...

۲۰ شهریور 1398
320
#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه ودو بعد کلی حرف دیگه که من توشون هیچ نقشی نداشتم. دلم میخواست ویالن بزنم دلم گرفته بود این حس داشت دیوونم میکرد.که آریا و من هیچ وقت مال هم نمیشیم.بعد یکم ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_صد وپنجاه ودو بعد کلی حرف دیگه که من توشون هیچ نقشی نداشتم. دلم میخواست ویالن بزنم دلم گرفته بود این حس داشت دیوونم میکرد.که آریا و من هیچ وقت مال هم نمیشیم.بعد یکم قدم زدن رفتم پرونده هارو چک کردم چندتا مورد واسه امیر نوشتم ساعت هفت بود ...

۲۰ شهریور 1398
2K