setayesh.1385

setayesh_21_nj

لینک حرف ناشناس من 👇 👇
http://instagraph.ir/harfeto/195271076

رمان : دیدن دوباره ی تو
زمان پارت گذاری نامشخصه👇 👇

خوندین لطفا کامنت بزارید
خیلی ممنونم دوستون دارممم زیاددد😍
با یکی از دوستام رمان رو می نویسم لطفا فالوش کنید 💜 💜
👉 @asalsewx
💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜 💜

پارت هفتاد و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو مثلا..امممم... آها.. یافتمم.... مثلا این که من دارم عمه میشممم وایی خیلی خوشحالم.. وجدان _ اخه احمق اینا که هنوز ازدواج نکردن که بخوان بچه دار ...

پارت هفتاد و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو مثلا..امممم... آها.. یافتمم.... مثلا این که من دارم عمه میشممم وایی خیلی خوشحالم.. وجدان _ اخه احمق اینا که هنوز ازدواج نکردن که بخوان بچه دار شن .. من_ اها راست میگیاا...نمیدونم چرا این مدته فکرم کار نمیکنه...متمعنم اینم به خاطر ...

۳ هفته پیش
60K
هــی یادش بخیر مسابقات طناب زنی که توی رامسر برگزار شد توی کل کشور مدرسه ی ما اول شد.. هــــی کاش اون روزا برگرده😞

هــی یادش بخیر مسابقات طناب زنی که توی رامسر برگزار شد توی کل کشور مدرسه ی ما اول شد.. هــــی کاش اون روزا برگرده😞

۳ هفته پیش
5K
پارت هفتاد و هفت رمان دیدن دوباره ی تو اشکان _ بچه ها شما کجا بودین.. مردیم از نگرانی... ستاره تو چرا قیافت این شکلی شده... عسل _ راست میگه.. ستاره چته تو ؟.. بدون ...

پارت هفتاد و هفت رمان دیدن دوباره ی تو اشکان _ بچه ها شما کجا بودین.. مردیم از نگرانی... ستاره تو چرا قیافت این شکلی شده... عسل _ راست میگه.. ستاره چته تو ؟.. بدون این که حرفی بزنم فقط به تونل وحشت اشاره کردم... عسل وقتی فهمید من به ...

۴ هفته پیش
79K
پارت هفتاد و شش رمان دیدن دوباره ی تو یه بطری کوچیک آب با چهار تا آب میوه و شیش تا کیک و سه تا چیپس و دوتا پفک و هفت تا لواشک و سه ...

پارت هفتاد و شش رمان دیدن دوباره ی تو یه بطری کوچیک آب با چهار تا آب میوه و شیش تا کیک و سه تا چیپس و دوتا پفک و هفت تا لواشک و سه تا آلوچه با پنج تا شکلات خرید... شروین _ من خودم هر وقت از چیزی ...

۲۶ دی 1398
132K
پارت هفتاد و پنج رمان دیدن دوباره ی تو یه ربع ساعتی بود نشسته بودم تا بالاخره سر و کله ی شروین پیدا شد... ستاره _ چرا انقدر دیر کردی؟ شروین _ ببخشید خیلی شلوغ ...

پارت هفتاد و پنج رمان دیدن دوباره ی تو یه ربع ساعتی بود نشسته بودم تا بالاخره سر و کله ی شروین پیدا شد... ستاره _ چرا انقدر دیر کردی؟ شروین _ ببخشید خیلی شلوغ بود... اهانی گفتم و از روی نیمکت بلند شدم و همراه با شروین رفتیم توی ...

۲۵ دی 1398
59K
پارت هفتاد و چهار رمان دیدن دوباره ی تو واییی ایوللل ترن هوایی هم داره.. دست عسل رو کشیدم و با ذوق گفتم ... ستاره – عسل نگاه کنترن هوایی هم هست.. بیا بریم.. عسل ...

پارت هفتاد و چهار رمان دیدن دوباره ی تو واییی ایوللل ترن هوایی هم داره.. دست عسل رو کشیدم و با ذوق گفتم ... ستاره – عسل نگاه کنترن هوایی هم هست.. بیا بریم.. عسل _ نه .. ستاره توروخدا بیخیال من شو تو که میدونی من از ارتفاع بدم ...

۲۵ دی 1398
42K
پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد ...

پارت هفتاد و سه رمان دیدن دوباره ی تو #شروین به زور خودم رو کنترل کرده بودم که بغلش نکنم.... . موهای طلاییش انقدر صورت سفید و خوشگلش رو معصوم کرده بودد که اصلا نمیشد چشم ازش برداشت.... داشتم نگاش می کردم که گفت... ستاره _ هوی اقا چشمات رو ...

۲۵ دی 1398
31K
پارت هفتاد و دو رمان دیدن دوباره ی تو با بفرمایید عسل رفتیم داخل ... عسل آماده بود ولی ستاره نبودش... شروین _ پس ستاره کجاست.؟ عسل _ خوابیده .. هرچی صداش میزنم هم بیدار ...
عکس بلند

پارت هفتاد و دو رمان دیدن دوباره ی تو با بفرمایید عسل رفتیم داخل ... عسل آماده بود ولی ستاره نبودش... شروین _ پس ستاره کجاست.؟ عسل _ خوابیده .. هرچی صداش میزنم هم بیدار نمیشه... شروین _ میشه لطفا اتاقش رو نشونم بدی.. عسل سرش رو به نشونه ی ...

۲۵ دی 1398
67K
پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل ...

پارت هفتاد و یکم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اینا که رفتن رو به عسل گفتم... عسل_ وایییی ستارهــــ..... با دادی که عسل زد چهار متر پریدم هوا... ستاره _ هانن.. چته.. . عسل _واییی.. باورت میشه بعد از پنج سال بلاخره دیدیمشون... ستاره_ ...هم آره ...هم نه.... عسل_ ...

۲۵ دی 1398
40K
😔😔😥😔😔💙💙💙💙

😔😔😥😔😔💙💙💙💙

۲۵ دی 1398
4K
پارت هفتاد رمان دیدن دوباره ی تو چیییی ستاررهههه ..... ستاره این جاست روم رو دور دادم و به دختری که از جاش بلند شد نگاه کردم... خیلی تغییر کرده بود ... خیلی خوشگل شده ...

پارت هفتاد رمان دیدن دوباره ی تو چیییی ستاررهههه ..... ستاره این جاست روم رو دور دادم و به دختری که از جاش بلند شد نگاه کردم... خیلی تغییر کرده بود ... خیلی خوشگل شده بود... مخصوصا چشماش که زیباییش رو هزاران برابر کرده بود.... هنوز محو چشماش بودم که ...

۲۵ دی 1398
62K
سلااامم.... شخصیت شروین و ستاره رو تغییر دادم.. لطفا نظر بدید😘😘😘

سلااامم.... شخصیت شروین و ستاره رو تغییر دادم.. لطفا نظر بدید😘😘😘

۲۵ دی 1398
4K
پارت شصت و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم تو آشپز خونه عسل داشت میز صبحونش رو جمع می کرد میمرد صبر کنه تا منم بیام.... داشتم میرفتم سمت پذیرایی که عسل یه لقمه ...

پارت شصت و نهم رمان دیدن دوباره ی تو رفتم تو آشپز خونه عسل داشت میز صبحونش رو جمع می کرد میمرد صبر کنه تا منم بیام.... داشتم میرفتم سمت پذیرایی که عسل یه لقمه گنده گرفت جلوم و گفت... عسل _ بیا.. بگیر بخور.. ازش تشکر کردم و لقمه ...

۲۴ دی 1398
206K
پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما ...

پارت شصت و هشتم رمان دیدن دوباره ی تو شروین اوفف خسته شدم از بس که درس خوندم اوفف.... کتاب رو بستم و رفتم توی پذیرایی تلویزیون رو روشن کردم...اعههه اخه من نمیدونم صدا وسیما به جز فوتبال نمیتونه یه چیز دیگه پخش کنه .... چیکار کنم خب از فوتبال ...

۲۴ دی 1398
69K
پارت شصت و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو وقتی دانشگاه رو به زور و با هزار جور سختی قبول شدم به بابام گفتم که برام انتقالی جور کنه چون دوست داشتم توی همین شیراز ...

پارت شصت و هفتم رمان دیدن دوباره ی تو وقتی دانشگاه رو به زور و با هزار جور سختی قبول شدم به بابام گفتم که برام انتقالی جور کنه چون دوست داشتم توی همین شیراز درس بخونم و اصلا حال و حوصله ی تهران رو نداشتم... و همینطور گفتم که ...

۱۵ دی 1398
47K
پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور ...

پارت شصت و شش رمان دیدن دوباره ی تو پنج سال بعد... #ستاره مانی میگفت شروین رفته شیراز به خاطر این که بیمارستانی که باباش اونجا پزشکش بود انتقالیه شیراز زده بودن و اوناهم مجبور میشن برن شیراز... عسل هم خیلی غمگینه فکر میکنم که اونم یه حس هایی به ...

۱۵ دی 1398
62K
سلاااامممممم بعد از مدت های طولاانیی بالاخره وقتم آزاد شد... امیدوارم درک کنین چون مشغله های درسیم خییلیی زیادهه ولی سعی می کنم امروز پارت زیاد بزارممم.... مرسی که درک می کنین😍😍😘😘

سلاااامممممم بعد از مدت های طولاانیی بالاخره وقتم آزاد شد... امیدوارم درک کنین چون مشغله های درسیم خییلیی زیادهه ولی سعی می کنم امروز پارت زیاد بزارممم.... مرسی که درک می کنین😍😍😘😘

۱۵ دی 1398
5K