#رمان_ماهک #پارت_58 حدودای ساعت شش عصر رفتم دوش گرفتم حوله ی سفید رنگمو تنم کردم و جلوی اینه نشستم موهامو سشوار کشیدم بعد از اتمام کارم متوجه ارش شدم که از داخل اینه بهم خیره ...

#رمان_ماهک #پارت_58 حدودای ساعت شش عصر رفتم دوش گرفتم حوله ی سفید رنگمو تنم کردم و جلوی اینه نشستم موهامو سشوار کشیدم بعد از اتمام کارم متوجه ارش شدم که از داخل اینه بهم خیره شده بروی خودم نیاوردم یه قسمتی از موهام رو کج توی صورتم ریختم و باقی ...

۱۸ ساعت پیش
20K
#رمان_ماهک #پارت_57 ماهک مرخص شد و امیرعلی هم ازمون قول گرفت که بریم خونشون و فهمیدم که اون هم با دخترخالش ازدواج کرده وقتی رسیدیم خونه ساعت حدودا 8 صبح بود و بچها خواب بودن ...

#رمان_ماهک #پارت_57 ماهک مرخص شد و امیرعلی هم ازمون قول گرفت که بریم خونشون و فهمیدم که اون هم با دخترخالش ازدواج کرده وقتی رسیدیم خونه ساعت حدودا 8 صبح بود و بچها خواب بودن به سمت اتاق خواب رفتیم ماهک که خیلی بی حال بود رو به سمت تخت ...

۱۸ ساعت پیش
14K
#رمان_ماهک #پارت_56 نگاه امیرعلی اینبار روی من بود لبمو خیس کردم و گفتم +من چمیدونستم که چن تا خانوم داخله فک میکردم فقط همسر بنده اون تو هست امیرعلی که فهمید چه سوتی دادم ژست ...

#رمان_ماهک #پارت_56 نگاه امیرعلی اینبار روی من بود لبمو خیس کردم و گفتم +من چمیدونستم که چن تا خانوم داخله فک میکردم فقط همسر بنده اون تو هست امیرعلی که فهمید چه سوتی دادم ژست جدیشو حفظ کرد و خطاب به خانم پرستار گفت +مثل اینکه اشتباهی پیش اومده من ...

۱ روز پیش
29K
#رمان_ماهک #پارت_55 +بفرمایید داخل اتاق اونجا صحبت میکنیم بیمارستانو روی سرتون گزاشتید داخل که شدیم زد زیر خنده و همدیگرو در اغوش گرفتیم همونجور که با خنده به سمت صندلیا هدایتم میکرد گفت چیشده ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_55 +بفرمایید داخل اتاق اونجا صحبت میکنیم بیمارستانو روی سرتون گزاشتید داخل که شدیم زد زیر خنده و همدیگرو در اغوش گرفتیم همونجور که با خنده به سمت صندلیا هدایتم میکرد گفت چیشده ارش که انقدر عصبانی دستی توی موهام کشیدم و گفتم +هرچی به این خانم پرستار میگم ...

۱ روز پیش
14K
#رمان_ماهک #پارت_54 با تعجب نگاهی بهش انداختم و گفتم چیییییییی؟ پوز خندی زد و گفت +معلومه ک خبر نداشتید همچنان با تعجب نگاهش میکردم ادامه داد +بچه هم سقط شد _چی میگین خانم امکان نداره ...

#رمان_ماهک #پارت_54 با تعجب نگاهی بهش انداختم و گفتم چیییییییی؟ پوز خندی زد و گفت +معلومه ک خبر نداشتید همچنان با تعجب نگاهش میکردم ادامه داد +بچه هم سقط شد _چی میگین خانم امکان نداره +فعلا که ممکن شده _خانم محترم شاید جواب ازمایش اشتباه هس +زنتون حامله بوده نفهمیدین ...

۲ روز پیش
19K
#رمان_ماهک #پارت_53 +خوابت میاد ماهک؟ _اوهوم +واقعا؟ این همه خابیدی شونه ای بالا انداختم که انگار بچها هم متوجه شدن چون با پیشنهاد رضا قرار شد زودتر لوازمای شام جمع بشه و بریم بخابیم با ...

#رمان_ماهک #پارت_53 +خوابت میاد ماهک؟ _اوهوم +واقعا؟ این همه خابیدی شونه ای بالا انداختم که انگار بچها هم متوجه شدن چون با پیشنهاد رضا قرار شد زودتر لوازمای شام جمع بشه و بریم بخابیم با آرش به سمت اتاق رفتیم خدای من اصلا به اینجای موضوع فکر نکرده بودم که ...

۲ روز پیش
23K
#رمان_ماهک #پارت_52 +عه بیداری _تازه بیدار شدم +جوجه زدیم بیا بریم توی حیاط _برو منم لباسامو عوض کنم میام +عوض کن باهم میریم حس کردم یکم معذب شده شیطنتم گل کرده بود که یکم اذیتش ...

#رمان_ماهک #پارت_52 +عه بیداری _تازه بیدار شدم +جوجه زدیم بیا بریم توی حیاط _برو منم لباسامو عوض کنم میام +عوض کن باهم میریم حس کردم یکم معذب شده شیطنتم گل کرده بود که یکم اذیتش کنم داشت این پا اون پا میکرد که گفتم +زود باش دیگه یکم من و ...

۳ روز پیش
25K
#رمان_ماهک #پارت_51 به سرم زد یکم بهش اب بدم بطری ابو به لبای خشکش چسبوندم بزور چند قطره ای توی دهنش ریختم و کشیدمش توی بغلم خدای من این دختر چه غمی رو داره تحمل ...

#رمان_ماهک #پارت_51 به سرم زد یکم بهش اب بدم بطری ابو به لبای خشکش چسبوندم بزور چند قطره ای توی دهنش ریختم و کشیدمش توی بغلم خدای من این دختر چه غمی رو داره تحمل میکنه که اینجوری بی تابی میکنه سعی کردم ارومش کنم موهاشو که بخاطر اشکاش چسبیده ...

۳ روز پیش
30K
#رمان_ماهک #پارت_50 سری به معنای نه تکون دادم و گریم شدت گرفت و اینبار با صدای بلند زار میزدم هق هق گریم حتی یک ثانیه هم قطع نمیشد من با همه ی وجودم دلتنگ اون ...

#رمان_ماهک #پارت_50 سری به معنای نه تکون دادم و گریم شدت گرفت و اینبار با صدای بلند زار میزدم هق هق گریم حتی یک ثانیه هم قطع نمیشد من با همه ی وجودم دلتنگ اون روزا بودم دلتنگ اون زندگی من دلم بچگی میخاست دلم اون بستنی اخر شبی میخاست ...

۴ روز پیش
60K
#رمان_ماهک #پارت_49 با ابروهای بالارفته نگاهش کردم ک گفت +بدت میاد؟ _از چی؟ +اینکه کسی به بالشتت دس بزنه _نه بابا منو چه به این سوسول بازیا راحت باش +همین اخلاقاته که حرفشو خورد شیطنتم ...

#رمان_ماهک #پارت_49 با ابروهای بالارفته نگاهش کردم ک گفت +بدت میاد؟ _از چی؟ +اینکه کسی به بالشتت دس بزنه _نه بابا منو چه به این سوسول بازیا راحت باش +همین اخلاقاته که حرفشو خورد شیطنتم گل کرده بود منتظر نگاهش کردم و گفتم _که چی خودشو جمع و جور کرد ...

۴ روز پیش
90K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_48 بالاخره بعد از کلی بحث اتاقارو مشخص کردن یه اتاق خالی موند که قرار شد من داخلش درس بخونم ناهار رو دخترا ماکارونی درست کردن منم سالاد اماده کردم و تایم ناهار هم ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_48 بالاخره بعد از کلی بحث اتاقارو مشخص کردن یه اتاق خالی موند که قرار شد من داخلش درس بخونم ناهار رو دخترا ماکارونی درست کردن منم سالاد اماده کردم و تایم ناهار هم با صدای شوخی و خنده بچها گذشت بعد از ناهار هرکس رفت پی کارش و ...

۵ روز پیش
31K
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_47 چند دقیقه ای اونجا بودم و رفتم دوش مرتبی گرفتم یه احساس خوشایندی داشتم که نمیدونم دلیلش چیبود شاید حس حمایت پسر عموم بود یا شایدم اینکه همیشه و همه جا از دور ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_47 چند دقیقه ای اونجا بودم و رفتم دوش مرتبی گرفتم یه احساس خوشایندی داشتم که نمیدونم دلیلش چیبود شاید حس حمایت پسر عموم بود یا شایدم اینکه همیشه و همه جا از دور حواسش بهم بود، ته دلمو قلقلک میداد هرچی بود به مذاقم خوش اومده بود چون ...

۵ روز پیش
26K
#رمان_ماهک #پارت_46 سرمو به پنجره تکیه دادم و دوباره ذهنم رفت سمت گذشته... چند روزی ازون مهمونی گذشته بود و تقریبا داشتیم به امتحانای دی ماه نزدیک میشدیم یروز که مشغول خوندن درسام بودم پسر ...

#رمان_ماهک #پارت_46 سرمو به پنجره تکیه دادم و دوباره ذهنم رفت سمت گذشته... چند روزی ازون مهمونی گذشته بود و تقریبا داشتیم به امتحانای دی ماه نزدیک میشدیم یروز که مشغول خوندن درسام بودم پسر عموم به اتاقم اومد نشسته بودم روی تختم و سرم توی گوشی بود نشست روی ...

۵ روز پیش
27K
#رمان_ماهک #پارت_45 یه چمدون بزرگ رو فقط کتابام گرفت لباسامو هم توی چمدون دیگه ای گزاشتم ارش هم لباسای خودشو جمع کرد و چمدونارو گذاشت توی ماشین مانتو کتی مشکی و شلوار و شال سفیدی ...

#رمان_ماهک #پارت_45 یه چمدون بزرگ رو فقط کتابام گرفت لباسامو هم توی چمدون دیگه ای گزاشتم ارش هم لباسای خودشو جمع کرد و چمدونارو گذاشت توی ماشین مانتو کتی مشکی و شلوار و شال سفیدی پوشیدم رژ اجری رنگی زدم و یکم به خودم رسیدم تل خوشگلی توی موهام زدم ...

۵ روز پیش
37K
#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی ...

#رمان_ماهک #پارت_44 +که میخاستی درس بخونی اره بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم _اوهوم +از کی تاحالا با رقصیدن درس میخونن؟ حق به جانب نگاهش کردم و گفتم _من داشتم ورزش میکردم +باید ببخشی مزاحم ورزشت شدیم تقصیر خاطر خواهت بود(این جمله رو با حرص گفت) _بره بمیره روانی ...

۶ روز پیش
49K
#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ...

#رمان_ماهک #پارت_43 ارش:زنگ میزنم به نازی باهاش صحبت کن چیزی نگفتم که ادامه داد چند لحظه پیش که رضا اینجا بود بخاطر این پسره سهیل اعصابش خورد بود با نازی بحثش شد پشت تلفن حالا ناراحت شده بینشون شکرابه باهاش صحبت کن و براش توضیح بده کتابمو بستم سری تکون ...

۶ روز پیش
47K
#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم ...

#رمان_ماهک #پارت_42 ارش: اماده شو شامو بریم بیرون همونجور که سرم توی کتاب بود گفتم تو برو من میخام درس بخونم خیلی ریلکس گفت +اوکی بعدم رفتش از اتاق بیرون خنده ی موذیانه ای کردم چیزی نگفتم چون واقعا میخاسم لجبازی کنم باهاش حوصله درس نداشتم دیگه رفتم توی آشپزخونه ...

۷ روز پیش
71K
#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت ...

#رمان_ماهک #پارت_41 دوباره چشاشو بست و گفت +اذیت نکن دیگه بخواب چیزی تا صبح نمونده ناچارا همونجا خابیدم و صبح با صداهای ارش که میگفت بلند شو درستو بخون از خواب بیدار شدم ساعت هفت بود کش و قوسی به خودم دادم که گف +اوووووووووووووو دست و پات کش نیاد ...

۷ روز پیش
58K
#رمان_ماهک #پارت_40 بعد از خوردن شام برا پسرا چایی بردم و رفتم توی اتاق ارش یکم فضولی کنم یکم روی تختش دراز کشیدم و.... با حس اینکه چیزی دورمه از جام پریدم دیدم ارشه هنوز ...

#رمان_ماهک #پارت_40 بعد از خوردن شام برا پسرا چایی بردم و رفتم توی اتاق ارش یکم فضولی کنم یکم روی تختش دراز کشیدم و.... با حس اینکه چیزی دورمه از جام پریدم دیدم ارشه هنوز زمان و مکانو درک نمیکردم یکم چشامو مالیدم و دیدم ساعت چهار صبحه توی تخت ...

۱ هفته پیش
48K
#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو ...

#رمان_ماهک #پارت_39 سری تکون دادم و گفتم خیلی خوبه خنده ی بلندی سر داد که گوشیش زنگ خورد ریجکت داد و گفت +اگه گرسنه بودی میتونی برا خودت یچیزی سفارش بدی، یکی از کارتای بانکیشو هم گزاشت رو اپن و رفت سمت در انگار که یچیزی یادش اومده برگشت و ...

۱ هفته پیش
66K