ادامه_دارد (۷۵۶ تصویر)

#انچه_مجردان_باید_بدانند #قسمت_دوم ❣#چت روم‌ها محل مناسبی برای همسریابی نیست. جوانان با #کنار گذاشتن واقعیت‌ها، به ازدواج‌های اینترنتی اقدام می‌کنند. هر جامعه‌ با توجه به #فرهنگ خاص خود باید بتواند این مسئله جدید را در خود ...

#انچه_مجردان_باید_بدانند #قسمت_دوم ❣#چت روم‌ها محل مناسبی برای همسریابی نیست. جوانان با #کنار گذاشتن واقعیت‌ها، به ازدواج‌های اینترنتی اقدام می‌کنند. هر جامعه‌ با توجه به #فرهنگ خاص خود باید بتواند این مسئله جدید را در خود #هضم کند و شکل دهد. 💞در هر #پیوندی باید به دنبال یافتن شباهت‌هایی باشیم، دختر ...

#انچه_مجردان_باید_بدانند #قسمت_اول 🌺ازدواج با #مهرطلب ها مجاز است ▪️مهرطلبی یک تیپ شخصیت است که اگرشدید باشد، می تواند به اختلالات #شخصیتی نزدیک شود. اما این تیپ حتی اگر شدید هم نباشد باز برای ازدواج #دردسرهای ...

#انچه_مجردان_باید_بدانند #قسمت_اول 🌺ازدواج با #مهرطلب ها مجاز است ▪️مهرطلبی یک تیپ شخصیت است که اگرشدید باشد، می تواند به اختلالات #شخصیتی نزدیک شود. اما این تیپ حتی اگر شدید هم نباشد باز برای ازدواج #دردسرهای زیادی درست می کند. 🔺ازدواج با #مهرطلب ها، یعنی همیشه بدهکار بودن، همیشه منبع تغذیه ...

💐 💖 #حجاب‌کودکان #قسمت_اول ⁉️چگونه دخترم رو با حجاب آشنا کنم؟🤔 💡این دغدغه ی خیلی از مادرها هست که فرزندم رو چه طوری و از چه سنی با حجاب آشنا کنیم. 1⃣ برای فرزندتون صحبت ...

💐 💖 #حجاب‌کودکان #قسمت_اول ⁉️چگونه دخترم رو با حجاب آشنا کنم؟🤔 💡این دغدغه ی خیلی از مادرها هست که فرزندم رو چه طوری و از چه سنی با حجاب آشنا کنیم. 1⃣ برای فرزندتون صحبت کردن و بیان دلایل و فواید حجاب رو از ۵ یا ۶ سالگی شروع کنید. ...

#متن_خودم #یک_خاطره_ی_بیاد_ماندنی #قسمت_اول یک روز کنار پنجره سمت راست ماشین در حالی که سرم را به پنجره چسبانده بودم و دود دم شهری را پشت سر می‌گذاشتیم به طرف هوای بیرون شهر میرفتیم.. چند کیلومتری ...

#متن_خودم #یک_خاطره_ی_بیاد_ماندنی #قسمت_اول یک روز کنار پنجره سمت راست ماشین در حالی که سرم را به پنجره چسبانده بودم و دود دم شهری را پشت سر می‌گذاشتیم به طرف هوای بیرون شهر میرفتیم.. چند کیلومتری که گذشت نسیم خنکا و درخت های کاخ سر به فلک کشیده لبخند عمیقی را ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_پنجاه_ویکم🎬 دلم میخواست منوچهر زودتر به خاک برسه .. فکر خستگی تنش رو میکردم. دلم نمیخواست توی اون کشوهای سرد خونه بمونه. منوچهر از سرما بدش میومد. روز تشییع چه قدر چشم ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_پنجاه_ویکم🎬 دلم میخواست منوچهر زودتر به خاک برسه .. فکر خستگی تنش رو میکردم. دلم نمیخواست توی اون کشوهای سرد خونه بمونه. منوچهر از سرما بدش میومد. روز تشییع چه قدر چشم انتظاری کشیدم تا اومد.... یه روز و نیم ندیده بودمش، اما همین که تابوتش رو ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_پنجاهم🎬 من خودخواه شده بودم. منوچهر رو برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردا رو بکشه، ولی بمونه.... دستم رو بالا آوردم و گفتم:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_پنجاهم🎬 من خودخواه شده بودم. منوچهر رو برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردا رو بکشه، ولی بمونه.... دستم رو بالا آوردم و گفتم: "خدایا، من راضی ام به رضای خودت. دلم نمیخواد منوچهر بیشتر از این عذاب بکشه" منوچهر لبخند زد و تشکر ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی💑 #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ونهم🎬 دیگه نمیتونستم تظاهر کنم. از اون لحظه اشک چشمم خشک نشد. منوچهر هم دیگه آروم نشد. از تخت کنده میشد. سرش رو میذاشت روی شونه ام و باز میخوابید. از زور ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی💑 #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ونهم🎬 دیگه نمیتونستم تظاهر کنم. از اون لحظه اشک چشمم خشک نشد. منوچهر هم دیگه آروم نشد. از تخت کنده میشد. سرش رو میذاشت روی شونه ام و باز میخوابید. از زور درد نه میتونست بخوابه، نه بشینه.... همه اومده بودن. هدی دست انداخت گردن منوچهر و ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وهشتم🎬 اما من آمادگیشو نداشتم.... گفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وهشتم🎬 اما من آمادگیشو نداشتم.... گفت: "اگه مصلحت باشه خدا خودش راضیت میکنه" گفتم: "قرار ما این نبود" گفت: "یه جاهایی دست ما نیست. منم نمی تونم دور از تو باشم" گفت: "حالا میخوام حرفای آخرو بزنم. شاید دیگه وقت نکنم. چیزی هست روی دلم سنگینی میکنه. ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وهفتم 🎬 ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرد آب بالا آورد. به دکتر شفاییان زنگ زدم. گفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وهفتم 🎬 ظهر سه شنبه غذا خورد و خون و زرد آب بالا آورد. به دکتر شفاییان زنگ زدم. گفت: "زود بیاریدش بیمارستان" عقب ماشین نشستیم. به راننده گفت: "یه لحظه صبر کنید " سرش روی پام بود. گفت: "سرمو بگیر بالا" خونه رو نگاه کرد. گفت: ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وششم🎬 روزای آخر منوچهر بیشتر حرف می زد🗣 و من گوش می دادم. می گفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وششم🎬 روزای آخر منوچهر بیشتر حرف می زد🗣 و من گوش می دادم. می گفت: "همه ی زندگیم مثل پرده ی سینما جلوی چشمم اومده" گوشه ی آشپزخونه تک مبل گذاشته بودم. می نشست اونجا. من کار می کردم و اون حرف می زد. خاطراتش رو از ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وپنجم🎬 چهل شب با هم عاشورا خوندیم. گاهی میرفتیم بالای پشت بوم میخوندیم. دراز می کشید و سرش رو میذاشت روی پام و من صد تا لعن و صد تا سلام رو ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وپنجم🎬 چهل شب با هم عاشورا خوندیم. گاهی میرفتیم بالای پشت بوم میخوندیم. دراز می کشید و سرش رو میذاشت روی پام و من صد تا لعن و صد تا سلام رو می گفتم. انگشتامو میبوسید و تشکر می کرد. همه ی حواسم به منوچهر بود. نمیتونستم ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وچهارم🎬 نمی تونستم حرف بزنم چه برسه به این که شوخی کنم. همه قطع امید کرده بودن. چند روز بیشتر فرصت نداشتیم. لباساشو عوض کردم که در زدن. فریبا گفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وچهارم🎬 نمی تونستم حرف بزنم چه برسه به این که شوخی کنم. همه قطع امید کرده بودن. چند روز بیشتر فرصت نداشتیم. لباساشو عوض کردم که در زدن. فریبا گفت: "آقایی اومده با منوچهر کار داره " چادرم رو سرم کردم و درو باز کردم. مرد یا ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وسوم🎬 میگفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_وسوم🎬 میگفت: "من دوستت دارم، ولی هر چیزی حد مجاز داره. نباید وابسته شد." بعد از عید دیگه نمی تونست پاشو زمین بذاره. ریه اش، دست و پاش، بیناییش و اعصابش همه به هم ریخته بود.... ان قدر ورم کرده بود که پوستش ترک می خورد. با ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ودوم🎬 نمازش که تموم شد دستش رو حلقه کرد دور سه تایی مون.. گفت:

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ودوم🎬 نمازش که تموم شد دستش رو حلقه کرد دور سه تایی مون.. گفت: "شما به فکر چیزی هستید که می ترسید اتفاق بیفته اما من نگران عید سال بعد شما هستم. این طوری که میبینمتون، میمونم چه جوری شما رو بذارم و برم " علی گفت: ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ویکم🎬 《خوشبخت بود و خوشحال. خوشبخت بود چون منوچهر را داشت، خوشحال بود چون علی و هدی پدر را دیدند و حس کردند. و خوشحال تر می شد وقتی میدید دوستش دارند. ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهل_ویکم🎬 《خوشبخت بود و خوشحال. خوشبخت بود چون منوچهر را داشت، خوشحال بود چون علی و هدی پدر را دیدند و حس کردند. و خوشحال تر می شد وقتی میدید دوستش دارند. منوچهر برای عید یک قانون گذاشته بود، خرید از کوچک به بزرگ. اول هدی بعد ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهلم🎬 《 گاهی از نمازش می فهمید دلتنگ است. دلتنگ که می شد، نماز خواندنش زیاد میشد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_چهلم🎬 《 گاهی از نمازش می فهمید دلتنگ است. دلتنگ که می شد، نماز خواندنش زیاد میشد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل او فقط خوبی ها را ببیند. اما چه طوری؟ منوچهر می گفت «اگر دلت با ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_نهم🎬 دلم که میگیره، میرم پشت بوم... از وقتی منوچهر رفت تا یه سال آرامش نشستن نداشتم. مدام راه می رفتم به محض اینکه می رفتم بالا کمی که راه می رفتم، ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_نهم🎬 دلم که میگیره، میرم پشت بوم... از وقتی منوچهر رفت تا یه سال آرامش نشستن نداشتم. مدام راه می رفتم به محض اینکه می رفتم بالا کمی که راه می رفتم، می نشستم روی سکو و آروم می شدم، همون که منوچهر روش می نشست... روبروی ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_هشتم🎬 منوچهر دوست نداشت ناله کنه، راضی میشد به مرفین زدن. و من دلم می گرفت این حرف ها رو کسی می زد که نمی دونست جبهه کجاست و جنگ یعنی چی.... ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_هشتم🎬 منوچهر دوست نداشت ناله کنه، راضی میشد به مرفین زدن. و من دلم می گرفت این حرف ها رو کسی می زد که نمی دونست جبهه کجاست و جنگ یعنی چی.... دلم می خواست با ماشین بزنم پاشو خورد کنم ببینه میتونه مسکن نخوره و دردش ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_وششم🎬 به همه چیز دقیق بود، حتی توی شوخی کردن.... به چیزایی توجه می کرد و حساس بود که تعجب می کردم. گردش که می خواستیم بریم اولین چیزی که بر می ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_وششم🎬 به همه چیز دقیق بود، حتی توی شوخی کردن.... به چیزایی توجه می کرد و حساس بود که تعجب می کردم. گردش که می خواستیم بریم اولین چیزی که بر می داشت کیسه ی زباله بود. مبادا جایی که میریم سطل نباشه چیزایی که می خوریم ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_پنجم🎬 می دیدم منوچهر چطور آب میشه... از اثر کورتن ها ورم کرده بود، اما دو سه هفته که رادیوتراپی کرده بود آنقدر سبک شده بود که می تونستم به تنهایی بلندش ...

#رمان_واقعی_عاشقانه_مذهبی #رمان_اینک_شوکران 📚 #قسمت_سی_و_پنجم🎬 می دیدم منوچهر چطور آب میشه... از اثر کورتن ها ورم کرده بود، اما دو سه هفته که رادیوتراپی کرده بود آنقدر سبک شده بود که می تونستم به تنهایی بلندش کنم. حاضر نبودم ثانیه ای از کنارش جم بخورم. می خواستم از همه ی فرصت ...