romi♡

slosh_girl

°•°•°•● ﷽ ●•°•°•°
♡mohmadm♡

¤یه آدم عادی باطرز
فکر جذاب
پاهارو زمین ولی
طرفدار پرواز¤

married💍@aminnt0901

{18طهران}🌟
{اردیبهشتی}💖

رمان🍁 خان زاده🍁

#خان_زاده #پارت325 #پارت_پایانی * * * * * ”دو سال بعد” چشمام و بستم و برای دقایقی به صدای آرامش بخش امواج دریا گوش سپردم. اولین بار بود که به مازندران میومدم و همه چیز ...

#خان_زاده #پارت325 #پارت_پایانی * * * * * ”دو سال بعد” چشمام و بستم و برای دقایقی به صدای آرامش بخش امواج دریا گوش سپردم. اولین بار بود که به مازندران میومدم و همه چیز برام یه تازگی خاصی داشت. دریا... جنگل... امواج پر تلاطم... با صدای خنده ی مونس ...

#خان_زاده #پارت324 با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه! بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _چی شده اهورا؟ درد ...

#خان_زاده #پارت324 با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه! بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _چی شده اهورا؟ درد داری؟! با اندوه چشماش و باز و بسته کرد که ادامه دادم _پاهات درد می ...

#خان_زاده #پارت324 با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه! بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _چی شده اهورا؟ درد ...

#خان_زاده #پارت324 با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه می کنه! بهت زده به سمتش رفتم و نگران پرسیدم _چی شده اهورا؟ درد داری؟! با اندوه چشماش و باز و بسته کرد که ادامه دادم _پاهات درد می ...

#خان_زاده #پارت323 با پاهای لرزون جلو رفتم و روی صندلی که کناره تختش قرار داشت نشستم. نگاهم و به چشمای بستش دوختم و آروم هق زدم. دکتر وقتی حال خراب من و دید بدون هیچ ...

#خان_زاده #پارت323 با پاهای لرزون جلو رفتم و روی صندلی که کناره تختش قرار داشت نشستم. نگاهم و به چشمای بستش دوختم و آروم هق زدم. دکتر وقتی حال خراب من و دید بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من و با اهورا تنها گذاشت. با رفتن دکتر، ...

#خان_زاده #پارت322 ته دلم خالی شد! با اضطراب پرسیدم _فقط چی؟ با اندوه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت _فقط ممکنه یه چند وقتی نتونه روی پاهاش بایسته و یا راه بره...گلوله نزدیک ستون فقراتش ...

#خان_زاده #پارت322 ته دلم خالی شد! با اضطراب پرسیدم _فقط چی؟ با اندوه بازدمش و بیرون فرستاد و گفت _فقط ممکنه یه چند وقتی نتونه روی پاهاش بایسته و یا راه بره...گلوله نزدیک ستون فقراتش خورده بود و ما به سختی عملش کردیم...همین زنده موندش هم یه موهبت! سرم و ...

#خان_زاده #پارت321 هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه... انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم. بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم. نمی ...

#خان_زاده #پارت321 هر قدمی که برمی داشتم باعث میشد دلهوره و اضطرابم دو چندان بشه... انگار با پای خودم داشتم به سمت برزخ می رفتم. بالاخره بعد از کلی دویدن به ته باغ رسیدم. نمی دونم مسیر خیلی طولانی بود و یا اینکه انرژی من تحلیل رفته بود! موشکافانه به ...

#خان_زاده #پارت320 * * * * * داخل باغ عمارتی که توش مهمونی برگزار شده بود؛ ماشین و پارک کرد که تند پیاده شدم. بی توجه به هلیا، به سمت دره بزرگ قدم برداشتم که ...

#خان_زاده #پارت320 * * * * * داخل باغ عمارتی که توش مهمونی برگزار شده بود؛ ماشین و پارک کرد که تند پیاده شدم. بی توجه به هلیا، به سمت دره بزرگ قدم برداشتم که محکم دستم و گرفت و گفت _کجا همین طوری سرت و پایین انداختی و میری؟ ...

#خان_زاده #پارت319 بین مخاطب هام دنبال اسم هلیا گشتم و بالاخره پیداش کردم. خواستم دکمه تماس و فشار بدم که سحر کلافه پرسید _داری چیکار می کنی آیلین؟ دکمه تماس و فشردم و در حالی ...

#خان_زاده #پارت319 بین مخاطب هام دنبال اسم هلیا گشتم و بالاخره پیداش کردم. خواستم دکمه تماس و فشار بدم که سحر کلافه پرسید _داری چیکار می کنی آیلین؟ دکمه تماس و فشردم و در حالی که منتظر به صدای بوق بوق تلفن گوش سپرده بودم گفتم _بعدا برات توضیح میدم. ...

#خان_زاده #پارت318 * * * * * مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق! جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید _یه دقیقه ...

#خان_زاده #پارت318 * * * * * مونس و به بغلش دادم و کلافه شروع کردم به طی کردن طول و عرض اتاق! جوری که آخرسر سحر از دستم کلافه شد و غرید _یه دقیقه درست مثل ادم بگیر بشین! با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم و نگران گفتم ...

#خان_زاده #پارت317 سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد _گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از ...

#خان_زاده #پارت317 سکوتم رو که دید بیشتر گارد گرفت و ادامه داد _گاهی وقتا یه جوری وجودم از نفرت پر میشه که دلم می خواد قید حسی که بهت دارم و بزنم و بندازمت از خونه بیرون تا دیگه جلوی چشمام نباشی و عذابم ندی...اما...اما منه لعنتی نمی تونم همچین ...

#خان_زاده #پارت316 لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم _یبار دیگه بگو...یبار دیگه بگو که دوستم داری! _پرو نشو دیگه...جنبه هم خوب چیزیه والا! از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم. حالا ...

#خان_زاده #پارت316 لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم _یبار دیگه بگو...یبار دیگه بگو که دوستم داری! _پرو نشو دیگه...جنبه هم خوب چیزیه والا! از آغوشش بیرون اومدم و بی قرار به چشماش زل زدم. حالا که این چشما برای همیشه مال من بود...حالا که اهورا واقعا دوستم داشت و حتی ...

#خان_زاده #پارت315 دلم زیر و رو شد! باورش برام سخت بود که اهورا جلوی ارباب همچین حرفی و زده. آروم لای درو باز کردم و متعجب به چهره ارباب زل زدم. می خواستم واکنشش رو ...

#خان_زاده #پارت315 دلم زیر و رو شد! باورش برام سخت بود که اهورا جلوی ارباب همچین حرفی و زده. آروم لای درو باز کردم و متعجب به چهره ارباب زل زدم. می خواستم واکنشش رو ببینم! مسخ زده ایستاده بود و کوچک ترین حرکتی نمی کرد. حتی منم به شخصه ...

#خان_زاده #پارت314 خواستم هم چنان از جام تکون نخورم و روی تخت بمونم اما حس کنجکاویم مانعم شد. از جام بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم. پشتش ایستادم و یواشکی به صحبت هاشون ...

#خان_زاده #پارت314 خواستم هم چنان از جام تکون نخورم و روی تخت بمونم اما حس کنجکاویم مانعم شد. از جام بلند شدم و به سمت دره اتاق رفتم. پشتش ایستادم و یواشکی به صحبت هاشون گوش سپردم. اولین چیزی که شنیدم صدای اعتراض اهورا بود. _شما از من یه وارث ...

#خان_زاده #پارت313 تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و زانو غم بغل گرفتم. مثلا خیره سرم امروز می خواستم یه غذای خوب براش درست کنم اما با حرفای مادرش کلا حس و حالم ...

#خان_زاده #پارت313 تا موقع اومدن اهورا، دمغ یه گوشه نشستم و زانو غم بغل گرفتم. مثلا خیره سرم امروز می خواستم یه غذای خوب براش درست کنم اما با حرفای مادرش کلا حس و حالم و از دست دادم. درست موقع ناهار بود که سر و کلش پیدا شد. از ...

#خان_زاده #پارت312 و بعد خواست پاش و داخل اتاق بزاره که ضربه آرومی به شکمش زدم و تند درو بستم و قفل کردم. صدای عصبیش از پشت در بلند شد _مگه اینکه دستم بهت نرسه ...

#خان_زاده #پارت312 و بعد خواست پاش و داخل اتاق بزاره که ضربه آرومی به شکمش زدم و تند درو بستم و قفل کردم. صدای عصبیش از پشت در بلند شد _مگه اینکه دستم بهت نرسه آیلین! باز کن این درو. ریز ریز خندیدم و گفتم _من تنهایی حموم کردن رو ...

#خان_زاده #پارت311 با انزجار نالیدم _حالا که همه چی چیز داره درست میشه تورو خدا بیخیال سامان شو. پوزخند زد. _هیچ چیز درست نشده آیلین! هیچ چیز...گفتن اینکه بیخیال سامان بشم برای تو راحته اما ...

#خان_زاده #پارت311 با انزجار نالیدم _حالا که همه چی چیز داره درست میشه تورو خدا بیخیال سامان شو. پوزخند زد. _هیچ چیز درست نشده آیلین! هیچ چیز...گفتن اینکه بیخیال سامان بشم برای تو راحته اما من نمی تونم چشمام و ببندم و بگم به درک! به درک که زنم باهاش ...

#خان_زاده #پارت310 با تشر گفتم _پاشو...پاشو به جای اینکه مزخرف بگی لباسات رو بپوش! سری تکون داد و خواست از توی رخت خواب بلند بشه که همون لحظه تقه ای به در اتاق خورد. چشم ...

#خان_زاده #پارت310 با تشر گفتم _پاشو...پاشو به جای اینکه مزخرف بگی لباسات رو بپوش! سری تکون داد و خواست از توی رخت خواب بلند بشه که همون لحظه تقه ای به در اتاق خورد. چشم غره ای بهش رفتم و لباسم و پایین دادم و در حالی که مونس و ...

#خان_زاده #پارت309 نزدیک گوشم پچ زد _در قفله...با خیالت راحت بگیر بخواب. کمی ازش فاصله گرفتم و به سمتش چرخیدم. جدی گفتم _می خوام باهات حرف بزنم اهورا. بدون اینکه حتی تکونی به خودش بده ...

#خان_زاده #پارت309 نزدیک گوشم پچ زد _در قفله...با خیالت راحت بگیر بخواب. کمی ازش فاصله گرفتم و به سمتش چرخیدم. جدی گفتم _می خوام باهات حرف بزنم اهورا. بدون اینکه حتی تکونی به خودش بده و یا حداقل چشماش رو باز کنه گفت _بعدا حرف می زنیم...الانم جون جدت بزار ...

#خان_زاده #پارت308 ناباور نگاهش کردم. امکان نداشت... یعنی واقعا طلاقش داده بود؟ به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم _مزخرف نگو! مجبوری نیستی به خاطر ایــ... تند ذهنم رو خوند و میون کلامم ...

#خان_زاده #پارت308 ناباور نگاهش کردم. امکان نداشت... یعنی واقعا طلاقش داده بود؟ به سختی آب دهانم رو قورت دادم و گفتم _مزخرف نگو! مجبوری نیستی به خاطر ایــ... تند ذهنم رو خوند و میون کلامم پرید و با غیظ گفت _به نظرت من آدمیم که به خاطره س*ک*س دروغ بگم؟ ...

#خان_زاده #پارت307 _نه نترس...چیزی نشده فقط من نیم ساعت دیگه می رسم اونجا...فکر کنم مریم بانو و دختراش تا الان دیگه خوابیده باشن،زنگ که بهت زدم زود بیا درو باز کن. ذوق زده گفتم _میای ...

#خان_زاده #پارت307 _نه نترس...چیزی نشده فقط من نیم ساعت دیگه می رسم اونجا...فکر کنم مریم بانو و دختراش تا الان دیگه خوابیده باشن،زنگ که بهت زدم زود بیا درو باز کن. ذوق زده گفتم _میای اینجا؟ _آره مگه اشکالی داره؟ تند زمزمه کردم _نه نه...زنگ که زدی میام درو باز ...